بایگانی دسته‌ها: کلی – General

شارلتانیسم ، تعهد یا تخصص؟

استاندارد

photo_2017-12-21_00-47-03

و من دوست دارم بگویم که بهترین شاخص آینده سنجی ملت ها، اخلاق سیاسی حاکم بر جامعه ی مدنی و طبقه تحصیل کرده آنهاست.
چه که شانس بقای یک نظام قدرت مدار بسیار بیشتر از آن که به زورمندی طبقه حاکمه و ضعف طبقه محکومه وابسته باشد به «رواج تعلق ذهنی به منطق قدرت و توهم عملگرایی و شارلاتانیسم در معنای دقیق کلمه در میان طبقه ی شبه روشنفکر و مدعی نمایندگی جامعه ی مدنی» آن جامعه بستگی دارد.

☝️معنی کلامی شارلاتانیسم همان نخوانده ملا بودن در فرهنگ عامیانه ماست. در حالی که ارتجاع سنتی علنن با ترجیح تعهد به تخصص مدعی ملا بودن در حوزه های تخصصی نیست اما ارتجاع متجدد (متجدد نمای عملن مرتجع) که در واکنش به ناکامی تعهد گرایی بعد از انقلابهای جهان سومی نیم قرن عقب تر به قبل از این انقلابها بازگشت فرموده، مدعی ترجیح تخصص بر تعهد شده است، اما عجبا که خود در عمل در برابر هر متخصص مستقل اندیشی می ایستد و چون نخوانده ملای شارلاتان اظهار نظرهای شبه تخصصی فراتر از حوزه تخصصی خود می نماید و به وضوح بر همگان ثابت می کند که در عمل او نیز تعهداش را بر تخصص نداشته اش ترجیح داده است.

پس این دو نوع مرتجع سنتی و مدرن در یک چیز مشتر کند و آن رجحان تعهد بر تخصص است تنها نوع ایدئولوژی که بدان متعهدند فرق می کند و بلکه بدتر مرتجع متجدد ما چون مدعی تخصص گرایی است چنان دچار جهل و تفرعن مرکب است که حاضر نیست نقاب تجددگرایی صوری اش را بردارد و تعهدگرایی خود را بیابد و رفع کند و به تواضع و توازن برسد.

اما بیچاره این هردو قشر، ای کاش می دانستند که در عمل حتی همان تعهد را هم در معنی واقعی کلمه نداشته اند و آنچه تعهد می دانستند چیزی جز «تعبد» قدرت از سر جهل یا ترس یا طمع نبوده و درکشان از تخصص هم تنگ بوده است!

که متعهد حقیقی به حقیقت هرگز در کاری که تخصصش را ندارد پای نمی گذارد و شارلاتان نخوانده ملا شده نمی گردد و متخصص در معنی وسیع آن می داند که تخصص بدون تعهد به عدالت و حقوق خدا، خلق، و خلقت، جز فن سالارانه به ابزار دست شدن برای قدرت جهت تداوم حاکمیتش نمی انجامد.

quote-modern-stupidity-means-not-ignorance-but-the-nonthought-of-received-ideas-milan-kundera-124-97-03

Advertisements

✍️ آیا عصر «پسا تجدد» هم پایان یافته است؟

استاندارد

پسا تجدد زمانه ی تداوم تجدد یا به قولی مدرنیته متاخر (گیدنز و بومن) یا جامعه مخاطره آمیز (اولریک بک) که با مخاطره هایش در نهایت از طریق خِرَد خود-بنیاد (اومانیسم ماتریالیست) و خود-نقاد یا خود متامل (رفلکسیو) برخورد می کند، نیست. با این حال، پسا تجدد از نظر ما پایان تجدد هم نیست و شواهد نشان نمی دهد که چنین باشد.

اما شاید اکنون بتوان گفت که آغاز پایان ایمان متوهمانه روشنگری به معجزه ی بی بدیل تجدد و خرد است بدون انکه مجبور شویم به بازسازی رادیکال رمانتیسیم در پاسخ به بحران خرد متجدد محتاج شویم.

جنگ جهانی دوم و جنگ دهشتناک ویتنام توسط جهان لیبرال دموکرات، پایان توهم اسطوره عقل خود بنیاد خود نقاد بود که عامل پیشرفت تلقی می شد و پایان جنگ سرد پایان توهم تکثر گرایی و ایدئولوژی «عصر پایان ایدئولوژی» (دانیل بل) که در دهه های شصت و هفتاد اوج گرفت شد. ناکامی زشت و انسان سوز تروریسم مذهبی چه به شکل غیر دولتی القاعده-داعشی یا دولتی امریکای نومحافظه کار پایان امید بستن به بازگشت رمانتیک سنت بود.

اما پسا تجدد توسط پسا تجدد گرایان بد فهمیده شد و هنوز بد فهمیده میشود و از این روست که اعتبارش این روزها دگر به باد رفته است. پسا تجدد به طور عوامانه به عنوان مرحله ای بعد از تجدد شناخته و شناسانده شد. این خود اشتباهی بود ناشی از باور به تک خطی بودن تحولات تاریخی که بین تجدد گرایان و پسا تجدد گرایان گویی مشترک باقی مانده بود!

fe68c573be679a7ad7cfd

برخلاف نظر پسا تجدد گرایان اواخر قرن بیستم، اکنون بالاخص بعد از فروپاشی شووری، یازده سپتامبر، جنگ بی پایان و بی نتیجه علیه تروریسم و شیوع یا بازگشت مذهب در سیاست هم در غرب و هم خاورمیانه و در نهایت بعد از بحران مالی 2008 برما مبرهن تر گردیده که پسا تجدد معادل عصر پایان ایدئولوژی ها نیست. ایدئولوژی ها خود را در قالب فرهنگ های سیاسی جدید (خصوصن نومحافظه کاری)، پوپولیسم ناسیونالیست (چپ در امریکای لاتین و راست ترامپیست و برگزیتی و راست افراطی اروپایی، هندی و فلیپینی و ژاپنی) در مقابله با بحران مشروعیت ایدئولوژی نولیبرال که سه دهه چهره ایدئولوژیکی خود را پشت نقاب بی بدیل و علمی بودن (!) پنهان کرده بود تجدید کرده اند. پس ما در عصر پسا ایدئولوژی نیستیم که بخواهیم آن را با مفهوم عصر پسا تجدد تعریف کنیم. بلکه برعکس و غم بار تر از آن، در عصر توهم ایدئولوژیک تقدس سپهر رویایی جهان بی ایدئولوژی هستیم.

همچنین در مورد قدرت رهایی بخش تکنولوژی های انفورماتیک مانند اینترت و کلان داده غلو زیادی شده بود. رهایی بخشی تکنولوژی اولین دروغ در عصر پسا حقیقت بود که توسط نوتکنوکرات های سیلیکون ولی و حتی قبل تر از آن توسط موج سومی های ایده آلیست و اصالت آینده چون الوین تافلر به خوردمان داده شد. اکنون می دانیم که پشت سر به قدرت رسیدن ترامپ و پیروزی شوک کننده ی برگزیت و رشد افکار پوپولیستی چه کمپین عظیمی توسط دستهای پنهان تحلیل گران کلان داده ها (بیگ دیتا) به حمایت مالی میلیاردهای جهانی در جریان نبوده و شبکه های اجتماعی نه الزامن به رشد دموکراسی خواهی و فرهنگ تساهل بلکه به رشد وطن پرستی های افراطی (در غرب و روسیه و اروپای شرقی فاشیستی بعد از فروپاشی شوروری و حتی در ایران پسا اسلام گرای امروز در غالب کوروش پرستی) و تشدید قبیله گرایی سیاسی در بین مردم انجامیده است.

 

26793057147b0e14d7857

منبع از گاردین. – میلیاردرها و شرکت های داده پردازی کلان داده ها

فضای مجازی ظرفیت های محدود و حقیقتن «مجازی» بودن خود را بعد از شکست بهار عربی نشان داد. همچنین عیان شده است که طی ان طوایف و قبایل مختلف سیاسی از جمله گروههای تروریستی خود از فضای مجازی نهایت استفاده را در سازمان دهی خود و تحت تاثیر قرار داردن افکار عمومی از طریق انتشار اخبار کاذب می کنند به گونه ای که چت و گپ زدنهای شهروندان مستقل ازادی خواه و جوانان دموکرات هر چند بهتر ممکن شده است اما تنها حداکثر می توانند طوفانهایی موقتی از نوع بهار عربی را تولید کنند و در تولید آن هم دراین زمانه ی شیوع پسا-حقیقت گرایی در نهایت نمی توانند بدون اتکا بر نهادهای باقی مانده سنتی مانند شبکه های مذهبی سازمان یافته در زندگی واقعی، کار خود را تکمیل نمایند. چه اگر تجعمات بعد از نمازهای جماعت و جمعه در مصر نبود، بسته شدن اینترنت توسط رژیم مبارک همان بهار عربی را هم در نطفه خفه می کرد. در بهترین حالت، تکنولوژی های نوی ارتباطی-اطلاعاتی به همان اندازه توان بخش بوده اند که تضعیف کننده و به همان اندازه به پیچیدگی ها افزوده اند که به حل معضلات پیچیده احتمالن کمک کرده اند.

1b4cfb1c8e4fbfcc3d99a

اما پس پسا تجدد چیست؟

 پسا تجدد، برخلاف تصور عمومی عصر تاریخی نیست (نمی تواند باشد). شیوه ی ناموفق و در حال اضمحلال سامان دهی به فرهنگ و اندیشه و عمل سیاسی در زمانه ای است که در آن مشکلات انسانی و زیستی به قدری پیچیده و بحرانها به لحاظ ساختاری به قدری عمیق و در هم اند که نه سنت تکلیف مدار و نهادهای آن و نه تجدد حقوق مدار و نهادهای سکولار قادر به حل آنها نبوده نیازمند به انقلاب پارادیمی در معرفت و عمل اجتماعی هستیم، اما ظهور این انقلاب پارادیمی در اثر تجمع همزیستانه ی تناقض آمیز تضادهای دو انگاره ی سنت و تجدد به تعویق افتاده است. این عصر تناقض ها و این هاویه ی آشوب مانند هر عصر دیگر پایان پذیر است. ما اکنون شاید وارد آغاز پایان آن شده ایم. عصری که در آن هم باید توهم تک خطی بودن تاریخ را کنار گذاشت (چرا که عناصر قوی تجدد ها و سنت ها و ملغمه هایی از انها در کارند) و هم توهم تکثر رهایی بخش و نسبی گرایی را (چرا که تنازع بین تمرکز گرایی و تمرکز زدایی به نفع دومی پایان نیافته و ظاهرن هرگز نخواهد یافت). ما در عصری هستیم که در آن همه ته نشست های قوی باقی مانده از عصرهای ماقبل و عناصر عصرهای در حال شکل گیری بعدی بشری در جوامع مختلف به میزانها ی مختلف در کنار هم «همزیستی تنازع آمیز» دارند).

40d75a467e4751cc4ee3f

یکی از مهمترین شاخصه های تشخیص این مرحله گذار از «تخریب مبتکرانه» در معنای شومپیتری- مارکسی به مرحله ی «خود تخریبی مبتکرانه» نهادها و سازمانهای اجتماعی است. مثلن تکنولوژی در جهت افزایش سود فوق پیشرفته شده اما این ترقی دیگر ظرفیت ‌جانشینی شیوه ی ناکارآمد تولید ثروت توسط شیوه کارآمد تر را ندارد چراکه همزمان تجمع مخاطرات زیستی و اجتماعی آن از فواید اقتصادی و عواید مالی ناشی از ترقی فراتر می شود و تنظیمات سوسیال دموکرات و کینزی نه دیگر به طور کامل ممکن و نه در صورت امکان، کارآمد و موفق اند.

c4cc35ba1b0c0221a343d

 تجمع پیچیدگی های لاینحل در نهایت به بایفرکیشن یا تشدید دوشاخگی در نیروهای مرکز گرا (در مرکز متعادل و مشابه شده) انجامیده نیروهای سیاسی رادیکال از جوامع و بخشهای پیرامون ( در معنای ابن خلدونی) مرکز را مورد هجوم قرار داده، نظام جهانی (در معنای والرشتاینی) وارد فاز جدیدی از تنازع بقا در شرایط جدید می شود که به مرور زمینه ساز تنشهای خشونت آمیز جهانی می گردد.

f387a86617de22ebe4ac3.jpg

تمدن کنونی بشری، از تاریخ هیچ ضمانتی را دریافت نکرده که فردا الزامن از دل این مرحله دهشتناک مجددن سر بر آورده وارد فاز بازسازی خود بر اساس پارادایم (های) جدید و مترقی تری شود. چه به قول تری ایگلتون: جبرگرایی تاریخی دستور پخت سکوت سیاسی است.

84e549ff27de1dd63494e

تنها پیدایش و گسترش جنبش های تاریخی مبتنی بر ایمان به وجود «ظرفیت های بالقوه» بشری و نه یک جبر یا فلسفه جبری تاریخ (اصل انتظاریا به قول شریعتی سنت های جبری که تحت اراده بشری قابل تغییر و جابه جایی اند) و تلاش مستمر برای کشف (اجتهاد) و بالفعل سازی این ظرفیتها (جهاد تاریخی) برای خلق انگاره های جدید تمدنی است که می تواند مایه ی امید باشد.

58ec435e41172520149c7

تاریخ گذشته چیزی نیست جز جهاد (مستمر) برای تحقق برابری

 پایبندی فرد به چنین ایمانی و اصالت وجودی اخلاق رهایی بخش است که جایگاه وی را در این جبهه بندی ها فارق از نتیجه دهی تاریخی به صرف خودسازی معلوم می کند.

هرچند نتیجه ی این جهاد، خود برآیند عملکردها و تعاملات بین نیروها و نقش افراد است، اما پیروزی در معنای حقیقی (رهایی از زندان نفس به تعبیر شریعتی) وابسته به برنده یا بازنده شدن دراین تلاش وسیع تاریخی نیست. صرف شرکت مستمر در این جهاد تاریخی و اعمال الزامات آن در این فرآیند خود سازی انقلابی خود عین پیروزی است. بنابراین پیروزی پیامد نیست، یک فرآیند است که ریشه در بعد لاهوتی ناسوت انسانی دارد.

b0ee14f39950b9a58973e

روش شناخت قرآن در اندیشه نوین اسلامی

استاندارد

عبدالحامد حسینی

نسخه اول: منتشر شده در مجله ی فراراه – فصلنامه پژوهشي قرآن، شماره 1، 1377، صص 64- 75 (دریافت نسخه اولیه

نسخه بازنویسی شده: پاییز 1391

نسخه اول این مقاله بر اساس مجموعه سخنرانی های این نویسنده در سن 27 سالگی در انجمن اسلامی مهندسین نوشته شده بود. بنابراین بازنویسی آن لازم آمد.

برای شنیدن فایلهای صوتی روی لینک های زیرکلیک کنید:

 ———————————————————————

«وقال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذالقرآن مهجورا»[1]

تدوین و نگارش مقاله حاضر مبتنی بر حد اقل دو پیش فرض اساسی است:

  1. امکان و حق فهم قریب به یقین قرآن در هر زمان برای هر آن کس که در این مسیر سعی فارغ از «زیغ»[2] نماید در مقابل قائلین بدین مضمون که فهم قرآن تنها در نزد خداوند ومختص بدوست، و بدین طریق منکر اصل نزول و رسالت عظیم قرآن و هدایت عقلانی و ایمانی آن می شوند.
  2. «روشمندی شناخت قرآن» و وجود با اهمیت ملاک ها و معیار های عام به منظور تشخیص نقاط قوت و ضعف تأویلهای گوناگون و در نتیجه حفظ وحدت در عین کثرت و تنوع برداشت ها (و آنهم در مسیری همگرا). این پیش فرض، از یک طرف در مقابل هرگونه اختصاص انحصاری حق و توان تأویل قرآن به عده ای خاص – که آنها نیز گویی بدون جد و جهد و تنها به طریق انتسابی حاملین چنین فهمی شده اند! قرار می گیرد و از طرف دیگر در برابر یک کثرت گرایی مفرط و معتبر دانستن هر برداشت قرار می گیرد.

6965428-quran-2

در این نوشته سعی داریم تا هرچند به اجمال رهیافتهای جدیدی در شناخت قرآن را مورد بحث قرار دهیم که ارزش آنها را در عرصه احیای قرآن و اصلاح معرفت دینی و در چالش با رهیافت های سنتی یافته ایم. حرکت پویا و مستقل اندیشی که هر چند از ابتدای استعمار خارجی به همکاری استحمار داخلی در جوامع اسلامی، هوشیارانه و خود جوش و به مساعدت بزرگ نخبگانی چون سید جمال، عبده، سید قطب، اقبال، طالقانی، بازرگان، محمد تقی و علی شریعتی سیمای ضد ارتجاعی خویش را هویدا ساخته است، اما بنا به دلایلی هنوز جایگاه مناسب خویش را در میان عموم طالبین معرفت اسلامی و قرآنی نیافته است. حرکتی که می توانست بزرگترین بدیل و جانشین را برای سنت متحجر و در برابر مدرنیسم مقلدانه فراهم سازد، در لابلای امواج بنیادگرایی های کور سیاست زده و تقلید مسلکی به مثابه روش شناسی متداول در حوزه های دینی به تنها جسارت ها و تهورهای پراکنده تبدیل شده است، و ثمره کلیه تلاش های فکری و عملی اش به همرا افول خورشید قرائت های سنتی در میان نسل در معرض فراموشی و زوال قرار گرفته است.

Read the rest of this entry

اعتراض به بی بی سی فارسی در مورد مقاله ی «تاثیر «کوروش بر توماس جفرسون و بنیان‌های آمریکای مدرن

استاندارد

بخشی از نامه فرستاده شده به بی بی سی فارسی که تاکنون بی جواب مانده است
با عرض سلام خدمت مسئولان و کارکنان محترم بی بی سی فارسی.

بنده … در پی انتشار مطلبی در مورد تاثیر کوروش بر توماس جفرسون و بنیانهای امریکای مدرن بدین وسیله مراتب نگرانی خود را در مورد شیوه ی اغراق امیز و قابل پرسش نوشته مذکور ابراز می دارم. http://www.bbc.com/persian/41876993?ocid=telegram
ضمن اینکه به عدم تخصص خود در زمینه تاریخ ایران/بین النهرین باستان و باستان شناسی ایران و خاورمیانه اقرار می نمایم اما مشکلات موجود در مطلب نوشته شده توسط اقای پویا زارعی حداقل برای بنده عیان تر از آن است که بدون ابراز نگرانی رها شوند.

images

لذا قبل از بیان نکات انتقادی در مورد نوشته مذکور از مسئولان این رسانه در شرایطی که مطالب  فراحقیقتی بسیاری در فضای مجازی خصوصن در راستای اسطوره سازی های پوپولیستی شایع شده، خواهشمندم که قبل از انتشار چنین مقالاتی ابتدا حد اقل نمونه ای از مقاله را برای رویو یا نظرخواهی به اساتیدی که سالها در این زمینه کار کرده اند فرستاده و نظر انها را جویا شوید. اما مشکلات یا مسائل قابل بحث در این مقاله:

  1. ادعای اصلی نویسنده وجود تاثیر گذاری تساهل دینی و فرهنگی در زمان حاکمیت کوروش دوم (معروف به کوروش کبیر) بر پدران امریکای مدرن و بنای دموکراسی و تساهل دینی در این کشور از ابتدای استقلال آن است. حال انکه ضمن اعتراف به این امر که تنها سند معتبر بر وجود چنین تساهلی در منشور کوروش قرنها بعد از پایه گذاری امریکا پیدا شده است از طریق نشان دادن توجه دو نفر از پدران امریکا یعنی جفرسون و ادامز خواسته تا نظریه خود را ثابت نماید.
  2. نویسنده برای اثبات نظر خود به بخشهایی از نامه های این دو شخصیت اشاره کرده است که در انها از کوروشنامه زنفون یا گزنفون یاد شده است. ضمن تقدیر از ایشان که به این قسمت از نامه ها لینک داده اند هرکس که به اشارات این نامه ها مراجعه کند در خواهد یافت که تنها توصیه به خواندن یا ترجمه کوروش نامه توسط جفرسون کافی نیست تا نتیجه بگیریم که وی در امر تساهل دینی و سکولاریسم از کوروش الهام گرفته است. برای اثبات این نظریه نویسنده باید مشخصن نشان دهد که پدران امریکا این معنی را عینین از کوروش نامه درک کرده اند و در کوروش نامه چنین معنایی به عیان بیان شده است! امری که نوشته گذشته از صحت یا عدم صحت ادعاهایش از آن در مانده است.اما در نامه های جفرسون چنین چیزی استنباط نمی شود . اشاره های جفرسون بسیار گذار و بدون قضاوت یا نظر هستند.

    بلکه حتی بدتر در روزنوشته های جان کنسی ادمز که نام کوروش و کوروش نامه اورده شده خلاف این امر مشاهده می شد. در این روزنوشته ها یا دایری در روز دوم دسامبر وی می گوید که بخش مقدمه کتاب کوروش نامه را در چهار صبح متوالی خوانده است. سپس نظربسیار منفی اش را اینچنین بیان می کند که نشان میدهد قصد خواندن ان یادگیری بهتر زبان بوده است تا چیزی در مورد تساهل دینی تحت حاکمیت کوروش:
    I have got through in four mornings, the preface to the Cyropaedia, but it is a crabbed piece of business. The Stile of this author is said to be Beautiful: a person who understands as little of it as I do, cannot discover the graces, that fine language, communicates to Ideas. I can only perceive a very great simplicity; which it would not be proper for an author at this day to adopt.

    ترجمه را به عهده خودتان می گذارم

    در جای دیگر در روز سی ام دسامبر می نویسد:
    I finish’d the first book of the Cyropaedia; to admire the beauties of this book I must be much more acquainted with the Language, it is written in, than I am at present. The Events related in what I have gone through, are in themselves small, and not very interesting; related with a simplicity of style, adapted to them: the Conversation between Cambyses and Cyrus, which concludes the book, may perhaps be of great service to military Characters.
    بازهم ترجمه به عهده شما

    قابل توجه است که ابراز مسئله تنوع تحت حاکمیت وسیع کوروش در اول همان کتاب اول کوروش نامه توسط زنفون عنوان شده که جناب زارعی هم بدان اشاره کرده اند. اما ادمز هیچ توجهی به این مسئله نکرده است و همچنان در مورد سبک نوشته نظر داده و گفتگوی بین کوروش و کمبوجیه را قابل توجه نظامی ها نه حقوق دانان یا سیاست مداران دانسته است.

