بایگانی نویسنده: S A Hamed Hosseini

دربارهٔ S A Hamed Hosseini

PhD in global studies and sociology from the ANU 2006.

تحول در روابط جهانی قدرت 🌏⭕️

استاندارد

امریکا به رهبری ترامپ چندین جبهه جنگ غیر نظامی را با سایر کشورهای جهان باز کرده است.

در حال حاضر این جنگ ها هر کدام به تنهایی بزرگ نبوده و چندان تاثیر منفی بر اقتصاد امریکا و بعضن برخی از طرفهای مقابل آن مانند چین و اروپا نمی گذارند.

اما گسترش این نزاع ها و اهمیت نمادین آنها در ماههای آتی با تقویت شیوه ی تنبیهی امریکا علیه دیگران امکان ایجاد یک جبهه مشترک بین طرفهای مقابل امریکا و در نهایت تاثیر منفی بر اقتصاد امریکا در یکسال آینده را تقویت کرده است.

ترامپ مسیر انزوای اقتصادی سیاسی امریکا را هموار می کند.

trade-war.jpg

بهبود شرایط اقتصادی در امریکا تا 90 درصد ناشی از کاهش مالیات برای شرکتهاست. این شرکتها پولهای اضافه ناشی از این کاهش مالیات را صرف خرید سهام شرکت های خود می کنند تا ارزش سهام شرکتهای خود را به طور کاذب بالا ببرند. این خود حبابی را در حال ایجاد کردن است که انعکاس آن فقط در بخش مالی اقتصاد است و نه در بخش حقیقی آن. البته تعرفه های خارجی باعث رونق بخشهایی از تولید داخلی شده است. این باعث کاهش موقت بیکاری در امریکا شده است. برخی از سرمایه های خارجی هم در حال بازگشت به امریکا هستند اما محدود و نوع مشاغل ایجاد شده هم پایدار نیست.

این بخش های رونق یافته ی تولیدی هم در نهایت برای صادرات کالاهای خود متحمل تعرفه های خارجی شده و با پرداخت قیمت های بالاتری برای خرید مواد اولیه خود از خارج بر قیمت های کالاهای تولید داخلی خود می افزایند. هنوز زمان می خواهد تا تاثیر این افزایش قیمت ها بر بودجه امریکایی هایی که فعلن از کاهش مالیاتها بهره می برند خود را نشان دهند.

سیاست های تجاری خارجی امریکا اگر همچنان پیش بروند امکان تغییر اساسی در ساختار نظم جهانی و شاکله ی رفاقت ها و رقابت های موجود بین قدرت های اقتصادی جهان را دارد. این فرصتی است برای کشورهایی مانند ایران و ترکیه تا در این شکل بندی جدید جهانی نقش بازی کنند.

این دوران گذار دوران پردردی برای مردم این کشورها خواهد بود اما شکل جدیدی از نظم جهانی در جهان چند قطبی شده را پدیدار خواهد آورد به شرط آن که جنگ های غیر نظامی به جنگهای نظامی تبدیل نشده و توافق بین کشورهای جهان بر سر تغییر ساختار نظم جهانی شکل بگیرد.

🏦 یک راه این است که اجماعی برای شکل دادن به یک پول بین المللی براسا س مدلی که کینز و شوماخر طراحی کردند (بنکور) ظاهر شود.

هرگونه تنش مستقیم با امریکا یا اسرائیل به برهم زدن این شانس بزرگ به نفع امریکا کمک خواهد کرد.

1 – جنگ تعرفه های تجاری با اروپا و نقض استقلال اروپا و شرکت های آن در تصمیم گیری های تجاری با سایر کشورهای تحت تحریم امریکا

2. جنگ تعرفه های تجاری، ارزی، دانش فن آوری اطلاعاتی، جنگ امنیتی و سایبری با چین

3. جنگ اقتصادی و روانی و ارزی با روسیه

4. جنگ اقتصادی و روانی و ارزی و امنیتی با ترکیه

5. جنگ تعرفه های تجاری با کانادا و مکزیک دو همسایه این کشور

6. جنگ اقتصادی و روانی و ارزی و سایبری و امنیتی با ایران

7. جنگ اقتصادی و روانی از طریق تشدید و تمدید تحریم ها با کره شمالی و برهم زدن شانس صلح در شبه جزیره کره

8⚠️. در نهایت بزرگ ترین جنگ که به نفع هیچ کس نیست و در حال تبدیل شدن به تهدید ی بسیار جدی برای تمدن بشری است، جنگ امریکا با محیط زیست و زمین است. این جنگ باعث شده تا انگیزه برای سایر کشورهای عمده تولید کننده گازهای گلخانه ای ضعیف شود تاجایی که میزان تولید گازهای گلخانه ای در چین مجددن بعد از دوسه سال کاهش (اندک) دوباره افزایش یافته است. هرچند چین بیشترین میزان سرمایه گذاری را در انرژی های پاک دارد اما این میزان سرمایه گذاری در برابر رشد اتکای چین به سوختهای فسیلی و درمقایسه با انچه باید صورت پذیرد ناچیز است. این در مورد سایر کشورهای عمده تولید کننده گازهای گلخانه ای و کشورهای صادرکننده ی سوخت های فسیلی هم صدق می کند.

Advertisements

🌎🔥 جهان در آتش

استاندارد

به گزارش گاردین

گرما در آفریقای شمالی رکورد شکست، در ژاپن با رسیدن به ۴۰ درجه ۳۰ نفر کشته و هزاران نفر بستری شدند. در کالیفرنیا افزایش استفاده از ایرکاندیشن ها باعث قطعی برق شده است. و از همه شوک کننده تر سوئد با بیش از ۵۰ آتش سوزی در جنگل ها که ۱۲ تای آن در ناحیه قطب شمال بود زنگ خطر را به صدا درآورد. تورنتوی کانادا ۱۸ روز دمای بی سابقه ۳۰ درجه را ثبت کرد و دهها نفر در مونترال جان باختند.

(شرایط ایران هم بر خوانندگان پوشیده نیست)

world on fire

🔥عامل اصلی گرمایش زمین است اما گرمایش زمین گاهی اثرات غیر قابل پیش بینی مانند موجهای گرمای امسال را هم بوجود می آورد. جریان هوا در نیم کره شمالی باید به اندازه کافی قوی و سریع باشد تا هوا جابجا شود. اما در اثر گرمایش زمین امسال جریانهای تند هوایی کند و ضعیف شدند. از اینرو هوای هر محل یا منطقه چندان تغییر نکرده و گرمای تابستان در هر منطقه محصور شد. از طرف دیگر دمای اقیانوسها هم افزایش یافته‌است.

با توجه به اینکه تخمینها حکایت از آن دارند که توافق پاریس ضعیف تر از آن است که بتواند افزایش دما را زیر ۲ درجه نگه دارد امکان و دفعات و شدت موجهای گرما در سالهای آتی روبه افزایش خواهد رفت.

مقاومت ابر شرکتهای سرمایه سالار وابسته به سوختهای فسیلی و کشورهای صادر کننده نفت و گاز و ذغال و دولتهای سرمایه داری که همانا خدمت گذار ابر شرکتها هستند جهان را به جهنم تبدیل کرده و جهنم تر خواهد کرد.

هرچند بهبود مدیریت و کارایی و تشویق تغییر در شیوه زیست مانند استفاده بیشتر از دوچرخه و وسایل عمومی نقلیه می تواند چند سالی رشد فاجعه ها را اندکی کند تر کند اما تا تغییرات اساسی و چرخش های ۱۸۰ درجه ای در شیوه تولید و مصرف و حفاظت از محیط زیست در نظامی مبتنی بر اصالت انسان و طبیعت و نه اصالت سرمایه صورت نگیرد امیدی به بهبود وضعیت نخواهد بود.

🍁 شاید بتوان سر مردم را در مورد فواید سرمایه داری کلاه گذاشت و مغزشان را با توهم زندگی مصرفی شستشو داد، اما بر سر طبیعت نمی توان کلاه نهاد.

در حالیکه بحران های مالی و معیشتی در نظام‌های سرمایه داری چه غربی چه شرقی چه مذهبی چه سکولار سیکلی یا دوره ای هستند اما بحران های زیست محیطی انباشتی اند.

تخریب طبیعت و بیوسفر زمین با واکنش مخرب طبیعت همراه است. واکنشی که تمدن بشری و زیست میلیاردها انسان و هزاران گونه ی حیوانی و گیاهی را زود تر از مرگ نظام جهانی شده ی سرمایه داری به مرگ و نابودی خواهد کشاند. مگر آنکه ملتها بیدار شوند و خواهان و عامل تغییر بنیادین گردند؟!

https://www.theguardian.com/world/2018/jul/22/heatwave-northen-hemisphere-uk-algeria-canada-sweden-whats-the-cause

✔️ بین خصومت با آمریکا و تسلیم راه سومی هست اما!

استاندارد

سیاست نه مخاصمه نه تسلیم اولین بار توسط مصدق تدوین و اجرا شد تحت عنوان سیاست موازنه عدمی

اما این سیاست تنها وقتی موثر و ممکن می شود که با سیاست های دیگر داخلی هماهنگی داشته باشد.

در عمل ایران علی رغم شعارهای آمریکا ستیز که فقط حرف هستند هیچ مخاصمه مستقیم عملی با آمریکا نداشته و مداخله در منطقه در پس ظهور خطر داعش تدافعی و غیر قابل مقایسه با اسکیل مداخله آمریکا و اسراییل و متحدان عربشان بوده است.

اما دو سیاست دیگر توسط مصدق اجرا شد تا مکمل سیاست موازنه عدمی باشند.
۱ – اقتصاد منهای نفت.
۲ – مبارزه با مافیای اقتصادی که در آن زمان در دربار و طبقه زمین‌خوار قرار داشت.

شکست وی به دلیل عدم حقانیت این سه سیاست نبود بلکه خطاهای تاکتیکی، شکاف و نفاق و اختلاف در مبارزه و در نهایت توطئه بود. نکته اصلی اینجاست که تحریم نفت ایران دولت مصدق و اقتصاد ایران را نتوانست متزلزل کند.

تا زمان نتیجه دادن توطئه اما سه سیاست مذکور ایران را در برابر تحریم نفت ایمن کرد و چون اقتصاد فرو نپاشید به فکر کودتا افتادند.

مصدق-مذاکره

در شرایط کنونی آنچه اقتصاد ایران به خارج را چنان وابسته کرده که به شدت ضربه پذیر شده سیاستهای ضد خودکفایی از زمان رفسنجانی و گسترش فساد مالی در همه سطوح از بالا تا پایین است.

اگر با فساد مبارزه شود و توزیع عادلانه منابع صورت گیرد، ضربه پذیری کاهش می یابد اما سوال اصلی این است که چه کسانی دستشان آنقدر پاک مانده که بتوانند جریان مبارزه با فساد را رهبری کنند آنهم با اقتداری متکی به حمایت و بسیج مردمی و نه کودتا و نظامی گری؟

اگر چنین نیرو و خواستی وجود نداشته باشد حتی بازگشت آمریکا به برجام هم نمی تواند جلوی بحرانهایی که در حال تبدیل شدن به یک فاجعه عظیم هستند را بگیرد.

در پاسخ به نامه گروهی از اقتصاد دانان به رئیس دولت ایران

استاندارد

جمعی از اقتصاد‌د‌انان برجسته د‌ر نامه‌ای به ملت و د‌ولت شرایط حاکم بر اقتصاد‌ کشور و راه های برون رفت از بحران را تشریح کرد‌ند‌

☝️ نامه هرچند حاوی نکات مهم و علائم برائت از بازارآزادگرایی مفرط است اما از عدم درک همه جانبه‌، تاریخی، جهانی، و جامعه شناختی ریشه ها و عمق ساختاری بحران اقتصادی کشور رنج برده تلاش دارد تا ضمن حفظ ایمان به اصول آزادسازی اقتصادی و بازار آزاد، تنها بی انضباطی ها و برخی سیاست های مالی و شیوه انجام و نحوه ی مدیریت و رفتارهای غیر اخلاقی و اشتباهات محاسباتی را زیر سوال ببرد.

پاسخ: همکاران گرامی اگر دامنه تحلیل را وسیع تر از حوزه ی ایران به نماییم و به فهم خود غنای تاریخی بیشتری ببخشیم، آن وقت شاید دشوار نباشد که متوجه شویم که:

🍁 تلاش برای رسیدن به اقتصاد رقابتی خصوصن در جوامع نابرابر و نا آزاد، همیشه به اقتصاد رفاقتی،  و روند خصوصی سازی به اختصاصی سازی و رانت خواری می انجامد مگر در مواردی که آزاد سازی اقتصادی به شکل تدریجی به هدایت سیاست های برنامه ریزی شده جامع اجتماعی و هدفمند دولتی-مدنی برای رشد اقتصادی تولید محورصورت بگیرد. اما

(1) تامین شرایط آزاد سیاسی و مدنی لازم مستلزم تقویت نهادهای دموکراتیک و اتحادیه های کارگری است و از طریق چند توصیه ی مالی-اقتصادی صورت نمی پذیرد. بنابراین در شرایطی که رانت های مالی پشت سر رانت های سیاسی اند، مقابله با رانت های اقتصادی مستلزم مقابله با انسداد سیاسی و تقویت جنبشهای مردمی آزادی خواه است.

و (2) آزادسازی اقتصادی و رقابتی کردن آن درصورت تامین شرایط مطلوب فوق پاینده نبوده به علت اتکا به مبانی سرمایه سالاری به رشد نابرابری و تخریب محیط زیست می انجامد.

در یک اقتصاد رقابتی اگر مداخله دولت برای تحدید قدرت برندگان وجود نداشته باشد، رقابت به رشد انحصار می انجامد و اگر مداخله دولت برای جلوگیری از رشد انحصار وجود داشته باشد با یک نزاع دائم بین بخش عمومی و خصوصی مواجه ایم که برنده اش آن طرفی است که پول و نفوذ بیشتری در دولت دارد. یعنی دولت به عرصه رقابت برای کسب قدرت کنترل بر بازار تبدیل می شود (امری که در جهان به اصطلاح آزاد شاهدش بوده ایم)

بنابراین در شرایطی مانند شرایط ایران در سه دهه ای که آزادسازی صورت گرفته (مانند بسیاری دیگر از کشورهای جهان سومی از امریکای لاتین گرفته تا آسیای جنوبی و افریقا و اروپای شرقی و روسیه و اسیای مرکزی یعنی بیش از هشتاد درصد جهان جنوب) رویای رسیدن به اقتصاد رقابتی و فضای آزاد کسب و کار یک توهم بیش نبوده است.

توهمی که بر این پیش فرض بنا شده بود که بازشدن درهای اقتصادی در نهایت به باز شدن درهای سیاسی و رشد دموکراسی می انجامد. این پیش فرض در تنگ نظری اقتصادی فقط قابل درک است. اقتصاد اما بخشی از جامعه است نه برعکس (این جامعه نیست که بخشی از اقتصاد باشد!). بنابراین به نتیجه رسیدن اصلاحات اقتصادی در کنار اصلاحات سیاسی و اجتماعی برنامه ریزی شده قابل تصور است نه قبل و نه بعد از آن!

آنچه شما همکاران گرامی مورد انتقاد قرار داده اید سه دهه پیش در زمانی که اصلاحات اقتصادی دولت سازندگی به شکست انجامید (شورشهای شهری و رشد نابرابری و تورم و گرانی در اثر موج اول آزاد سازی ها) تجربه شد و به جنبش اصلاحات انجامید. اصلاحات اقتصادی در غیاب اصلاحات سیاسی در زمان سازندگی بی نتیجه بود.

از این رو دولت اصلاحات با وعده ی توسعه ی سیاسی بر سر کار آمد تا مسیر رشد اقتصادی را با شفاف سازی و رشد جامعه مدنی هموار کند تا که آزاد سازی اقتصادی به انحصار طلبی نه انجامد. اما دریغ که دولت مذکور با نادیده گرفتن نابرابری های اجتماعی به اصلاحات روبنایی روی آورد و از مقابله با ساختار سخت قدرت پرهیز نمود و همان سیاست های آزاد سازی و تضعیف تولید و نیروی جمعی کارگران و خصوصی سازی در غیاب اتحادیه های حقیقتن کارگری را ادامه داد.

☝️ مهم تر از این قصور اما توجه به این نکته بود که امر آزادسازی اقتصادی خود در ذات خود در تضاد با مردم سالاری است و در نتیجه تعدیل ساختاری به گسترش نابرابری و خارج شدن کنترل اقتصاد از دست مردم می انجامد. معادل دانستن بخش خصوصی با مردم یک اشتباه تاریخی است. مردمی شدن اقتصاد مستلزم تعاونی شدن اقتصاد است نه خصوصی و رقابتی شدن آن.