  3. هرکس اندکی با زنفون اشنایی داشته باشد از تنفر وی در مورد دموکراسی که طی آن استادش سقراط تحت دستور یک دادگاه در آتن به مرگ محکوم شد اطلاع دارد. زنفون هم مانند دیگر شاگرد سقراط یعنی افلاطون از دموکراسی دل خوشی نداشت. وی مرسونری کوروش صغیر بود بنابراین بدیهی است که کسی که علیه اتن با دشمن اتن دموکراتیک همداستان شده برای اثبات نظرات خود از کوروش شخصیتی بسازد که بتواند نشان دهد که می شود نظام متمرکز به رهبری یک شاه خوب داشت و این بهتر از یک نظام دموکراتیک است. اما جناب زارعی گویا این مسئله را نه تنها فراموش کرده بلکه برعکس قصد دارد تا نشان دهد که زنفون تساهل و تتوع را به عنوان ارزش های اخلاقی ذاتن مورد ستایش قرار داده و این امر مثبت انگاری تساهل و حتی «سکولاریسم!» بر عقاید جفرسون تاثیر گذاشته است!(تا انجا که بنده مطلعم زنفون شاگرد سقراط بود و خود ازجنگجویان یونان باستان که به علت حکم مرگ سقراط توسط دادگاه آتن از دموکراسی آتن متنفر بود. زنفون در جوانی به ارتش کورش صغیر به عنوان مرسونری می پیوندد تا وی را در جنگ علیه برادرش اردشیر دوم بر سرتخت و تاج کمک کند. اما کوروش صغیر در 80 کیلومتری بابل شکست خورده کشته می شود. زنفون اینبار به شمال ترکیه فعلی گریخته و سپس در استخدام پادشاه اسپارت علیه آتن می جنگد. وی در دشمنی با آتن و همکاری به دشمنان آتن چون ایران و اسپارت فروگذاری نمی کند و از اینرو از مریدان و شیفتگان شاهان هخامنشی بوده است. به نظر مسلم می آید که برای یک مزدور هخامنشی ها در یونان تصور شکست کوروش کبیر و کشته شدنش دشوار باشد. این درحالی است که سایر روایات از مرگ کوروش به کشته شدن وی اشاره دارند و  او تنها کسی است که معتقد است کوروش به مرگ طبیعی مرده است! )
  4. گذشته از این که اعتبار کوروش نامه به دلایل عدم وجود تاریخ نویسی علمی و فاصله چند صد ساله با زمان کوروش کبیر و داستان بافی های تخیلی قابل سوال است اما حتی اگر آن را هم معتبر در نظر بگیریم در همان صفحه اول کتاب اول زنفون آب پاکی را روی دست هرکس که به خواهد به وی سکولاریسم و تساهل قومی مذهبی ببندد می ریزد.[1.1.4] Cyrus: Unique as a Monarch. But all this is not so surprising after all, so very different was he from all other kings, both those who have inherited their thrones from their fathers and those who have gained their crowns by their own efforts; the Scythian king, for instance, would never be able to extend his rule over any other nation besides his own, although the Scythians are very numerous, but he would be well content if he could maintain himself in power over his own people; so the Thracian king with his Thracians, the Illyrian with his Illyrians, and so also all other nations, we are told. Those in Europe, at any rate, are said to be free and independent of one another even to this day.

    Empire of Cyrus: Emperor by Consent. But Cyrus, finding the nations in Asia also independent in exactly the same way, started out with a little band of Persians and became the leader of the Medes by their full consent and of the Hyrcanians by theirs; he then conquered Syria, Assyria, Arabia, Cappadocia, both Phrygias, Lydia, Caria, Phoenicia, and Babylonia; he ruled also over Bactria, India, and Cilicia; and he was likewise king of the Sacians, Paphlagonians, Magadidae, and very many other nations, of which one could not even tell the names; he brought under his sway the Asiatic Greeks also; and, descending to the sea, he added both Cyprus and Egypt to his empire.

    [1.1.5] Empire of Cyrus: Vastness & Diversity. He ruled over these nations, even though they did not speak the same language as he, nor one nation the same as another; for all that, he was able to cover so vast a region with the fear which he inspired, that he struck all men with terror and no one tried to withstand him; and he was able to awaken in all so lively a desire to please him, that they always wished to be guided by his will. Moreover, the tribes that he brought into subjection to himself were so many that it is a difficult matter even to travel to them all, in whatever direction one begin one’s journey from the palace, whether toward the east or the west, toward the north or the south.

«وی (کوروش) بر این ملت ها حکومت کرد اگرچه آنها به زبان وی سخن نمی گفتند و از ملیت وی نبودند. با این همه او قادر بود که منطقه ی وسیعی را پوشش دهد بوسیه ی ترسی که وی در انداخته بود. که وی با همه مردان را با ترور و ترس برخورد می کرد و کسی تلاش نکرد تا جلوی او بایستد. و او قادر بود که در همه این تمایل را ایجاد کند که وی را خشنود از خود سازند. ….

براحتی دیده می شد که زنفون هیچ تمایلی به ارزش نهادن به تساهل و تنوع و حقوق بشر و سکولاریسم حتی در ابتدایی ترین معانی آنها چه رسد معانی قرن روشن گری و مابعد در مورد کوروش نداشته بلکه برعکس کوروش یک اسطوره ای است برای مشروعیت زدایی از دموکراسی آتنی وتوجیه ایده ضد دموکراتیک یک دیکتاتور دلسوز!

بیشتر از اینها می توان نوشت. اما گویا جناب زارعی کارشناس ارشد تاریخ سوربون هنوز نیاز به تحقیقات بیشتری دارند و انهم در جهت حقیقت یابی. و گویا همچنین ایشان از کتابی که اخیرن در باره تاثیر گذاری اسلام و قرآن بر جفرسون و تساهل و پلورالیسم دینی در امریکا منتشر شده و به طور مفصل  و مستند تلاش کرده تا نظر خود را ثابت نماید و همچنین تعداد زیادی از مقالات انیترنتی در رسانه های مختلف در این زمینه اطلاع داشته اند چرا که گویی برخی از جملات ترجمه شده یا بطور مستقیم ملهم از جملات این کتاب  ست؟  و گویا به نوعی مصادره به مطلوب هم صورت گرفته است. به هرحال این ظن قابل اثبات یا رد نیست.
https://www.amazon.com/Thomas-Jeffersons-Quran-Islam-Founders/dp/0307268225/ref=sr_1_1?s=books&ie=UTF8&qid=1380402614&sr=1-1&keywords=jefferson%27s+quran

https://www.thedailybeast.com/thomas-jeffersons-quran-how-islam-shaped-the-founders

برنامه پرگار قبلن از حضور جناب دکتر علی موسوی در زمینه منشور کوروش و عدم تازگی آن به لحاظ تنوع قومی و مذهبی بهره برده و می توانستند این نوشته را حداقل برای نظر خواهی نزد ایشان بفرستند. با توجه به نمونه های متعدد مشابه قبل و بعد از کوروش می توان استنباط کرد که تساهل مذهبی مندرج در منشور چیزی جز یک استراتژی مانند همان تساهل ظاهری بین قومی و مذهبی امپراطوری انگلیس و مانند آن نیست چرا که از هزینه های سلطه می کاهد. البته کوروش می توانسته مانند سایر دیکتاتورها و امپراطور ها چنین شیوه ای را اتخاذ نکند چنان که پسرش گویا در مصر نکرد و تاوان پس داد. اما ذکاوت و درایت یک حکم فرمایی که تساهل را در حدی که خطری برای حاکمیت اش نداشته باشد تحمل می کند هیچ ربطی به دموکراسی و سکولاریسم  و حقوق بشر امروزی و خصوصن بنیانهای امریکای مدرن ندارد. این شیوه تساهل از قدمت چندین هزاره ای قبل از کوروش برخوردا است و آنهم حداقل در تاریخ درخشان تمدن بین النهرین که متاسفانه توسط جناب زارعی با برداشتی اورینتالیستی و هنوز استعمار زده، دنیایی «با آن درجه از توحش و وجود فرقه‌های بدوی دینی … در نزاعی بی‌‌پایان» معرفی می شود!

از اطاله کلام عذر خواسته و توجه شما را ارج می نهم.

 ششم نوامبر 2017

!اعتبار کتیبه ی «من کوروش هست» در پاسارگاد

استاندارد

کتبیه ای روی سمت جانبی یک ستون منسوب به کاخ کوروش در پاسارگاد وجود دارد که مدعی است «من کورش هستم، شاه هخامنشی» (به سه زبان یکی خط میخی فارسی داریوشی که بعد از کورش ابداع شد! دیگر خط عیلامی و سوم خط اکدی که تا زمان کورش یک خط و زبان در حال برافتادن بود که دیگر توسط کسی حرف زده نمی شد). چرا مثلن خط بابلی استفاده نشده است که کورش خودرا شاه جدید بابل می دانست؟! اما از این سوالات که بگذریم ترجمه دقیق تر کلمات در این نوشته در صورت جعلی نبودن آن نظریه دیگری را در ذهن متبادر می کند:

f25d3edf4d55a8553ec3d.jpg

9007d1832dde799f5a184

از نکته های جالب دیگر مختصر بودن این کتیبه و بر سمت جانبی دروازه ورودی قرار گرفتن آن است. این که روی دیوار بنویسند من کوروش هستم شاه هخامنشی به قدری بچه گانه است که بیشتر اعتبار کار را زیر سوال می برد و حاکی از تعجیل و عدم داشتن دانش کافی در حکاکی است. مثل این است که محمد رضا شاه روی دیوار کاخش یا روی یک سدی که ساخته بنویسد من محمد رضا هستم شاه پهلوی! خوب که چی؟ چرا نگوید شاه فلان ممالک همانطور که داریوش در کتیبه بیستون می گوید. هر کتبیه ای مانند این باید بر سر در یک کاخ نه ضلع کناری دیوار نوشته می شد و جملات ادامه می یافت که بله مثلن اینجا را من دادم ساختند و من این قدر شکوهمند هستم و … , و بعد اینکه چرا چنین چیزی را روی قبر نکنده اند. این که بیشتر معنا می دهد که ادم روی قبرش بنویسند من فلانی هستم تا این که جایی روی دیوار قصرش آن هم به چنین اختصاری. احتمالن نگران وقت خوانندگان بوده اند و کوروش هم مردی حجالتی بوده که داده کتبیه را آن بالای ستون روی ضلع جانبی بکنند! یا چون بنا بوده که قبرش لای جرز سقف مقبره مخفی باشد دلش نیامده که بالاخره نگوید من اینجا هستم گفته چند متر ان طرف تر روی ستون جمله ای که باید روی قبرش باشد را کنده کاری کنند تا اینجوری به ما قرن بیست و یکمی های زیرک علامت بده که بله من اونطرف تر خاک شده ام بیایید زیارت.

5070dec4b37108ba25584.jpg

اما بگذارید نگاه دقیق تری به نوشته کتیبه بیاندازیم. ادعا شده است که کتیبه در خطوط عیلامی (خط دوم) و اکدی خط پایین یا سوم غلط املایی دارد. چون این در این دو خط علائم بیانگر حرف نبوه و هجایی هستند در تخصص این نویسنده یافتن غلط املایی آن نیست. اما خط پارسی میخی داریوشی در زمان کوروش وجود خارجی نداشت. پس این کتیبه نمی تواند در زمان وی نوشته شده باشد. با این حال باستان پرستان می توانند بگویند که این بعدن توسط جانشینان کورش کنده شده است! و البته خیلی هم به خودشان زحمت نداده اند

حالا فرض کنیم این هم اصیل باشد. اما اگر خط را دقیق ترجمه کنید این چنین می گوید

«آدَم کوروس هَسای، کیا هخامنیشیا»

آدم به معنی من است. کوروس همان کوروش و هسای حتمن هست. اما کلمه کیا الزامن به معنی شاه نیست بلکه معانی دیگری دارد و با کلمه شاه که توسط داریوش در کتیبه ی بیستون بکار رفته است فرق می کند. کلمه شاه در کتیبه بیستون «خشایاتیا» است.

d4dbdc639cd81f7aa6943

پس چرا کلمه کیا بکار رفته است. یک سری به فرهنگ دهخدا می زنیم تا معانی دیگر کیا را جویا شویم:

مجازاً به معنی عموم حکام و فرماندهان آمده

مرزبان . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 12). مرزبان را نیز گویند که زمین دار باشد یعنی پادشاه کوچک . (برهان ). مرزبان و زمین دار. (ناظم الاطباء). || پهلوان را هم می گویند. (برهان ) (غیاث ). پهلوان . (ناظم الاطباء). || سرور. بزرگ . (فرهنگ فارسی معین ). خواجه . آقا. سید.

 به معنی صاحب و خداوند نیز آمده است . (فرهنگ رشیدی ) (برهان ) (ناظم الاطباء). حاکم و رئیس ده . (انجمن آرا) (آنندراج ). در ترکیب آید: ده کیا (دهخدا). کارکیا (سرکار و مصدر امور).

با توجه به اینکه این خط همان خط میخی داریوشی است (اگر فرض کنیم که این کتیبه اعتبار داشته باشد) بنابراین عدم استفاده از کلمه خشایاتیا بدین معنی است در این صورت یا کوروش ما کبیر نبوده و یا این اقای کوروش که اسمش را اینجا کنده بعد کوروش دیگری است از خاندان هخامنشی که در این منطقه منصوب به حکومت یا ریاست یا مرزبانی شده بوده است و این کاخ و باغ هم خانه اوست که نشان می دهد اینجا محل زندگی اش بوه و از اینرو نمی توانسته پایتخت یک امپراطوری باشد و کوچکی محل پاسارگاد هم این را تایید می کند و این که اینجا هیچ داد و ستدی صورت نمی گرفته و لشگرگاهی نداشته و این کوروس از همان شاهزادگان بوده است که اینجا را در تصرف خصوصی خود داشته است. در کنار کعبه زرتشت و مکانهای مقدس دیگر. چرا نباید وارثان وی نام فرزندان خود را کوروش نگذارند همانطور که که می دانیم نام برادر اردشیر دوم کوروش صغیر بود.

پس حتی اگر کتیبه جعلی نباشد و غلط املایی هم نداشته باشد دلیل نمی شود که این کوروش صاحب ملک یا رئیس این استان همان کوروش کبیر باشد. در این صورت چرایی بکار بردن خط فارسی داریوشی و عدم قرار دادن کتیبه در محلی مهم و خلاصه و مختصر بودن آن قابل فهم تر خواهد بود.

و باز این تصور تقویت می شود که بعد از فروپاشی هخامنشی ها به دست اسکندر این کاخ و باغ اگر تا ان موقع متروکه شده بوده یا نبوده دوباره مورد استفاده سلوکی ها قرار می گیرد و سکه های یونانی یافت شده هم این را تایید می کند و معبد سلوکی هم اینجا درست می شود به همان سبک یونانی.

ایرادها و نقدهای فوق پاسخ متخصصین و محقیقین را می طلبد و امید وارم این نقادی ها در فضای عمومی پاسخ شایسته و تخصصی خود را بیابد.

چرا کوروش که از خوشحالی بال در آورده بود از تعجب شاخ درآورد؟

استاندارد

از جمله نشانه های مهمی که ازآن استفاده می شود تا پاسارگاد را پایتخت کوروش و بنای معبدی شکل آن را مقبره وی بنامند سنگ نگاره ای است از یک انسان چهارباله با تاج یا کلاه تزئینی شاخ دارو ردای عیلامی با نقش گلسانه هایی شبیه به گلسانه های تخت جمشید که روی حاشیه ردای وی از بالا تا پایین و در لبه های پایین دیده می شوند. اما این شخص یا شخصیت براستی کیست؟ هیچ دلیل یا سند یا شاهد مشابه محکمه پسندی برای انتساب آن به کوروش وجود ندارد. آیا کوروش کبیر با انهمه کبیر بودنش که نزدیک سی و نه سال ظاهرن حکومت کرده هیچ کجای دیگر هیچ سنگ نگاره ی مشابه دیگری دارد؟ نه!

به نظر می رسد در این مورد هم این نظریه است که واقعیت را شکل می دهد نه برعکس! چون بناست اینجا محل زندگی و قبر کوروش باشد خوب حتمن این تندیس هم خود اوست!

e321f360cc08ae86c1c93

e5db34e3a915ee1a37334

نقش سنگ تراشه یا تندیس منسوب به کوروش

4d04cd9cc8cb7bbc4d1bd

  یک عکس بسیار قدیمی از همان سنگ تراشه – هیچ کتیبه ای بالاسر سنگ نگاره نیست

dc1839c322c228b929ddd

از قدیمی ترین عکس ها از پاسارگاد احتمالن در زمان کنکاش های هرتزفلد- هیچ کتیبه ای بالاسر سنگ نگاره نیست

a3f4510c0b4abd525a205

این قدیمی ترین نقاشی از این تندیس است که توسط رابرت کر پرتر کشیده شده است. وی در سال 1817 در زمان فتحعلی شاه قاجار وارد تهران شد و در 1842 از دنیا رفته است.

به تصاویر فوق با دقت نگاه کنید. نقاشی رابرت کر پرتر را با عکس های جدید تر مقایسه کنید.

Read the rest of this entry

باستان شناسی اخلاقی قرآن: شکوه یک تمدن به عدالت است نه به قدرت شاهان و عظمت کاخها

استاندارد

آیا در زمین به تجسس نگشته اند تا نظاره کنند که سرنوشت کسانی که قبل از آنها می زیستند چه شد؟ اقوامی که در قدرت و به جا گذاشتن آثار روی زمین از ایشان بسیار برتر بودند و بیش از ایشان بناهای عظیم ساختند. و رسولان شان (صاحبان رسالت اصلاح جامعه یا به عبارتی روشنفکران متعهد شان) با استدلال و برهان نزدشان آمدند (هشدار ها تاثیر نگذاشت و عظمت ها فروپاشید). پس خدا به ایشان ظلم نکرد. بلکه این خود آنها بودند که به خود ظلم می کردند.

أَوَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ كَانُوٓا۟ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا۟ ٱلْأَرْضَ وَعَمَرُوهَآ أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ ۖ فَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَٰكِن كَانُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُون – سوره روم آیه 9

5849b747809801116078a

شهرهایی پر از ستونها (عظیم) که مانند آن هرگز ساخته نشده بود – فجر 7 و 8

df15f7c582071839ec463

e9c109384ff03353a0a20

3ada26e36d929763b1499

27c144c34297d9ef0404b.jpg

تمدن هایی که بناهای عظیم در دل سخره ها در میان کوهها ساختند – فجر 9

Read the rest of this entry

اصول اخلاقی رفتار و نظام اقتصادی در قرآن

استاندارد

هیچ نظام اقتصادی در جهان نیست که فاقد اصول اخلاقی یا ضد اخلاقی نباشد.

در کل می توان گفت که نظامهای عمده ی اقتصادی جهان بر پایه سه اصل اخلاقی استوار شده اند:

1- اصل اخلاقی اقتصاد محافظه کارانه: پرداخت و پاداش به هرکس بر اساس ارزش دارایی های مولدش که در تولید صرف می کند

2- اصل اخلاقی لیبرال: به هرکس تنها براساس میزان تاثیر گذاری اش بر میزان افزایش تولید و سود به هر شکل ممکن (چه فکری چه یدی چه سرمایه گذارانه).

3- اصل اخلاقی اقتصاد سوسیالیستی: به هرکس به میزان سعی و تلاش و فداکاری هایش.

اما از نگاه قرآن:

4- اصل اخلاقی قرآنی:

– به هرکس به میزان تلاش (یدی و فکری) و فدارکاری هایش (از مال و وقت و زندگی) (ان لیس للانسان الا ما سعی)

– در تناسب با میزان توانایی ها وظرفیت های جسمی و و روانی و ذهنی و مالی اش (لایکلف الله نفسا الا وسعها)

و در نهایت:

– اصل مکمل انسانی توان مند سازی کسانی که به علت فقر و بیماری و ناتوانی مالی و بی خانمانی از دایره تولید و فعالیت های اقتصادی به حاشیه رانده شده اند ( إنما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها والمؤلفة قلوبهم وفي الرقاب والغارمين وفي سبيل الله وابن السبيل فريضة من الله والله عليم حكيم)

02e234cf054553838a474

اصول اخلاقی یک اقتصاد سالم از نظر قرآن : الف – به هرکس به میزان سعی و تلاش و فدارکاری هایش

f9d478702be847061964c

اصل اخلاقی اسلام: ب – به راستی که خدا بر هیچ کس بیش از اندازه توانش تکلیف نکرده است

0d8d00195892df072a785

اصل اخلاقی اسلام: ج: به درستی که صدقات (انقاق و زکات و صدقه ومراقبت …) جز برای فقیران و بی سرپناهان و بی سرپرستان و افراد درگیر در کمک رسانی به نیازمندان نیست، تا قلبهای ایشان به هم نزدیک شود و همچنین است برای آزاد کردن در بند شدگان (برده های جسمی و جنسی و اسیران وبه بیگاری گرفته شدگان) و در قرض مانده ها و در راه خدا برای در راه مانده ها، این فریضه ای است از جانب خدا و خدا دانا و حکیم است.

معمای هامان و فرعون

استاندارد

یکی از ایراد هایی که مستشرقین غربی مسیحی اسلام ستیز از قرون وسطی تا این اواخر بر قرآن وارد کرده اند و اکنون ورد زبان اسلام هراسان و اسلام ستیزان ایرانی هم در عصر حاضر شده است این است که داستان های قرآن از روی تورات و انجیل نوشته شده است و در این کپی کردنها اشتباهات فراوان صورت گرفته است. یکی از این اشتباهات که از قرن هفدهم میلادی تا قرن اخیر منشا مناقشات کلامی بود تا زمانی که مصر شناسان توانستند زبان مصر باستان را بخوانند مسئله فرد یا مقامی به نام هامان در قران است.

هامان در قرآن شش مرتبه در کنار نام فرعون امده است. در دو مرتبه فرعون به او دستور می دهد که برجی را برایش بسازد. همچنین وی به نظر می رسد که مقام دوم در کنار قارون باشد. هامان و قارون به فرعون می گویند که موسی یک شعبده باز بزرگی است. با توجه به اینکه قارون به ثروت اش معروف است و پایه اقتصادی نظام سیاسی فرعون را نمایندگی می کرده است، به نظر می رسد که هامان مقام فرهنگی و مذهبی را نمایندگی می کند و در کار معبد سازی و سازماندهی معابد است. از اینروست که فرعون از او می خواهد که برایش یک برج یا ساختمان مرتفع درست کند تا وی با خدای موسی حرف بزند. این که این درخواست جنبه طعنه امیز داشته یا واقعن اتفاق افتاده از قرآن مشخص نیست. فقط انچه مشخص است رفتار انکار کننده و تحقیر امیز فرعون است

اما در کتاب یهود بخش سوم به نام مکتوبات فصل یا کتاب استر، هامان کسی است که برای خشایار شاه دشمن یهودیان کار می کرده است. و برج سازی وی به برج سازی بابل می خورد تا برج سازی برای فرعون.