باز شدن فضای مطبوعات در زمان دولت و مجلس اصلاحات، اما فقط به بیان خواست و ارزشهای طبقه ی نو کیسه و متوسط شهری (رشد کرده در دوران دولت سازندگی) محدود شد و از این باز شدن موقت فضای سیاسی و مدنی را زحمت کشان این مملکت نصیبی جز افول مرتبه ی اجتماعی حاصل نگردید. این امر باعث شد تا طبقات پایین از دولت اصلاحات نا امید شوند (همچنان که امروز از دولت اعتدال نا امید شده اند) و مبارزه فقط بین خواسته های ماورای مادی طبقات متوسط شهری و اقشار محافظه کار و سنتی محدود بماند. چیزی نگذشت که اقشار فراموش شده در دعوای زرگری سنت و مدرنیته در دوران اصلاحات روبنایی امکان تحقق آرزوها و رفع نیازهای خود را در وعده های پوپولیستی دولت مهرورزی تصور نمودند و هشت سال دولت ضد برنامه زیر سایه ی آرمان عدالتی که دولت اصلاحات به باد فراموشی داده بود روند انحصاری سازی را تشدید نمود. شاید در زمان دولت اصلاحات بایستی چنین نامه هایی نوشته می شد؟

بنابراین آنچه شما به این دولت اعتدال توصیه می کنید دو دهه پیش که هنوز انحصارات به این شدت و قدرت نبودند آزمون شده بود. امروز اما زمان آن رسیده که علل شکست توصیه های خود را نه صرفن در چگونگی اجرا بلکه در اصول و مبانی ایدئولوژیک مدلهای اقتصادی خود (چه بنیادگرایی بازاری چه بازارگرایی نهاد گرا) بیابید.

از خود بپرسیم که چرا در تمامی جوامع با شرایط مشابه به شرایط تاریخی و اجتماعی ایران اقتصاد رقابتی به بهشت موعود خود هرگز نرسیده است که جهنم درست کرده است.

دلیل شاید چندان پیچیده نباشد اگر چشمان را ازآلودگی پیش فرضهای ایدئولوژیک غیر واقع بینانه بشوییم.

تنها در شرایطی آزاد سازی اقتصادی به نتیجه نسبی مطلوبی می رسد که اقتصاد تولید محور است و اما همچنین رشد طبقه کارگر را در اقتصادی که رشدش به تولیدش وابسته است هم شاهد باشیم.

اقتصادی که در آن طبقه کارگر مولد در مسیر مبارزه برای حقوق خود به رشد دموکراسی وشفاف سازی و محدود کردن انحصارطلبی اقتصادی و رانت می رسد. یعنی همان مسیری که کره جنوبی و تایوان و سایر اقتصادهای نوظهور طی کردند. در حالیکه نقش دولت را در این کشورها می دانیم اما باید نقش طبقه کارگر را هم بخوانیم!

در این اقتصادها نه تنها دولت برنامه ریزی آزاد سازی تدریجی را با حمایت از صنایع خاص (نوزاد) اداره کرد بلکه تولید محور شدن اقتصاد به رشد طبقه کارگری انجامید که طی چند دهه مبارزه فضای سیاسی را باز تر کرد و گرنه هرگز و هرگز طبقه متوسط مصرف گرا در یک نظام اقتصادی متکی به صادرات مواد خام و صادرات کالاهای تولید ارزان و دلال محور درد دموکراسی حقیقی را جز در حد باز کردن فضا برای آزادی در مصرف و رفع نیاز های فرامادی خود ندارد.

متاسفانه مدلهای اقتصادی شما تنها زمانی به فکر کارگر و حقوق بگیر است که از طریق رشد اقتصادی برای ایشان شغل ایجاد شود و حداقلی از حقوق بخور و نمیر را دولت با تعیین حداقل دستمزد اندکی بالاتر از خط فقر برای ایشان فراهم کند. اما کیفت این مشاغل و میزان و نحوه ی مشارکت کارکنان در مدیریت و مالکیت جمعی بنگاههای تولیدی و خدماتی گویا برای شما مسئله اصلی نبوده است! از این روست که تمایل نامه شما بر طلب اصلاح از قدرت در چارچوب همان نظام سرمایه سالار اما به شکل تعدیل یافته اش است!

اما حتی در همین تجربه های به اصطلاح موفق در غرب و شرق آسیا هم از زمان بحران مالی 2008 ما با افول دموکراسی و دزدیده شدنش توسط پوپولیسم نوظهور و قد کشیدن نولیبرالیسم اقتدار گرا مواجه شده ایم.

چرا که بالاخره هر اقتصاد رقابتی حتی شفافی هم، هم برنده دارد و هم بازنده! اگر برنده و بازنده نداشته باشی که رقابت معنی نمی دهد! تنها در اقتصاد تعاونی که شما هرگز نخواستید تلاش کنید اصلاحش کنید همه برنده می شوند.(اکثر کارشناسان اقتصادی اصلاح طلب در ایران امید عجیبی به اصلاح اقتصادهای سرمایه سالار به مدد مداخله دولتی غیر دموکراتیک داشته اند اما یک ذره از این امید را خرج اصلاح و تشویق مدلهای اقتصاد انسانی و محیط زیست محور و تعاونی نکرده اند!)

و در نهایت در مدل اقتصاد رقابتی، برندگان برای آنکه برنده بمانند بخشی از سود و سرمایه خود را در سیاست سرمایه گذاری می کنند تا موقعیت برنده خود را از طریق تغییر قوانین و سیاست گذاری ها به نفع خود حفظ کنند. اگر نکنند نادان اند!

این گونه است که حتی در کشورهای به اصطلاح آزاد هم بعد از مدتی تمرین دموکراسی و رشد سیاسی اقتصادی کمتر فاسد ، فسادها و رانت ها بالاخره رشد می کنند و سیاست مداران را می خرند. وگرنه در بازار آزاد ترین کشور دنیا شما شاهد نبودید که چهار صد نفر امریکایی سرمایه دار ثروتی معادل ثروت نیمی از مردم کشورشان را داشته باشند! اگر این رانت نیست پس چیست؟ اگر در امریکای لیبرال دموکرات این ممکن است چرا نباید در ایران ممکن نباشد؟

ابرشرکت های چند ملیتی مگر خصولتی هستند؟ آیا آنها تحت نفوذ دولت های هستند یا دولت ها تحت نفوذ آنها؟

پس شما می توانید بخش صد در صد خصوصی هم داشته باشید که به تدریج در اقتصاد رقابتی به انحصار و رانت تبدیل شود و دولت ها بخرد و دولت ها به فروشد.

🍀 خلاصه کلام این که هرچند در جوامع جهان سومی رشد فساد اقتصادی در نبود دموکراسی و تولید محوری و مبارازات کارگری به رشد سریع تر رانتخواری و فساد می انجامد اما حتی اگر این مسیر را شما به تمیز ترین و شفاف ترین و ضابطه مند ترین حالت ممکن در یک نظام لیبرال دموکرات که دموکراسی را فقط به سیاست محدود کرده و تعاونی های اداره شده و صاحب شده توسط نیروی جمعی کار را فاقد است هم طی کنید در نهایت اقتصادی که برپایه ی رقابت است به اقتصاد رفاقتی می رسد فقط شاید چند صباحی دیر تر.

🍀 در تقسیم کار جهانی رشد سرمایه داری در جهان پیرامون محدود است. تقسیم کار جهانی به راهبری سرمایه نه تنها در تضاد با ساختار سلسله مراتبی سنتی قدرت و ثروت و منزلت در این کشورها نیست بلکه حتی در بیشتر این کشورها این ساختارهای سلسله مراتبی را مدرنیزه هم می کند. انباشت سرمایه در میان طبقات برتر و شرکای تجاری خارجی آنها تقسیم می شود. به جز در مواردی از کشورهای نیمه پیرامونی، توسعه اقتصاد رقابتی در بیشتر جهان پیرامون خصوصن در میان کشورهای متکی به اقتصاد استخراجگرا (اکسترکشنیست) ناممکن است.

دودهه است که در امریکای جنوبی (خصوصن بولیوی و اکوادر و برزیل و ونزوئلا) موج صورتی (پینک تاید) مسیری مشابه توصیه های شما را در پیش گرفته است. در این روند بنابراین شد که با تکیه به استخراجگرایی و سرمایه گذاری خارجی ارزش افزوده به سمت فقر زدایی و رفاه مردمی هدایت شود. اما اکنون تناقضات این مدل اصلاحات گرا و شکنندگی آن در برابر نوسانات بازار جهانی بر همگان واضح شده است و شکست آن زمینه ساز رشد پوپولیسم دراین منطقه.
عدالت و رفاه اجتماعی در سایه ی برنامه ریزی هماهنگ از پایین برای تحقق اقتصاد منهای نفت وتوسعه و تشویق تعاونی های تولیدی که در مالکیت و مدیریت کارکنان و تحت برنامه ریزی متناسب با ظرفیت های محلی هستند قابل تصور است. تامین نیازهای اساسی ملت توسط ملت و تشویق صنایع سبز و انرژی های تجدید پذیر باید اولویت چنین اقتصادی باشد نه رشد در تولید ناخالص ملی از طریق صادرات هستی ملت که اکنون خود تحت تحریم است.

متهم کردن فساد و فاسد کار دشواری نیست. کسی نیست در این مملکت که نداند این فساد و رانت خواری است که کمر اقتصاد را شکانده است. و اینکه دلالی شدن اقتصاد، تقلیل ضوابط و تحدید نظارت های دموکراتیک و تقویت نهادهای مالی غیر مسئول بخش صنعت و تولید را به جز مواردی که صادرات محوراند (برای خروج منابع) به ورشکستگی کشانده اند.

اما آِیا راه حل در تشویق اقتصاد رقابتی و خصوصی سازی بیشتر است؟! فقط باید مراقب بود که خصوصی خصولتی نشود؟!

از کارشناس و تحلیل گر و مشاور و استاد اقتصاد حداقل انتظار این است که نشان دهد که چگونه رشد رانت و انحصار و فساد ازعواقب اجتناب ناپذیر مدلهای اقتصادی اجرا شده بوده اند! که در غیر این صورت توصیه هایش به قدرت برای ضابطه مند سازی و شفاف سازی چون توصیه به گربه است برای نجات جوجه!

پس بیایید ریشه های عمیق تر درد را جای دگری جستجو کنیم: در انفعال و ناتوانی ما در اعمال یک دید جامع تر و جامعه شناسانه و تاریخی و جهان گستر به درک علل مشترک بحران در جهان و در ایران.


دگرکافی نیست که منتقد سیاست های نولیبرال در عصری باشیم که سرمایه سالاری نقاب لیبرالش را از چهره برانداخته و روی پوپولیست تمامیت خواه و قهرآمیزش را در سرتاسر دنیا به ما نشان می دهد.

دگر نه مطلوب است و نه ممکن که بتوان بین یک لیبرالیسم اقتصادی تعدیل شده آرمانی و ارزشهای نیمه جان شده سوسیال دموکرات آشتی تناقض آمیز برقرار کرد. زمان آن فرا رسیده تا به تغییر بیاندیشیم. تغییر برای تحقق نظامهایی ماورای کاپیتال، کربن و کمودیتی ، زمان آن رسیده تا بین رشد اقتصادی و سعادت اجتماعی تفاوت قائل شویم. رشد مستمر و نامحدود اقتصادی در جهانی با منابع محدود و اقلیمی در حال پخته شدن دگر ممکن نیست.

به کارزار جهانی بدیل های فرا سرمایه سالاری بپیوندیم و وقت و انرژی خود را در مسیر تولید و اصلاح مدلهای انسان-طبعیت محور صرف کنیم.

🍁 جنگ اقتصادی: این سرطان را درمانی است🦋

استاندارد

جنگ اقتصادی از طریق تحریم یا حتی نقض یا تغییر یکجانبه ی روابط دوجانبه تجاری به نفع یک طرف به تقویت فسادهای مالی در کشور مورد هجمه، پاینده تر شدن استبداد، تضعیف جامعه و خصوصن جامعه مدنی، افزایش نارضایتی و در مقابل سرکوب تا حدی که دگر هیچ بدیل مردمی بالقوه ای باقی نمی ماند، وابسته تر شدن اقتصادی که از قبل مصرف محور و سرمایه سالار شده به شبکه های بین المللی قاچاق کالا و پول و کشورهای سواستفاده کننده می انجامد.

مجموعه این شرایط، کشور مورد حمله اقتصادی را در مسیر بسته تر شدن، تمرکز بیشتر قدرت، خالی تر شدن از نیروی تحصیل کرده و افزایش بیکاری نیروهای بالقوه و فعال و در نتیجه از بین رفتن پتانسیل هایش برای رشد کیفی جامعه قرار می دهد.

اثرات مخرب تحریم و جنگ اقتصادی در کشوری که از دموکراسی واقعی برخوردار نیست به مراتب بیشتر و شدیدتر و به سرعت به مردم منتقل می شود.

با این همه نوع نظام اقتصادی مورد حمله مهم است.

8643768560_19445fe185

در نظام اقتصادی دلالی شده، مصرف زده و سلسله مراتبی و رانتی که تولید و توسعه پایدار و متعادل با طبیعت حاکم نیست، فروپاشی یا افول اقتصادی حتی بدون تحریم هم در حال صورت گرفتن است. گرچه افزایش های موقت درآمدی ناشی از صادرات مواد خام مانع از دیده شدن افول اقتصادی است.

ایران هم در زمان دولت قبلی، قبل از تشدید تحریمها و هم در طول عمر کوتاه برجام در دولت فعلی توانست با فروش نفت گران، رشد درآمدی قابل توجهی را تجربه کند.

اما این درآمد کلان در شرایط اقتصاد رانتی-دلالی-مصرفی هرز رفت و با تشدید تحریمها در دور بعدی صرف مقابله با حملات و شوکهای اقتصادی شد تا آنجا که مردم بهره ای از این افزایش در آمد نبردند به جز اجرای برخی پروژه های عمرانی محدود به افزایش تورم به علت رشد نقدینگی در اقتصادی که توان جذب نقدینگی را از طریق افزایش تولید نداشت، انجامید.

در اقتصادی که مشارکت مستقیم مردمی در مراکز تولید محلی بر مبنای مدل تعاونی ها با مدیریت و مالکیت دموکراتیک کارکنان برای خودکفایی در تامین نیازهای اساسی، تقویت شده و قدرت شوراهای محلی در برنامه ریزی برای رفع معضلات شهری و در مجموع استانی و کشوری از پایین افزایش یابد، جنگ اقتصادی ناکام و اثرات ضد مردمی آن ضعیف خواهد شد.

برنامه ریزی کلان کشور در جهت تقویت دموکراسی شورایی و اقتصاد دموکراتیک ضروری است

این چنین مدل اقتصادی باید به خواست ملی تبدیل شود. در این مورد این وظیفه اقشار روشنفکر و جوانان تحصیل کرده و فعالان مدنی است تا اذهان عمومی را در مورد اهمیت چنین خواستی بسیج کنند

تلاش روشنفکران و منتقدین و فعالان اجتماعی اگر صرف زد و خوردهای کلامی بی نتیجه سیاسی و ایدئولوژیک و جناحی برای یافتن راه حل در خارج از مرزهای ایران شود، جز اتلاف وقت در چنین شرایط بحرانی و غافل ماندن از شکل دهی به مطالبات سرنوشت ساز نتیجه ای نخواهد داشت.
وقت اندک است و آنچه باید کردها عظیم

〽️ آیا بحران مالی جهانی دیگری در حال پخته شدن است؟

استاندارد

بیل گیتس چند ماه پیش خبر از فرارسیدن یک بحران مالی دیگر داد. وی گفت در مورد بحران مطمئن است اما زمانش را نمی توان به راحتی تخمین زد. با این حال وی در مورد امکان گذار از این بحران جدید ابراز امیدواری نمود. صد البته اگر شما هم مانند او سوپر میلیاردر باشید به آینده سرمایه داری یعنی اینده خودتان خوش‌بین خواهید بود.

75 درصد کلان سرمایه دارهای جهان بنا بر پیمایش جی پی مورگان با بیل گیتس در مورد وقوع یک بحران مالی عظیم دیگر هم عقیده اند. آنها معقتدند که بحران تا سال 2020 خواهد آمد.

⚠️ آمار خریدهای سهامها نشان می دهد که مشتریان دنبال سرمایه گذاری های کوتاه مدت ولو با سود کمتر اند . یعنی بازار امید اش به رشد اقتصادی بلند مدت و سرمایه گذاری بلند مدت را از دست داده است.