بنابراین مستشرقین قرون میانه به محمد ایراد گرفته اند که اولن برج سازی کار بابلی ها بود و ثانین هامان در استخدام خشایار شاه بود نه فرعون و محمد در این کپی کردن از داستانهای تورات و کتاب عهد عتیق مسئله را قاطی کرده است و هامان را به فرعون نسبت داده است. بگذریم که خود اینسایکوپیدیای یهود شناسی کتاب استر را فاقد ارزش تاریخی و بیشتر رمانتیک خوانده است!

این جدل هرگز به جایی نرسید تا اینکه باستان شناسان موفق به خواندن خطوط اهرام مصر شدند. و حقانیت قرآن برملا گشت.

قرآن اسلام را دین همه ادیان توحیدی معرفی می کند و محمد را فرستاده ای برای اصلاح انچه روحانیون ادیان قبلی در دینشان وارد کرده اند. یعنی همان احیای اسلام به شکل تکمیل شده.

چند نکته در مورد کلمات فرعون و هامان در قرآن . می دانیم که مصر یک فرعون نداشت اما قرآن در زمانها مختلف در اشاره به مصر، کلمه فرعون یا حاکم مصر زمانه را بدون بکار بردن اسم فرعون بکار می برد. دلیل واضح است چون برای قرآن اسم فرعون مهم نیست. فرعونیت او مهم است. همچنین به نظر می رسد که کلمه هامان می توان به همین شکل بکار رفته باشد.

باستان شناسان در یافتند که در میان خدایگان یا موجودات مقدس خداگونه ی مصری خدایی به «آمون» وجود دارد. هر اسطوره خدایی توسط یک مقام روحانی خدمت گذاری می شد و کارهای اجرایی لازم در مورد او صورت می گرفت. باستان شناسان در یافتند که مقام روحانی خدمت گذار به آمون، هامان یا هامانه خوانده می شده است (به تصاویر زیر و منابع مراجعه شود) و از جمله وظایف اش نظارت بر کار ساخت و ساز مکانهای مقدس بوده است.

نام این مقامات و موقعیت و وظایف انان در زمان رامسس دوم که در قرن سیزدهم قبل از میلاد می زیسته در جدول زیر آمده است

d7316c38b647f8b6121dd

نام مقامات مذهبی در چپ نام خدایان اسطوره ای مربوط به مقام مذهبی در وسط و مسئولیت ها در سمت راست

انتساب نام هامان به مقامی که بر کار ساخت بناهای مقدس بوده نیز به وضوح در نوشته های مصر باستان هست. این یک نمونه از موزه وین است

d134c1b8b95679a56dda3

Left: «The offering which the King has given to Osiris, the Formost of the Westerners, the Lord of Eternity, the Ruler of eternal Duration, so may he give anything that has come forth from his table, and (also) the pleasant north-wind, and a good burial after old age, to the ka of the overseer of the stone-masons of Amûn, Hamen-ha, justified.» Right: «The offering which the King has given to the Western Desert and to Amauni, the Lady of the Sky, so may they give food and nourishment, all kinds of offerings, all kinds of good and pure things, to the ka of the overseer of the stone-masons of Amûn, Hamen-ha, justified.» Below: Relief depicting a seated couple (i.e., Hamen-ha and his wife) who are being attended by a man. Above them, the name of the lady: «His wife, the lady of the house Nefer-nûb, justified,» and the name of the attendant: «Ka-pu-hótep.»

هرچند کلمه عربی بکا ررفته برای برج در آیه به معنی ساختمان عظیم و مرتفع هم هست اما مصریان فقط معبد و اهرام نمی ساختند. برج معروف زیر در ورودی یکی از بزرگترین معابد جهان در مصر که درزمان رامسس دوم ساخته شده است را نگاه کنید.

Granite obelisk towering over statues of Ramsses II in the Luxor Temple in Thebes (Luxor), Egypt.

نتیجه گیری

قرآن 1400 سال پیش بر محمد نازل شد. حدود دو هزار سال پیش خواند ن و نوشتن خط مصر باستانی منقضی شده بود و تا قرن نوزدهم کسی از مصر باستان چیزی مستند به باستان شناسی آن نمی دانست و کسی از اعراب هرگز به کار باستان شناسی نبود. اگر محمد کپی برداری از تورات کرده بود می بایست نام مقام هامان در کنار مقام فرعون نبوده بلکه بر اساس کتاب استر از عهد عتیق وی باید فردی به نام هامان در خدمت خشایار شاه باشد. همچنین هیچ شاهد باستان شناسی تاکنون به دست نیامده که برج بابلی وجود داشته چه برسد به این که کار خشایار شاه هخامنشی باشد؛ که این خود بر نادرستی داستان هامان در کتاب استر هم دلالت دارد. اگر محمد در کپی کردن تورات به سهو هم اشتباه کرده باشد شانس این که وی هامان را به درستی به فرعون و برج و معبد سازی برای وی منتسب کند و نسخه شیادانه کپی شده وی از تورات با شناخت باستان شناسی امروز ما از فرعون و هامان (بالاترین مقام روحانی مسئول ساخت و ساز های دینی ) درست از آب در اید به نظر شما چه قدر است؟

منبع برای مطالعه دقیق تر:

http://www.islamic-awareness.org/Quran/Contrad/External/haman.html

https://islampapers.com/2012/01/01/haman/

آیاتی که در آن کلمه هامان امده است

  • 1Quran 40.24To Pharaoh, Haman and Qarun. But they said: «He is only a deceiving sorcerer.» to Pharaoh, Haman and
  • 2Quran 40.36Haman! Build me a tower so that I may reach the routes And said Firaun, “O Haman! Build a high pal
  • 3Quran 28.6untry; and to make the Pharaoh, Haman and their hordes beware of what they feared from them. and to
  • 4Quran 28.8for regret. Surely the Pharaoh, Haman and their hordes were habitual sinners. Then Pharaoh’s kinsmen
  • 5Quran 29.39(Remember) Qarun, Pharaoh and Haman to whom Moses came with clear signs; but they were haughty (and
  • 6Quran 28.38lord of yours but myself. So, O Haman, fire some clay (bricks) to build a tower for me …

هولوکاست 15 میلیون ایرانی صد سال پیش از یاد رفته است اما حمله عرب 1400 سال پیش در خاطره ها مانده!

استاندارد
عبدالله شهبازی کتاب‌های دکتر محمدقلی مجد را مرور می کند؛

دانلود مجانی کتاب قحطی بزرگ دکتر محمد قلی مجد

حداقل رقمی که برای جمعیت ایران در حوالی سال ۱۹۰۰ میلادی مورد اجماع است رقمی است که ویلیام مورگان شوستر بیان کرده یعنی ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر. به این ترتیب،‌ ملاحظه می‌شود که به دلیل قحطی ناشی از دو جنگ جهانی چه فاجعه بزرگ انسانی در ایران رخ داده است.

بدلیل ممنوعیت ورود غله از قم و سلطان آباد به کاشان بسیاری از مردم این شهر از گرسنگی کشته شدند

 در یادداشت پیش رو که به قلم عبدالله شهبازی به رشته تحریر در آمده، نگارنده معتقد است: حداقل رقمی که برای جمعیت ایران در حوالی سال ۱۹۰۰ میلادی مورد اجماع است رقمی است که ویلیام مورگان شوستر بیان کرده یعنی ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر. به این ترتیب،‌ ملاحظه می‌شود که به دلیل قحطی ناشی از دو جنگ جهانی چه فاجعه بزرگ انسانی در ایران رخ داده است.

به گزارش خبرنگار بولتن نیوز، متن این یادداشت که در کانال تلگرامی نگارنده نیز منتشر شده، به شرح زیر است:

درباره سه قحطی بزرگ تاریخ ایران، که پیامدهای عظیم در سرنوشت ایران داشت، کار تحقیقی کافی نشده. از این منظر،‌ کتاب‌های آقای دکتر محمدقلی مجد ارزشمند است زیرا برای اولین بار بطور جدی ما را با ابعاد فاجعه انسانی که در ایران رخ داده آشنا می‌کند. اولین قحطی بزرگ در سال ۱۲۸۸ ق./ ۱۸۷۱ میلادی رخ داد.

قحطی بزرگ در ایران مردم را به مردار خواری وا داشته بود
اجساد گرسنگان در گوشه و کنار کوچه و بازار هیزم وار بر روی هم انباشته شده بود

قحطی ۱۲۸۸ ق. کمر ایران را شکست. این قحطی قریب به سه میلیون نفر یعنی حدود یک سوم از جمعیت ایران آن روز را نابود کرد، توده کثیری را در جستجوی نان و کار به مهاجرت به خارج، بویژه به قفقاز، وادار ساخت و ایران پرجمعیت و ثروتمند را به کشوری نسبتاً فقیر تبدیل کرد که برای تأمین نیازهای اولیه خود درمانده است. درباره این قحطی گفته‌اند: گرانی که آدم‌خوری باب گشت/ هزار و دویست است و هشتاد و هشت.

اجساد قربانیان بیماری و گرسنگی در گوشه کنار شهرها و جاده ها دیده می شد

دومین قحطی بزرگ، قحطی سال‌های جنگ جهانی اول است که حدود ۸ الی ۱۰ میلیون نفر از جمعیت ایران را از بین برد. کتاب «قحطی بزرگ» دکتر مجد در این باره است که امروز مطلع شدم ویرایش دوم آن انتشار یافته. ویرایش دوم با چاپ دوم متفاوت است یعنی مطالب و اسناد جدید بر کتاب افزوده شده هم در متن انگلیسی و هم در ترجمه فارسی آن.

قحطی بزرگ ایران در سالهای 1917 تا 1919 از حمله مغول در قرن سیزدهم میلادی نیز بسیار عظیم تر بوده است.
رضا خان سردار سپه و احمد شاه قاجار یکی در جنگ جهانی اول یک مملکت قحطی زده تحویل داد و دیگری در جنگ جهانی دوم یک مملکت اشغال شده و قحطی زده تحویل داد و رفت!

محمد قلی مجد در کتاب «قحطی بزرگ» خود می نویسد: بر اثر چنین فاجعه عظیمی بود که جامعه ایرانی به شدت فروپاشید و استعمار بریتانیا توانست به سادگی حکومت دست نشانده خود را در قالب کودتای 1299 بر ایران تحمیل کند. مجد چنین نتیجه میگیرد: «هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسل کشی به عنوان وسیله ای برای سلطه بر ایران استفاده میکردند.

سومین قحطی بزرگ، قحطی سال‌های جنگ جهانی دوم است که خوشبختانه کتاب دکتر مجد در این زمینه نیز منتشر اخیراً شده و مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی ترجمه آن به فارسی را آغاز کرده است. دکتر مجد تلفات قحطی جنگ جهانی دوم در ایران را حدود چهار میلیون نفر برآورد می‌کند.

زنان روزها در صف نانوایی منتظر دریافت نان بودند و نهایتا بسیاری از آنها دست خالی و گرسنه باز میگشتند
سه قحطی بزرگ و تأثیر آن بر سرنوشت ایران

حداقل رقمی که برای جمعیت ایران در حوالی سال ۱۹۰۰ میلادی مورد اجماع است رقمی است که ویلیام مورگان شوستر بیان کرده یعنی ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر. اگر دست‌کم را مبنا قرار دهیم یعنی ۱۳ میلیون نفر و میزان (نرخ) رشد جمعیت در ایران را ۱٫۲ درصد بدانیم، که بنظر من نرخ رشد جمعیتی پائینی است برای ایران آن زمان، در سال ۱۹۴۴،‌ یعنی در پایان جنگ جهانی دوم، جمعیت ایران باید ۲۱٬۹۷۲٬۸۲۵ نفر باشد. اگر نرخ رشد را ۳ درصد بگیریم، که با توجه به بافت عشایری ایران آن زمان معقول است مانند پاکستان که در دهه ۱۹۸۰ نرخ رشد بالای ۳ درصد داشت و الان ۱٬۶ درصد است، جمعیت ایران در پایان جنگ دوم جهانی باید ۴۷٬۷۲۸٬۸۷۹ نفر باشد. این در حالی است که جمعیت ایران در سال ۱۹۴۴ بار دیگر ۱۳ میلیون نفر ارزیابی می‌شود و در سرشماری ۱۳۳۵ ش./ ۱۹۵۶ م. به ۱۹ میلیون نفر نزدیک می‌شود. به این ترتیب،‌ ملاحظه می‌شود که به دلیل قحطی ناشی از دو جنگ جهانی چه فاجعه بزرگ انسانی در ایران رخ داده است.

سی هزار مرده در تهران در اثر قحطی – مرده شور خانه ها دیگر ظرفیت نداشتند

عجیب اینجاست که همه ملت‌هایی که با چنین فاجعه‌ای مواجه بوده‌اند درباره آن فراوان سخن می‌گویند و تحقیق و تبلیغ می‌کنند و گاه اغراق‌؛ از هولوکاست یهودیان تا هولوکاست لهستانی‌ها و ارامنه و اخیراً اوکرائینی‌ها. همه این مرگ‌ومیرها به دلیل قتل نبوده بلکه به دلیل عوارض جنگ مانند قحطی و بیماری نیز بوده است. ولی در مورد ایران زمانی که چنین مسائلی بیان می‌شود با مقابله جدی و گاه حتی تخطئه مواجه می‌شویم.

در زمان جنگ جهانی دوم قحطی بزرگی سراسر شوروی را فراگرفت. روزنامه‌های آن زمان پر است از قحطی وحشتناک روسیه. این قحطی شامل اوکرائین نیز می‌شد. طبعاً در جریان قحطی عمومی جنگ جهانی دوم در شوروی سابق در اوکرائین نیز عده کثیری مردند. ارقام تلفات از ۱٫۸ میلیون نفر شروع می‌شود و بعضی بیشتر تخمین می‌زنند.

سه قحطی بزرگ و تأثیر آن بر سرنوشت ایران

در سال‌های اخیر که ناسیونالیسم ضدروسی در اوکرائین اوج گرفت، ناسیونالیست‌های اوکرائین غربی مفهومی ساختند بنام «هولودومور» به تقلید از واژه «هولوکاست». «هولودومور» پس از انقلاب نارنجی ۲۰۰۴ ایجاد شد و در سال ۲۰۰۶ ویکتور پوشچنکو، رئیس جمهور غرب‌گرای اوکرائین آن را رسماً‌ بعنوان سیاست سازمان‌یافته روس‌ها برای نسل‌کشی در اوکرائین از طریق ایجاد قحطی مصنوعی تعریف کرد.

محققین جدی می‌دانند که قحطی فوق اختصاص به اوکرائین نداشت و مردم روسیه نیز قربانی آن بودند، ولی کانون‌های ضد روسی از این مفهوم برای تقویت ناسیونالیسم ضد روسی در اوکرائین حمایت کردند تا بدانجا که دولت استفن هارپر در مه ۲۰۰۸ اولین دولتی بود که «هولودومور» را به رسمیت شناخت و شخص هارپر در سخنرانی معروفی رقم تلفات اوکرائین در قحطی جنگ جهانی دوم را به ده میلیون نفر افزایش داد!

در جهانی که امثال ناسیونالیست‌های اوکرائین برای خود «هولودومور» می‌سازند و مصائب عمومی آن زمان را به نفع خود مصادره می‌کنند، در ایران عکس آن رفتار می‌شود یعنی عده‌ای تلاش می‌کنند برای انکار تلفات ناشی از جنگ‌های اول و دوم و طبعاً تأثیر آن بر عقب‌ماندگی ایران. این مسئله بخصوص در مورد جنگ اول بیشتر صادق است اگر سياست بريتانيا را در قحطی فوق مؤثر بدانیم: بهره‌گیری از اين فاجعه انسانی براي تغییر نظم سياسي و تحمیل حکومت مورد نظر خود بر ایران.

—————————————————–

از مشرق نیوز: طی سال های 1917 تا 1919 ایران با وجود اعلام بی طرفی در جنگ جهانی اول، بیشترین آسیب را از این جنگ ویرانگر دید و در حدود نیمی از جمعیت کشور قربانی مطامع کشورهای بزرگ و استعمارگر آن دوران شدند. اسناد این قتل عام قریب به 10 میلیون نفری همچنان در ردیف اسناد طبقه بندی شده و سری انگلستان قرار دارد و این کشور هنوز هم از انتشار آن ها ممانعت می کند. گزارش زیر با توجه به کتاب «قحطی بزرگ» نوشته دکتر محمد قلی مجد نوشته شده است که یکی از منابع انگشت شمار موجود درباره هولوکاست 9 میلیون نفری ایرانیان بوده و با استناد به اظهارات شاهدان و برخی اسناد تاریخی در دسترس نوشته شده است.

در ماه آوریل 1918، فرانسیس وایت دبیر سفارت آمریکا از بغداد به تهران سفر می کند. کالدول می نویسد: » مفتخرا به ضمیمه، یادداشت دبیر سفارت را که حاوی اطلاعاتی است که نامبرده طی سفر خود از بغداد به تهران گردآوری کرده و ممکن است مورد علاقه آن وزارتخانه قرار گیرد، ارسال می کنم.» وایت وضع گرسنگی را چنین تشریح می کند:

در سرتاسر جاده ها کودکان لخت دیده می شوند که فقط پوست و استخوان اند. قطر ساقهایشان بیش از سه اینچ نیست و صورتشان مانند پیرمردان و پیرزنان هشتاد ساله تکیده و چروکیده است. همه جا کمبود دیده می شود و مردم ناگزیرند علف و یونجه بخورند و حتی دانه ها را از سرگین سطح جاده جمع می کنند تا نان درست کنند. در همدان چندین مورد دیده شد که گوشت انسان می خورند و دیدن صحنه درگیری کودکان و سگها بر سر جسد و یا بدست آوردن زباله هایی که به خیابان ها ریخته می شود عجیب نیست

شاخص جهالت بی رابطه با ثروت

استاندارد

📊 شاخص جهالت عمومی در سال ۲۰۱۶ رابطه مستقیمی بین دانش عمومی مردم یک کشور در باره کشور خودشان و میزان ثروتمندی آن کشور پیدا نکرد.

این شاخص توسط یک پیمایش ۲۷۲۵۰ نفر را در ۴۰ کشور می پوشاند . متاسفانه ایران پوشش داده نشده. ایلات متحده امریکا که ثروتمند ترین کشور دنیاست از جمله جاهل ترین ها و مالزی که هنوز در حال توسعه است از جمله مطلع ترین هاست.
http://www.independent.co.uk/news/world/world-most-ignorant-countries-index-ipsos-mori-poll-survey-a7481196.html

در آمد پایه عمومی در فنلاند، توسط دولت دست راستی میانه رو!

استاندارد

فنلاند یک طرح جدید را برای مبارزه با تاثیر منفی بیکاری در جامعه شروع کرده. در ابتدای این طرح ۲۰۰۰ بیکار ماهیانه حدود ۵۶۰ یورو تا دو سال دریافت می کنند. لزومی ندارد که به دولت گزارش کاریابی خود را بدهند و حتی اگر کار پیدا کنند این پرداخت تا مدتی ادامه دارد تا باعث نشود برای جلوگیری از قطع آن دنبال کار نگردند.

همچنین لازم نیست که در مورد چگونگی خرج کردن آن گزارش دهند. این کار هزینه های اداری و بوروکراتیک طرح را به حداقل رسانده است.

حقوق پایه همگانی تقریبن یک ششم در آمد متوسط است و آنقدر نیست که کسی را نسبت به کاریابی بی انگیزه کند اما باعث می شود تا افراد بیکار و خصوصن بیکار شده در اثر ناتوانی جسمی یا بیماری ، جهت رفع نیازهای اساسی وابسته به دیگران یا جذب جرم و جنایت و قاچاق و اعتیاد نشوند در نتیجه هزینه های اجتماعی بیکاری بر دوش جامعه و دولت کاهش می یابد.

بیکاری در فنلاند ۸ درصد معادل ۲۱۳۰۰۰ نفر است.

طبق نظر برخی از اقتصاد دانان حقوق پایه همگانی برای سرپا نگه داشتن اقتصاد در دوران بحران یا رکود نیز مفید است چرا که همیشه میزانی از تقاضا را تضمین کرده، بازار مصرف و در نتیجه تولید را زنده نگه می دارد.

اولین نشانه های مثبت این طرح از هم اکنون در گزارش ها منتشر شده و آن کاهش اضطراب و افزایش سلامت روانی بیکاران و خانواده هایشان بود.

همچنین اونتاریو ی کانادا طرح حقوق پایه همگانی مشابهی را در سطح وسیع از آوریل امسال به اجرا گذاشته است.

منبع:
http://www.independent.co.uk/news/world/europe/finland-universal-basic-income-trial-pilot-scheme-unemployed-stress-levels-reduced-a7724081.html

بالاخره کوروش در کدام گور است؟

استاندارد
اخیرن در مورد اینکه آیا مقبره موسوم به قبر کوروش در پاسارگاد آرامگاه کورش است یا نه در فضاهای مجازی و غیر مجازی اختلافات زیادی رایج شده است. باستان پرستان و قاطبه مورخین متاثر از باستان پرستی با اطمینان قریب به یقین و بیشتر مواقع با یقینی بالا تر از هر اطمینان مدعی هستند که قبر کوروش همان بنای قبلن معروف به مادر سلیمان در پاسارگاد است. حمایت تمام قد رژیم پهلوی اول که اشتهای سیری ناپذیری برای ترویج باستان گرایی و هویت سازی شوینیستی داشت و ثبت این مکان به عنوان اولین پایتخت هخامنشی ها و محل قبر کوروش کبیر در سال 1310 شمسی صورت گرفت. بعد از تاسیس یونسکو در سال 1945 بالاخره دولت ایران موفق شد که این مکان را در یونسکو در سال 2004 به همین عنوان ثبت نماید یعنی بعد از 72 سال از زمان ثبت ملی اش! اما مکان مذکور فاقد هرگونه بقایای یک شهر باستانی در دوره هخامنشی است. به جز بقایای ناچیز یک کاخ و چند بنای دیگر هیچ نشانه ای از شهر بودن که هیچ حتی پایتخت دوره هخامنشی بودن نیست. این چه پایتختی است که مردم زمانه کوروش در آن خانه نداشته اند؟ همچنین همانطور که در سطور زیر نشان می دهیم ادله و اسناد لازم برای ادعای وجود قبر کوروش در این مکان بسیار مخدوش و بی اعتبارند. هیچ زمان سنجی تشعشعات کربنی از این مکان تاکنون صورت نگرفته است.

اما وقتی به منابع تاریخی نگاه می کنیم هر چه بیشتر می خوانیم بیشتر بر تردید ها اضافه میشود و امکان رسیدن به یک نتیجه گیری قطعی یا علمی بسیار دشوار می شود.

با توجه به اهمیت موضوع وتشدید اختلافات بنیادین؛ این نوشته دعوتی است از محققین و دولت و مجلس ایران تا با تشکیل یک تیم تحقیقاتی متشکل از محققین داخلی و خارجی و با نظارت سازمان های بی طرف بین المللی مانند یونسکو با استفاده از اخرین فن اوری های موجود و با اتخاذ بی طرفی کامل تکلیف این بنا را برای همیشه روشن کنند. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

اجازه دهید این نوشته را حول چند سوال شکل دهیم:

  1.  آیا روی مقبره یا جایی از آن نوشته ای یا کتبیه ای مبنی بر این که این گور کورش است وجود دارد یا آیا حوالی این بنا اشیا مربوط به دوره کورش پیدا شده است؟ پاسخ: نه!

سرنخ همه گمانه زنی ها به وجود یک کتیبه ای در عهد باستان در این مکان منتهی می شود که در زمان اسکندر دیده شده و گزارش شده است. اسکندرحدودن دویست سال بعد ازمرگ کورش ایران را فتح کرد.

اما ماجرای فرستادن کسانی به مقبره یا مشاهده مقبره توسط اسکندر را دو مورخ نقل کرده اند. یکی اریانوس یا اریان رومی و دیگری استرابوی یونانی

اریان ژنرال و مورخ رومی که حدود 100 تا 150 سال بعد از مسیح و حدودن 450 سال بعد از اشغال ایران توسط اسکندر در روم باستان زندگی می کرده متنی در مورد فتوحات اسکندر نوشته وگفته که اسکندر بعد از فتح ایران به محلی به نام پاسارگاد رفت و مقبره ای را یافت با کتیبه ای که در آن که معرف مقبره کورش بود. این مورخ رومی به هیچ سند یا مورخ قبلی ارجاع نمی دهد مگر نقل قول از یکی از ماموران اسکندرکه ۴۵۰ سال قبل از خودش درمورد قبر کوروش عنوان شده است!

استرابو مورخ یونانی هم حدود 20 الی 60 سال بعد از مسیح می زیست یعنی حدود 370 سال بعد از اشغال ایران توسط اسکندر و باز براساس نقل قول نوشته است.

آریان و استرابو نوشته‌ اندکه اریستوبولس از جانب اسکندر مامور می شود که به ارامگاه کوروش برود. وی می گوید که ارامگاه اتاقی با در ورودی بسیار باریکی بود که یک نفر به زور می توانست وارد شود. اتاقک روی یک پایه سنگی مستطیل شکل بناشده بود که متشکل از قطعات سنگ مربعی بریده شده بود. اتاقک داری سقف سنگی بود

چنین توصیفی با قبر موجود تطابق کامل ندارد. اولن قبر کورش روی یک پایه سنگی نیست بلکه روی یک سری پلکان سنگی است. ثانین هرچند بنا مستطیلی است اما سنگهای زیر بنا هم مستطیلی بریده شده اند و درب وردی آن به آن تنگی توصیف شده نیست.

1781b8a381dbcb60663f4

Read the rest of this entry

خصوصی سازی برای بهبود کارآیی یک افسانه است

استاندارد

» خصوصی سازی به بهبود کارآیی شرکتها و افزایش رشد اقتصادی کشور می انجامد»!

این توهم را کسانی باب کردند که از این امر سود می بردند. هم در جهان شمال و هم در جهان جنوب.

اکنون بعد از سه دهه خصوصی سازی که دیگر هیچ چیز قابلی جهت خصوصی کردن باقی نمانده، اقتصادهای حقیقی (منظور بازار سهام و تولید ناخالص ملی که شامل همه جور فعالیت اقتصادی می شود نیست) در رکود یا رشد بسیار ناچیز به سر می برند.

خصوصی سازی نه تنها به تمرکز زدایی از قدرت اقتصادی دولت نیانجامیده بلکه به انتقال تمرکز قدرت اقتصادی از دولت به مافیاهای اقتصادی منجر شده و دولت ها به حافظین منافع این ابرشرکتها و مافیاهای مالی اقتصادی تبدیل گردیده اند.

a78bd7facac6c434cd560

شرکت های دولتی باقی مانده هم که هنوز کاملن خصوصی سازی نشده اند از الگوهای مدیریتی شرکت های خصوصی در سازماندهی اقتصادی خود استفاده می کنند که این خود به افزایش سلطه مدیریت یا مدیرسالاری و حساب سازی جهت موفق نشان دادن شرکت و حفظ ارزش سهام آن در بازار و درگیر شدن در فعالیت های غیر مولد اقتصادی و دلالی زود سود ده انجامیده است. این در حالی است که مدیران ارشد از حقوق های سرسام آور برخوردارند اما کاهش امنیت شغلی شاغلین خود را جهت حفظ موجودیت مالی شرکت چه دولتی چه خصوصی در دستور کار قرار داده اند.

این عمل وقتی توسط یک یا چند شرکت صورت می گیرد ممکن است باعث افزایش بازدهی اقتصای و سود شرکت شود. اما وقتی به یک طاعون همه گیر تبدیل شد، شاغلین با مشاغل نا امن و حقوق پایین و بیکاران در اثر سودمحوری شرکتها افزایش یافته قدرت خرید مردم که همان شاغلین بیچاره شده اند کاهش یافته و شرکت های تولیدی اولین شرکت هایی هستند که بازار را به علت کاهش قدرت خرید مردم از دست می دهند وبه ورشکستگی می انجامند.

یعنی سیاستی که به لحاظ اقتصاد خرد می توانست یک یا چند شرکت را به سود دهی بیشتری برساند وقتی در مقیاس کلان توسط بیشتر شرکت ها اتخاذ می شود به گسترش ورشکستگی و رکود عمومی اقتصاد جامعه می انجامد. از این رو زمینه برای گسترش دلالی و پرهیز از تولید کالاهای مورد نیاز مردم و در نتیجه تورم به علت کاهش تولید یا عرضه و کاهش اقتصاد حقیقی و رشد اقتصاد کاذب بازار سیاه اماده می شود. اینگونه هم تورم داریم و هم رکود. اقتصاد حقیقی دچار رکود است اما اقتصاد کاذب فعال. در نتیجه تقاضا همچنان باقی یا در حال افزایش اما عرضه که از اقتصاد حقیقی می آید کاهش یافته است!

e6ea962877e27d2cc1bf0

اما مردم چگونه به توهم یا افسانه خصوصی سازی تن می دهند؟

Read the rest of this entry

جامعه شناسی متعهد علی شریعتی

استاندارد

نوشته دکتر عبدالحامد حسینی – فصل پنجم از کتاب «جامعه شناسی متعهد: به سوی انگاره ای نو در علوم اجتماعی» «

انتشار اینترنتی مقاله به مناسبت چهلمین سالگرد عروج معلم شهید

41mMgUgk12L._SX322_BO1,204,203,200_.jpg

مقوله های بشر و بشریت و تمدن بشری و جامعه انسانی و تاریخ اجتماعی هرکدام پدیده های بسیار پیچیده ای هستند که به سادگی به یک یا حتی چند خصلت ذاتی (مانند سلطه جویی یا حرص و طمع یا اقتدارطلبی یا همزیستی و صلح دوستی ذاتی) قابل تقلیل نمی باشند. از این رو حکم صادر کردن های کلی و تکلیف را یکسره کردن به لحاظ اغناء روحیه کنجکاوانه یک محقق یا روشنفکر یا فعال اجتماعی که خواهان تغییر در جامعه است بسیار نابسنده می نماید

عموما مردم حوزه سیاست و جامعه مدنی (که باید محل نوآوری و ابداع و ایثار و هزینه دادن برای منافع و حفظ ارزشهای انسانی و زیست محیطی برای طولانی مدت باشد) را با حوزه بازار که محل عرضه محصولات از قبل آماده شده و تقاضا برای تامین منافع کوتاه مدت مصرفی است اشتباه می گیرند. در حوزه سیاست به گونه ای که یک جامعه شناس متعهد تعریف می کند انتخاب بین بد و بدتر بی معنی است. این در واقع مکدونالدیزه شدن و کالایی شدن سیاست است که بدین گونه شهروند را به مصرف کننده گزینه هایی که قدرت ها برایشان از قبل ترتیب داده اند تبدیل کرده است.

در فصول قبلی این کتاب، به تشخیص و مقایسه اجمالی انگاره های راهبر در علوم اجتماعی بر اساس موضع گیری های نهایی آنها در قبال اصولی ترین مفروضات هستی شناختی، معرفت شناختی، روش شناختی و ارزش شناختی مورد مناقشه نظریه پردازان پرداختم. در این میان با معرفی مبادی تاریخی و مبانی فرانظری انگاره متعهد-انتقادی زمینه آشنایی با اصول و مبادی و دامنه آن فراهم شد. در فصل حاضر برآنم تا از طریق بررسی تطبیقی موضع گیری های دکتر علی شریعتی، میزان قرابت و انسجام عناصر نظری وی و نسبت آنها را با انگاره متعهد مورد ارزیابی قرار دهم.[1]

         دکتر علی شریعتی هر چند دارای مدرک رسمی جامعه شناسی نبود اما نقش بزرگی در شکل گیری بسیاری از افکار جامعه شناسانه پس از خود در  فهم زمینه اجتماعی-تاریخی ایران و حتی جهان اسلام بازی کرده و در بومی سازی نظریه های جامعه شناسانه و فلسفه اجتماعی سیاسی غربی در ایران به مثابه یک نقطه عطف  تجلی نمود. از این رو مهم است که بدانیم افکار هرچند به ظاهر نا منسجم جامعه شناسانه وی به کدام انگاره نزدیک تر است یا مواضع فرانظری وی کدامند. در واقع عدم اشتغال رسمی به کار جامعه شناسانه در حوزه شناخت ایران برای وی زمینه بستر سازی های فرانظری را فراهم کرد. چنین مشابهتی بین وی و بسیاری از اندیشمندان غربی با نفوذ در جامعه شناسی متعهد غرب چون هابرماس و دلوز و دریدا و فوکو و غیره برقرار است چرا که هیچ یک از این افراد نیز واجد مدرک جامعه شناسی یا صاحب کرسی استادی در این رشته نبودند!

         همانطور که خواهیم دید، انسجام فکری شریعتی در قالب تفکر توحیدی به عنوان مکتبی متعهد و انتقادی قابل بحث می باشد. نکته قابل توجه این است که توحید برای شریعتی مقوله ای صرفاً مذهبی یا دینی نیست! از نظر وی توحید ماهیتی فرا-مذهبی و فرا-ایدئولوژیک دارد. توحید، جهان بینی خاصی است که همواره سعی داشته است تا کلیه نهادهای بشری و اجتماعی از جمله دین را مورد بازسازی و بازتفسیری رهایی بخش از چنگال تناقضات فکری و عملی قراردهد. توحید فراتر رفتن از ثنویت ها، تناقضات و تضادهایی است که حیات و اندیشه بشر را به استضعاف قدیم و جدید و شخصیت انسان را در بند از خود بیگانگی (چه سنتی چه متجدد) کشانیده اند. «توحید از نظر شریعتی فرآیندی و دیالکتیکی است فربه تر از هم دین و هم ایدئولوژی» (حسینی 1378).

         در یک معنی کلی، توحید شالوده ایدئولوژی و سیمای فکری بنای جامعه توحیدی است؛ اجتماعی بر زیربنای مادی و اقتصادی بی تضاد (توحید اجتماعی) و بر زیربنای فکری و اعتقادی بی تناقض و بی انحصار (توحید به مثابه فرانظریه ای متعهد به تحلیل شرایط تحقق عدالت و آزادی). «توحید، وحدت طبیعتی با ماواراء طبیعت، انسان با انسان و خدا با جهان و با انسان را توجیه و تفسیر می کند و همه را در یک نظام کلی هماهنگ و زنده و خودآگاه تصویر می نماید» (شریعتی م.آ 16، صص 95-148).  و از آنجا توحید فراتر و فربه تر از دین می شود که تقابل توحید و ضد توحید (شرک)، تقابل دین با بی دینی (کفر) نیست. «شرک نه بی دینی که دین است». شرک به معنی اسیر شدن در ثنویت ها و تضادهایی است که در اشکال دینی و غیر دینی (از استالینسم گرفته تا کاپیتالیسم) به توجیه تبعیض ها، از خود بیگانگی ها و تضادهای طبقاتی، نژادی و جنسی و خانوادگی و قومی می پردازد.

         علی شریعتی، عموماً به عنوان یک ایدئولوگ انقلابی شناخته می شود که سعی در دگرگون کردن جامعه خود بر مبنای تفسیری بنیادین و روشنفکرانه از دین در برههء زمانی خاصی از تاریخ معاصر ایران داشته است. همین جنبه قویاً سیاسی و عملی کار وی باعث شده است تا بسیاری از تاریخ شناسان معاصر و روشنفکران سکولار بعد از انقلاب ایران از درک ابعاد و افکار جامعه شناسانه وی غفلت بورزند.

      عکس-دکتر-شریعتی

جان فوران مدعی است که آثارشریعتی در مجموع تلاش هایی در راه ایجاد یک اسلام پویا و رادیکال به یاری تحلیل های جامعه شناختی و سیاسی بود (فوران، 1378، ص 545). از نظر حجاریان (1379)، «[شریعتی] با ترکیب معجزه آسایی از جهان سوم گرایی، ایده های مترقی، سوسیالیسم نوع اروپایی و اسلام، معجونی ساخت که عطش انسان به حاشیه رانده شده را سیراب می ساخت… اما آن زمان سپری شده است و اکنون دغدغه ها و دلمشغولی های مهم تری هم چون توسعه و دموکراسی در دستور کار انسان زمانه ماست»[2]. پروفسور رفیع پور، جامعه شناس، مدعی است «شریعتی طی سخنرانی های متعدد با محتوایی انتقادی … با استدلال منطقی … در قالب های بیان بسیار احساسی و هیجان بر انگیز توانست تعداد بسیار زیادی از … جوانان و روشنفکران جامعه را جذب مذهب و عقاید خود نماید» (1376، ص 90). تعمیم چنین تعریفی از نقش و جایگاه تاریخی شریعتی به جایگاه و اهمیت فکری کاروی، هر چند با واقعیت زندگی و شرایط تاریخی دوران حیاتش تناسب دارد، لیکن چهره اصیل تر وی که همان اجتهاد فکری اش در خلق یک بینش اجتماعی-اخلاقی رهایی بخش است را در لفافه نوعی تفسیر سطحی می پوشاند که توگویی ارزش اصلی اندیشه وی درپرتو نیل به اهداف عملی و مبارزاتی اش قابل فهم است. در این صورت استنباطهایی از این قبیل قابل انتظارند که شریعتی به ایدئولوژیک کردن خودسرانه یک دین ذاتاً خصوصی همت گمارده و به هموار نمودن ضمنی راه استبداد دینی و توجیه تفکر سنتی در قالب عبارات علمی و جدید پرداخته است!

Read the rest of this entry

فرضیه ی شکاف جهنمی: پیش زمینه اقتصادی ظهور جنبش ها و نا آرامی سیاسی

استاندارد

نوشته زیر را به مقاله «چرا انقلاب شد» (صفحات 21-24) جهت تکمیل آن اضافه کرده ام. با این حال به دلیل  اهمیت ویژه ای که دارد آن را در این پست به شکل مجزا حد اقل در حد یک «تئورم» با عنوان تئورم شکاف جهنمی مطرح می کنم. مسلمن ظهور جنبشهای سیاسی چه اصلاح طلب چه انقلابی تابع تجمیع شرایط متعددی است.  با این به لحاظ اقتصادی، می توان حداقل براساس تجربه ایران قبل و بعد از انقلاب 57 این شرایط را به یک عامل محوری و چند عامل جانبی تقلیل داد.

عامل محوری را شکاف جهنمی می نامم که وقتی حادث می شود که برای دو تا سه سال متوالی، تورم از 20 درصد بالاتر و رشد اقتصادی منفی یا نزدیک به صفر شده باشد (شکاف بین منحنی نرخ رشد تورم و منحنی نرخ رشد اقتصادی یا درآمد ملی). این حالت تشدید شده ای از آنچه اقتصاد دانان رکورد تورمی یا (stagflation) می نامند می باشد.  در این صورت احتمال  ظهور جنبشهای اعتراضی سیاسی ملی  به طورمعناداری افزوده می شود. مطالبات این جبنش ها می تواند به هر شکلی مطرح شود و نیازی نیست که حتمن مطالبات مادی باشد. این بستگی به عوامل جانبی دارد. در این شرایط عوامل جانبی  مانند تنشهای داخل نظام، میزان انسداد سیاسی و قدرت سرکوبو میزان اختلافات داخل قدرت حاکمه و اصلاح پذیری یا ناپذیری سیاسی و مکانیسم های انتخاباتی برای هدایت و تخلیه اعتراضات به اضافه تشدید نابرابری های عینی در نحوه شکل گیری و گفتمان و به نتیجه رسیدن جنبش تاثیر می گذارند. جنبشهای سیاسی می توانند صرفن در اثر اختلافات داخل یک نظام هم شکل بیگرند (مانند جنبش سبز) و به بخشی از اقشار جامعه منتشر شوند اما تنها وقتی می توانند فراگیر  شوند که در شرایط شکاف جهنمی ظهور کرده باشند. در مواقعی که شکاف جهنمی ظهور می کند و انسداد سیاسی بالاست و/ یا اختلافات داخل حاکمیت وجود ندارد جنبشها به شکل شورشهای شهری (مانند شورشهای دروان رفسنجانی) ظهور می کنند که عمومن قابل سرکوب اند مگر انکه مانند سوریه مداخلات قوی خارجی و تشدید این شورشها باعث جنگ داخلی شود.

تنها در شرایطی که شکاف جهنمی به ظهور ناآرامی ها انجامیده و نظام حاکم از خود انعطاف برای جذب و اصلاح نشان نداده و به اندازه کافی نابرابری های اجتماعی بزرگ باشند (جینی 50 درصد  به بالا) و سپس تحت شرایط خاصی بدون پذیرش اصلاحات و تامین خواسته های معترضین، صرفن از قدرت سرکوب دستگاه حاکمه کاسته شود (مانند فشار خارجی یا بالاگرفتن اختلافات داخلی و…) آنگاه نا آرامی ها به جنبش سیاسی عمومی تر و رادیکال تر با خواست های انقلابی تبدیل شده و امکان گسترش فراطبقاتی را پیدا می کند. این فرضیه اگر قابل تعمیم باشد (باید با شرایط انقلابی و نا ارامی های سیاسی و جنبش های تحول خواه سیاسی سایر کشورها مقایسه و آزمون شود) نشان می دهد که ظهور انقلابها و جنبشهای اصلاح طلبی عمومن دارای پایه های اقتصادی یکسانی است. تنها عوامل جانبی (سیاسی و فرهنگی و اجتماعی) است که امکان تطور نارضایتی ها را به یک جنبش سیاسی یا اجتماعی فراگیر و سپس از خواسته های اصلاح طلبانه به انقلابی یا برعکس تعیین می کنند. وگرنه عامل ساختاری برای هردو حالت انقلابی یا اصلاح طلبی یکسان است. این خود حکایت از آن می کند که اصلاحات طلبی و انقلابی بودن در تناقض با یکدیگر نبوده و شرایط و عواملی که عمومن خارج از کنترل یک دسته یا گروه یا حتی رهبران جنبش است باعث تبدیل اصلاح طلبی (عمومن بعد از شکست اصلاح طلبی) به شرایط انقلابی می شوند.

اما مطلب اضافه شده

Read the rest of this entry

چرا انقلاب شد، چرا دیگر نشد، اگر نمی شد چه می شد، و حالا چه خواهد شد؟

استاندارد

دانلود نسخه پی دی اف مقاله

عبدالحامد حسینی

دی ماه 95

خرد مندان هماره در طلب شنیدن آن خوانش هایی از واقعیات اند که دانسته ها و تصورات و تمایلات از پیش شکل گرفته شان را به چالش می کشند.»

نه این درست است که واقعیت ساخته ذهن بشر است، و نه آن درست که ذهنیت بشری تنها آینه ای منعکس کننده ی واقعیت. ذهنیت ما بخشی از واقعیت اجتماعی ما را می سازد که خود توسط آن مشروط شده است.

به سی هشتمین سالگرد انقلاب  (1979) 1357 ایران نزدیک می شویم. انقلابی که از تحولات جهانی متاثر شد و بر معادلات جهانی تاثیر گذاشت. بیش از دو هزار سال تاریخ سلطنت و خلافت و شاهنشاهی را پایان داد و فرصتی جدید و استثنایی را برای مردم ایران و نیروهای سیاسی و جامعه مدنی این کشورجهت تحقق آرمانهای تاریخی شکل گرفته طی صدها سال مبارزه با قدرت فراهم نمود.

1328717604_nazemi

مردم ایران اکنون نزدیک به چهار دهه زندگی پس از انقلاب را تحت نظام سیاسی جدیدی با عنوان «جمهوری اسلامی» تجربه کرده اند. در اثر رشد چشمگیر جمعیتی که از قبل از یک دهه قبل از انقلاب (با نرخ بالای 3 درصد رشد جمعیت یا متوسط شش تولد بر هر زن)  شروع شده و تا یک دهه بعد از آن تداوم یافت، اکثریت 85 درصدی مردم فعلی ایران یا این انقلاب را با چشم خود ندیده اند یا بسیار جوان تر از آن بودند که فهم تحلیلی یا تجربه ی قابل توجهی از انقلاب و شرایط سیاسی قبل از آن را داشته باشند. از این رو متکی به حافظه های شخصی والدین خود و فیلم ها و گفتگوهای بریده و ناقص و گزینشی و کتب درسی و غیر درسی تنظیم شده توسط حاکمیت یا مخالفین حاکمیت هستند. 70 درصد جامعه ی کنونی ایران کمتر از 40 سال دارند (اصلن انقلاب را ندیده اند) و 85 درصد جمعیت فعلی کمتر از 54 ساله اند (یعنی حدود 15 درصد ایرانیان امروز در زمان انقلاب هنوز نوجوان کمتر از 16 ساله بوده اند و رابطه آنها با انقلاب رابطه احساسی و متاثر از هیجانات بلوغ نوجوانی بوده است و در نتیجه خوانش آنها از انقلاب به مثابه ی یک عمل پرشور و احساسی خالی از عقلانیت است!). به عبارت دیگر تنها جمعیتی که می تواند شرایط قبل از انقلاب را به خوبی بیاد آورد و درک معقول تر کمتر احساسی ارائه کند، تنها 15 درصد دیگر جامعه (بالای سن 54 سال) است.