⚠️از طرف دیگر جنگ تجاری همه جانبه ای که ترامپ راه انداخته اگر پا بگیرد تجارت جهانی را کند و حتی می تواند به رکود بکشاند

⚠️همچنین کاهش مالیاتها توسط ترامپ به زودی ظرف یک سال بر توان مالی دولت امریکا در تامین نیازهای اش تاثیر منفی داشته و دولت را به افزایش میزان بدهی هایش می کشاند. بدهی بر بدهی هایی سرسام اور دولت امریکا اضافه خواهد شد و در صورتی که بانکها دچار مشکل شوند دولت توان نجات آنها را نخواهد داشت و نمی تواند که اعتماد را به بازار برگرداند

⚠️افزایش نرخ بهره هم اکنون تاثیر خود را در سایر نقاط جهان نشان داده است. امریکا از ضعف کشورهای دیگر به علت وابستگی شان به دلار بهره برده و با افزایش نرخ بهره، سقوط ارزش پول این کشورها چون ترکیه و ارژانتین و برزیل و ایران را بیشتر تسهیل نموده است. سقوط اخیرتر ریال در برار دلار به علت این تغییرات بود اما کارشناسان ایرانی با مقایسه دلار و یورو که تغییری نکرده اند تقصیر را بر گردن ریال می اندازند! کارشناسان بین المللی هم ارزش دلار امریکا را در مقایسه با رقیب هایش یعنی ین و یوان و یورو می سنجند. در نتیجه توجه سقو ط ارزش ارزهای پایینی هرم تمامن به حساب ضعف اقتصادی این کشورها ریخته می شود!

Financial-Crisis.png

باید توجه داشت که رابطه بین ارزها یک رابطه سلسله مراتبی است و هر چه ارز یک کشور در این هرم پایین تر باشد آسیب پذیری اش به تغییرات سیاست های مالی در کشورهایی که ارز بالاتری در هرم مذکور دارند بشتر خواهد بود.

⚠️بالاتررفتن نرخ بهره باعث می شود تا کشورهای مقروض جهان دربازپرداخت های خود دچار مشکل شوند.

⚠️از طرف دیگر بانکهای امریکایی میلیاردها دلار مبادله های نُکول اعتبار (CDS) خود را برای فرار از ضوابط مالی امریکا که در زمان اوباما وضع شدند به خارج کشورمنتقل کرده و معلوم نیست چه مخاطراتی را با این اوراق انجام می دهند. این بدین معناست که امکان تخمین عظمت بحران مالی بسیار کم است و وقتی نتوانید شدت و عظمت را تخمین بزنید نمی توانید خود را برای آماده کنید و پاسخ مناسب را بدهید.

⚠️همچنین میزان بدهی های دولتها، شرکت ها و خانواده ها به رکورد های بی سابقه ای رسیده. اینبار حباب نه دربخش مسکن که در خود بخش استقراض (وام) در حال شکل گیری است و به نظر می رسد حباب بیش از حد بزرگ شده است.

⚠️ قیمت نفت علی رغم وعده ی اوپک به افزایش آن در حال افزایش است. قمیت بنزین در کشورهای غربی هم. هزینه های زندگی و هزینه های توسعه اقتصادی افزایش یافته و خصوصن برای کشورهای در حال توسعه مقروض مانند دهه هفتاد میلادی امکان پرداخت قرضهای خود در شرایط افزایش نرخ بهره و کاهش تجارت را بسیار دشوار می کند.

تخمین هایی که تاکنون توسط صاحب نظران اخطار دهنده می شود این است که در بازه ی نوامبر 2018 تا اوایل 2020 شاهد سر رسیدن بحران عظیم جهانی مالی دیگری خواهیم بود. رونق فعلی اقتصادی تا مدتی ممکن است ادامه پیدا کند. مانند رشد اقتصادی قبل از بحران 2008.

اما این صاحب نظران برخلاف بیل گیتس هیچ اطمینانی ندارند که با وجود این رشد بزرگ استقراض که تاکنون صورت گرفته توانی برای جهان جهت نجات خود از بحران با تزریق پول و گرسنگی دادن به مردم باقی مانده باشد.

هرچند تخمین زمان و چگونگی وقوع و میزان گستردگی فاجعه دشوار است اما به نظر می رسد که همه علائم موجود به یک نتیجه اشاره می کنند:

🌀 نظام ولنگار سرمایه داری جهانی بحران عظیم دیگری را در پیش دارد. بحرانی که می تواند به سرعت به فروپاشی اتحادیه اروپا و تعمیق تضادها و نزاع ها حتی بین کشورهای غربی و بروز نارامی های وسیع مردمی در کشورهای در حال توسعه تبدیل شود. اعتراضات و اعتصابات وسیع مردمی در چندین کشور شروع شده اند و هرکجا این عصبانیت فرصت انتخاباتی پیداکرده احزاب منتقد تر که عمدتن پوپولیست هستند را به قدرت رسانده است.

@jahan_nameh

از اعترافات سلاطین اینترنت تا شعار مرگ بر فلسطین در ایران

استاندارد

ایون ویلیامز یکی از موسسین توئیتر در مصاحبه ای در ماه می 2017 به نیویورک تایمز می گوید که: » من زمانی تصور می کردم که وقتی هر کس بتواند آزادانه اطلاعات کسب کند و آزادانه ابراز عقیده کند، دنیای بهتری خواهیم داشت. من اشتباه می کردم»

همان ماه مارک زوکربرگ موسس فیس بوک در نطقش در دانشگاه هارواد وقتی که آرزوهای دوران تحصیل اش را بیان می کرد عنوان داشت که «من آن زمان دلم می خواست تمام جهان را به هم متصل کنم… نمی خواستم که شرکت بسازم. می خواستم که تاثیر گذار باشم.». … » این نظام دارای یک مشکل اساسی است. این که من از این مکان (دانشگاه) فارغ التحصیل بشوم و بتوانم ظرف ده سال میلیاردها دلار درآمد کسب کنم و در عین حال میلیونها نفر فارغ التحصیل مانند من نتوانند وام تحصیلی خود را باز پرداخت کنند!.» «میلیونها شغل توسط اتوماسیون از بین می روند…»

این اعترافات به تناقض هایی است که دگر از کسی پوشیده نیستند. از همه مهمتر در عصر به اصطلاح اطلاعات آزاد بنا بود دموکراسی جهان گسترشود و یکی از مشکلات اساسی سرمایه داری به اعتراف طرفدارانش که عدم وجود اطلاعات کامل برای مصرف کنندگان و تولید کنندگان بود که باعث می شد بازار آزاد نتواند درست کار کند بر طرف شود. امروز اما اینترنت به همان میزان می تواند به پوشاندن حقیقت کمک کند که به کشف آن.

👈اما این که این عصر شاهد جهانی شدن دشمنان شماره یک فرهنگ جهان شمولی یعنی خودکامگی، ملی گرایی افراطی و پوپولیسم شده است را چه گونه می توان توضیح داد؟

علت العلل اش نه تناقضات عصر ارتباطات بلکه در تناقضات نظام سرمایه است که در آن انسان ها بیشتر و بیشتر منفرد و منزوی و مضطرب شده و در نتیجه احساساتشان آماده بهره برداری می شود. کافی است که به آنها گفته شود که عامل اصلی بیچارگی هایشان نه سرمایه داری، نه امپریالیسم، نه دولت خودکامه کشورشان بلکه که کارگر مهاجر یا جوامع دیگر دنیا هستند. مفت خورهایی که ثروت شما را غارت کرده یا در صدد غارت کردنش هستند.

اگر صرفن نابرابری اعتراض می آورد، بایستی شاهد رشد عدالت خواهی و دموکراسی طلبی می بودیم، اما وقتی نیستیم و می بینیم که قربانیان بی عدالتی، نابرابری علیه دیگری را می خواهند و به خود برتر بینی دچارند، این یعنی دستهایی از آب گل آلود نابرابری ها برای خود ماهی می گیرند.

از قربانی نابرابری انتظار می رود که حس همدردی اش تقویت شود اما در نظامی که نو لیبرالیسم، فرد محوری شخصیتی و منفعت طلبی اقتصادی و مصلحت گرایی سیاسی را جا انداخته، به جای حس همدردی، حس تحقیر فردی و نژادی رشد کرده است.

تحقیری که درمانش را خودکامگان اینده وقتی که مشروعیت دولت‌های لیبرال در غرب و دولتهای شبه لیبرال در شرق در حال اضمحلال است، در تقویت برتری جویی به او تلقین می کنند. درمانی که خود دردی به مراتب کشنده تر خواهد داشت.

اما اعتراض مستلزم انسجام اجتماعی بین معترضین و تقویت انگیزه برای غلبه بر ترس و برای ایثار است. چگونه می توان چنین چیزهایی را در انسانهای منزوی که ارزشهای جمعی خود را در اقتصاد دلالی و مصرف محور از دست داده اند، یک تعهد عمل جمعی و مبارزه ایجاد کرد؟‌

راه حل اش را پوپولیسم می داند. بر حس تنفر سرمایه گذاری کن و آنرا نه علیه منشأ حقیقی مشکلات که بر علیه دیگری ناهم خون و ناهم خاک هدایت کن.

توهمی به نام قومیت یا ملیت را پر رنگ کن. قومیت و ملیت به خاک و خون تعریف می شوند و کمتر کسی می تواند آنها را تغییر دهد. مقدس کردن آنها می تواند انسجام لازم و امکان غلبه بر تحقیر و ترس را در میان قربانیان نابرابری زنده کند.

از گذشته شان اسطوره های قدرت و اقتدار و کبر بساز. اسطوره های قدرتمندی که همه «پدران» قدرتمند و مهربان بوده اند و اقتدار و عظمت را برای ملت یا قوم شما به ارمغان آورده اند. معادلهای امروزین آنها را در میان خود جستجو کنید. رهبران کاریزماتیک پوپولیستی که معضلات پیچیده شما را با راه حل های ساده رفع خواهند کرد!

شعارهای «مرگ بر فلسطین» به جای مرگ بر سرمایه سالار و «درود بر رضا شاه» به جای درود بر مصدق را نمی توان در چنین زمینه ی تاریخی رشد جهانی نوفاشیسم بر گرده نارضایتی‌ها با خونسردی و خوش بینی به نام لجبازی عوامانه ناچیز دانست.

در حالیکه فرصت درک دردهای مردم و احیای انسجام همه شمول بر محور عدالت و آزادی و عرفان و تعاون در حال رخت بر بستن است، گویا جامعه مدنی ایرانی هنوز در رویای تحقق ارزش های لیبرالی اش به سر می برد.

🍁پروژه ی عراقیزه کردن ایران: تحلیل شرایط حاضر و درسهایی که می توان گرفت🌼

استاندارد

روابط در حال بهبود دو کره مجددن در حال بحرانی شدن است. هرچند کره شمالی رزمایش مشترک امریکا و کره جنوبی را بهانه کرده است اما معلوم بود که علت اصلی بی اعتمادی است که دولت امریکا با خروج یکجانبه از برجام به جهانیان نشان داد. تعطیل یا حتی تعدیل برنامه هسته ای کره یک خودکشی است که کره نخواهد کرد.

با اندکی تامل بیشتر همچنین متوجه می شویم که این رزمایش سالانه مشترک با کره جنوبی در چنین لحظه سرنوشت سازی که باید تعلیق میشد، تعمدن برای دادن بهانه به کره شمالی و تخریب نزدیکی دو کره که خودجوش در حال پاگرفتن بود صورت گرفته است.
یعنی عملن امریکا علی رغم اظهار امیدواری و حمایت ظاهری از تنش زدایی بین دوکره با مداخله در این فرآیند و تقویت بی اعتمادی با خروج از برجام تلاش دارد تا تنش در شبه جزیره کره و منطقه شرق اسیا بماند چرا که تداوم فروش تسلیحات و حضور نظامی امریکا در منطقه را تضمین می کند.

045-0303072503-iran-war-drums

Read the rest of this entry

🚀از مردک موشک پران دیوانه تا کیم عزیز این جوان با استعداد و عاشق کشورش

استاندارد

توصیف های بالا در فاصله نه ماه از دهان ترامپ در مورد رهبر کره شمالی درآمد

و البته کسی هم آنچنان شگفت زده نشد چون جهان با زبان غیر دیپلماتیک ترامپ آشناست. اما همین واقعیت به اندازه کافی برای کره شمالی روشن است که هیچ تضمینی از دولت ترامپ نمی تواند قابل اعتماد باشد.

آیا کره شمالی چشم بر واقعیت بسته و تحت فشار تحریمها و ارعاب گری های ترامپ با پای خود در تله مدل لیبی افتاده است؟ کره شمالی بارها آمریکا را به بازیچه گرفته به گونه ای که این بار به قول ترامپ در مصاحبه اش حاضر شده اعتراف کند که برخلاف سابق عزمش بر خلع سلاح جزم است.

جزییات مذاکرات هنوز معلوم نیست. اما ترامپ عنوان کرد حضور نظامی آمریکا و همچنین تحریمها باقی خواهند ماند. تحریمها با عقب نشینی اتمی کره به مرور برداشته می شوند.
از آنچه ترامپ گفت، برنامه مذکور شباهت زیادی به برجام ایران دارد. خلع سلاح اتمی به راحتی قابل بازگشت نیست اما تحریمها و نقض تضمین‌هایی که فقط روی کاغذ آمده اند هر زمانقابل بازگشت اند‌ و هیچ مرجع قانونی برتر از آمریکا برای تنبیه این کشور در صورت خروج از تعهدات وجود ندارد.

به نظر می رسد که هردو طرف علاقه زیادی به اجرای این شوی بین المللی داشتند. وگرنه بعد از تعطیل کردن آن دوباره آنرا احیا نمی کردند.

ترامپ در آستانه برگزاری انتخابات امسال بایستی خبر خوش موفقیت آمیز ی برای افکار عمومی می داشت خصوصن بعد از اینهمه خرابکاری در روابط با اروپا و کانادا با تاثیرات بالقوه منفی اقتصادی بر کشاورزی و صادرات

 

از طرف دیگر، رهبر کره شمالی با کشاندن ابر قدرت جهان به پای میز مذاکره و نمایش کماکان مستقیم آن در تلویزیون خود بر خلاف روال سانسور گری سابق به مردمش نشان داد که کره شمالی به یک قدرت غیر قابل اجتناب و بلامنازع اتمی که می تواند رو در رو با آمریکا مذاکره کند شده است.

پس آیا کره آنچه کارت برنده اش بوده است یعنی 20 الی 60 سلاح اتمی را در برابر تعهدات کاغذی آمریکا به باد خواهد داد. یا مدتی را به تخریب سایت های کهنه دیگر می گذارند تا برای تکمیل برنامه های فوق سری اش وقت بیشتری بخرد؟ آیا کره شمالی تسلیم شده است؟

پاسخ به این سوال اگر در نهایت مثبت باشد برای کره شمالی خودکشی است و اگر منفی باشد فریب دیگر برای وقت خریدن که در نهایت به شکست مذاکرات می انجامد. و اگر بین مثبت و منفی باشد که حکایت از روند طولانی مدت تغییر است که در آن صورت در بازه زمانی ۱۰ الی۱۵ ساله ای دهها پیچ و خم و رفت و برگشت خواهد داشت و از عمر دولت ترامپ فراتر خواهد بود

حضور نظامی آمریکا در کره جنوبی صرفن برای خطر کره شمالی نیست. در جوار چین و روسیه بودن و مراقبت از ژاپن هم هست. آیا آمریکا حاضر می شود در قبال خلع سلاح کره شمالی به حضور زمینی نظامی اش در جوار چین خاتمه دهد؟ پاسخ به این سوال اگر مثبت باشد حکایت از چرخش بزرگی در سیاست خارجی اش دارد که به مثابه ی واگذاری منطقه به چین و روسیه و بی پناه گذاشتن ژاپن است (آنهم توسط جنگ طلب ترین تیمی که دور ترامپ را گرفته!) و اگر منفی٬ به مثابه شکست مذاکرات در نهایت. حتی اگر کره شمالی تصمیم گرفته باشد تا لیبی دوم شود، چین و روسیه از گسترش نفوذ آمریکا در منطقه با هضم دو کره موافق نخواهند بود.
استیلا بر شبه جزیره کره بسیار استراتژیک تر از آن است که از دست برود.

حتی کره جنوبی با داشتن مبادلات تجاری با چین در حدود ۵۰ برابر مبادلات کره شمالی با چین تحت فشار چین خواهد بود.

تنها امید روسیه و چین به مذاکرات کره و آمریکا در پایان یافتن حضور نظامی آمریکا خلاصه می شود. واگر بنا شود که این حاصل نشود، روند کار به احتمال زیاد در نهایت امر بعد از پیش رفت های کوچک و موقت به بن بست میخواهد رسید
اکنون در حال حاضر کیم و دونالد در ماه عسل به سر می برند.

چگونه ملت ها را به بندگی قدرت می کشانند؟ 

استاندارد
 

1 – روش اول، تصاحب دفعتی یا تدریجی قدرت سیاسی و قانون گذاری و فراقانونی شدن بخشی از قدرت و گسترش انسداد سیاسی به اسم عدالت و برابری به نام مستضعفین و بیچارگان که ابتدا هرچند با نوعی عدالت توزیعی شروع می شود اما با متمرکز تر شدن قدرت سیاسی و عدم پاسخ گویی (بی) مسئولان و رشد انحصارات، جامعه به سمت بی عدالتی اقتصادی و عمیق تر شدن شکافهای طبقاتی می رود. یعنی عدالتی که بنا بود با قربانی کرد آزادی بدست آید یا بدست نم آید یا از دست می رود. به مرور مردم ایمان خود را به عدالت از دست می دهند. این روش را روش سخت بنامیم که با مشت آهنین عمل می کند و در کتاب 1984 و مزرعه حیوانات جورج اورول به زیبایی به تصور درآمده است.

2 – اما روش دوم روش نرم و غیر مستقیم است. این روش به اسم آزادی و حقوق فردی و بشری، منابع عمومی را خصوصی می کند. دست دولت که باید نماینده حقیقی مردم باشد را از کنترل منابع کوتاه می کنند و مکانیسم های بازار آزاد و رقابت بین افراد تقویت می شود. به مرور برندگان رقابت (مگر می شود رقابت برنده نداشته باشد!) بازندگان را همیشه بازنده نگه داشته و از قدرت اقتصادی خود استفاده کرده در قانون گذاری نفوذ می کنند. به مرور هرچند این نظام با نوعی برابری فرصت ها و آزادی فعالیت های اقتصادی و حرمت حقوق فردی و شهروندی شروع می شود اما به یک اشرافیت سالاری و تمرکز قدرت اقتصادی در دستان ابر شرکتها افول می کند و در نهایت ابزارهای دموکراسی وکالتی یا انتخاباتی که بنا بود از تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی جلوگیری کنند توان اصلاح نظام را از دست داده و به تدریج کار به جایی می رسد که دموکراسی خود وسیله ای برای تثبیت قدرت سرمایه داران می شود و شیادان به حمایت پولی سرمایه داران به قدرت می رسند. در واقع هدف اولیه که آزادی بود با فدا کردن عدالت یا بدست نمی اید یا ازدست می رود. به مرور مردم ایمان خود را به دموکراسی از دست می دهند.

این چنین نظامی را الدس هاکزلی در کتاب «جهان جدید شجاع» اش به داستان در آورد.

 

5bbebf5fa1bd663f66da5

 

در شیوه دوم برخلاف شیوه اول منابع اطلاعات از مردم دریغ نمی شود. بلکه مردم تنها به مصرف کنندگان منابع بیشمار اطلاعات در می ایند. انقدر بیشمار که به افرادی منفعل تبدیل می شوند. در شیوه دوم برخلاف اول کتابها سانسور نمی شوند. بلکه به قدری مشغولیات کاذب در زندگی مردم ایجاد می شود که کسی دیگر رغبت به خواندن کتاب پیدا نمی کند.

در نظام دوم برخلاف نظام اول حقیقت از انسانها پنهان نمی شود بلکه حقیقت در دریایی از اطلاعات بی ربط گم می شود.

خلاصه کلام، در حالی که در نظام جورج ارولی مردم از طریق درد کنترل می شوند و هدف مردم کاستن درد از طریق تبعیت می شود، اما در نظام هاکزلی، این تلاش برای کسب لذت و آسایش کاذب فردی از مصرف است که انسانها را منفعل می کند و در عمل تسلیم شدن انها به قدرت را تقویت می نماید. در اولی انگیزه حرکت ما در راستای اهداف خاص قدرت چیزهایی هستند که ما از آنها متنفریم و در دومی انگیزه حرکت یا در حقیقت بی حرکتی ما چیزهای ناچیزی هستند که دوستشان می داریم.

این تمایز بین دو جهان اورولی و هاکزلی در زمان جنگ سرد بین شرق و غرب پر رنگ تر بود. اما اکنون چه؟ در جامعه ای که شما زندگی می کنید تا چه حد اولی و تا چه حد دومی کدام یک از طبقات و اقشار جامعه را به زیر سلطه خود کشیده اند؟ خود شما کجای این کشاکش هستید؟

امروزه به نظر می رسد که خصوصن در جهان سوم هردو نظام فوق دست در دست هم دست اندرکارند. نسلهای جدید بیکار یا نیمه بیکار را می بینی با مشاغل نا امن و نا پایدار که در حال ذوب شدن در دنیای مجازی که مصرف فن آوری های جدید فراهم می کنند هستند و همچنان همزمان تحت فشار های سیاسی و ترس قرار دارند. شیوه اول از بیرون انها را کنترل می کند و شیوه دوم آنها را از درون. شیوه اول بر ترس استوار است و شیوه دوم بر طمع .

 

ca2fe102de540c2b3db89

اما آیا راه فراری از این نظام دوگانه قدرت وجود دارد؟ آیا توهم فرار از یکی و ندیدن دیگری ما را به دور باطل تکرار تاریخ نیانداخته است؟ از کی و کجا باید گسستن از این هردو را همزمان شروع کرد؟ این سوال را خصوصن از کسانی به پرسید که با به رخ کشیدن تجربه ی شکست خورده نظامهای نوع اورولی درزمان جنگ سرد شما را به سوی پذیرش نظامهای هاکزلی به عنوان تنها چاره ترغیب می کنند و از کسانی که با به رخ کشیدن فسادهای نظامهای هاکزلی شما را بی ایمان به خود و توانایی های خود به سمت پذیرش آقا بالاسرهای نظام های اورولی می رانند.

 

ecf61ddb1c376238f046f
راست هاکزلی و چپ اورول

شارلتانیسم ، تعهد یا تخصص؟

استاندارد

photo_2017-12-21_00-47-03

و من دوست دارم بگویم که بهترین شاخص آینده سنجی ملت ها، اخلاق سیاسی حاکم بر جامعه ی مدنی و طبقه تحصیل کرده آنهاست.
چه که شانس بقای یک نظام قدرت مدار بسیار بیشتر از آن که به زورمندی طبقه حاکمه و ضعف طبقه محکومه وابسته باشد به «رواج تعلق ذهنی به منطق قدرت و توهم عملگرایی و شارلاتانیسم در معنای دقیق کلمه در میان طبقه ی شبه روشنفکر و مدعی نمایندگی جامعه ی مدنی» آن جامعه بستگی دارد.

☝️معنی کلامی شارلاتانیسم همان نخوانده ملا بودن در فرهنگ عامیانه ماست. در حالی که ارتجاع سنتی علنن با ترجیح تعهد به تخصص مدعی ملا بودن در حوزه های تخصصی نیست اما ارتجاع متجدد (متجدد نمای عملن مرتجع) که در واکنش به ناکامی تعهد گرایی بعد از انقلابهای جهان سومی نیم قرن عقب تر به قبل از این انقلابها بازگشت فرموده، مدعی ترجیح تخصص بر تعهد شده است، اما عجبا که خود در عمل در برابر هر متخصص مستقل اندیشی می ایستد و چون نخوانده ملای شارلاتان اظهار نظرهای شبه تخصصی فراتر از حوزه تخصصی خود می نماید و به وضوح بر همگان ثابت می کند که در عمل او نیز تعهداش را بر تخصص نداشته اش ترجیح داده است.

پس این دو نوع مرتجع سنتی و مدرن در یک چیز مشتر کند و آن رجحان تعهد بر تخصص است تنها نوع ایدئولوژی که بدان متعهدند فرق می کند و بلکه بدتر مرتجع متجدد ما چون مدعی تخصص گرایی است چنان دچار جهل و تفرعن مرکب است که حاضر نیست نقاب تجددگرایی صوری اش را بردارد و تعهدگرایی خود را بیابد و رفع کند و به تواضع و توازن برسد.

اما بیچاره این هردو قشر، ای کاش می دانستند که در عمل حتی همان تعهد را هم در معنی واقعی کلمه نداشته اند و آنچه تعهد می دانستند چیزی جز «تعبد» قدرت از سر جهل یا ترس یا طمع نبوده و درکشان از تخصص هم تنگ بوده است!

که متعهد حقیقی به حقیقت هرگز در کاری که تخصصش را ندارد پای نمی گذارد و شارلاتان نخوانده ملا شده نمی گردد و متخصص در معنی وسیع آن می داند که تخصص بدون تعهد به عدالت و حقوق خدا، خلق، و خلقت، جز فن سالارانه به ابزار دست شدن برای قدرت جهت تداوم حاکمیتش نمی انجامد.

quote-modern-stupidity-means-not-ignorance-but-the-nonthought-of-received-ideas-milan-kundera-124-97-03

✍️ آیا عصر «پسا تجدد» هم پایان یافته است؟

استاندارد

پسا تجدد زمانه ی تداوم تجدد یا به قولی مدرنیته متاخر (گیدنز و بومن) یا جامعه مخاطره آمیز (اولریک بک) که با مخاطره هایش در نهایت از طریق خِرَد خود-بنیاد (اومانیسم ماتریالیست) و خود-نقاد یا خود متامل (رفلکسیو) برخورد می کند، نیست. با این حال، پسا تجدد از نظر ما پایان تجدد هم نیست و شواهد نشان نمی دهد که چنین باشد.

اما شاید اکنون بتوان گفت که آغاز پایان ایمان متوهمانه روشنگری به معجزه ی بی بدیل تجدد و خرد است بدون انکه مجبور شویم به بازسازی رادیکال رمانتیسیم در پاسخ به بحران خرد متجدد محتاج شویم.

جنگ جهانی دوم و جنگ دهشتناک ویتنام توسط جهان لیبرال دموکرات، پایان توهم اسطوره عقل خود بنیاد خود نقاد بود که عامل پیشرفت تلقی می شد و پایان جنگ سرد پایان توهم تکثر گرایی و ایدئولوژی «عصر پایان ایدئولوژی» (دانیل بل) که در دهه های شصت و هفتاد اوج گرفت شد. ناکامی زشت و انسان سوز تروریسم مذهبی چه به شکل غیر دولتی القاعده-داعشی یا دولتی امریکای نومحافظه کار پایان امید بستن به بازگشت رمانتیک سنت بود.

اما پسا تجدد توسط پسا تجدد گرایان بد فهمیده شد و هنوز بد فهمیده میشود و از این روست که اعتبارش این روزها دگر به باد رفته است. پسا تجدد به طور عوامانه به عنوان مرحله ای بعد از تجدد شناخته و شناسانده شد. این خود اشتباهی بود ناشی از باور به تک خطی بودن تحولات تاریخی که بین تجدد گرایان و پسا تجدد گرایان گویی مشترک باقی مانده بود!

fe68c573be679a7ad7cfd

برخلاف نظر پسا تجدد گرایان اواخر قرن بیستم، اکنون بالاخص بعد از فروپاشی شووری، یازده سپتامبر، جنگ بی پایان و بی نتیجه علیه تروریسم و شیوع یا بازگشت مذهب در سیاست هم در غرب و هم خاورمیانه و در نهایت بعد از بحران مالی 2008 برما مبرهن تر گردیده که پسا تجدد معادل عصر پایان ایدئولوژی ها نیست. ایدئولوژی ها خود را در قالب فرهنگ های سیاسی جدید (خصوصن نومحافظه کاری)، پوپولیسم ناسیونالیست (چپ در امریکای لاتین و راست ترامپیست و برگزیتی و راست افراطی اروپایی، هندی و فلیپینی و ژاپنی) در مقابله با بحران مشروعیت ایدئولوژی نولیبرال که سه دهه چهره ایدئولوژیکی خود را پشت نقاب بی بدیل و علمی بودن (!) پنهان کرده بود تجدید کرده اند. پس ما در عصر پسا ایدئولوژی نیستیم که بخواهیم آن را با مفهوم عصر پسا تجدد تعریف کنیم. بلکه برعکس و غم بار تر از آن، در عصر توهم ایدئولوژیک تقدس سپهر رویایی جهان بی ایدئولوژی هستیم.

همچنین در مورد قدرت رهایی بخش تکنولوژی های انفورماتیک مانند اینترت و کلان داده غلو زیادی شده بود. رهایی بخشی تکنولوژی اولین دروغ در عصر پسا حقیقت بود که توسط نوتکنوکرات های سیلیکون ولی و حتی قبل تر از آن توسط موج سومی های ایده آلیست و اصالت آینده چون الوین تافلر به خوردمان داده شد. اکنون می دانیم که پشت سر به قدرت رسیدن ترامپ و پیروزی شوک کننده ی برگزیت و رشد افکار پوپولیستی چه کمپین عظیمی توسط دستهای پنهان تحلیل گران کلان داده ها (بیگ دیتا) به حمایت مالی میلیاردهای جهانی در جریان نبوده و شبکه های اجتماعی نه الزامن به رشد دموکراسی خواهی و فرهنگ تساهل بلکه به رشد وطن پرستی های افراطی (در غرب و روسیه و اروپای شرقی فاشیستی بعد از فروپاشی شوروری و حتی در ایران پسا اسلام گرای امروز در غالب کوروش پرستی) و تشدید قبیله گرایی سیاسی در بین مردم انجامیده است.

 

26793057147b0e14d7857

منبع از گاردین. – میلیاردرها و شرکت های داده پردازی کلان داده ها

فضای مجازی ظرفیت های محدود و حقیقتن «مجازی» بودن خود را بعد از شکست بهار عربی نشان داد. همچنین عیان شده است که طی ان طوایف و قبایل مختلف سیاسی از جمله گروههای تروریستی خود از فضای مجازی نهایت استفاده را در سازمان دهی خود و تحت تاثیر قرار داردن افکار عمومی از طریق انتشار اخبار کاذب می کنند به گونه ای که چت و گپ زدنهای شهروندان مستقل ازادی خواه و جوانان دموکرات هر چند بهتر ممکن شده است اما تنها حداکثر می توانند طوفانهایی موقتی از نوع بهار عربی را تولید کنند و در تولید آن هم دراین زمانه ی شیوع پسا-حقیقت گرایی در نهایت نمی توانند بدون اتکا بر نهادهای باقی مانده سنتی مانند شبکه های مذهبی سازمان یافته در زندگی واقعی، کار خود را تکمیل نمایند. چه اگر تجعمات بعد از نمازهای جماعت و جمعه در مصر نبود، بسته شدن اینترنت توسط رژیم مبارک همان بهار عربی را هم در نطفه خفه می کرد. در بهترین حالت، تکنولوژی های نوی ارتباطی-اطلاعاتی به همان اندازه توان بخش بوده اند که تضعیف کننده و به همان اندازه به پیچیدگی ها افزوده اند که به حل معضلات پیچیده احتمالن کمک کرده اند.

1b4cfb1c8e4fbfcc3d99a

اما پس پسا تجدد چیست؟

 پسا تجدد، برخلاف تصور عمومی عصر تاریخی نیست (نمی تواند باشد). شیوه ی ناموفق و در حال اضمحلال سامان دهی به فرهنگ و اندیشه و عمل سیاسی در زمانه ای است که در آن مشکلات انسانی و زیستی به قدری پیچیده و بحرانها به لحاظ ساختاری به قدری عمیق و در هم اند که نه سنت تکلیف مدار و نهادهای آن و نه تجدد حقوق مدار و نهادهای سکولار قادر به حل آنها نبوده نیازمند به انقلاب پارادیمی در معرفت و عمل اجتماعی هستیم، اما ظهور این انقلاب پارادیمی در اثر تجمع همزیستانه ی تناقض آمیز تضادهای دو انگاره ی سنت و تجدد به تعویق افتاده است. این عصر تناقض ها و این هاویه ی آشوب مانند هر عصر دیگر پایان پذیر است. ما اکنون شاید وارد آغاز پایان آن شده ایم. عصری که در آن هم باید توهم تک خطی بودن تاریخ را کنار گذاشت (چرا که عناصر قوی تجدد ها و سنت ها و ملغمه هایی از انها در کارند) و هم توهم تکثر رهایی بخش و نسبی گرایی را (چرا که تنازع بین تمرکز گرایی و تمرکز زدایی به نفع دومی پایان نیافته و ظاهرن هرگز نخواهد یافت). ما در عصری هستیم که در آن همه ته نشست های قوی باقی مانده از عصرهای ماقبل و عناصر عصرهای در حال شکل گیری بعدی بشری در جوامع مختلف به میزانها ی مختلف در کنار هم «همزیستی تنازع آمیز» دارند).