اما (و این اما خیلی مهم است)، اکثریت این 15 درصد باقی مانده از جمیعت ایران که می توانند شرایط و اوضاع قبل از انقلاب را به یاد آورند شهرنشینان طبقات متوسط و بالای جامعه هستند (به علت این که عمر متوسط روستائیان و اقشار فقیر قبل از انقلاب بین 40 تا 50 و بعد از انقلاب بین 50 تا 55 بوده است و در نتیجه بیشتر کسانی که قبل از انقلاب در شرایط سخت اقتصادی زندگی می کرده اند دگر در میان ما نیستند[1]). همچنین بر این امر اضافه کنید کسانی که به شکل فعال قبل و بعد از انقلاب در مبارزات مردمی و جنگ با عراق شرکت داشته اند وجان باخته اند. بنابراین اتکا به حافظه جمعی باقی ماندگان که عمدتن از طبقات متوسط و بالای شهری کمتر فعال یا غیر فعال بوده اند، هر گونه تصویر درست از شرایط دشوار اقتصادی و نابرابری های قبل از انقلاب را مخدوش می کند. آنچه 70 درصد جمعیت جوان ما از 30 درصد باقی مانده (15 درصد نوجوانان و کودکان زمان انقلاب و 15 درصد عمدتن اعضای طبقات متوسط شهری) می شنود طبیعی است که این باشد که (1) انقلاب امری احساسی و غیر منطقی و بی خردانه بود و (2) مردم به اندازه کافی رفاه داشته و خوشی زیر دلشان زده  بود.

نارضایتی و تورم افسار گسیخته و مشکلات عدیده ی اقتصادی  و بی هویتی و بی ثباتی و عدم وجود آینده ای روشن که خصوصن گریبان گیرجوانان امروز است از یک طرف و عدم دسترسی به منابع قابل اعتماد و بی خدشه ی انسانی جهت درک شرایط حقیقی قبل از انقلاب، چندین سوال اساسی را در ذهن این نسل در مورد انقلاب 57 شکل داده است:

آیا واقعن لزومی داشت که نسل  قبلی انقلاب کند؟ آیا زمان قبل از انقلاب بهتر و زیبا تر نبود و مردم خوشحال تر و با آرامش بیشتر نبودند؟ اگر بودند چرا پس انقلاب کردند؟ و اگر شرایط اسفبار به  انقلاب منجر شد، چرا شرایط دشوار تر بعد از انقلاب به انقلاب های بعدی منجر نگردید؟ آیا اگر دیگر انقلاب نمی شود به خاطر این است که مردم می دانند انقلاب ها چه قدر بیهوده و پر هزینه هستند و در نتیجه تصمیم گرفته اند که دیگر انقلاب نکنند؟ آیا انقلاب ایران اصلن یک توطئه خارجی علیه مردم و شاه برای از خط توسعه خارج کردن ایران نبود؟ همان قدرت های خارجی مرئی و نامرئی که اکنون بقای نظام کنونی به نفعشان است؟

Read the rest of this entry

معمای ماشین برقی از نگاه جامعه شناختی

استاندارد

مسئله ماشین های برقی یکی از مسایلی است که در کنار سایر مباحث جامعه شناسی محیط زیست بسیار جالب و قابل تامل است.

سوال این است که چرا با ان که دهه هاست که از اختراع این ماشین ها می گذرد  آنها هنوز جهانگیر نشده اند؟
عمومن پاسخ به این سوال به این جا امی انجامد که یک عده که نفعشان نیست یا دارای جهالت اند نمی گذارند. از سوء مدیریت و فسادهای دولتی گرفته تا کارتل های بزرگ نفتی و گازی به راحتی و البته به درستی متهم می شوند. اما  این نگاه هرچند بخشی ازواقعیت را توضیح می دهد از درک عمیق تر و حل معما هنوز عاجز است. به دو دلیل ساده که در سطور پایین شرح داده خواهند شد:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

  1. تولید ماشین های برقی به شکل انبوه و بهینه نه تنها مستلزم تحول در فن اوری و سیاستگذاری نبوده بلکه مستلزم تحول در روابط غالب اجتماعی تولید در جهان سرمایه داری است که خود در تناقض با سایر اصول و ساختارهای این نظام می باشند
  2. با تشدید گرمایش زمین و نزدیک شدن به مرز بحران تولید ماشین های برقی در اسکیل انبوه در سرتاسر جهان به گونه ای که قابل خرید و استفاده توسط میلیونها انسان جهان سومی باشد در بازه زمانی باقی مانده ممکن نبوده و در مقایسه با اقدامات اساسی تر در اولویت نمی تواند باشد.

    کارل مارکس (به مثابه یکی از پدران جامعه شناسی اقتصادی مدرن و نه به مثابه یک ایدئولوگ) بحث جالبی را دارد که عمومن توسط دوست داران تکنولوژی و اکولوژی نادیده گرفته می شود (عمدتن بدین علت که اصلن دید جامعه شناختی کلان نسبت به قضیه ندارند و حداکثر که به خواهند درکشان را به ساختارها ربط دهند فقط مافیاهای نفتی را نشانه می روند . این البته درست است اما عدم توجه سیستمیک باعث می شود که فقط به ناله و نفرین به مافیا ها کار منتهی شود!).

نظریه مارکس براین مبناست که هر شیوه ی تولیدی بایک روابط تولید خاصی همراه است. این روابط تولید هستند که هم تحت تاثیر تحول در شیوه تولید متحول می شوند و هم تحول در شیوه تولید را اداره می کنند. تا روابط تولید تغییر اساسی و ساختاری نکند شیوه تولید هم تغییر ساختاری نمی کند. روابط تولید زیر ساختاری هستند در نظام سرمایه داری بر مبنای کالایی کردن و بازاری کردن و فروکاستن ارزشهای ماواری مادی به مادی و استثمار و بهره کشی از نیروی کار ارزان انسانی و مداخله در روابط بازار به اصطلاح ازاد از طریق انحصارات و تنظیم قیمتها به نفع انحصارات و همچنین خریدن سیاست و سیاستمداران .

از این رو فرق نمی کند هر کجای دنیا باشید تا این روابط هست زیر پوست هر گونه ایدئولوژی حکومتی امکان فرار از جاذبه عظیم ایجاد شده توسط سیستم نخواهد بود مگر اینکه تغییرات ساختاری در روابط تولید پدید آيد .

در استرالیا به عنوان مثال قیمت یک خودروی تمام برقی بین ۱۰۰ تا ۱۵هزار دلار است! یک خودری معمولی درست حسابی مثل تویوتا را می شود به قمیت ۲۰ تا ۳۰ هزار از کارخانه خرید.

هرچند افرادی مانند ارین ظاهرن توانسته اند شارژ باطری را هوشمند کنند یاسایر بخشهای خودرا بهینه کنند و درکل به لحاظ مصرف سوخت بسیار ارزان تر تمام می شوند اما تلاش سرمایه داری در جهت کاهش قیمت نفت و بنزین و ساخت اتوموبیل های فسیلی به قیمت ارزان به علت بهره کشی از کارگران جوامع جهان سوم امکان سودزایی و حرکت همه جانبه به ماشین های برقی را نمی دهد. از طرف دیگر قیمت نفت همچنان پایین مانده – به علت یافتن شیوه های جدید استخراج از اعماق اقیانوس ها و شیو های ترکاندن سخره هایی که مانع از دسترسی می شدند. دو شیوه جدید اخیر محیط زیست دریایی و زمینی، جانوری و انسانی را به شدت مورد تهدید قرار داده اند. ترکاندن ها با تزریق گازهای سمی باعث الودگی منابع ابی و خاکی می شوند و اکنون مبازره ای در این حوزه در حال شکل گرفتن است.

یعنی تا بهره کشی کارگر جهان سومی و تداوم استخراج منابع نفتی با قیمت پایین از طریق تخریب محیط زیست هست نظام سرمایه داری غربی و شرقی و شمالی و جنوبی و دینی و غیر دینی و امریکایی و اسکاندیناوی اجازه و امکان تحول بنیادین را نمی دهند و زالوه هایی مانند کارتل های نفتی که ما مقصر می دانیم در این مرداب امکان رشدو قدرت نمایی خواهند داشت.

خودرو های برقی همچنان به عنوان کالاهای لوکس تا زمانی که قیمت یک بشکه نفت به بالای ۲۰۰ دلار برای همیشه و نه موقت برسد باقی خواهند ماند (بنا به تخمین برخی اقتصاددانهای طرفدار تحول).

بهینه و انبوه سازی این خودرو ها مستلزم حمایت های مالی عظیم دولتی است چون همانطور که گفت شد بخش به اصطلاح خصوصی هرگز انگیزه جدی برای سرمایه گذاری کلان و انبوه ندارد. دولتها با پذیرش روابط بازار ازاد سرمایه به مستخدمین ابر شرکتهادر آمده اند نه مستخدمین مردم

رسیدن به آن نقطه که سرمایه داری در عدم استخراج و استفاده سوخت های فسیلی سود اوری ببیند علی رغم برخی اخبار مثلن مسرت بخشی که گهگاهی از نقاط مختلف جهان می آید زمانی اتفاق می افتد که گرمایش زمین از مرز خطرناک دو درجه گذشته است! مگر انکه تلاش جدی برای تحول در نظام روابط تولید پدید …

… است که خودروهای برقی الودگی ندارند اما تولید انبوه انها برای جایگذینی میلیونها میلیون خودروی فسیلی در سطح جهان خصوصن در کشورهای جهان سوم. مستلزم به راه انداختن هزاران خط تولید است که انرژی های خود را عمومن از سوخت های فسیلی خواهند گرفت مگر انکه انها نیز تحت تاثیر یک تحولی بنیادین در نظام تولید متکی به خورشید شوند. یعنی تحول عمیق و عظیم دیگری درخود صنعت تولید. همچنین شارژ کردن ها برای انکه واقعن این خود را ها را در کاهش گرمایش موثر کند مستلزم تولید برق از منابع تجدید پذیر یعنی تبدیل کردن کلیه نیروگاههای اتمی و فسیلی و سد های ابی به نیروگاههای خورشیدی و بادی و ترمال و … است.

کشورهای جهان سومی قدرت تامین چنین هزینه ی گزافی را ندارند و کشورهای جهان اولی انگیزه اش را ندارند تا وقتی که کشورهای جهان سومی در روابط استثماری با جهان اولی ها درگیر هستند. حکومت های فاسد و جاهل و وابسته این کشورهای جهان سومی که همواره منتظر و متکی و وابسته به سرمایه گذاری خارجی هستند و از مشارکتی و دموکراتیک و مردمی کردن اقتصاد تولید خود می هراسند خود از جمله موانع تحول در کنار سرمایه داری غربی هستند.

در نهایت نجات کره زمین با توجه به حالت شدیدن اورژانسی اتفاق افتاده نیازمند تحولی عمیق تراز خودروهای برقی است. (عده ای فکر می کنند چه بهتر از این که هم ماشین لوکس سوار بشیم هم محیط زیست را نجات دهیم اما دریغ که این توهمی بیش نیست. شاید اگر هفتاد سال پیش این اتفاق می افتد این توهم امروز به واقعیت می پیوست) اما انچه اکنون نجات دهنده است تحول در ساختار شهری شهرهای بزرگ و صنعت حمل و نقل عمومی است. یعنی به جای میلیونها میلیون خودوی برقی که دهه ها تولیدشان برای جایگزینی خودروهای فسیلی در جهان در حال پرجمعیت شدن امروزی طول می کشد باید هرچه سریع تر و هرچه وسیع تر حمل و نقل عمومی متکی به سوخت های قابل تجدید که قابل استفاده و پرداخت توسط مردم فقیر است مورد بهره بارادی قرار گیرند . و بعد به مرور با خورشیدی کردن صنعت خودروسازی، خودروهای برقی بهینه و مقرون به صرفه شوند.
این یکی از صدها نمونه ای است که نشان می دهد عدم داشتن بینش جامعه شناختی باعث می شود که اسب را پشت گاری ببندیم و مدام ناله کنیم که چرا کار نمی کند!!

دروغ گویی، هراس آفرینی، و افسانه بافی: این است دموکراسی ما!

استاندارد

جورج مومبیو (هفته نامه گاردین) 14 – 20 اکتبر 2016

مترجم: عبدالحامد حسینی

دروغ گویی، هراس آفرینی، و افسانه بافی: این است دموکراسی ما! قدرت مردم می تواند وضع موجود را به چالش بکشد اما تنها وقتی که ما بفهمیم که نظام سیاسی ما دارای عیوب ذاتی است

 اگر دموکراسی اصلن خودش کار نکند، چه؟ اگر هیچ وقت کار نمی کرده و هرگز نکند، چه؟ اگه این ایده ی «حاکمیت مردم برای مردم توسط مردم» اصلن یک افسانه باشد، چه؟ اگه این دموکراسی اصلن یک اسطوره ی دروغین برای توجیه دروغ گوها و شارلتانها باشه، چه؟

امروزه دلایل و شواهد زیادی برای مطرح کردن چنین سوالاتی وجود دارد: از آن جمله اند: دروغها و هراس آفرینی ها و اغراق کردنها در مناظرات مضحک حول خروج بریتانیا، افسانه بافی های بیگانه هراسانه ای که بر نتیجه ی رفراندوم اخیر در مجارستان تاثیر گذاشت، توانایی دونالد ترامپ در دفع همه رسوایی ها و افشاگری ها، انتخاب رودریگو دوترته در فلیپین که با افتخار خود را با هیتلر مقایسه می کند و … آیا همه این ها موارد استثنایی بدون ارتباط به یکدیگر هستند یا حاکی از وجود یک مشکل نظام مند اند؟

 کتاب «دموکراسی برای واقع گرایان» که اوایل امسال توسط اساتید علوم اجتماعی، پروفسور کریستوفر اِیکر و لَری بارتلز متشر شد استدلال می کند که «نظریه دموکراسی عامه» (مردم سالاری) (فولک دموکراسی)  – که براساس آن این جمهور مردم هستند که در نهایت بر سیاستگذاری و قانون گذاری هایی تاثیر می گذارند که دولت ها ملزم به اجرایشان هستند –  ارتباط چندانی با واقعیت ندارد. آیا چنین دموکراسی اصلن کار می کند یا اصلن هرگز کار کرده است؟

20140111_asd000_0

رای دهندگان، براساس نظر این محققین، در بیشتر موارد نمی توانند براساس انتظاراتی که از یک نظام دموکراتیک دارند رفتار کنند. بیشتر ما ها گرفتار زندگی شخصی و خانواده و مصیبت های زندگی خود هستیم. اگر هم وقت اضافه ای داشته باشیم خیلی از ماها هرگز به خود زحمت نمی دهیم که آن را مثلن به ارزیابی نظرات رقیب در مورد چگونگی رفع بحران مالی بگذرانیم. حتی اگر هم چنین وقتی را بگذاریم در عمل براساس نظریه مطلوب مان یا در جهت به کرسی نشان دادن آن عمل می کنیم.

نظریه مردم سالاری یا دموکراسی عامه بر اساس مفهوم انتخاب عقلانی افراد طبق فلسفه ی اروپایی روشنگری بنا نهاده شده است. بر اساس این نظریه مردم از طریق کسب اطلاعات و سبک و سنگین کردن شواهد تصمیم های سیاسی خود را می گیرند و ازاین طریق بر روند شکل گیری سیاست گذاری های مفید از طریق انتخاب دولت هایی که در راستای این سیاست ها عمل می کنند تاثیر می گذارند. از این طریق است که ما با سایر تصمیم گیران عاقل وارد رقابت شده و با مشارکت در مشاجرات منطقی تلاش می کنیم تا کسانی که هنوز مردد هستند را با خود همرا کنیم.

اما در واقعیت، مطالعه مزبور آنچنان که توسط محققین فوق خلاصه شده، نشان می دهد که بیشتر مردم دارای اطلاعات مفید در مورد سیاست ها نیستند و حتی علاقه بسیار اندکی به بهبود دانش خود در مورد این سیاست ها دارند و از مواجه با اختلاف نظر سیاسی عمیقن رویگردان هستند.

ما درواقع تصمیمات سیاسی خود را برپایه این که چه کسی هستیم می نهیم نه برپایه آنچه فکر می کنیم! نه به مثابه افراد منفرد عقل مدار که براساس تعلقات اجتماعی و گروهی و جهت ابراز هویت اجتماعی خود تصمیم سیاسی می گیریم. در بیشتر موارد، ما جذب احزابی می شویم که فکر می کنیم با هویت و فرهنگ ما همخوانی دارند ولو که سیاست های آنها در عمل به نفع ما نباشد. ما حتی به احزابی که خیلی وقت است دیگر در خدمت منافع ما عمل نمی کنند وفادار می مانیم.

این تفکر که احزاب توسط سیاست های مورد حمایت رای دهندگانشان هدایت می شوند نیز خود براساس این تحقیق یک اسطوره بیش نیست. در واقع، این احزاب هستند که تور سیاست های خود را پهن می کنند و ما ناخودآگاه در دام آنها گرفتار می شویم. بدین گونه که جهت کاهش «ناهماهنگی معرفتی» (ناهماهنگی بین آنچه باور داریم و آنچه می فهمیم) یا نظرات خود را در تناسب با حزب مورد علاقه مان هماهنگ می کنیم یا از این که کشف کنیم که حزب یا گروه سیاسی مورد علاقه مان واقعن به چه سیاست هایی تمایل دارند طفره می رویم!

همچنین تحقیق فوق نشان می دهد که ما (مردم) در برابر شیوه های مختلف بیان مسائل، فوق العاده ساده لوحانه برخورد می کنیم. وقتی که از امریکایی ها پرسیده شد که آیا فکر می کنند که دولت فدرال کمک ناچیزی به فقرا می کند، 65 درصد آنها تایید کردند. اما وقتی از آنها در یک سوال مشابه اما با کلمات مختلف پرسیده شد که آیا دولت به میزان ناکافی در امر «رفاه اجتماعی» خرج می کند فقط 25 درصد تایید کردند! درموردجنگ اول خلیج در سال 1991 تقریبن سه چهارم امریکایی ها موافق با بکار گیری قدرت نظامی بودند ما کمتر از سی درصدشان حاضر به رفتن به جنگ!

[فلسفه روشنگری و تصمیم گیری عقلانی را که رها کنیم] حتی یک تعریف کم مایه تر از دموکراسی – به معنای وسیله ای که توسط آن مردم می توانند تشویق یا تنبیه دولت ها بپردازند – هم بیگانه با واقعیت از آب در آمده است. بیشتر ما درواقع فقط چند ماه اخیراز هر دولت را به خوبی به یاد می آوریم. (نوعی سوگیری که معروف است به «نادیده انگاری دیرش (درازای زمان)») و تقریبن در درست متهم کردن دولت ها عاجزیم. مثلن در سال 1916 یک کوسه که در سواحل نیوجرسی پنج نفر را کشت باعث یک نوسان ده درصدی علیه ویدرو ویلسون منتخب ریاست جمهوری آن سال در این منطقه شد! در سال 2000 بر اساس تحلیل مولفین کتاب، دو ملیون و هشتصد هزار نفر با رای ندادن به دموکرات ها آنها را به خاطر سیل و خوشکسالی های آن سال تنبه کردند!

پاسخ واضح این است که اطلاعات بهتر و آموزش مدنی بیشتر می تواند این مشکلات را برطرف کند. اما این راه حل هم کار نمی کند! همان عده اندکی از مردم که دارای اطلاعات درست هستند طبق نتایج پژوهش بیشتر از این که سعی کنند از اطلاعات خود جهت به چالش کشیدن باورمندی های خود استفاده کنند سعی می کنند تا با تکیه بر همان اطلاعات باورهای خود را توجیه کنند! در واقع «آگاهی سیاسی» طبق نظر مولفین یکسونگری را تقویت می کند!

اینها البته هیچ کدام دلیل بر آن نمی شود که دموکراسی هیچ فضیلتی ندارد. بلکه شواهد فوق نشان میدهند که فضایلی که ما تا کنون به دموکراسی منسوب میکردیم آن فضایلی که دموکراسی (بر منبای فلسفه غالب) دارد نیستند. دموکراسی حداقل باعث می شود که دولت ها بدون خونریزی عوض شوند، طول دوره اشغال قدرت را محدود می کند و سعی می کند تا این اطمینان فراهم شود که نتایج انتخابات به طور وسیعی در میان اقشار مردم قابل قبول اند.

از این لحاظ است که دموکراسی [انگونه که عمومن تجربه می شود] بر دیکتاتوری فضیلت دارد [و شاید از این لحاظ است که بسیاری از دیکتاتوری های قدیم ترسی از وادرات این نظام دموکراتیک و بازتولید مشروعیت خود را ازطریق اتخاذ چنین مدلهای بی مایه و بی خطری از دموکراسی که طی آنها گروههای وفادار به رقابت پرداخته و مردم را به عرصه کشیده و به توهم تاثیر گذار بودن در میان عوام دامن می زنند].

ضعف کتاب «دموکراسی برای واقع گرایان» این است که بیشتر مثالهایش از کشور امریکا اتخاذ شده اند و و بیشتر آنها هم قدیمی [برمبنای تعریف ریشه دار در فلسفه ی روشنگری] هستند. اما اگر مولفین به جنبش های «آموزش و پرورش مردمی» در امریکای لاتین یا به «تنظیم مشارکتی بودجه» در برزیل یا نیویورک یا به جنبشی که در مبارزات انتخاباتی برنی سندرز ظهور کرد و نزدیک بود که موفق شود یا به تمرکز زدایی در احزاب قدیمی در اروپا [یا به تجربه موفق هزاران تعاونی تولیدی و خدماتی که به شیوه دموکراتیک توسط کارگران صاحب آن تعاونی ها اداره می شوند و رکورد موفق تری از شرکت های چند ملیتی در دوام اقتصادی و اشتغال زایی دارند] توجه می کردند، آن وقت شاید مقداری جا برای امید هم باقی می گذاشتند.