40d75a467e4751cc4ee3f

یکی از مهمترین شاخصه های تشخیص این مرحله گذار از «تخریب مبتکرانه» در معنای شومپیتری- مارکسی به مرحله ی «خود تخریبی مبتکرانه» نهادها و سازمانهای اجتماعی است. مثلن تکنولوژی در جهت افزایش سود فوق پیشرفته شده اما این ترقی دیگر ظرفیت ‌جانشینی شیوه ی ناکارآمد تولید ثروت توسط شیوه کارآمد تر را ندارد چراکه همزمان تجمع مخاطرات زیستی و اجتماعی آن از فواید اقتصادی و عواید مالی ناشی از ترقی فراتر می شود و تنظیمات سوسیال دموکرات و کینزی نه دیگر به طور کامل ممکن و نه در صورت امکان، کارآمد و موفق اند.

c4cc35ba1b0c0221a343d

 تجمع پیچیدگی های لاینحل در نهایت به بایفرکیشن یا تشدید دوشاخگی در نیروهای مرکز گرا (در مرکز متعادل و مشابه شده) انجامیده نیروهای سیاسی رادیکال از جوامع و بخشهای پیرامون ( در معنای ابن خلدونی) مرکز را مورد هجوم قرار داده، نظام جهانی (در معنای والرشتاینی) وارد فاز جدیدی از تنازع بقا در شرایط جدید می شود که به مرور زمینه ساز تنشهای خشونت آمیز جهانی می گردد.

f387a86617de22ebe4ac3.jpg

تمدن کنونی بشری، از تاریخ هیچ ضمانتی را دریافت نکرده که فردا الزامن از دل این مرحله دهشتناک مجددن سر بر آورده وارد فاز بازسازی خود بر اساس پارادایم (های) جدید و مترقی تری شود. چه به قول تری ایگلتون: جبرگرایی تاریخی دستور پخت سکوت سیاسی است.

84e549ff27de1dd63494e

تنها پیدایش و گسترش جنبش های تاریخی مبتنی بر ایمان به وجود «ظرفیت های بالقوه» بشری و نه یک جبر یا فلسفه جبری تاریخ (اصل انتظاریا به قول شریعتی سنت های جبری که تحت اراده بشری قابل تغییر و جابه جایی اند) و تلاش مستمر برای کشف (اجتهاد) و بالفعل سازی این ظرفیتها (جهاد تاریخی) برای خلق انگاره های جدید تمدنی است که می تواند مایه ی امید باشد.

58ec435e41172520149c7

تاریخ گذشته چیزی نیست جز جهاد (مستمر) برای تحقق برابری

 پایبندی فرد به چنین ایمانی و اصالت وجودی اخلاق رهایی بخش است که جایگاه وی را در این جبهه بندی ها فارق از نتیجه دهی تاریخی به صرف خودسازی معلوم می کند.

هرچند نتیجه ی این جهاد، خود برآیند عملکردها و تعاملات بین نیروها و نقش افراد است، اما پیروزی در معنای حقیقی (رهایی از زندان نفس به تعبیر شریعتی) وابسته به برنده یا بازنده شدن دراین تلاش وسیع تاریخی نیست. صرف شرکت مستمر در این جهاد تاریخی و اعمال الزامات آن در این فرآیند خود سازی انقلابی خود عین پیروزی است. بنابراین پیروزی پیامد نیست، یک فرآیند است که ریشه در بعد لاهوتی ناسوت انسانی دارد.

b0ee14f39950b9a58973e

روش شناخت قرآن در اندیشه نوین اسلامی

استاندارد

عبدالحامد حسینی

نسخه اول: منتشر شده در مجله ی فراراه – فصلنامه پژوهشي قرآن، شماره 1، 1377، صص 64- 75 (دریافت نسخه اولیه

نسخه بازنویسی شده: پاییز 1391

نسخه اول این مقاله بر اساس مجموعه سخنرانی های این نویسنده در سن 27 سالگی در انجمن اسلامی مهندسین نوشته شده بود. بنابراین بازنویسی آن لازم آمد.

برای شنیدن فایلهای صوتی روی لینک های زیرکلیک کنید:

 ———————————————————————

«وقال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذالقرآن مهجورا»[1]

تدوین و نگارش مقاله حاضر مبتنی بر حد اقل دو پیش فرض اساسی است:

  1. امکان و حق فهم قریب به یقین قرآن در هر زمان برای هر آن کس که در این مسیر سعی فارغ از «زیغ»[2] نماید در مقابل قائلین بدین مضمون که فهم قرآن تنها در نزد خداوند ومختص بدوست، و بدین طریق منکر اصل نزول و رسالت عظیم قرآن و هدایت عقلانی و ایمانی آن می شوند.
  2. «روشمندی شناخت قرآن» و وجود با اهمیت ملاک ها و معیار های عام به منظور تشخیص نقاط قوت و ضعف تأویلهای گوناگون و در نتیجه حفظ وحدت در عین کثرت و تنوع برداشت ها (و آنهم در مسیری همگرا). این پیش فرض، از یک طرف در مقابل هرگونه اختصاص انحصاری حق و توان تأویل قرآن به عده ای خاص – که آنها نیز گویی بدون جد و جهد و تنها به طریق انتسابی حاملین چنین فهمی شده اند! قرار می گیرد و از طرف دیگر در برابر یک کثرت گرایی مفرط و معتبر دانستن هر برداشت قرار می گیرد.

6965428-quran-2

در این نوشته سعی داریم تا هرچند به اجمال رهیافتهای جدیدی در شناخت قرآن را مورد بحث قرار دهیم که ارزش آنها را در عرصه احیای قرآن و اصلاح معرفت دینی و در چالش با رهیافت های سنتی یافته ایم. حرکت پویا و مستقل اندیشی که هر چند از ابتدای استعمار خارجی به همکاری استحمار داخلی در جوامع اسلامی، هوشیارانه و خود جوش و به مساعدت بزرگ نخبگانی چون سید جمال، عبده، سید قطب، اقبال، طالقانی، بازرگان، محمد تقی و علی شریعتی سیمای ضد ارتجاعی خویش را هویدا ساخته است، اما بنا به دلایلی هنوز جایگاه مناسب خویش را در میان عموم طالبین معرفت اسلامی و قرآنی نیافته است. حرکتی که می توانست بزرگترین بدیل و جانشین را برای سنت متحجر و در برابر مدرنیسم مقلدانه فراهم سازد، در لابلای امواج بنیادگرایی های کور سیاست زده و تقلید مسلکی به مثابه روش شناسی متداول در حوزه های دینی به تنها جسارت ها و تهورهای پراکنده تبدیل شده است، و ثمره کلیه تلاش های فکری و عملی اش به همرا افول خورشید قرائت های سنتی در میان نسل در معرض فراموشی و زوال قرار گرفته است.

Read the rest of this entry

اعتراض به بی بی سی فارسی در مورد مقاله ی «تاثیر «کوروش بر توماس جفرسون و بنیان‌های آمریکای مدرن

استاندارد

بخشی از نامه فرستاده شده به بی بی سی فارسی که تاکنون بی جواب مانده است
با عرض سلام خدمت مسئولان و کارکنان محترم بی بی سی فارسی.

بنده … در پی انتشار مطلبی در مورد تاثیر کوروش بر توماس جفرسون و بنیانهای امریکای مدرن بدین وسیله مراتب نگرانی خود را در مورد شیوه ی اغراق امیز و قابل پرسش نوشته مذکور ابراز می دارم. http://www.bbc.com/persian/41876993?ocid=telegram
ضمن اینکه به عدم تخصص خود در زمینه تاریخ ایران/بین النهرین باستان و باستان شناسی ایران و خاورمیانه اقرار می نمایم اما مشکلات موجود در مطلب نوشته شده توسط اقای پویا زارعی حداقل برای بنده عیان تر از آن است که بدون ابراز نگرانی رها شوند.

images

لذا قبل از بیان نکات انتقادی در مورد نوشته مذکور از مسئولان این رسانه در شرایطی که مطالب  فراحقیقتی بسیاری در فضای مجازی خصوصن در راستای اسطوره سازی های پوپولیستی شایع شده، خواهشمندم که قبل از انتشار چنین مقالاتی ابتدا حد اقل نمونه ای از مقاله را برای رویو یا نظرخواهی به اساتیدی که سالها در این زمینه کار کرده اند فرستاده و نظر انها را جویا شوید. اما مشکلات یا مسائل قابل بحث در این مقاله:

  1. ادعای اصلی نویسنده وجود تاثیر گذاری تساهل دینی و فرهنگی در زمان حاکمیت کوروش دوم (معروف به کوروش کبیر) بر پدران امریکای مدرن و بنای دموکراسی و تساهل دینی در این کشور از ابتدای استقلال آن است. حال انکه ضمن اعتراف به این امر که تنها سند معتبر بر وجود چنین تساهلی در منشور کوروش قرنها بعد از پایه گذاری امریکا پیدا شده است از طریق نشان دادن توجه دو نفر از پدران امریکا یعنی جفرسون و ادامز خواسته تا نظریه خود را ثابت نماید.
  2. نویسنده برای اثبات نظر خود به بخشهایی از نامه های این دو شخصیت اشاره کرده است که در انها از کوروشنامه زنفون یا گزنفون یاد شده است. ضمن تقدیر از ایشان که به این قسمت از نامه ها لینک داده اند هرکس که به اشارات این نامه ها مراجعه کند در خواهد یافت که تنها توصیه به خواندن یا ترجمه کوروش نامه توسط جفرسون کافی نیست تا نتیجه بگیریم که وی در امر تساهل دینی و سکولاریسم از کوروش الهام گرفته است. برای اثبات این نظریه نویسنده باید مشخصن نشان دهد که پدران امریکا این معنی را عینین از کوروش نامه درک کرده اند و در کوروش نامه چنین معنایی به عیان بیان شده است! امری که نوشته گذشته از صحت یا عدم صحت ادعاهایش از آن در مانده است.اما در نامه های جفرسون چنین چیزی استنباط نمی شود . اشاره های جفرسون بسیار گذار و بدون قضاوت یا نظر هستند.

    بلکه حتی بدتر در روزنوشته های جان کنسی ادمز که نام کوروش و کوروش نامه اورده شده خلاف این امر مشاهده می شد. در این روزنوشته ها یا دایری در روز دوم دسامبر وی می گوید که بخش مقدمه کتاب کوروش نامه را در چهار صبح متوالی خوانده است. سپس نظربسیار منفی اش را اینچنین بیان می کند که نشان میدهد قصد خواندن ان یادگیری بهتر زبان بوده است تا چیزی در مورد تساهل دینی تحت حاکمیت کوروش:
    I have got through in four mornings, the preface to the Cyropaedia, but it is a crabbed piece of business. The Stile of this author is said to be Beautiful: a person who understands as little of it as I do, cannot discover the graces, that fine language, communicates to Ideas. I can only perceive a very great simplicity; which it would not be proper for an author at this day to adopt.

    ترجمه را به عهده خودتان می گذارم

    در جای دیگر در روز سی ام دسامبر می نویسد:
    I finish’d the first book of the Cyropaedia; to admire the beauties of this book I must be much more acquainted with the Language, it is written in, than I am at present. The Events related in what I have gone through, are in themselves small, and not very interesting; related with a simplicity of style, adapted to them: the Conversation between Cambyses and Cyrus, which concludes the book, may perhaps be of great service to military Characters.
    بازهم ترجمه به عهده شما

    قابل توجه است که ابراز مسئله تنوع تحت حاکمیت وسیع کوروش در اول همان کتاب اول کوروش نامه توسط زنفون عنوان شده که جناب زارعی هم بدان اشاره کرده اند. اما ادمز هیچ توجهی به این مسئله نکرده است و همچنان در مورد سبک نوشته نظر داده و گفتگوی بین کوروش و کمبوجیه را قابل توجه نظامی ها نه حقوق دانان یا سیاست مداران دانسته است.

  3. هرکس اندکی با زنفون اشنایی داشته باشد از تنفر وی در مورد دموکراسی که طی آن استادش سقراط تحت دستور یک دادگاه در آتن به مرگ محکوم شد اطلاع دارد. زنفون هم مانند دیگر شاگرد سقراط یعنی افلاطون از دموکراسی دل خوشی نداشت. وی مرسونری کوروش صغیر بود بنابراین بدیهی است که کسی که علیه اتن با دشمن اتن دموکراتیک همداستان شده برای اثبات نظرات خود از کوروش شخصیتی بسازد که بتواند نشان دهد که می شود نظام متمرکز به رهبری یک شاه خوب داشت و این بهتر از یک نظام دموکراتیک است. اما جناب زارعی گویا این مسئله را نه تنها فراموش کرده بلکه برعکس قصد دارد تا نشان دهد که زنفون تساهل و تتوع را به عنوان ارزش های اخلاقی ذاتن مورد ستایش قرار داده و این امر مثبت انگاری تساهل و حتی «سکولاریسم!» بر عقاید جفرسون تاثیر گذاشته است!(تا انجا که بنده مطلعم زنفون شاگرد سقراط بود و خود ازجنگجویان یونان باستان که به علت حکم مرگ سقراط توسط دادگاه آتن از دموکراسی آتن متنفر بود. زنفون در جوانی به ارتش کورش صغیر به عنوان مرسونری می پیوندد تا وی را در جنگ علیه برادرش اردشیر دوم بر سرتخت و تاج کمک کند. اما کوروش صغیر در 80 کیلومتری بابل شکست خورده کشته می شود. زنفون اینبار به شمال ترکیه فعلی گریخته و سپس در استخدام پادشاه اسپارت علیه آتن می جنگد. وی در دشمنی با آتن و همکاری به دشمنان آتن چون ایران و اسپارت فروگذاری نمی کند و از اینرو از مریدان و شیفتگان شاهان هخامنشی بوده است. به نظر مسلم می آید که برای یک مزدور هخامنشی ها در یونان تصور شکست کوروش کبیر و کشته شدنش دشوار باشد. این درحالی است که سایر روایات از مرگ کوروش به کشته شدن وی اشاره دارند و  او تنها کسی است که معتقد است کوروش به مرگ طبیعی مرده است! )
  4. گذشته از این که اعتبار کوروش نامه به دلایل عدم وجود تاریخ نویسی علمی و فاصله چند صد ساله با زمان کوروش کبیر و داستان بافی های تخیلی قابل سوال است اما حتی اگر آن را هم معتبر در نظر بگیریم در همان صفحه اول کتاب اول زنفون آب پاکی را روی دست هرکس که به خواهد به وی سکولاریسم و تساهل قومی مذهبی ببندد می ریزد.[1.1.4] Cyrus: Unique as a Monarch. But all this is not so surprising after all, so very different was he from all other kings, both those who have inherited their thrones from their fathers and those who have gained their crowns by their own efforts; the Scythian king, for instance, would never be able to extend his rule over any other nation besides his own, although the Scythians are very numerous, but he would be well content if he could maintain himself in power over his own people; so the Thracian king with his Thracians, the Illyrian with his Illyrians, and so also all other nations, we are told. Those in Europe, at any rate, are said to be free and independent of one another even to this day.

    Empire of Cyrus: Emperor by Consent. But Cyrus, finding the nations in Asia also independent in exactly the same way, started out with a little band of Persians and became the leader of the Medes by their full consent and of the Hyrcanians by theirs; he then conquered Syria, Assyria, Arabia, Cappadocia, both Phrygias, Lydia, Caria, Phoenicia, and Babylonia; he ruled also over Bactria, India, and Cilicia; and he was likewise king of the Sacians, Paphlagonians, Magadidae, and very many other nations, of which one could not even tell the names; he brought under his sway the Asiatic Greeks also; and, descending to the sea, he added both Cyprus and Egypt to his empire.

    [1.1.5] Empire of Cyrus: Vastness & Diversity. He ruled over these nations, even though they did not speak the same language as he, nor one nation the same as another; for all that, he was able to cover so vast a region with the fear which he inspired, that he struck all men with terror and no one tried to withstand him; and he was able to awaken in all so lively a desire to please him, that they always wished to be guided by his will. Moreover, the tribes that he brought into subjection to himself were so many that it is a difficult matter even to travel to them all, in whatever direction one begin one’s journey from the palace, whether toward the east or the west, toward the north or the south.

«وی (کوروش) بر این ملت ها حکومت کرد اگرچه آنها به زبان وی سخن نمی گفتند و از ملیت وی نبودند. با این همه او قادر بود که منطقه ی وسیعی را پوشش دهد بوسیه ی ترسی که وی در انداخته بود. که وی با همه مردان را با ترور و ترس برخورد می کرد و کسی تلاش نکرد تا جلوی او بایستد. و او قادر بود که در همه این تمایل را ایجاد کند که وی را خشنود از خود سازند. ….

براحتی دیده می شد که زنفون هیچ تمایلی به ارزش نهادن به تساهل و تنوع و حقوق بشر و سکولاریسم حتی در ابتدایی ترین معانی آنها چه رسد معانی قرن روشن گری و مابعد در مورد کوروش نداشته بلکه برعکس کوروش یک اسطوره ای است برای مشروعیت زدایی از دموکراسی آتنی وتوجیه ایده ضد دموکراتیک یک دیکتاتور دلسوز!

بیشتر از اینها می توان نوشت. اما گویا جناب زارعی کارشناس ارشد تاریخ سوربون هنوز نیاز به تحقیقات بیشتری دارند و انهم در جهت حقیقت یابی. و گویا همچنین ایشان از کتابی که اخیرن در باره تاثیر گذاری اسلام و قرآن بر جفرسون و تساهل و پلورالیسم دینی در امریکا منتشر شده و به طور مفصل  و مستند تلاش کرده تا نظر خود را ثابت نماید و همچنین تعداد زیادی از مقالات انیترنتی در رسانه های مختلف در این زمینه اطلاع داشته اند چرا که گویی برخی از جملات ترجمه شده یا بطور مستقیم ملهم از جملات این کتاب  ست؟  و گویا به نوعی مصادره به مطلوب هم صورت گرفته است. به هرحال این ظن قابل اثبات یا رد نیست.
https://www.amazon.com/Thomas-Jeffersons-Quran-Islam-Founders/dp/0307268225/ref=sr_1_1?s=books&ie=UTF8&qid=1380402614&sr=1-1&keywords=jefferson%27s+quran

https://www.thedailybeast.com/thomas-jeffersons-quran-how-islam-shaped-the-founders

برنامه پرگار قبلن از حضور جناب دکتر علی موسوی در زمینه منشور کوروش و عدم تازگی آن به لحاظ تنوع قومی و مذهبی بهره برده و می توانستند این نوشته را حداقل برای نظر خواهی نزد ایشان بفرستند. با توجه به نمونه های متعدد مشابه قبل و بعد از کوروش می توان استنباط کرد که تساهل مذهبی مندرج در منشور چیزی جز یک استراتژی مانند همان تساهل ظاهری بین قومی و مذهبی امپراطوری انگلیس و مانند آن نیست چرا که از هزینه های سلطه می کاهد. البته کوروش می توانسته مانند سایر دیکتاتورها و امپراطور ها چنین شیوه ای را اتخاذ نکند چنان که پسرش گویا در مصر نکرد و تاوان پس داد. اما ذکاوت و درایت یک حکم فرمایی که تساهل را در حدی که خطری برای حاکمیت اش نداشته باشد تحمل می کند هیچ ربطی به دموکراسی و سکولاریسم  و حقوق بشر امروزی و خصوصن بنیانهای امریکای مدرن ندارد. این شیوه تساهل از قدمت چندین هزاره ای قبل از کوروش برخوردا است و آنهم حداقل در تاریخ درخشان تمدن بین النهرین که متاسفانه توسط جناب زارعی با برداشتی اورینتالیستی و هنوز استعمار زده، دنیایی «با آن درجه از توحش و وجود فرقه‌های بدوی دینی … در نزاعی بی‌‌پایان» معرفی می شود!

از اطاله کلام عذر خواسته و توجه شما را ارج می نهم.

 ششم نوامبر 2017

!اعتبار کتیبه ی «من کوروش هست» در پاسارگاد

استاندارد

کتبیه ای روی سمت جانبی یک ستون منسوب به کاخ کوروش در پاسارگاد وجود دارد که مدعی است «من کورش هستم، شاه هخامنشی» (به سه زبان یکی خط میخی فارسی داریوشی که بعد از کورش ابداع شد! دیگر خط عیلامی و سوم خط اکدی که تا زمان کورش یک خط و زبان در حال برافتادن بود که دیگر توسط کسی حرف زده نمی شد). چرا مثلن خط بابلی استفاده نشده است که کورش خودرا شاه جدید بابل می دانست؟! اما از این سوالات که بگذریم ترجمه دقیق تر کلمات در این نوشته در صورت جعلی نبودن آن نظریه دیگری را در ذهن متبادر می کند:

f25d3edf4d55a8553ec3d.jpg

9007d1832dde799f5a184

از نکته های جالب دیگر مختصر بودن این کتیبه و بر سمت جانبی دروازه ورودی قرار گرفتن آن است. این که روی دیوار بنویسند من کوروش هستم شاه هخامنشی به قدری بچه گانه است که بیشتر اعتبار کار را زیر سوال می برد و حاکی از تعجیل و عدم داشتن دانش کافی در حکاکی است. مثل این است که محمد رضا شاه روی دیوار کاخش یا روی یک سدی که ساخته بنویسد من محمد رضا هستم شاه پهلوی! خوب که چی؟ چرا نگوید شاه فلان ممالک همانطور که داریوش در کتیبه بیستون می گوید. هر کتبیه ای مانند این باید بر سر در یک کاخ نه ضلع کناری دیوار نوشته می شد و جملات ادامه می یافت که بله مثلن اینجا را من دادم ساختند و من این قدر شکوهمند هستم و … , و بعد اینکه چرا چنین چیزی را روی قبر نکنده اند. این که بیشتر معنا می دهد که ادم روی قبرش بنویسند من فلانی هستم تا این که جایی روی دیوار قصرش آن هم به چنین اختصاری. احتمالن نگران وقت خوانندگان بوده اند و کوروش هم مردی حجالتی بوده که داده کتبیه را آن بالای ستون روی ضلع جانبی بکنند! یا چون بنا بوده که قبرش لای جرز سقف مقبره مخفی باشد دلش نیامده که بالاخره نگوید من اینجا هستم گفته چند متر ان طرف تر روی ستون جمله ای که باید روی قبرش باشد را کنده کاری کنند تا اینجوری به ما قرن بیست و یکمی های زیرک علامت بده که بله من اونطرف تر خاک شده ام بیایید زیارت.

5070dec4b37108ba25584.jpg

اما بگذارید نگاه دقیق تری به نوشته کتیبه بیاندازیم. ادعا شده است که کتیبه در خطوط عیلامی (خط دوم) و اکدی خط پایین یا سوم غلط املایی دارد. چون این در این دو خط علائم بیانگر حرف نبوه و هجایی هستند در تخصص این نویسنده یافتن غلط املایی آن نیست. اما خط پارسی میخی داریوشی در زمان کوروش وجود خارجی نداشت. پس این کتیبه نمی تواند در زمان وی نوشته شده باشد. با این حال باستان پرستان می توانند بگویند که این بعدن توسط جانشینان کورش کنده شده است! و البته خیلی هم به خودشان زحمت نداده اند

حالا فرض کنیم این هم اصیل باشد. اما اگر خط را دقیق ترجمه کنید این چنین می گوید

«آدَم کوروس هَسای، کیا هخامنیشیا»

آدم به معنی من است. کوروس همان کوروش و هسای حتمن هست. اما کلمه کیا الزامن به معنی شاه نیست بلکه معانی دیگری دارد و با کلمه شاه که توسط داریوش در کتیبه ی بیستون بکار رفته است فرق می کند. کلمه شاه در کتیبه بیستون «خشایاتیا» است.

d4dbdc639cd81f7aa6943

پس چرا کلمه کیا بکار رفته است. یک سری به فرهنگ دهخدا می زنیم تا معانی دیگر کیا را جویا شویم:

مجازاً به معنی عموم حکام و فرماندهان آمده

مرزبان . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 12). مرزبان را نیز گویند که زمین دار باشد یعنی پادشاه کوچک . (برهان ). مرزبان و زمین دار. (ناظم الاطباء). || پهلوان را هم می گویند. (برهان ) (غیاث ). پهلوان . (ناظم الاطباء). || سرور. بزرگ . (فرهنگ فارسی معین ). خواجه . آقا. سید.

 به معنی صاحب و خداوند نیز آمده است . (فرهنگ رشیدی ) (برهان ) (ناظم الاطباء). حاکم و رئیس ده . (انجمن آرا) (آنندراج ). در ترکیب آید: ده کیا (دهخدا). کارکیا (سرکار و مصدر امور).

با توجه به اینکه این خط همان خط میخی داریوشی است (اگر فرض کنیم که این کتیبه اعتبار داشته باشد) بنابراین عدم استفاده از کلمه خشایاتیا بدین معنی است در این صورت یا کوروش ما کبیر نبوده و یا این اقای کوروش که اسمش را اینجا کنده بعد کوروش دیگری است از خاندان هخامنشی که در این منطقه منصوب به حکومت یا ریاست یا مرزبانی شده بوده است و این کاخ و باغ هم خانه اوست که نشان می دهد اینجا محل زندگی اش بوه و از اینرو نمی توانسته پایتخت یک امپراطوری باشد و کوچکی محل پاسارگاد هم این را تایید می کند و این که اینجا هیچ داد و ستدی صورت نمی گرفته و لشگرگاهی نداشته و این کوروس از همان شاهزادگان بوده است که اینجا را در تصرف خصوصی خود داشته است. در کنار کعبه زرتشت و مکانهای مقدس دیگر. چرا نباید وارثان وی نام فرزندان خود را کوروش نگذارند همانطور که که می دانیم نام برادر اردشیر دوم کوروش صغیر بود.

پس حتی اگر کتیبه جعلی نباشد و غلط املایی هم نداشته باشد دلیل نمی شود که این کوروش صاحب ملک یا رئیس این استان همان کوروش کبیر باشد. در این صورت چرایی بکار بردن خط فارسی داریوشی و عدم قرار دادن کتیبه در محلی مهم و خلاصه و مختصر بودن آن قابل فهم تر خواهد بود.

و باز این تصور تقویت می شود که بعد از فروپاشی هخامنشی ها به دست اسکندر این کاخ و باغ اگر تا ان موقع متروکه شده بوده یا نبوده دوباره مورد استفاده سلوکی ها قرار می گیرد و سکه های یونانی یافت شده هم این را تایید می کند و معبد سلوکی هم اینجا درست می شود به همان سبک یونانی.

ایرادها و نقدهای فوق پاسخ متخصصین و محقیقین را می طلبد و امید وارم این نقادی ها در فضای عمومی پاسخ شایسته و تخصصی خود را بیابد.

چرا کوروش که از خوشحالی بال در آورده بود از تعجب شاخ درآورد؟

استاندارد

از جمله نشانه های مهمی که ازآن استفاده می شود تا پاسارگاد را پایتخت کوروش و بنای معبدی شکل آن را مقبره وی بنامند سنگ نگاره ای است از یک انسان چهارباله با تاج یا کلاه تزئینی شاخ دارو ردای عیلامی با نقش گلسانه هایی شبیه به گلسانه های تخت جمشید که روی حاشیه ردای وی از بالا تا پایین و در لبه های پایین دیده می شوند. اما این شخص یا شخصیت براستی کیست؟ هیچ دلیل یا سند یا شاهد مشابه محکمه پسندی برای انتساب آن به کوروش وجود ندارد. آیا کوروش کبیر با انهمه کبیر بودنش که نزدیک سی و نه سال ظاهرن حکومت کرده هیچ کجای دیگر هیچ سنگ نگاره ی مشابه دیگری دارد؟ نه!

به نظر می رسد در این مورد هم این نظریه است که واقعیت را شکل می دهد نه برعکس! چون بناست اینجا محل زندگی و قبر کوروش باشد خوب حتمن این تندیس هم خود اوست!

e321f360cc08ae86c1c93

e5db34e3a915ee1a37334

نقش سنگ تراشه یا تندیس منسوب به کوروش

4d04cd9cc8cb7bbc4d1bd

  یک عکس بسیار قدیمی از همان سنگ تراشه – هیچ کتیبه ای بالاسر سنگ نگاره نیست

dc1839c322c228b929ddd

از قدیمی ترین عکس ها از پاسارگاد احتمالن در زمان کنکاش های هرتزفلد- هیچ کتیبه ای بالاسر سنگ نگاره نیست

a3f4510c0b4abd525a205

این قدیمی ترین نقاشی از این تندیس است که توسط رابرت کر پرتر کشیده شده است. وی در سال 1817 در زمان فتحعلی شاه قاجار وارد تهران شد و در 1842 از دنیا رفته است.

به تصاویر فوق با دقت نگاه کنید. نقاشی رابرت کر پرتر را با عکس های جدید تر مقایسه کنید.

Read the rest of this entry

باستان شناسی اخلاقی قرآن: شکوه یک تمدن به عدالت است نه به قدرت شاهان و عظمت کاخها

استاندارد

آیا در زمین به تجسس نگشته اند تا نظاره کنند که سرنوشت کسانی که قبل از آنها می زیستند چه شد؟ اقوامی که در قدرت و به جا گذاشتن آثار روی زمین از ایشان بسیار برتر بودند و بیش از ایشان بناهای عظیم ساختند. و رسولان شان (صاحبان رسالت اصلاح جامعه یا به عبارتی روشنفکران متعهد شان) با استدلال و برهان نزدشان آمدند (هشدار ها تاثیر نگذاشت و عظمت ها فروپاشید). پس خدا به ایشان ظلم نکرد. بلکه این خود آنها بودند که به خود ظلم می کردند.

أَوَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ كَانُوٓا۟ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا۟ ٱلْأَرْضَ وَعَمَرُوهَآ أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ ۖ فَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَٰكِن كَانُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُون – سوره روم آیه 9

5849b747809801116078a

شهرهایی پر از ستونها (عظیم) که مانند آن هرگز ساخته نشده بود – فجر 7 و 8

df15f7c582071839ec463

e9c109384ff03353a0a20

3ada26e36d929763b1499

27c144c34297d9ef0404b.jpg

تمدن هایی که بناهای عظیم در دل سخره ها در میان کوهها ساختند – فجر 9

Read the rest of this entry

اصول اخلاقی رفتار و نظام اقتصادی در قرآن

استاندارد

هیچ نظام اقتصادی در جهان نیست که فاقد اصول اخلاقی یا ضد اخلاقی نباشد.

در کل می توان گفت که نظامهای عمده ی اقتصادی جهان بر پایه سه اصل اخلاقی استوار شده اند:

1- اصل اخلاقی اقتصاد محافظه کارانه: پرداخت و پاداش به هرکس بر اساس ارزش دارایی های مولدش که در تولید صرف می کند

2- اصل اخلاقی لیبرال: به هرکس تنها براساس میزان تاثیر گذاری اش بر میزان افزایش تولید و سود به هر شکل ممکن (چه فکری چه یدی چه سرمایه گذارانه).

3- اصل اخلاقی اقتصاد سوسیالیستی: به هرکس به میزان سعی و تلاش و فداکاری هایش.

اما از نگاه قرآن:

4- اصل اخلاقی قرآنی:

– به هرکس به میزان تلاش (یدی و فکری) و فدارکاری هایش (از مال و وقت و زندگی) (ان لیس للانسان الا ما سعی)

– در تناسب با میزان توانایی ها وظرفیت های جسمی و و روانی و ذهنی و مالی اش (لایکلف الله نفسا الا وسعها)

و در نهایت:

– اصل مکمل انسانی توان مند سازی کسانی که به علت فقر و بیماری و ناتوانی مالی و بی خانمانی از دایره تولید و فعالیت های اقتصادی به حاشیه رانده شده اند ( إنما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها والمؤلفة قلوبهم وفي الرقاب والغارمين وفي سبيل الله وابن السبيل فريضة من الله والله عليم حكيم)

02e234cf054553838a474

اصول اخلاقی یک اقتصاد سالم از نظر قرآن : الف – به هرکس به میزان سعی و تلاش و فدارکاری هایش

f9d478702be847061964c

اصل اخلاقی اسلام: ب – به راستی که خدا بر هیچ کس بیش از اندازه توانش تکلیف نکرده است

0d8d00195892df072a785

اصل اخلاقی اسلام: ج: به درستی که صدقات (انقاق و زکات و صدقه ومراقبت …) جز برای فقیران و بی سرپناهان و بی سرپرستان و افراد درگیر در کمک رسانی به نیازمندان نیست، تا قلبهای ایشان به هم نزدیک شود و همچنین است برای آزاد کردن در بند شدگان (برده های جسمی و جنسی و اسیران وبه بیگاری گرفته شدگان) و در قرض مانده ها و در راه خدا برای در راه مانده ها، این فریضه ای است از جانب خدا و خدا دانا و حکیم است.

معمای هامان و فرعون

استاندارد

یکی از ایراد هایی که مستشرقین غربی مسیحی اسلام ستیز از قرون وسطی تا این اواخر بر قرآن وارد کرده اند و اکنون ورد زبان اسلام هراسان و اسلام ستیزان ایرانی هم در عصر حاضر شده است این است که داستان های قرآن از روی تورات و انجیل نوشته شده است و در این کپی کردنها اشتباهات فراوان صورت گرفته است. یکی از این اشتباهات که از قرن هفدهم میلادی تا قرن اخیر منشا مناقشات کلامی بود تا زمانی که مصر شناسان توانستند زبان مصر باستان را بخوانند مسئله فرد یا مقامی به نام هامان در قران است.