این البته بدین معنا نیست که نظریه دموکراسی عامه [براساس انتخابات حزبی و نمایندگی که مدل بی بنیه و ضعیفی است در بمقایسه سایر مدلهای رادیکال تر دموکراسی که خودساخته مردم نه فلاسفه هستند] با واقعیت تطابق دارد. اما نمونه های دموکراتیک اصیل فوق [که در خارج از چارچوب فلسفه بافی های طبقه متوسط غربی ظهور کرده اند] ما را امید وار تر و به خود مطمئن تر می کنند.

گروههای با استقامت که خوب سازمان دهی شده اند می توانند نتایج سیاسی را عوض کنند. برای رسیدن به چنین هدفی باید از توهم این که دموکراسی موجود بی عیب است در آیند و به واقعیت مشکلات نهادینه و ذاتی آن پی ببرند و به خود آگاهی (فهم درست خودشان) برسند. [باید به آنچه دموکراسی هست بی ایمان شوند و به آنچه دموکراسی حقیقتن باید باشد مومن].

——

جورج مومبیو از چهر های سرشناس روشنفکری و نویسنده منتقد در بریتانیاست که علاوه بر مقاله ها و کتب متعدد از سال 1996 تا کنون ستون نویس روزنامه گاردین است. آثار وی تاثیرات الهام بخش عمده ای بر جنبش های زیست محیطی و عدالت جهانی در دهه ی اخیر گذاشته است.

https://planetplunder.wordpress.com/2016/10/23/george-monbiot-on-democracy/ متن ترجمه در وبلاگ

  • ·        جملات داخل براکت از مترجم است.

آیا دموکراسی یک پدیده غربی است؟

استاندارد

دموکراسی یا مردم سالاری یا مردم محوری یا مردم مداری پدیده (های) تاریخی پیچیده با ریشه های عمیق  و بسیار متنوع در تمدنها و جنبشهای های اجتماعی از کهن تا مدرن است. انتساب دموکراسی به غرب و ان هم بعد از عصر روشنگری و فلاسفه ای که سعی داشتند تا پایه های نظری این پدیده تاریخی در حال ظهور در غرب را از نگاه تنگ طبقاتی و نژاد پرستانه خود مدون کنند تنها و تنها بخشی از کار فهم آن را می تواند انجام دهد.

اما بایدهمواره مراقب بود که محدود کردن اذهان به تجربه غرب و محدود کردن دموکراسی به تعریف ها و تجربه های غربی که متاسفانه توسط روشنفکران وابسته و الینه شده از تاریخ خودی تمدنهای شرقی شان  (چه چپی چه راستی) در کشورهایشان انجام شده منجر به دو واکنش بسیار مخرب شده است:

1-  دموکراسی به شکل تقلیدوار با پیروی از الگوهای غربی و نهادسازی های بیگانه با فرهنگ و ارزشهای خودی  اشاعه یافته است که عمومن به دلیل نداشتن ریشه های تاریخی و هماهنگی با ارزشها و سنت های جامعه جدید نقاط ضعف مدلهای غربی (که در خود غرب به عنوان نقطه ضعف بوده اند) را صد برابر و منافع انرا بسیار ناچیز کرده است (همان دادن هزینه ها و ندیدن منافع).

2. معرفی دموکراسی  از طریق کلام و ذهن اندیشمندان اروپایی و انگونه که در غرب تجربه شده است به عنوان تنها منبع معتبر  و تجربه موفق منجر به واکنش های شدید سنتی و ارتجاعی قابل فهم علیه این پدیده ی بیگانه که از اتفاق یا تعمدن همراه با جنگ طلبی و استعمار و کودتا و حمایت های بی دریغ از مستبدین منطقه بوده، شده است.  و در نتیجه کلیت آن یا رد شده است  یا همواره با دیدی منفی و با شک و تردید با ان رفتار شده است. تمامی واکنشهای بنیادگرایانه یا تکفیری در منطقه ما نتیجه فساد نظامهای سکولار وابسته به غرب و سرکوب جنبشهای اصلاح دینی از سید جمال تا اقبال و شریعتی و در نتیجه بی بدیل ماندن ارتجاع مدرن در مقابل ارتجاع سنتی بوده اند. در نهایت امر نظامهای تشکیل شده بعد از انقلابهای جهان سومی با تکیه بر روبنای گفتمانی متاثر از سنت ها و ارزشهای تاریخی خود که بدون نقد و مقلد وار فهمیده شده اند به کار بازتولید نهادهای متجدد وادراتی بازه به شکل مقلدوار و بدون توجه نقادانه به محدودیت های تاریخی و فرهنگی انها پرداخته اند. حاصل ترکیب این دو رویکرد وابسته و مقلدانه که بیشتر جهت تصاحب  و بازتولید اقتدار شبه سنتی در شکل اقتدار شبه مدرن بوده وجود سامانه های اجتماعی پر تناقض است.

تحقیقات تاریخی امروزی حاکی از رشد و تطور تمدنها در سرتاسر جهان و رشد انواع مختلف شیوه های انتقال قدرت سیاسی و اقتصادی به مردم در نتیجه قرنها مبارزات مردمی در سرتاسر جهان تا زمان سیطره یک نوع تجدد غربی وابسته به منابع فسیلی و بردگی  یا نیروی کار ارزان بوده است. تطور در تمدن ها صد البته به خودی خود و در انزوا صورت نمی گیرد اما اگر تعامل بین تمدنها بدون مداخلات نظامی و استعماری می بود تقریبن تمامی تمدنهای بزرگ جهانی اکنون مسیر تجدد خویش را ازادانه انتخاب نموده و از طریق تعاون و تعامل و گفتگو اکنون در جهانی بسیار متعادل تر به لحاظ نابرابری ها و در تعادل با محیط زیست زندگی می کردیم. صد البته تنشهای بین تمدنی همیشه بوده و هستند. اما در تاریخ بشریت با پدیده استعمار غربی مواجه شدیم که نظیر نداشت. این پدیده به شدت بر استثمار منابع زیست محیطی و تخریب و غارت جهان متکی بود و دموکراسی در این جامعه تا پایان جنگ جهانی یک کالای لوکس متعلق به طبقه نخبگان و صاحبان ثروت و ملک بود. تنها بعد از دو جنگ خانمانسوز جهانی و جنبشهای عظیم کارگری و سیا ه پوستان و زنان بود که دموکراسی به میزان قابل توجه تری به جامعه منتقل شد. هیچکدام از این جنبش ها اتکای چندانی به نظریات انتزاعی لاک و هیوم و هابز و … نداشتند. جنبشهای کارگری بر تجربه سیوسیالیسم و عدالت طلبی که انهم محدود به غرب نبود تکیه داشتند و مذهب هم در شکل الهیات رهایی بخش در جهان جنوب وارد عمل شد. جنبش های حقوق شهروندی در امریکا تکیه بر مذهب و تجربه مبارزات مدنی جهان سومی ها خصوصن گاندی داشت و جنبش های زنان خود به نقد فلسفه لیبرال به علت بی توجهی اش به زنان پرداختند. (هرچند فلاسفه لیبرالی بودند که زنان را داخل ادم حساب می کردند اما این زنان همان زنان سپید پوست طبقه مرفه بودند). تجدد غربی و دموکراسی تجربه شده در غرب تنها یک نوع تجربه و یک نوع تجدد بوده که به مدد سیطره استعمارگرانه این کشورها بر سایر جهان تحمیل شده و قواعد بازی از بالا به پایین توسط فاتحین نوشته شده اند. امروز اما کتابهای متعدد تر و تحقیقات تاریخی بیشتری حاکی از تنوع در تجدد ها می باشد

9780195139914

بلاهت در عصر اینترنت

استاندارد
64613400

اینترنت تو را ابله نکرد. بلاهت ات را عیان تر نمود

پدرم می گفت روزنامه که آمده بود مردم هرچیزی را که در آن نوشته می شد قبول می کردند و درست می دانستند. وقتی می پرسیدی این که با عقل جور نیست می گفتند آقا توی روزنامه نوشته. من هم می گفتم دروغی را که می شود گفت، می شود هم نوشت و هم چاپ کرد.

حالا نگاه کنید بخش عظیمی از این نسل جوان را که مدعی اند از اسلافشان فهیم تر و مدرن تر و درس خوانده تر شده اند  و دستشان هم به آلات فوق پیشرفته رایانه و تبلت واینترنت  و سلفون هم رسیده اما درست مثل پیشینیانشان هر طرفه و خزعبلی را که در این رسانه های جمعی جدید رد و بدل می شود چون کلمات قدسی به خورد خودشان و دیگران می دهند و همچون آبا و اجداد عوام شان (باز به قول خودشان) نه استقلال در فهم دارند و نه قدرت به زیر سوال بردن. فرق آن روستایی محروم درس نخوانده که حرف ملای کم سواد دهشان را وحی مُنزل می دانست با این تحصیل کرده متجدد درس خوانده که هر نوشته ی منتشر در دنیای مجازی که به مذاق آنی اش خوش می آید را بدون پرسشگری می پذیرد چیست؟ آن اولی قابل تقبیح نیست که محروم از فرصت ها بوده است اما این دومی نه تنها تاسف برانگیز است که حتی مخرب و خطرناک.

قبلن روزنامه را یک فرد یا گروه می نوشت و به خورد میلیونها می داد و آن وقت که دروغش فاش می شد از آن یک نفر یا رسانه سلب اعتبار و اعتماد می شد. اما حالا، صد البته که نه همه اما گویا اکثریت این  جماعت باور گریز خودبزرگ پندار بریده از فرهنگ و حکمت و هویت  تاریخی را بنگر که دست اندرکار تبادل (و نه  حتی تولید) انواع مختلف افکار و گفته های یک من دو غاز هستند و هرگز  به خود در مورد هرآنچه می خوانند و می شنوند جرات تحقیق و تاملی نمی دهند. کار به جایی رسیده است که مولانا شعر نو می گوید و کلمات فارسی عصر جدید بکار می برد! یک نقل قول را به صد نفر نسبت می دهند و یک نفر صدایش در نمی آید! و هرآنچه امروز دلشان می خواهد بشنوند را از دهان هزار و یک متفکر شرقی و غربی بیرون می آورند! انواع دردها را در همین اینترنت مثل حکیم باشی های قدیم با انواع تجویز ها درمان می کنند و خلاصه فروید و یونگ باید بیایند پیش این روانشناسان عصر اینترنت لونگ بیاندازند و درس پس دهند.

قدرت فهم این نسل عصر فوق مدرن، در حد تک-خط خوانی و تک-خط فهمی و تک-خط گویی تقلیل یافته و حتی برخلاف اسلاف گرامی شان، حوصله خواندن یک نوشته طولانی تر از یک بند راهم ندارند و  ادعای شعورمندی شان هم گوش آسمان را پاره کرده. بحران کتابخوانی داشتیم به میمنت گسترش فرهنگ رایانه در عصر اطلاعات اکنون کتاب را باید به فراموشی سپرد. باز از پدرم بیاد می آورم که می گفت: بلاهت همان بلاهت است فقط شکل و شمایل اش در هر دوره عوض می شود.
قصد این نوشته فقط درد شناسی بود و نه تعمیم یک بیماری به همگان و بی احترامی به نسل جوان وگرنه حتمن کم نیستند کسانی که از این قاعده مستثنایند. به امید روزی که استثنا قاعده شود.

چه طور من هم مثل بافِت و گِیتس و جابز پولدار ترین مرد جهان بشم؟

استاندارد

یادمه چند سال پیش یک مطالعه ای را میخوندم در مورد نابرابری های جهانی و تخریب منابع زیست محیطی و بعد نوشته بود که اگر مردم کشورهای جنوب (در حال توسعه) که اکثریت جمعیت زمین هستند بخواهند مثل یک امریکایی متوسط زندگی کنند بنابه تخمیمنی که زده بود ما به سه یا چهار کره زمین دیگه منابع نیاز داریم! این روزها هم که جوانان بی انگیزه و بی الگو شده اند داستانهای زیبایی از قدیسان جهان سرمایه خواری برایشان تولید می شود. از جمله قدیس جدید جناب بافت که جانشین قدیس قدیمی استیو جابز شده اند.

حالا تصور کنیم این آقای وارن بافت (البته از جمله سرمایه سالاران معتدل تر است و یک سری اخلاقیات را در نظر می گیرد و مثلن گفته بود که چرا من باید از منشی ام کمتر مالیات بدهم – البته این را بعد از فروپاشی وال استریت گفته بو د نه قبلش) بخواهد مقتدای زندگی میلیونها انسان کره زمین بشود (حالا چه به لحاظ مصرف یا تولید فرق نمی کند چه جت سوار شوی چه جت بسازی دیگران سوار شوند اثرش بر منابع یکی است). فکر می کنم برای وارن بافت شدن ما به یک چیزی حدود ۲۰ کره زمین دیگه منابع احتیاج داشته باشیم. این الگو برداری ها از افراد بدون درک مکانیسم های نظام سرمایه داری و بت کردن امثال این چنین جلادهایی که محال است چنین ثروتهای عظیمی را بدون توی شیشه کردن خون دیگران به دست نیاورده باشند (یک نمونه ا ش خود این اعتراف این اقا به میزان مالیات اش است) جز ایجاد توهم در ذهن مردم نیست.

اون بالا استیو جابز را کرده اند امیر المومنین. به این مغازه های اپل مک که می روی جوانها مثل اینکه به زیارت حضرت عباس آمده اند. یک جوری دور این اجسام می گردند و لمسشان می کنند که گویی مذهبی ها دور ضریح مقدس اند. این درحالی است که همین استیو جابز با پررویی تمام که سراغش را فقط در برخی سران جهان سوم باید گرفت خودکشی کارگران چینی در کارخانه های شرکت های اقماری اش را انکار کرد. بیل گیتس ثروت افسانه ای اش را در بهشت های مالیاتی می اندوزد و وقتی امده بود استرالیا در یک برنامه تلویزیونی وقتی ازش یک جوون پرسید که چطور از زیر مالیات در می ری گفت که همه چیز قانونی است. راست می گفت قانون را سرمایه داری می نویسد طوری که افتابه دزد به زندان درآید و بیل گیتس به آسمان. این توهم است که اگر من شخصن مثل وارن بافت سخت کار کنم راه برای من و امثال من به بالا وجود دارد. همیشه این امکان دارد که یک یا چند کفشگر زاده از مدار نکبت به مدار ثروت فرار کنند اما این ها در تاریخ بسیار معدودند.

مطالعات چیز دیگه ای را نشان می دهد. در زمانی که وارن بافت و بیل گیس به بالا صعود می کردند شکافهای طبقاتی در امریکا و جهان چند برابر شده است (از سی و اندی برابر بین فقیر و غنی در دهه ۷۰ میلادی به نود و اندی در دهه نود میلادی). نظام سرمایه داری با شخصی کردن مسئله رشد ثروت به دنبال سیاست زدایی از عوام است. سوال اصلی مربوط به نظام هاست نه شخص ها.اشخاص نیکو در خدمت نظامهای فاسد به تدوام مشروعیت آن نظامها کمک می کنند.

نظام شوروی مبنی بر طرد بود و طی ۷۰ سال (عمر متوسط یک بشر) متلاشی شد اما نظام سرمایه داری مبتنی بر جذب نخبگان جهت فریب عوام است و همواره به انسانها احساس خود نکوهشی برای شکست هایشان در زندگی می دهد. صد البته تلاش های فردی مهم اند اما در غیاب نظامی که تلاش های فردی همگانی را پاداش ندهد به جایی نمی انجامند. نظامهای سرمایه داری در غرب توسط نظامهای به نسبت دموکراتیک معتدل تر شده اند نسبت به نظامهای سرمایه داری لگام گسیخته جهان سومی و این هم بر بقای آنها می افزاید هم به نسبت آنها را به الگوهای متوهمانه برای جهان سومی های بیچاره تبدیل می کند که به جای گاندی و مارتین لوتر کنیگ وارن بافت آرزو کنند و هم این توهم را ایجاد می کند که این سرمایه داری است که مایه رفاه نسبی در غرب شده است نه دموکراسی و نه مبارزات شبانه روزی کارگران و زنان و اقلیت ها و … اما واقعیت این است که سرمایه داری بدون دموکراسی درهمین غرب یک صد سال پیش کودکان را به بیست ساعت بردگی در کاخانه ها می گرفت. در نیویورک یک سده پیش در کارخانه های دوزندگی درها را به روی زنان جوان کارگر قفل می کردند تا مبادا در هنگام کار ازسر گرسنگی چیزی بدزدند. وقتی در یکی از این کارگاهها آتش سوزی شد زنان بیچاره برای آنکه اجسامشان شناسایی شود خود را از طبقات ساختمان به بیرون پرتاب می کردند. بارانی از اجسام نیم سوخته زنان کارگر بر خیابان های نیویورک باریدن گرفت. این سرمایه داری ناب بیل گیتی است. نظامی که به جای آنکه آنرا عوض کنی توحشش را باید مهار کنی،  نظامی بسیار بسیار پر هزینه برای بشریت است.

trickle_down

بحران در جامعه سرمایه داری

استاندارد

مقاله بحران در جامعه سرمایه داری نوشته دیوید هلد از کتاب دیکشنری اندیشه های مارکسیستی که توسط این نویسنده در سال 1380 ترجمه شده بود و در شماره 50 مجله فرهنگ توسعه منتشر شده بود اکنون قابل دسترسی در اینترنت برای علاقه مندان است.:

در این نوشته دیوید هلد (استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل) به طور خلاصه  توانایی نظریات مارکسیستی را برای تحلیل بحران در جامعه سرمایه داری ارزیابی می کند. ابتدا از نقاط قوت اندیشه مارکسیستی در این زمینه شروع می کند. مارکسیستها توانستند بین دو نوع بحران در نظام سرمایه تمایز قایل شوند. بحران اول که بیشتر به شکل سیکلی به افول و صعود بازارها مربوط می شود و بحران از نوع دوم که ساختاری تر است و ریشه در تضادهای بنیادین این نظام دارد و ممکن است به تحول اساسی منجر شود.

مارکس به بحران نوع دوم بیشتر پرداخت و انرا حاصل تضاد ذاتی بین تولید اجتماعی و منافع خصوص دانست. در نظام سرمایه داری تولید جمعی صورت می گیرد (بکارگیری کارگران) اما منافع به شکل سرمایه در اختیار سرمایه سالاران قرار می گیرد. این تضاد منجر به انباشت سرمایه در دستان افراد کمتر و کمتری می شود و باعث رشد انحصار می شود. پیش بینی مارکس در این زمینه درست از آب در آمده است وقتی که خصوصا به رشد نابرابری جهانی و ملی نگاه می کنیم. مارکس همچنین نشان داد که چگونه در نظام سرمایه داری اجزای این نظام به شدت به هم مربوطند و بحران در یک قسمت به به سرعت به قسمت های دیگر منتقل می شود. این باعث می شود که یک نظام سرمایه داری ناب هرگز نتواند به تحقق به پیوندد چرا که حتی خود سرمایه داری نیاز به ثبات دارد.

این ثبات از طریق مدخله دولت در اقتصاد تحقق می یابد. اما این مدخله همانطور که بعدا نومارکسیست ها نشان دادند خود نمی تواند دوام بیاورد چرا که منجر به رشد پیچیدگی در نظام سیاسی و تشدید بوروکراسی و افزایش هزینه های دولتی شده و این به بحران مشروعیت در نظام سوسیال دموکرات سرمایه داری منجر می شود. در اثر این بحران ما شاهد رشد جنبش های جدید اجتماعی غیر کارگری خواهیم بود. همچنین فعالیت های رای زنی بین بنگاههای اقتصادی و اتحادیه های کارگری و اصناف سازماندهی شده به اشکال فرا پارلمانی (مانند رشد لابی ها) تشدید می شود. در این زد و بند ها مسلما اقشار ضعیف و متوسط شرکت ندارند و دموکراسی به شدت تضعیف می شود و این بر بحران مشروعیت می افزاید.

در حالی که مردم به بحران زایی سرمایه داری واقف اند اما همچنین به بدیلهای این نظام نیز اطمینان ندارند خصوصن در زمانه مابعد فروپاشی سوسیالیسم در شرق  و افول سوسیال دموکراتها در غرب. زمینه برای رشد راست افراطی فراهم می شود. از طرف دیگر جهانی شدن بر پیچیدگی های نظام سرمایه داری و مشکلات آن افزوده است. فشار های بین المللی دست دولتها را در مواجهه با مشکلات داخلی می بندد و بر بحران مشروعیت آنها می افزاید.

برای درک بهتر بحران ها باید بر تعامل بین فراینده ای ملی و فراملی توجه نمود. به نظر دیوید هلد نظریه های کلاسیک مارکسیستی به نظر توان لازم برای تحلیل این تعاملات را ندارند و باید مورد بازسازی و بازنگری قرار گیرند.

متاسفانه هلد تداوم رشد نظریه های نومارکسیستی و پسا مارکسیستی را مورد بررسی قرار نمی دهد. مارکس خود بر خصلت جهانی شونده  سرمایه کاملن واقف بود. و از این رو این نظریه امکان بررسی شرایط را دارد و بسیاری از نومارکسیست ها تلاش های زیادی برای نوسازی نظریات خود کرده اند.

سعدی، مال و نیک بختی در قرن 21 ام.

استاندارد

سعدی در کتاب گلستان مي فرماید:

«مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال .عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت.»

البته این را سعدی در قرن سیزدهم ميلادی (هفتم هجری) گفته است. اگر امروز در عصر سرمایه سالاری زنده بود متوجه می بود که جامعه انسانی در اغلب ممالک بر دو دسته شده اند و برای هیچ کدام نیک بختی در معنی حقیقی دگر قابل تعریف نیست: (1) آن 1 درصدی از مردم که نکِشت اما خورد و برد و برای هفتاد پشتش به هِشت و (2) آن 99 درصدی که کِشت و نه خورد تا آنکه مُرد و نه هِشت.
منبع: وبلاگ چپاول جهانی: https://planetplunder.wordpress.com/2016/01/09/saadi-and-happiness-in-21st-century/

992.jpg

مهم ترین نکاتی که همگان باید در مورد وقایع اخیر مصر و پیچیدگی آن بدانند

استاندارد
مهم ترین نکاتی که همگان باید در مورد وقایع اخیر مصر و پیچیدگی آن بدانند:1- اخوان المسلمین در مشارکت دادن نیروهای متکثر سیاسی در ایجاد تحول کوتاهی نمود2- درون اخوان جریانی جهت ایجاد سلطه دینی پدید آمد و در افول اخوان نقش بازی کرد

3- دولت مرسی یا اخوان المسلمین نمایندگی کننده منافع اقتصادی نخبگان و  سرمایه داران اسلام گرا شد و در نتیجه سیاست های اقتصاد بازار آزاد دوران مبارک و رانت های اقتصادی تولید شده را به چالش نگرفت.

4- جنبش ضد اخوان (تمرد) جنبش اجتماعی است نه صرفن سیاسی و محصول هیچ گونه توطئه ای توسط نظامی ها یا آمریکا نمی باشد

5- با این حال ته نشست های رژیم مبارک و نظامی های مصر در این جنبش نفوذ کرده اند و بر روند تحولات تاثیر گذار شده اند

6- دولت مرسی سازگاری با نظامی های مصر را به همکاری با سایر نیروهای سیاسی مدنی مصر ترجیح داد.

7- این واقعیت که در مصر کودتا رخ داده است غیر قابل انکار می باشد

8- قبل از کودتا نظامی های مصر نقشه براندازی اخوان را داشته اند با این حال جنبش مردمی ضد اخوان تنها فرصتی را برای کودتا فراهم کرد نه آنکه کودتا چیان جنبش را بسیج کرده باشند.

9- جنبش تمرد همچنان ظرفیت بالای بسیج اجتماعی حول خواسته های برحق و دموکراتیک خود را دارد و می تواند از انحراف در انقلاب مصر جلوگیری کند اگر در مقابل سرکوب مدافعین اخوان سکوت اختیار نکند

10- لیبرال های سکولار شهری در مصر برخلاف ارزشهای به ظاهر دموکراتیک خود هیچ نتیجه انتخاباتی ولو آزادی که امتیازات اشرافی و بورژوایی ایشان را زیر سوال ببرد بر نخواهند تابید. دموکراسی برای ایشان تا وقتی معنی می دهد که منافع در خطر نباشد.

11- لیبرال سکولارهای مصر همانقدر با ارزشهای دموکراتیک مورد ادعای خود بیگانه اند که جنبش اسلام گرای اخوان با ارزشهای اسلامی مورد ادعای خود.

12- برکناری مرسی از قدرت به شیوه کودتایی به هیچ وجه به بهبود مشروعیت و مقبولیت دموکراسی و انتخابات در مصر کمک نمی کند.

13- سرکوب مدافعین مرسی و اخوان ایجاد انحراف در انقلاب مصر را تسهیل نموده است.

14- دفاع از کودتا توسط جنبش تمرد آغاز افول این جنبش خواهد بود.

15- در روز های آتی اگر جنبش تمرد علیه سرکوب گری نظامی ها و ریاکاری و نفاق افکنی لیبرال-سکولارها نایستد بهار مصر را به خزان تبدیل کرده است.

از فقر در آمریکا تا چرخش های بزرگ تاریخ در قرن بیست و یکم

استاندارد

   آخرین نتایج پیمایش ملی ایالات متحده آمریکا: ۴۶ میلیون آمریکایی زیر خط فقر زندگی می کنند. یعنی جمعیتی معادل جمعیت اسپانیا یا ۶۰ درصد جمعیت ایران. همچنین آخرین سرشماری آمریکا نشان می دهد که: ((از هر دو نفر آمریکایی یک نفر- یعنی ۱۵۰ میلیون نفر- در مقوله صاحبین درآمد پایین و یا فقیر دسته بندی می شوند)) – این میزان فقر و نابرابری در طول تاریخ آمریکا از زمان رکود بزرگ دهه سی تا کنون بی نظیر بوده و محصول سیاست های آزاد سازی اقتصادی است.

همچنین مطالعات دیگر نشان می دهد که:
در حالیکه سه دهه پیش ۷۵ درصد کل درآمد ناخالص جهانی به غرب تعلق داشت. این میزان اکنون به ۵۰ درصد رسیده و تخمین زده می شود که ظرف دو یا سه دهه دیگر به نزول خود ادامه دهد. بی شک اگر روند کنونی تا اواسط قرن بیست و یکم ادامه پیدا کند و جنگ جهانی دیگری تدارک دیده نشود و بحران های عظیم زیست محیطی حادث نشوند، قرن حاضر قرن پایان سیطره دویست-سیصد ساله جهان غرب خواهد بود. با این حال همچنین تخمین زده می شود که هیچ ابر قدرت اقتصادی دیگری رشد نکند وجهان به شکل چند قطبی اداره شود.

سازمان بین المللی  انرژی نیز تخمین می زند تا دو دهه دیگر میزان بازدهی حوزه های نفت و گاز موجود تا ۷۵ درصد سقوط نماید. سازمان مذکورخوشبین است که حوزه های جدید کشف شوند اما اعتراف می فرماید که این حوزه ها در مکان های بسیار دشوار با کیفیت نفت بسیار پایین باشد که به معنی افزایش سرسام اور هزینه های اکتشاف و استخراج و پالایش خواهد بود. بنا به تخمین فوق تا دو دهه دیگر سرمایه گذاری در هر منبع انرژی قابل تجدید اب در هاون کوبیدن است و کشورهایی که از همین اکنون در صدد تقویت فن آوری تولید انرژی های قابل تجدید و به صرفه نمودن آن ها گامهای اساسی را بردارند می توانند در این قرن جدید به پیشروان علم و تمدن تبدیل شوند.  تلاش مبارزین اجتماعی در جهان باید صرف فشار آوردن به نظام های سیاسی اقتصادی خود برای رفتن به سمت مسیر فوق باشد.

نگرش مردم جهان به بی عدالتی اقتصادی و بازار آزاد نظام سرمایه سالاری

استاندارد

 اخیرن سرویس جهانی بی بی سی از طریق بنیاد گلوبسکن یک نظر سنجی به نسبت بین المللی را انجام داده است که علی رغم مشکلات روش تحقیقی آن حاوی نتایج قابل توجهی است. مهم ترین نتیجه البته مربوط به احساس بسیار قوی بی عدالتی اقتصادی است که حتی بعد از حدودن نیم دهه از زمان بحران مالی دنیا همچنان فراگیر تر و قوی تر شده است. خلاصه از نتایج تحقیق مذکور توسط اندرو واکر در سایت بی بی سی به انگلیسی منتشر شده است و ترجمه آن نیز توسط بی بی سی دراختیار خوانندگان ایرانی قرار گرفته است.

متن انگلیسی خلاصه گزارش: http://www.bbc.co.uk/news/business-17847372

متن فارسی:‌ http://www.bbc.co.uk/persian/business/2012/04/120426_l45_economic_unfair.shtml

متن گزارش وقتی با اصل تحقیق مقایسه شود مشخصن دارای تفاوتهایی است و وقتی به مسئله میزان حمایت عمومی از اقتصاد بازار آزاد سرمایه سالار می رسد خواننده متوجه می شود که جناب اندرو واکر به شکل بسیار منحرف کننده نتایج نظر سنجی را با بازی با کلمات ارائه می کند. از چنین تحلیل گری بعید است که در فهم یافته اشتباه کرده باشد. آن چه واضح است جناب تحلیل گر بی بی سی تصورات مثبت خویش از بازار آزاد سرمایه داری را بر تن یافته های پژوهش کرده به خود فریبی و خواننده فریبی می پردازد. عموم خوانندگان یا وقت مطالعه اصل گزارش را ندارند و یا اگر دارند متوجه بازی کلمات نشده و قدرت تحلیل یافته ها بطور فنی را ندارند. عبارات ذیل از متن ترجمه فارسی گزارش آقای واکر گرفته شده است:

به رغم گستردگی احساس بی‌عدالتی اقتصادی، این قابل توجه است که حمایت فراوانی نیز از بازار آزاد سرمایه‌داری وجود دارد؛ چیزی نزدیک به سه چهارم کل پاسخ‌دهندگان در هیچ کشوری اکثریت پاسخ‌دهندگان از این ایده که سرمایه‌داری محکوم به فنا است پشتیبانی نکرده‌اند. هر چند در اسپانیا و فرانسه شمار حامیان آن به ۴۰درصد می‌رسیده است در هر دوی این کشورها نسبت مدافعان بازار آزاد فارغ از هرگونه مقررات و محدودیت دولتی بسیار پایین بوده است: ۴درصد در فرانسه و ۳درصد در اسپانیا از این حیث آمار پایین این دو کشور، به همراه ترکیه امری نامعمول است. جای تعجبی نیست که قوی‌ترین حمایت از بازار آزاد در سنگر مستحکم پرورش ایده‌های بازار به چشم می‌خورد: ایالات متحده در مجموع احساس بی‌عدالتی اقتصادی بیشتر شده است اما این ایده که بدیلی برای سرمایه‌داری می‌تواند امور را اصلاح کند حامیان اندکی دارد.>>

متن اصلی گزارش آن چنان که در تصویر زیر خلاصه شده است اما واقعیت دیگری را نشان می دهد  که در تضاد با توصیف  فوق قرار دارد: براساس این تصویر کسانی که بازار آزاد سرمایه سالاری را بی نقص دانسته و آن را تایید می کنند در اقلیت هستند و از تعدادشان در سالهای گذشته کاسته شده است. حداکثر حمایت از بازار آزاد بدون تنظیمات ۲۷ درصد (آری ۲۷ درصد) در ایالات متحده است. همان کشوری که به قول گزارش گر به درستی مهد ایده اقتصاد آزاد نولیبرالی شناخته می شود. اکثریت مردم جهان یا نظام مذکور را اساس دچار بحران و خرابی می بینند (بین ۱۴ درصد در هند تا حدود چهل درصد در اسپانیا و فرانسه) یا آن را دچار مشکل دانسته خوهان اصلاح و اعمال تنظیمات قانونی دولتی بر این نظام بازار به اصطلاح آزاد هستند. (بین ۳۰ درصد درهند تا ۷۵ درصد در آلمان). بدیهی است که اقتصاد ازادی که تحت مقررات دولتی برای حل مشکلاتش بخواهد تنظیم شود دیگر اقتصاد ناب ازاد نولیبرالی نیست. اما گویا گزارش گر بی بی سی ترجیح می دهد که جمعیت عظیم خواهان اصلاحات اقتصادی را به حساب حامیان بازارآزاد مصادره فرموده اند و تنها کشورهای فرانسه و اسپانیا را نتوانسته اند به دلیل عظیم بودن نسبت مخالفان و منتقدین بازار آزاد اجبارن مستثنا نموده اند.

در نهایت یک نگاه ساده به اطلاعات نشان می دهد که اکثریت مردم جهان یا مخالف بازار آزاد سرمایه سالاری در تمامیتش هستند یا منتقد آن می باشند. حامیان این نظام درمعنی حقیقی کلمه ((حامی)) یا ((مدافع)) در اقلیت می باشند. بسیاری از این منتقدین ممکن است بدیلی برای نظام کنونی سراغ نداشته باشند یا تحقق بدیل را در شرایط حاضر مطلوب اما کمتر ممکن دانسته و تصور کنند که اصلاح نظام به مرور می تواند به شکل منطقی تر و واقع بینانه تری به بدیل آفرینی هم بیانجامد. بنابراین بدیل این نظام را در یک نوع نظام نظارت شده و متعهد و مسئول به عدالت و دموکراسی می دانند تا زمانی که ظرفیت برای تغییر آن هم پدید آید. این که دولتمداران و نولیبرال های و سرمایه سالاران و لشکر عظیم تحلیل گران ژورنالیست ایشان در رسانه های جمعی حاکم بر جهان هنوز قدرت فهم بی مشروعیتی نظام مطلوبشان را ندارند ودر حالی که چشمه های جوشان سیلاب های عظیم بحران و مخالفت مردمی در حال فوران است و قابل مشاهده حتی در هر تحقیق آبکی از این قبیل، همچنان به مسخره کردن روشنفکران و منتقدینی که بحران سیل آسا را قبل از آمادنش می دیدند ادامه می دهند نشان از طبع استکباری و خود پرستی و طمع و آز ایشان است.

bbc2492_m4t_ctry

داروینسم اجتماعی و اخلاق سیاسی 1

استاندارد

جک هالدین از پیشروان علم ژنتیک از جمله کسانی بود که در توضیح نظریه تکامل از علم ژنتیک استفاده کرد. وی توضیح داد که چگونه ژنها مکانسیم انتخاب اصلح یا تکامل را تشکیل می دهند. برای خود داروین این مکانیسم مشخص نبود چون در زمان وی علم ژن شناسی وجود نداشت.

 با این حال هالدین به این اکتفا نکرد و سعی کرد تا به نوعی نظریه تکامل را متکامل تر کند و تفسیر وی این بود که انتخاب اصلح نه انتخاب شایسته ترین اعضای یک گونه حیوانی یا گیاهی بلکه انتخاب شایسته ترین ژن است. بنابراین این ژنها ی اصلح هستند که از طریق گونه های جدید با شانس بقای بیشتر خود بقا می یابند وگونه ها فقط حاملین این ژنها می باشند.

 این نظریه بعدا توسط ریچارد دوکینز تحت عنوان نظریه ژن خودخواه مطرح گردید.

 هم هالدین وهم دوکینز مانند اعقاب داروینیست شان به شکل ها مختلفی سعی کردند که نظریه تکامل و خصوصا نسخه ژن خودخواهشان را مبنای فلسفی بحثهای سیاسی و اجتماعی کنند. – همانطور که مارکسیست ها و فاشیست های قرن بیستم کردند.

به عنوان مثال وقتی که از هالدین پرسیده شد اگر ببیند که برادرش در حال غرق شدن است آیا با به خطر انداختن جان خود حاضر است وی را نجات می دهد. وی پاسخ داد نه. اما اگر دو برادر یا هشت پسر عمو یش در حال غرق شدن باشند آنوقت وی حاضر است جان خود را فدا کند چون مطمئن خواهد بود که ژنهایس به اندازه کافی با این تعداد افراد مشترک بوده و  از طریق این افراد به نسل های بعدی می رسد.

 نظریه ژن خودخواه دوکینز هم پایه ای اطمینان بخش شد برای نولیبرالیسمی که می خواست نشان دهد بقای جامعه از طریق رقابت صرف در بازار آزاد ممکن  بلکه حتی طبیعی و ضروری است. و هیچ مداخله ای در این رقابت و بقای اصلح نباید باشد. در حالیکه برای شرکت های سرمایه داری بقای ایشان مهم است و آنان که نمی توانند از قوانین نهفته بازار آزاد پیروی کنند محکوم به شکست هستند اما در عمل این خود نظام سرمایه داری (مانند ژن خودخواه) است که از طریق بقای این شرکت و افول دیگری بقای می یابد.

  توضیح:* داروینیسم با نظریه تکامل که یک نظریه بسیار قوی زیست شناختی است فرق می کند. داروینیسم نوعی بینش ایدئولوژیکی است که با نظریه تکامل داورین به شکل بنیادگرایانه برخورد کرده و از آن فلسفه اخلاق و زندگی و سیاست و اقتصاد بیرون می کشد. این بینش یا جهان بینی توسط ایدئولوژی های سکولار مختلفی تا کنون اتخاذ شده است از جمله توسط نازیسم، لیبرالیسم بازار آزاد گرا – از همان زمان هربرت اسپنسر که خود  مبتکر واژه بقای اصلح بود – و بعدا توسط برنامه ریزان اجتماعی در ایالات متحده که طی دو دهه در نیمه اول قرن بیستم دست به خنثی سازی جنسی صدها هزار فرد معلول و بیمار به منظور جلوگیر از انتقال ژن های آنها به نسل های بعدی شدند.

آمریکا به چه کشوری بدهکار است؟ اوضاع چین در چه حال است؟

استاندارد

نوشته: عبدالحامد حسینی

 این روزها بزرگترین مصیبت اقتصادی ایالات متحده در یک کلمه خلاصه می شود: استقراض، و آنهم استقراضی بی نظیر در تاریخش معادل 14.3 تریلیون دلار  که به دلیل بحران مالی 2008 تشدید شده است (استقراض فوق به لحاظ میزان بی نظیر است اما به لحاظ نسبت آن به درآمد ناخالص ملی بیست درصد از زمان جنگ جهانی دوم وقتی که به حد 120 درصد درآمد رسیده بود کمتر می باشد- تخمین زده می شود که تا سال 2014 این بدهی مانند دوران جنگ جهانی به 120 درصد در آمد برسد).

اما تصور عمومی بر آن است که آمریکا عمدتن به کشور چین  بدهکار شده است چون این کشور توانست به لحاظ اقتصاد ملی از بحران فوق جان سالم بدر برد.

بر اساس آمار منتشر شده رسمی، آمریکا بیشتر از هر کشور دیگری به خود آمریکا بدهکار است. از 14.3 تریلیون دلار فقط 1.16 تریلیون بدهی به چین است. مجموع بدهی خارجی در کل 4.5 تریلیون دلار می باشد. بیشتر بدهی داخلی به دولتهای ایالتی و صندوق های رفاه و تامین اجتماعی است.

عواقب این گونه بدهی برای مردم آمریکا چیست؟ صندوق های رفاه  و تامین اجتماعی که قرار بوده  از طریق سرمایه گذاری سهمی از درآمد کارکنان و کارگران این کشور به میزان زخیره مالی این افراد برای دوران بازنشستگی و تامین هزینه های درمانی و تحصیلی خود و خانواده هایشان بیافزایند اکنون باید با حداقل ممکن بهره این سرمایه ها را به دولت قرض دهند. دولت از طریق گرفتن مالیات از مردم یا در واقع از طریق اختصاص درآمد ناشی از مالیات به پرداخت بدهی ها اقدام می کند. مالیاتی که باید صرف بهبود رفاه عمومی و بیمارستان ها و مدارس و حمل و نقل و بهداشت می شد اکنون به میزان قابل توجهی صرف پرداخت بدهی داخلی و خارجی می شود. بدین طریق مردم آمریکا بدهی را ازطریق کاهش در رفاه اجتماعی امروز و  تیره و تار شدن رفاه فردای بازنشستگی خود می پردازند. بدهی به بار آمده ناشی از سرمایه گذاری های ریسکی و آزمندانه و کثرت طلبانه بخش خصوصی سرمایه سالاری که جواز ترکتازی اش را از دولت نولیبرال گرفته بود تا بقول خودشان انگیزه برای رشد اقتصادی و رقابت فراهم شود. دولت نولیبرالی که به جای خدمت به مردمی که نمایندگی شان را می کند در خدمت آمال و آرزوهای بازار آزاد به کاهش ضوابط اقتصادی اقدام نموده بود و هم اکنون در نقش نجات دهنده از مردم می گیرد و به این منابع فساد مالی تزریق می کند و بدهی اش را باز باید مردم تصویه کنند

عده ای امروز دل به چین و ظهورش خوش کرده اند و امید دارند که رشد اقتصادی آن از طریق بازار آزاد چین را به دموکراسی رهنمون شده و چین در نهایت در قرن بیست و یکم نقش ایالات متحده قرن بیستم را به عنوان وزنه تعادل در صحنه سیاست جهانی باز کند

اقتصاد چین اما خود نیز از بیماری بدهکاری در رنج است. بدهی چین اکنون به حدود 150 درصد درآمد ناخالص ملی اش رسیده است. اما از آن جا که نظام بانکداری در چین با امریکا فرق می کند، احتمال دچار بحران بدهکاری شدن برای چین اندک بوده اما چین می تواند به بحران تورم و بحران خروج سرمایه بومی دچار شود.

بانکهای خصوصی و عمومی در چین همگی تحت الحمایت دولت مرکزی هستند. در نظام سوسیالیسم بازاری دولت نقش حفاظت کننده را بازی می کند. بخش خصوصی سرمایه خارجی به دام می اندازد و بخش دولتی از فرار سرمایه جلوگیر می کند. این روشی بوده است کشورهای جنوب / شرقی آسیایی در دهه های هفتاد و هشتاد و نود بازی می کردند و شاهد رشد سریع بودند (مانند تایوان و کره جنوبی و تایوان). تا زمانی که در سال 1997-8 این نقش دولت کمرنگ تر شد و زمینه برای بحران مالی آسیا فراهم گردید.

  این نظام سیاسی اقتصادی هر چند رشد سریع را باعث می شود اما مشکلات خاص خود را دارد. اول این که بخش خصوصی معتاد به حمایت دولت در پناه دولت مقتدر رشد می کند و شکل مافیایی و انحصاری پیدا می کند. طبقه نوکیسه ای ظهور می کند در که سودها را می برد و ضرر را از طریق دولت بر سر جامعه خراب می کند. در موقع ورشکستگی دولت این نوکیسه ها مثل برق مملکت را ترک می کنند.  در ایران بخشی از این نوکیسه ها کشور را با ترکیدن جباب بورس و مسکن در سال 2005 به قصد دبی ترک کردند. در چین در حال حاضر بخش قابل توجهی از این نوکیسه ها مهاجرت به کانادا، آمریکا و سنگاپور را از زمان سایه افکندن بحران 2008 و کاهش رشد اقتصادی شروع کرده اند.

مشکل دیگر نظام سوسیالیسم بازاری مربوط به تورم است. با سقوط این بانک ها، دولت چین مسئول نجات آن ها خواهد بود. این امر خود باعث شده تا بانکهای خصوصی نسبت به سرمایه گذاری های ریسکی بی تفاوت باشند. از این رو با افزایش این سرمایه گذاری ها احتمال سقوط آن ها نیز افزوده می شود. (همان گونه که تاکنون شده است). دولت برای نجات نظام بانکی سوسیالیست بازاری – بانک های خصوصی شده تحت الحمایت دولت مقتدر – مجبور به چاپ پول خواهد بود و این کار ارزش یا قدرت خرید پول را کاهش داده بر تورم می افزاید. کاهش ارزش پول ممکن است به کاهش درآمد ناخالص ملی نیز انجامد که در این صورت قدرت چین برای بازپرداخت وامها را کاهش می دهد.

منابع:

(Photo by China Photos/Getty Images) 2005 China Photos

مصاحبه با دیوید هاروی در مورد بحران یونان

استاندارد

در ژوئن سال جاری – ۲۰۱۱ – پارلمان یونان اجرای سیاست های ریاضت اقتصادی را در حالی که هزاران معترض در خیابان های یونانون با نیروهای امنیتی و پلیس درگیر شده بودند تصویب کرد. سوال این جاست که آیا یونان راه دیگری غیر از رفتن به سمت اتخاذ سیاست های ریاضتی را داشت یا نه و آیا این امکان وجود داشت که بگذاریم یونان دچار ناتوانی مالی در پرداخت وام هایش شود؟

آیا یونانونی ها انتخاب دیگری داشتند؟

دیوید هاروی. بلی داشتند و آن اعلام  ورشکستگی در پرداخت وام ها بود. به همین سادگی و باید این امر را می گذاشتند هرچه زود تر رخ دهد.