هامان در قرآن شش مرتبه در کنار نام فرعون امده است. در دو مرتبه فرعون به او دستور می دهد که برجی را برایش بسازد. همچنین وی به نظر می رسد که مقام دوم در کنار قارون باشد. هامان و قارون به فرعون می گویند که موسی یک شعبده باز بزرگی است. با توجه به اینکه قارون به ثروت اش معروف است و پایه اقتصادی نظام سیاسی فرعون را نمایندگی می کرده است، به نظر می رسد که هامان مقام فرهنگی و مذهبی را نمایندگی می کند و در کار معبد سازی و سازماندهی معابد است. از اینروست که فرعون از او می خواهد که برایش یک برج یا ساختمان مرتفع درست کند تا وی با خدای موسی حرف بزند. این که این درخواست جنبه طعنه امیز داشته یا واقعن اتفاق افتاده از قرآن مشخص نیست. فقط انچه مشخص است رفتار انکار کننده و تحقیر امیز فرعون است

اما در کتاب یهود بخش سوم به نام مکتوبات فصل یا کتاب استر، هامان کسی است که برای خشایار شاه دشمن یهودیان کار می کرده است. و برج سازی وی به برج سازی بابل می خورد تا برج سازی برای فرعون.

بنابراین مستشرقین قرون میانه به محمد ایراد گرفته اند که اولن برج سازی کار بابلی ها بود و ثانین هامان در استخدام خشایار شاه بود نه فرعون و محمد در این کپی کردن از داستانهای تورات و کتاب عهد عتیق مسئله را قاطی کرده است و هامان را به فرعون نسبت داده است. بگذریم که خود اینسایکوپیدیای یهود شناسی کتاب استر را فاقد ارزش تاریخی و بیشتر رمانتیک خوانده است!

این جدل هرگز به جایی نرسید تا اینکه باستان شناسان موفق به خواندن خطوط اهرام مصر شدند. و حقانیت قرآن برملا گشت.

قرآن اسلام را دین همه ادیان توحیدی معرفی می کند و محمد را فرستاده ای برای اصلاح انچه روحانیون ادیان قبلی در دینشان وارد کرده اند. یعنی همان احیای اسلام به شکل تکمیل شده.

چند نکته در مورد کلمات فرعون و هامان در قرآن . می دانیم که مصر یک فرعون نداشت اما قرآن در زمانها مختلف در اشاره به مصر، کلمه فرعون یا حاکم مصر زمانه را بدون بکار بردن اسم فرعون بکار می برد. دلیل واضح است چون برای قرآن اسم فرعون مهم نیست. فرعونیت او مهم است. همچنین به نظر می رسد که کلمه هامان می توان به همین شکل بکار رفته باشد.

باستان شناسان در یافتند که در میان خدایگان یا موجودات مقدس خداگونه ی مصری خدایی به «آمون» وجود دارد. هر اسطوره خدایی توسط یک مقام روحانی خدمت گذاری می شد و کارهای اجرایی لازم در مورد او صورت می گرفت. باستان شناسان در یافتند که مقام روحانی خدمت گذار به آمون، هامان یا هامانه خوانده می شده است (به تصاویر زیر و منابع مراجعه شود) و از جمله وظایف اش نظارت بر کار ساخت و ساز مکانهای مقدس بوده است.

نام این مقامات و موقعیت و وظایف انان در زمان رامسس دوم که در قرن سیزدهم قبل از میلاد می زیسته در جدول زیر آمده است

d7316c38b647f8b6121dd

نام مقامات مذهبی در چپ نام خدایان اسطوره ای مربوط به مقام مذهبی در وسط و مسئولیت ها در سمت راست

انتساب نام هامان به مقامی که بر کار ساخت بناهای مقدس بوده نیز به وضوح در نوشته های مصر باستان هست. این یک نمونه از موزه وین است

d134c1b8b95679a56dda3

Left: «The offering which the King has given to Osiris, the Formost of the Westerners, the Lord of Eternity, the Ruler of eternal Duration, so may he give anything that has come forth from his table, and (also) the pleasant north-wind, and a good burial after old age, to the ka of the overseer of the stone-masons of Amûn, Hamen-ha, justified.» Right: «The offering which the King has given to the Western Desert and to Amauni, the Lady of the Sky, so may they give food and nourishment, all kinds of offerings, all kinds of good and pure things, to the ka of the overseer of the stone-masons of Amûn, Hamen-ha, justified.» Below: Relief depicting a seated couple (i.e., Hamen-ha and his wife) who are being attended by a man. Above them, the name of the lady: «His wife, the lady of the house Nefer-nûb, justified,» and the name of the attendant: «Ka-pu-hótep.»

هرچند کلمه عربی بکا ررفته برای برج در آیه به معنی ساختمان عظیم و مرتفع هم هست اما مصریان فقط معبد و اهرام نمی ساختند. برج معروف زیر در ورودی یکی از بزرگترین معابد جهان در مصر که درزمان رامسس دوم ساخته شده است را نگاه کنید.

Granite obelisk towering over statues of Ramsses II in the Luxor Temple in Thebes (Luxor), Egypt.

نتیجه گیری

قرآن 1400 سال پیش بر محمد نازل شد. حدود دو هزار سال پیش خواند ن و نوشتن خط مصر باستانی منقضی شده بود و تا قرن نوزدهم کسی از مصر باستان چیزی مستند به باستان شناسی آن نمی دانست و کسی از اعراب هرگز به کار باستان شناسی نبود. اگر محمد کپی برداری از تورات کرده بود می بایست نام مقام هامان در کنار مقام فرعون نبوده بلکه بر اساس کتاب استر از عهد عتیق وی باید فردی به نام هامان در خدمت خشایار شاه باشد. همچنین هیچ شاهد باستان شناسی تاکنون به دست نیامده که برج بابلی وجود داشته چه برسد به این که کار خشایار شاه هخامنشی باشد؛ که این خود بر نادرستی داستان هامان در کتاب استر هم دلالت دارد. اگر محمد در کپی کردن تورات به سهو هم اشتباه کرده باشد شانس این که وی هامان را به درستی به فرعون و برج و معبد سازی برای وی منتسب کند و نسخه شیادانه کپی شده وی از تورات با شناخت باستان شناسی امروز ما از فرعون و هامان (بالاترین مقام روحانی مسئول ساخت و ساز های دینی ) درست از آب در اید به نظر شما چه قدر است؟

منبع برای مطالعه دقیق تر:

http://www.islamic-awareness.org/Quran/Contrad/External/haman.html

https://islampapers.com/2012/01/01/haman/

آیاتی که در آن کلمه هامان امده است

  • 1Quran 40.24To Pharaoh, Haman and Qarun. But they said: «He is only a deceiving sorcerer.» to Pharaoh, Haman and
  • 2Quran 40.36Haman! Build me a tower so that I may reach the routes And said Firaun, “O Haman! Build a high pal
  • 3Quran 28.6untry; and to make the Pharaoh, Haman and their hordes beware of what they feared from them. and to
  • 4Quran 28.8for regret. Surely the Pharaoh, Haman and their hordes were habitual sinners. Then Pharaoh’s kinsmen
  • 5Quran 29.39(Remember) Qarun, Pharaoh and Haman to whom Moses came with clear signs; but they were haughty (and
  • 6Quran 28.38lord of yours but myself. So, O Haman, fire some clay (bricks) to build a tower for me …

هولوکاست 15 میلیون ایرانی صد سال پیش از یاد رفته است اما حمله عرب 1400 سال پیش در خاطره ها مانده!

استاندارد
عبدالله شهبازی کتاب‌های دکتر محمدقلی مجد را مرور می کند؛

دانلود مجانی کتاب قحطی بزرگ دکتر محمد قلی مجد

حداقل رقمی که برای جمعیت ایران در حوالی سال ۱۹۰۰ میلادی مورد اجماع است رقمی است که ویلیام مورگان شوستر بیان کرده یعنی ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر. به این ترتیب،‌ ملاحظه می‌شود که به دلیل قحطی ناشی از دو جنگ جهانی چه فاجعه بزرگ انسانی در ایران رخ داده است.

بدلیل ممنوعیت ورود غله از قم و سلطان آباد به کاشان بسیاری از مردم این شهر از گرسنگی کشته شدند

 در یادداشت پیش رو که به قلم عبدالله شهبازی به رشته تحریر در آمده، نگارنده معتقد است: حداقل رقمی که برای جمعیت ایران در حوالی سال ۱۹۰۰ میلادی مورد اجماع است رقمی است که ویلیام مورگان شوستر بیان کرده یعنی ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر. به این ترتیب،‌ ملاحظه می‌شود که به دلیل قحطی ناشی از دو جنگ جهانی چه فاجعه بزرگ انسانی در ایران رخ داده است.

به گزارش خبرنگار بولتن نیوز، متن این یادداشت که در کانال تلگرامی نگارنده نیز منتشر شده، به شرح زیر است:

درباره سه قحطی بزرگ تاریخ ایران، که پیامدهای عظیم در سرنوشت ایران داشت، کار تحقیقی کافی نشده. از این منظر،‌ کتاب‌های آقای دکتر محمدقلی مجد ارزشمند است زیرا برای اولین بار بطور جدی ما را با ابعاد فاجعه انسانی که در ایران رخ داده آشنا می‌کند. اولین قحطی بزرگ در سال ۱۲۸۸ ق./ ۱۸۷۱ میلادی رخ داد.

قحطی بزرگ در ایران مردم را به مردار خواری وا داشته بود
اجساد گرسنگان در گوشه و کنار کوچه و بازار هیزم وار بر روی هم انباشته شده بود

قحطی ۱۲۸۸ ق. کمر ایران را شکست. این قحطی قریب به سه میلیون نفر یعنی حدود یک سوم از جمعیت ایران آن روز را نابود کرد، توده کثیری را در جستجوی نان و کار به مهاجرت به خارج، بویژه به قفقاز، وادار ساخت و ایران پرجمعیت و ثروتمند را به کشوری نسبتاً فقیر تبدیل کرد که برای تأمین نیازهای اولیه خود درمانده است. درباره این قحطی گفته‌اند: گرانی که آدم‌خوری باب گشت/ هزار و دویست است و هشتاد و هشت.

اجساد قربانیان بیماری و گرسنگی در گوشه کنار شهرها و جاده ها دیده می شد

دومین قحطی بزرگ، قحطی سال‌های جنگ جهانی اول است که حدود ۸ الی ۱۰ میلیون نفر از جمعیت ایران را از بین برد. کتاب «قحطی بزرگ» دکتر مجد در این باره است که امروز مطلع شدم ویرایش دوم آن انتشار یافته. ویرایش دوم با چاپ دوم متفاوت است یعنی مطالب و اسناد جدید بر کتاب افزوده شده هم در متن انگلیسی و هم در ترجمه فارسی آن.

قحطی بزرگ ایران در سالهای 1917 تا 1919 از حمله مغول در قرن سیزدهم میلادی نیز بسیار عظیم تر بوده است.
رضا خان سردار سپه و احمد شاه قاجار یکی در جنگ جهانی اول یک مملکت قحطی زده تحویل داد و دیگری در جنگ جهانی دوم یک مملکت اشغال شده و قحطی زده تحویل داد و رفت!

محمد قلی مجد در کتاب «قحطی بزرگ» خود می نویسد: بر اثر چنین فاجعه عظیمی بود که جامعه ایرانی به شدت فروپاشید و استعمار بریتانیا توانست به سادگی حکومت دست نشانده خود را در قالب کودتای 1299 بر ایران تحمیل کند. مجد چنین نتیجه میگیرد: «هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسل کشی به عنوان وسیله ای برای سلطه بر ایران استفاده میکردند.

سومین قحطی بزرگ، قحطی سال‌های جنگ جهانی دوم است که خوشبختانه کتاب دکتر مجد در این زمینه نیز منتشر اخیراً شده و مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی ترجمه آن به فارسی را آغاز کرده است. دکتر مجد تلفات قحطی جنگ جهانی دوم در ایران را حدود چهار میلیون نفر برآورد می‌کند.

زنان روزها در صف نانوایی منتظر دریافت نان بودند و نهایتا بسیاری از آنها دست خالی و گرسنه باز میگشتند
سه قحطی بزرگ و تأثیر آن بر سرنوشت ایران

حداقل رقمی که برای جمعیت ایران در حوالی سال ۱۹۰۰ میلادی مورد اجماع است رقمی است که ویلیام مورگان شوستر بیان کرده یعنی ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر. اگر دست‌کم را مبنا قرار دهیم یعنی ۱۳ میلیون نفر و میزان (نرخ) رشد جمعیت در ایران را ۱٫۲ درصد بدانیم، که بنظر من نرخ رشد جمعیتی پائینی است برای ایران آن زمان، در سال ۱۹۴۴،‌ یعنی در پایان جنگ جهانی دوم، جمعیت ایران باید ۲۱٬۹۷۲٬۸۲۵ نفر باشد. اگر نرخ رشد را ۳ درصد بگیریم، که با توجه به بافت عشایری ایران آن زمان معقول است مانند پاکستان که در دهه ۱۹۸۰ نرخ رشد بالای ۳ درصد داشت و الان ۱٬۶ درصد است، جمعیت ایران در پایان جنگ دوم جهانی باید ۴۷٬۷۲۸٬۸۷۹ نفر باشد. این در حالی است که جمعیت ایران در سال ۱۹۴۴ بار دیگر ۱۳ میلیون نفر ارزیابی می‌شود و در سرشماری ۱۳۳۵ ش./ ۱۹۵۶ م. به ۱۹ میلیون نفر نزدیک می‌شود. به این ترتیب،‌ ملاحظه می‌شود که به دلیل قحطی ناشی از دو جنگ جهانی چه فاجعه بزرگ انسانی در ایران رخ داده است.

سی هزار مرده در تهران در اثر قحطی – مرده شور خانه ها دیگر ظرفیت نداشتند

عجیب اینجاست که همه ملت‌هایی که با چنین فاجعه‌ای مواجه بوده‌اند درباره آن فراوان سخن می‌گویند و تحقیق و تبلیغ می‌کنند و گاه اغراق‌؛ از هولوکاست یهودیان تا هولوکاست لهستانی‌ها و ارامنه و اخیراً اوکرائینی‌ها. همه این مرگ‌ومیرها به دلیل قتل نبوده بلکه به دلیل عوارض جنگ مانند قحطی و بیماری نیز بوده است. ولی در مورد ایران زمانی که چنین مسائلی بیان می‌شود با مقابله جدی و گاه حتی تخطئه مواجه می‌شویم.

در زمان جنگ جهانی دوم قحطی بزرگی سراسر شوروی را فراگرفت. روزنامه‌های آن زمان پر است از قحطی وحشتناک روسیه. این قحطی شامل اوکرائین نیز می‌شد. طبعاً در جریان قحطی عمومی جنگ جهانی دوم در شوروی سابق در اوکرائین نیز عده کثیری مردند. ارقام تلفات از ۱٫۸ میلیون نفر شروع می‌شود و بعضی بیشتر تخمین می‌زنند.

سه قحطی بزرگ و تأثیر آن بر سرنوشت ایران

در سال‌های اخیر که ناسیونالیسم ضدروسی در اوکرائین اوج گرفت، ناسیونالیست‌های اوکرائین غربی مفهومی ساختند بنام «هولودومور» به تقلید از واژه «هولوکاست». «هولودومور» پس از انقلاب نارنجی ۲۰۰۴ ایجاد شد و در سال ۲۰۰۶ ویکتور پوشچنکو، رئیس جمهور غرب‌گرای اوکرائین آن را رسماً‌ بعنوان سیاست سازمان‌یافته روس‌ها برای نسل‌کشی در اوکرائین از طریق ایجاد قحطی مصنوعی تعریف کرد.

محققین جدی می‌دانند که قحطی فوق اختصاص به اوکرائین نداشت و مردم روسیه نیز قربانی آن بودند، ولی کانون‌های ضد روسی از این مفهوم برای تقویت ناسیونالیسم ضد روسی در اوکرائین حمایت کردند تا بدانجا که دولت استفن هارپر در مه ۲۰۰۸ اولین دولتی بود که «هولودومور» را به رسمیت شناخت و شخص هارپر در سخنرانی معروفی رقم تلفات اوکرائین در قحطی جنگ جهانی دوم را به ده میلیون نفر افزایش داد!