عواقب این وضعیت چه می بود؟

 هاروی: واضح است که عواقب بسیار بدی می داشت اما اگر به شرایط کنونی نگاه کنید وضعیت بسیار بد تر است. یونان در ده سال تا پانزده سال آینده رشد اقتصادی به علت درگیر شدن در پرداخت وامهای کلان نخواهد داشت و استاندارد های زندگی به علت ریاضت اقتصادی افول نموده و در نهایت به علت سنگینی وامها یونان مجددن به وضعیت ورشکستگی خواهد رسید.

نقطه نظر مقابل با نظر شما این خواهد بود که به علت این وامها و کنار کشیدن دولت از اقتصاد، رشد اقتصادی باز خواهد گشت. یونان وامها را پس می دهد و شرایط بهتر می شود.

هاروی : آنچه اتفاق می افتد شبیه به ایرلند خواهد بود که رشد اقتصادی به آن باز نگشت. در اثر سیاست های ریاضتی استاندارد زندگی کاهش یافته تقاضا کاهش می یابد رشد، حاصل نمی شود، درآمدهای تولید شده خارج می شوند، و شغل های بیشتر ناپدید می گردند.

 به نظر من سوال اصلی این است که چرا اتحادیه اروپا به شکل مسئولانه تری نسبت به بحران در یونان عمل نمی کند.

در مورد مسئله تقاضا برای مصرف و استاندارد زندگی و امنیت مالی به نظر می رسد که سران گروه بیست این مسئله را  در مورد چین خوب درک کردند اما در مورد یونان چنین فهمی را از خود نشان نمی دهند. در مورد چین مدام خاطر نشان کردند که چین باید شرایط اجتماعی را بهبود ببخشد تا تقاضا برای مصرف کالاهای تولیدی در داخل کاهش پیدا نکند.

هاروی:علت این است که هم در اروپا و هم در آمریکا یک پروژه سیاسی و نه یک ضرورت اقتصادی برای نجات مردم درحال انجام شدن است. آن پروژه سیاسی هم همان تقویت هرچه بیشتر متمولین از طریق فشار بیشتر آوردن بر مستضعفین است.

بارها درهمین کشور -آمریکا- اتفاق افتاده که کار را به بحران می کشند بعد برای نجات سرمایه سالاران وامهای کلان می گیرند و بعد این وامها را با قطع مزایا و هزینه های رفاه و تامین اجتماعی و عمومی برای مردم پس می دهند.

اگر من یک میلیونر آمریکایی باشم خوب خیالم نیست که چند درصد مردم بیکار هستند یا تقاضا در آمریکا کاهش یافته چون می توانم بروم جاهای دیگر سرمایه گذاری کنم ودر بازارهای دیگر بفروشم. اما اگر من یک میلیونر اروپایی باشم آیا چنین چیزی ممکن است و چرا باید من بخواهم یونان به خاک سیاه بیافتد اگر امکان فعالیت اقتصادی خارج از اروپا کمتر ممکن است.

هاروی: از زمانی که حوزه یورو را تشکیل داده اند صنایع آلمان با از دور خارج کردن صنایع کشورهای دیگر مانند یونان شکوفایی خیره کنندگی داشته اند و میزان صادرات آلمانی ها رشد چشمگیر داشته است و هنوز هم با وجود افول یونان رشد دارد، چون بخش عظیمی از صادراتش به چین است که چین هم همچنان به رشدش ادامه داده و مشتری آلمان مانده

اما آنچه آلمان مسئولانه در قبال یونان می توانست بکند همان کاری بود که آمریکا برای آلمان  بعداز جنگ جهانی کرد، یعنی نجات آلمان بعد از ورشکستگی اش و حتی کمک به رشد اقتصادی آن بدون مشروط کردن کمکش به سیاست های ریاضت اقتصادی در آلمان

مقاله ای اخیرن منتشر شده که نشان می دهد کشوری که در صد سال گذشته بیش از همه کشورهای اروپایی دچار ورشکستگی شده همان آلمان است

 …..

مکتب انتقادی-جامعه شناختی دکتر علی شریعتی 1

استاندارد

اندیشه های اجتماعی و جامعه شناختی دکتر علی شریعتی چه نسبتی با مکاتب جامعه شناختی امروز خصوصن مکتب انتقادی و پسا مدرن دارند. این مقاله منتشر شده به سنه 1379 در دو قسمت سعی در پاسخ گویی به این سوال دارد.

هزینه های اجتماعی یک جنون اقتصادی با نقابی از تمدن و عقلانیت

استاندارد

 حامد حسینی

اخیرن در واکنش به سخنان آقای کامرون – نخست وزیر محافظه کار بریتانیا – در رابطه با شورشهای لندن، در میان کاربران شبکه های اجتماعی انگلیسی زبان، مطالب قابل توجهی در سطح وسیع اشاعه یافته است که هرچند منابع اطلاعاتی این مطالب و میزان اعتبار آنها مشخص نیست اما هم به نظر درست می نمایند و هم حاکی از رشد نوعی خودآگاهی انتقادی در میان قشر جوان است. از آن جمله، این مقایسه جالب بین هزینه های خرابی های شورش اخیر لندن و هزینه های کلان ناشی تحمیل شده به جامعه توسط نظام بازارآزاد و دولت نولیبرال:

Read the rest of this entry

زمانه تناقض ها

استاندارد

«اون زمان بهترین زمان تاریخ بود. اون روزها بدترین روزها هم بودند. عصر عقلانیت و دانش شروع شده بود. زمان اما زمانه بلاهت هم بود. دوران، دوره باور داشتن ها اما اوج بی باوری هم بود. فصل نور بود و هم زمان فصل تاریکی. بهار امید بود و زمستان نا امیدی. ما صاحب همه چیز شده بودیم و هیچ چیز نداشتیم. ما همگی باهم به بهشت سوق داده می شدیم و سر از جایی دیگر در می آوردیم.» چارلز دیکنز، داستان دو شهر. صفحه ۱.

دیکنز این جملات را در توصیف سال ۱۷۷۵ نوشت. اما گویی وصف حال مردمان دنیای قرن بیست و یکمی است که در آن ۲۰ درصد از ساکنانش ۸۵ درصد از کل منابعش را مصرف می کنند! دنیایی که عده ای در بهشت به سر می برند و میلیاردها نفر در جهنم فقر. دنیایی که درآن سالیانه ۲.۲ میلون نفر از انسانهایش (بیشترشان کودک) به علت نوشیدن آبهای آلوده سطحی جان می بازند.

 نا برابری در این دنیا به حدی است که فقط ۲۲۵ نفر ثروتی معادل یک ترلیون دلار دارند. [می دانی یک ترلیون چه عددی است. برای شمردن یک تا یک میلیون نیاز به ۲۳ روز وقت داری. برای شمردن تا یک میلیارد نیاز به ۶۳ سال یعنی عمر متوسط یک آدم و بعد برای شمردن تا یک ترلیون نیاز به ۶۳ هزار سال یعنی عمری شش برابر تاریخ تمدن بشر روی کره خاکی]. ثروتی که معادل دار و ندار دو و نیم میلیارد انسان (از میان فقیر ترین های جمعیت جهان) است. و به قول برنامه توسعه سازمان ملل فقط چهار درصد این ثروت، آری فقط چهار در صدآن کافی است تا زیر ساختارهای لازم برای دسترسی به خوراک کافی، آب قابل نوشیدن و فاضلاب بهداشتی، مدرسه و بیمه درمانی بیماری های اساسی را برای همه نیازمندان جهان فراهم نماید. واما ما مانده ایم چگونه چنین نظامی هنوز می تواند به بقای خود ادامه دهد و با چالشی اساسی روبرو نشود.

 (برگرفته از کتاب جهانی شدن نوشته جان گلن ص ۱۵۳)

 

محافظه کاری اجتماعی در بین دانشجویان – رساله کارشناسی ارشد فصل اول- 1378

استاندارد

گذشته ای برای یادآوری – درس نوشته ای برای جامعه شناسی

بیایید تاملی باشیم

«آنانکه از خصایص کامل انسانی برخوردارند یا با ضعفهای خود می جنگند، جامعه شناسی دیگری را به وجود خواهند آورد که با جامعه شناسی کسانی که به طور منفعل ناتوانی را که جهانشان به آنها تحمیل کرده، می پذیرند، متفاوت خواهد بود» (گولدنر، 1367، ص  483 نقل شده در حسینی 1378، ص 10)

«به همان میزان که شناخت کلیت وضع موجود، نظم اجتماعی، نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی حاکم لازم است، شناخت عوامل تغییر دهنده و تعامل بین این دو (وضع موجود و عوامل تغییر) در رابطه ای دیالکتیکی و با اتخاذ روش شناسی مناسب … ضروری می باشد» (حسینی 1378 صص 11-12)

Read the rest of this entry

لذتهای علوم اجتماعی

استاندارد

دیوید بروکس ، ستون نویس روزنامه نیویورک تایمز، دست به ابتکاری زده و مجموعه ای از مطالعات اجتماعی- رفتاری را به منظور علاقه مند سازی خوانندگانش به این علوم خلاصه و در ستونش منتشر می کند. مثلا آیا می دانستید که هر چه بیشتر باورهای افراد به زیر سوال روند، آنها علاقه بیشتری به دفاع از همان باور ها پیدا می کنند!

نویسنده: دیوید بروکس

ترجمه شتاب زده و حاشیه نویسی از: عبدالحامد حسینی

هر روز، صدها هزار پژوهش گر، رفتارهای انسانی را مطالعه می کنند. هر روز، تعدادی از این مطالعات توسط کوین لویس خلاصه بندی شده و سپس از طریق ایمیل به علاقه مندان فرستاده می شود. کوین لویس اخبار علوم اجتماعی را برای بُستن گلوب و نشنال افِیرز پوشش می دهد. و هر روز من نیز این مطالعات را جمع آوری می کنم چون به نظرم بسیار جالب هستند.

در این ستون سعی می کنم تا آنجایی که فضا اجازه می دهد نتایج برخی از این پژوهش ها را خلاصه کنم. هیچ پژوهشی به تنهایی حرف آخر را نمی زند، اما امید دارم که این خلاصه سازی ها به بحث و گفتگو های بیشتری دامن زنند.

Read the rest of this entry

ژیژک این جا، ژیژک اون جا، ژیژک همه جا

استاندارد

ژیژک این جا، ژیژک اون جا، ژیژک همه جا

معرفی اندیشمندی چون ژیژک در چند خط کار آسانی که نیست هیچ، می تواند حتی غلط انداز هم باشد، به خصوص اگر از جانب کسی باشد که تخصصش فلسفه نیست و همه آثارش را هم کامل نخوانده است، برای مخاطبانی که «بعضا» به علت محدود بودن فضای گفتگوی آزاد در میهنشان، تمایل نا خود آگاهی به دسته بندی و در جعبه کردن و برچسب زدن آدمها و اندیشه های آنها دارند. هرچند که در دنیای آزاد تر غرب هم باید اعتراف کنم که کم ندیده ام کسانی که تمامیت اندیشه و شخصیت خویش را به ازدواج دائم یک مرام (و حتی یک برداشت باریک ازیک مرام) درآورده اند (با لباس سفید عروس خانه این یا آن مکتب شده اند و با کفن سفید هم آنرا ترک خواهند فرمود). از آنجا که فضای فکری غرب، اخیرا بیش از آنکه یک فضای دموکراتیک باشد، از صدقه سر نولیبرالیسم، به یک نظام شبه بازاری عرضه و تقاضای اندیشه ها تبدیل شده و دیگر کمتر دیالوگ هدفمند را در آن شاهدیم و ازآنجا که هر اندیشه ایی را دکانی و پیروانی  است و بسته به نزدیکی و دوری از مراکز قدرت، حوزه نفودی، آن عزیزانِ هم وطن، چون توفیق حضور در این بازار را پیدا کنند به جمع مشتریان این یا آن ایسم نائل شده و طوق مریدی مرشدان مورد علاقه خویش را بر گردن می نهند. در تقلیل گرایی و تایید مداوم آنچه از قبل برآن بوده ایم، صد البته حلاوتی است غیر قابل قیاس با تلخی بی تعینی و شکنجهء دربدری؛ از در خانه این مکتب تشنه بازگشتن و بر در خانه آن نظریه گرسنه ماندن.

Read the rest of this entry

بازتولید نظام مند حماقت در اقتصاد جهانی

استاندارد

بازتولید نظام مند حماقت در اقتصاد جهانی

بخشی از مصاحبه اِیمی گودمن با اقتصاد دان برجسته شیلیایی

منفرد مکس-نیف: اقتصاد دان برجسته برنده جایزه رایت لایولیهود در سال 1983 و مولف کتاب «نگاهی به درون از بیرون: تجربه هایی از اقتصاد پابرهنگی» است.

ترجمه: عبدالحامد حسینی

ایمی گودمن: لطفا توضیح دهید منظورتان از اقتصاد پابرهنگی چیست؟

Read the rest of this entry

اقتصاد سیاسی دوران بحران

استاندارد

اقتصاد سیاسی دوران بحران

اسلاوی ژیژک

ترجمه از: عبدالحامد حسینی

شعار دیواری در ایرلند: در دنیای پر از شرم و افسوس، کاری بکن که بدان مفتخر باشی

;متن زیر چند کلامی است برگرفته از مقاله اسلاوُی ژیژِک (فیلسوف و الاهیات شناس مسیحی – ماتریالیست)* در باره اقتصاد سیاسی دوران بحران  و رسالت چپ ها (مقاله وی با عنوان «وضع همیشه اورژانسی اقتصاد» در مجله نیو لفت ریویو شماره 64 سال 2010 منتشر شده است)

Read the rest of this entry

مردم سالاری در آمریکا: از یک توهم تا یک بدیل

استاندارد

مردم سالاری در آمریکا: از یک توهم تا یک بدیل

مصاحبه پُل جِی با نُوم چامسکی در مورد آمریکای بعد از انتخابات میان دوره ای

چامسکی: «تفاوت بین محافظه کار و لیبرال دیگر بیش از یک توهم باطل شده در اذهان مردم آمریکا نیست«.

ترجمه مقدماتی از متن فایل صوتی-تصویری: عبدالحامد حسینی

(نیاز به مطابقت با متن پیاده شده مصاحبه دارد)

منبع: The Real News Network


پل جی: بسیاری بر این اعتقاد هستند که مشکل دموکراسی در آمریکا این است که احزاب مخالف نمی توانند با یکدیگر کار کنند. در صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز امروز با عنوانی چون «آیا دموکراتها می توانند با جمهوری خواهان کار کنند؟» روبرو می شویم. اشخاصی چون جان استوارت می گویند که که ما به تشکیل یک مرکز سیاسی عقلانی و بحث های عقلانی تر احتیاج داریم. مشکل از نظر وی، جمهوری خواهان و دموکراتهایی هستند که به جای با هم کار کردن در مرکز، ترجیح می دهند در نقطه های انتهایی راست و چپ طیف سیاسی بمانند. درچنین شرایط اقتصادی بحرانی، این دو قطب باید به یکدیگر به پیوندند و مرکزی کارآمد را تشکیل دهند. نظر شما در این مورد چیست؟

نوم چامسکی: این تفسیر  با واقعیت منطبق نیست. آنچه که عملا در 35 سال گذشته اتفاق افتاده، این است که هردو حزب با هم دیگر به سمت راست گرایش پیدا کرده اند. من فکر نمی کنم مفهوم های لیبرال و محافظه کار دیگر معنا دار باشند. ازطرف دیگر، اگر به نظر سنجی های اخیر مردم عادی که خود را محافظه کار می  نامند، نگاهی بیاندازیم مشخص می شود که دارای دیدگاههای مختلفی در مورد کوچک کردن دولت، کاهش مالیاتها و نادیده انگاشتن مسائل اجتماعی دارند. مشخص می شود که بیشتر آنها دارای نگرش کما بیش سوسیال دموکرات هستند. وقتی از ایشان سوال می کنی، معلوم می شود که خواهان هزینه کردن های بیشتر دولت برای بهداشت و درمان عمومی، آموزش و پرورش و مساعدت به فقرا هستند، اما همزمان نگرش مثبتی به «رفاه اجتماعی» ندارند! ریگان درخراب کردن واژه «رفاه اجتماعی» در اذهان عمومی (با سر هم کردن داستانهایی بی سر و تهی، مانند زنان سیاه پوستی که از ماشین های لوکس پیاده می شوند و جلوی دفارتامین اجتماعی صف می کشند) موفق بود. بنابراین از نظر ایشان رفاه اجتماعی بد است اما کمک به فقرا خوب است! بیشتر این افراد از کمک های خارجی انتقاد می کنند اما وقتی ازیشان پرسیده می شود چقدر کمک خارجی خوب است معمولا رقمی که می گویند بیشتر از آنی است که درحال حاضر آمریکا تقبل می کند.  سایر دیدگاههای این محافظه کاران نیز به نگرشهای لیبرالی نزدیک است. یک نمونه همین اصلاح بیمه درمانی اوباما بود که توسط اکثریت مردم با مخالفت روبرو شد. اما اگر به دلایلی که مردم اقامه می کردند نظری بیافکنیم، متوجه می شویم که عده زیادی مخالف بودند چون آن را ناکافی می دانستند و از حذف برخی از بخشها مانند گزینه پوشش بیمه نشده ها از طریق بخش عمومی ناراحت بودند.  سیاستمداران معتقدند که به دولت نباید اجازه داد بر سر تعیین قیمت دارو ها با شرکتهای داروسازی وارد مذاکره شود و بنابراین دست آنها باز می ماند تا  هر کاری خواستند بکنند. اما مردم همچنین قویا مخالف این هستند.

جی: اما مطمئناً در انتخابات اخیر چند روز پیش، مردم به ایده های محافظه کاران مانند ضدیت با دولت سر پرست روی خوش بیشتری نشان دادند

Read the rest of this entry

توسعه انسانی در ایران: صعود یا نزول؟

استاندارد

عبدالحامد حسینی

گویا گزارش اخیر توسعه انسانی سازمان ملل بالاخص در مواردی که مربوط به ایران است باعث شعف برخی از مفسرین داخلی شده است. اعتبار این گزارش به ناگهان در میان نهادهای رسمی پررنگ گردیده است و بهبود شاخص توسعه انسانی ایران به سیاست های اخیر نسبت داده شده است. این درحالی است که افزایش تصاعدی تورم و نابرابری و بیکاری و کساد اقتصادی به خصوص در بخش تولید مشهود تر از آن است که بتوان براحتی چنین تفاسیری را پذیرفت. پس  سوال می شود چگونه می توان گزارش 2010 توسعه انسانی در مورد ایران را درک نمود؟

Read the rest of this entry

گزارش توسعه انسانی سازمان ملل متحد در سال 2010 و وضعیت ایران

استاندارد

دکتر عبدالحامد حسینی

امروز چهارم اکتبر سال 2010 سازمان برنامه توسعه بین الملل  گزارش توسعه انسانی خود را دربیستمین سالگرد انتشار این گزارش رسما منتشر نمود.

این گزارش ها از «شاخص توسعه انسانی» برای مقایسه میزان توسعه یافتگی کشورها استفاده می کنند. شاخصه توسعه انسانی در اواخر دهه 1980 در پاسخ به گسترش انتقادات از شاخص های صرفا اقتصادی (مورد استفاده سازمان صندوق بین الملل پول و بانک جهانی) به همت یک اقتصاد دان پاکستانی (محبوب الحق) و گروهی از سایر اقتصاددانان از جمله آمارتیا سن (برنده جایزه نوبل  1998 دراقتصاد)  ابداع و گزارش ها از سال 1990 شروع شدند. این شاخص توسعه انسانی دو فاکتور یا بعد غیر اقتصادی یعنی میزان تحصیلات (میزان ثبت نام در مدارس و تعداد افراد با سواد و سالهای ماندن در مدرسه) و امید به زندگی (عمرمتوسط)  را علاوه بر شاخص درآمد ناخالص ملی  لحاظ کرده به رتبه بندی کشورها بطور نسبی اقدام نموده و کشورهای رتبه بندی شده را به لحاظ شاخص های دیگری (که خارج از شاخص توسعه انسانی هستند) مانند میزان دموکراسی، برابری جنسیتی، برابری درآمدی، میزان آزادی مطبوعات و برخی شاخص های محیط زیستی مقایسه می کنند.

Read the rest of this entry

محافظه کاری و نومحافظه کاری در ایران

استاندارد

جامعه شناسی محافظه کاری و نو محافظه کاری، فرهنگ توسعه، سال نهم (فروردین 1380) شماره 48. نویسنده: عبدالحامدحسینی

تذکر: در پرتو تحولات یک دهه اخیر و در برداشتها و دانش این حقیر، برخی بخش های این مقاله نیاز به بازنویسی دارد. برخی مفاهیم نیز نیاز به اصلاح و بازنگری و بازتعریف دارند. واژه نومحافظه کاری در تشابه با واژه نئوکان مصطلح در غرب در اشاره به محافظه کارهای افراطی (رادیکال) بکار نرفته است

 

فراتر از دوگانه انگاری: بازخوانی نظریه های توسعه

استاندارد

نوشته مایکل داگلاس 1998؛ ترجمه عبدالحامد حسینی 2000؛ منتشر شده در کتاب توسعه

 

 

داستان بی ابتدا و انتهای غارت جهان و مقاومت مردمانش

استاندارد

به وبلاگ چپاول جهانی خوش آمدید! این وبلاگ بیان داستان امروزین چگونه چپاول شدن منابع انسانی و حیاتی سیاره ای بنام زمین و هم چنین مقاومت مردمانش برای نجات این سیاره را بازگو می کند. در بیان داستانهای بی شمار غارت و غفلت و مقاومت و شکست و پیروزی، صرفا شیوه توصیفی و خبرگذاری را در پی نگرفته سعی دارد با اتخاذ بینشی جامعه شناختی و تاریخی به تبیین ریشه ها و عوامل هم کمکی بپردازد

در این وبلاگ، همچنین درس نوشته هایی کوتاه به زبان ساده در حوزه جامعه شناسی و اقتصاد سیاسی بنا به در خواست گردانندگان صفحه ای فیس بوکی منتشر می شود

نوشته های این وبلاگ بنا به دلیل محدودیت های زمانی نویسنده و محدودیت های فضایی وبلاگ نویسی کاملن تخصصی نبوده و بی نقص و کمبود نمی توانند باشند. قصدآن، هم کمی اطلاع رسانی است، هم اندکی ارتقاء آگاهی، هم ایجاد زمینه بحث و تامل بیشتر و هم متنی هرچند ابتدایی را برای توسعه های بعدی ثبت کردن و باقی گذاشتن.

Stop the Pillage and Plunder

Image by swanksalot via Flickr