در جهانی که امثال ناسیونالیست‌های اوکرائین برای خود «هولودومور» می‌سازند و مصائب عمومی آن زمان را به نفع خود مصادره می‌کنند، در ایران عکس آن رفتار می‌شود یعنی عده‌ای تلاش می‌کنند برای انکار تلفات ناشی از جنگ‌های اول و دوم و طبعاً تأثیر آن بر عقب‌ماندگی ایران. این مسئله بخصوص در مورد جنگ اول بیشتر صادق است اگر سياست بريتانيا را در قحطی فوق مؤثر بدانیم: بهره‌گیری از اين فاجعه انسانی براي تغییر نظم سياسي و تحمیل حکومت مورد نظر خود بر ایران.

—————————————————–

از مشرق نیوز: طی سال های 1917 تا 1919 ایران با وجود اعلام بی طرفی در جنگ جهانی اول، بیشترین آسیب را از این جنگ ویرانگر دید و در حدود نیمی از جمعیت کشور قربانی مطامع کشورهای بزرگ و استعمارگر آن دوران شدند. اسناد این قتل عام قریب به 10 میلیون نفری همچنان در ردیف اسناد طبقه بندی شده و سری انگلستان قرار دارد و این کشور هنوز هم از انتشار آن ها ممانعت می کند. گزارش زیر با توجه به کتاب «قحطی بزرگ» نوشته دکتر محمد قلی مجد نوشته شده است که یکی از منابع انگشت شمار موجود درباره هولوکاست 9 میلیون نفری ایرانیان بوده و با استناد به اظهارات شاهدان و برخی اسناد تاریخی در دسترس نوشته شده است.

در ماه آوریل 1918، فرانسیس وایت دبیر سفارت آمریکا از بغداد به تهران سفر می کند. کالدول می نویسد: » مفتخرا به ضمیمه، یادداشت دبیر سفارت را که حاوی اطلاعاتی است که نامبرده طی سفر خود از بغداد به تهران گردآوری کرده و ممکن است مورد علاقه آن وزارتخانه قرار گیرد، ارسال می کنم.» وایت وضع گرسنگی را چنین تشریح می کند:

در سرتاسر جاده ها کودکان لخت دیده می شوند که فقط پوست و استخوان اند. قطر ساقهایشان بیش از سه اینچ نیست و صورتشان مانند پیرمردان و پیرزنان هشتاد ساله تکیده و چروکیده است. همه جا کمبود دیده می شود و مردم ناگزیرند علف و یونجه بخورند و حتی دانه ها را از سرگین سطح جاده جمع می کنند تا نان درست کنند. در همدان چندین مورد دیده شد که گوشت انسان می خورند و دیدن صحنه درگیری کودکان و سگها بر سر جسد و یا بدست آوردن زباله هایی که به خیابان ها ریخته می شود عجیب نیست

شاخص جهالت بی رابطه با ثروت

استاندارد

📊 شاخص جهالت عمومی در سال ۲۰۱۶ رابطه مستقیمی بین دانش عمومی مردم یک کشور در باره کشور خودشان و میزان ثروتمندی آن کشور پیدا نکرد.

این شاخص توسط یک پیمایش ۲۷۲۵۰ نفر را در ۴۰ کشور می پوشاند . متاسفانه ایران پوشش داده نشده. ایلات متحده امریکا که ثروتمند ترین کشور دنیاست از جمله جاهل ترین ها و مالزی که هنوز در حال توسعه است از جمله مطلع ترین هاست.
http://www.independent.co.uk/news/world/world-most-ignorant-countries-index-ipsos-mori-poll-survey-a7481196.html

در آمد پایه عمومی در فنلاند، توسط دولت دست راستی میانه رو!

استاندارد

فنلاند یک طرح جدید را برای مبارزه با تاثیر منفی بیکاری در جامعه شروع کرده. در ابتدای این طرح ۲۰۰۰ بیکار ماهیانه حدود ۵۶۰ یورو تا دو سال دریافت می کنند. لزومی ندارد که به دولت گزارش کاریابی خود را بدهند و حتی اگر کار پیدا کنند این پرداخت تا مدتی ادامه دارد تا باعث نشود برای جلوگیری از قطع آن دنبال کار نگردند.

همچنین لازم نیست که در مورد چگونگی خرج کردن آن گزارش دهند. این کار هزینه های اداری و بوروکراتیک طرح را به حداقل رسانده است.

حقوق پایه همگانی تقریبن یک ششم در آمد متوسط است و آنقدر نیست که کسی را نسبت به کاریابی بی انگیزه کند اما باعث می شود تا افراد بیکار و خصوصن بیکار شده در اثر ناتوانی جسمی یا بیماری ، جهت رفع نیازهای اساسی وابسته به دیگران یا جذب جرم و جنایت و قاچاق و اعتیاد نشوند در نتیجه هزینه های اجتماعی بیکاری بر دوش جامعه و دولت کاهش می یابد.

بیکاری در فنلاند ۸ درصد معادل ۲۱۳۰۰۰ نفر است.

طبق نظر برخی از اقتصاد دانان حقوق پایه همگانی برای سرپا نگه داشتن اقتصاد در دوران بحران یا رکود نیز مفید است چرا که همیشه میزانی از تقاضا را تضمین کرده، بازار مصرف و در نتیجه تولید را زنده نگه می دارد.

اولین نشانه های مثبت این طرح از هم اکنون در گزارش ها منتشر شده و آن کاهش اضطراب و افزایش سلامت روانی بیکاران و خانواده هایشان بود.

همچنین اونتاریو ی کانادا طرح حقوق پایه همگانی مشابهی را در سطح وسیع از آوریل امسال به اجرا گذاشته است.

منبع:
http://www.independent.co.uk/news/world/europe/finland-universal-basic-income-trial-pilot-scheme-unemployed-stress-levels-reduced-a7724081.html

بالاخره کوروش در کدام گور است؟

استاندارد
اخیرن در مورد اینکه آیا مقبره موسوم به قبر کوروش در پاسارگاد آرامگاه کورش است یا نه در فضاهای مجازی و غیر مجازی اختلافات زیادی رایج شده است. باستان پرستان و قاطبه مورخین متاثر از باستان پرستی با اطمینان قریب به یقین و بیشتر مواقع با یقینی بالا تر از هر اطمینان مدعی هستند که قبر کوروش همان بنای قبلن معروف به مادر سلیمان در پاسارگاد است. حمایت تمام قد رژیم پهلوی اول که اشتهای سیری ناپذیری برای ترویج باستان گرایی و هویت سازی شوینیستی داشت و ثبت این مکان به عنوان اولین پایتخت هخامنشی ها و محل قبر کوروش کبیر در سال 1310 شمسی صورت گرفت. بعد از تاسیس یونسکو در سال 1945 بالاخره دولت ایران موفق شد که این مکان را در یونسکو در سال 2004 به همین عنوان ثبت نماید یعنی بعد از 72 سال از زمان ثبت ملی اش! اما مکان مذکور فاقد هرگونه بقایای یک شهر باستانی در دوره هخامنشی است. به جز بقایای ناچیز یک کاخ و چند بنای دیگر هیچ نشانه ای از شهر بودن که هیچ حتی پایتخت دوره هخامنشی بودن نیست. این چه پایتختی است که مردم زمانه کوروش در آن خانه نداشته اند؟ همچنین همانطور که در سطور زیر نشان می دهیم ادله و اسناد لازم برای ادعای وجود قبر کوروش در این مکان بسیار مخدوش و بی اعتبارند. هیچ زمان سنجی تشعشعات کربنی از این مکان تاکنون صورت نگرفته است.

اما وقتی به منابع تاریخی نگاه می کنیم هر چه بیشتر می خوانیم بیشتر بر تردید ها اضافه میشود و امکان رسیدن به یک نتیجه گیری قطعی یا علمی بسیار دشوار می شود.

با توجه به اهمیت موضوع وتشدید اختلافات بنیادین؛ این نوشته دعوتی است از محققین و دولت و مجلس ایران تا با تشکیل یک تیم تحقیقاتی متشکل از محققین داخلی و خارجی و با نظارت سازمان های بی طرف بین المللی مانند یونسکو با استفاده از اخرین فن اوری های موجود و با اتخاذ بی طرفی کامل تکلیف این بنا را برای همیشه روشن کنند. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

اجازه دهید این نوشته را حول چند سوال شکل دهیم:

  1.  آیا روی مقبره یا جایی از آن نوشته ای یا کتبیه ای مبنی بر این که این گور کورش است وجود دارد یا آیا حوالی این بنا اشیا مربوط به دوره کورش پیدا شده است؟ پاسخ: نه!

سرنخ همه گمانه زنی ها به وجود یک کتیبه ای در عهد باستان در این مکان منتهی می شود که در زمان اسکندر دیده شده و گزارش شده است. اسکندرحدودن دویست سال بعد ازمرگ کورش ایران را فتح کرد.

اما ماجرای فرستادن کسانی به مقبره یا مشاهده مقبره توسط اسکندر را دو مورخ نقل کرده اند. یکی اریانوس یا اریان رومی و دیگری استرابوی یونانی

اریان ژنرال و مورخ رومی که حدود 100 تا 150 سال بعد از مسیح و حدودن 450 سال بعد از اشغال ایران توسط اسکندر در روم باستان زندگی می کرده متنی در مورد فتوحات اسکندر نوشته وگفته که اسکندر بعد از فتح ایران به محلی به نام پاسارگاد رفت و مقبره ای را یافت با کتیبه ای که در آن که معرف مقبره کورش بود. این مورخ رومی به هیچ سند یا مورخ قبلی ارجاع نمی دهد مگر نقل قول از یکی از ماموران اسکندرکه ۴۵۰ سال قبل از خودش درمورد قبر کوروش عنوان شده است!

استرابو مورخ یونانی هم حدود 20 الی 60 سال بعد از مسیح می زیست یعنی حدود 370 سال بعد از اشغال ایران توسط اسکندر و باز براساس نقل قول نوشته است.

آریان و استرابو نوشته‌ اندکه اریستوبولس از جانب اسکندر مامور می شود که به ارامگاه کوروش برود. وی می گوید که ارامگاه اتاقی با در ورودی بسیار باریکی بود که یک نفر به زور می توانست وارد شود. اتاقک روی یک پایه سنگی مستطیل شکل بناشده بود که متشکل از قطعات سنگ مربعی بریده شده بود. اتاقک داری سقف سنگی بود

چنین توصیفی با قبر موجود تطابق کامل ندارد. اولن قبر کورش روی یک پایه سنگی نیست بلکه روی یک سری پلکان سنگی است. ثانین هرچند بنا مستطیلی است اما سنگهای زیر بنا هم مستطیلی بریده شده اند و درب وردی آن به آن تنگی توصیف شده نیست.

1781b8a381dbcb60663f4

Read the rest of this entry

خصوصی سازی برای بهبود کارآیی یک افسانه است

استاندارد

» خصوصی سازی به بهبود کارآیی شرکتها و افزایش رشد اقتصادی کشور می انجامد»!

این توهم را کسانی باب کردند که از این امر سود می بردند. هم در جهان شمال و هم در جهان جنوب.

اکنون بعد از سه دهه خصوصی سازی که دیگر هیچ چیز قابلی جهت خصوصی کردن باقی نمانده، اقتصادهای حقیقی (منظور بازار سهام و تولید ناخالص ملی که شامل همه جور فعالیت اقتصادی می شود نیست) در رکود یا رشد بسیار ناچیز به سر می برند.

خصوصی سازی نه تنها به تمرکز زدایی از قدرت اقتصادی دولت نیانجامیده بلکه به انتقال تمرکز قدرت اقتصادی از دولت به مافیاهای اقتصادی منجر شده و دولت ها به حافظین منافع این ابرشرکتها و مافیاهای مالی اقتصادی تبدیل گردیده اند.

a78bd7facac6c434cd560

شرکت های دولتی باقی مانده هم که هنوز کاملن خصوصی سازی نشده اند از الگوهای مدیریتی شرکت های خصوصی در سازماندهی اقتصادی خود استفاده می کنند که این خود به افزایش سلطه مدیریت یا مدیرسالاری و حساب سازی جهت موفق نشان دادن شرکت و حفظ ارزش سهام آن در بازار و درگیر شدن در فعالیت های غیر مولد اقتصادی و دلالی زود سود ده انجامیده است. این در حالی است که مدیران ارشد از حقوق های سرسام آور برخوردارند اما کاهش امنیت شغلی شاغلین خود را جهت حفظ موجودیت مالی شرکت چه دولتی چه خصوصی در دستور کار قرار داده اند.

این عمل وقتی توسط یک یا چند شرکت صورت می گیرد ممکن است باعث افزایش بازدهی اقتصای و سود شرکت شود. اما وقتی به یک طاعون همه گیر تبدیل شد، شاغلین با مشاغل نا امن و حقوق پایین و بیکاران در اثر سودمحوری شرکتها افزایش یافته قدرت خرید مردم که همان شاغلین بیچاره شده اند کاهش یافته و شرکت های تولیدی اولین شرکت هایی هستند که بازار را به علت کاهش قدرت خرید مردم از دست می دهند وبه ورشکستگی می انجامند.

یعنی سیاستی که به لحاظ اقتصاد خرد می توانست یک یا چند شرکت را به سود دهی بیشتری برساند وقتی در مقیاس کلان توسط بیشتر شرکت ها اتخاذ می شود به گسترش ورشکستگی و رکود عمومی اقتصاد جامعه می انجامد. از این رو زمینه برای گسترش دلالی و پرهیز از تولید کالاهای مورد نیاز مردم و در نتیجه تورم به علت کاهش تولید یا عرضه و کاهش اقتصاد حقیقی و رشد اقتصاد کاذب بازار سیاه اماده می شود. اینگونه هم تورم داریم و هم رکود. اقتصاد حقیقی دچار رکود است اما اقتصاد کاذب فعال. در نتیجه تقاضا همچنان باقی یا در حال افزایش اما عرضه که از اقتصاد حقیقی می آید کاهش یافته است!

e6ea962877e27d2cc1bf0

اما مردم چگونه به توهم یا افسانه خصوصی سازی تن می دهند؟

Read the rest of this entry

جامعه شناسی متعهد علی شریعتی

استاندارد

نوشته دکتر عبدالحامد حسینی – فصل پنجم از کتاب «جامعه شناسی متعهد: به سوی انگاره ای نو در علوم اجتماعی» «

انتشار اینترنتی مقاله به مناسبت چهلمین سالگرد عروج معلم شهید

41mMgUgk12L._SX322_BO1,204,203,200_.jpg

مقوله های بشر و بشریت و تمدن بشری و جامعه انسانی و تاریخ اجتماعی هرکدام پدیده های بسیار پیچیده ای هستند که به سادگی به یک یا حتی چند خصلت ذاتی (مانند سلطه جویی یا حرص و طمع یا اقتدارطلبی یا همزیستی و صلح دوستی ذاتی) قابل تقلیل نمی باشند. از این رو حکم صادر کردن های کلی و تکلیف را یکسره کردن به لحاظ اغناء روحیه کنجکاوانه یک محقق یا روشنفکر یا فعال اجتماعی که خواهان تغییر در جامعه است بسیار نابسنده می نماید

عموما مردم حوزه سیاست و جامعه مدنی (که باید محل نوآوری و ابداع و ایثار و هزینه دادن برای منافع و حفظ ارزشهای انسانی و زیست محیطی برای طولانی مدت باشد) را با حوزه بازار که محل عرضه محصولات از قبل آماده شده و تقاضا برای تامین منافع کوتاه مدت مصرفی است اشتباه می گیرند. در حوزه سیاست به گونه ای که یک جامعه شناس متعهد تعریف می کند انتخاب بین بد و بدتر بی معنی است. این در واقع مکدونالدیزه شدن و کالایی شدن سیاست است که بدین گونه شهروند را به مصرف کننده گزینه هایی که قدرت ها برایشان از قبل ترتیب داده اند تبدیل کرده است.

در فصول قبلی این کتاب، به تشخیص و مقایسه اجمالی انگاره های راهبر در علوم اجتماعی بر اساس موضع گیری های نهایی آنها در قبال اصولی ترین مفروضات هستی شناختی، معرفت شناختی، روش شناختی و ارزش شناختی مورد مناقشه نظریه پردازان پرداختم. در این میان با معرفی مبادی تاریخی و مبانی فرانظری انگاره متعهد-انتقادی زمینه آشنایی با اصول و مبادی و دامنه آن فراهم شد. در فصل حاضر برآنم تا از طریق بررسی تطبیقی موضع گیری های دکتر علی شریعتی، میزان قرابت و انسجام عناصر نظری وی و نسبت آنها را با انگاره متعهد مورد ارزیابی قرار دهم.[1]

         دکتر علی شریعتی هر چند دارای مدرک رسمی جامعه شناسی نبود اما نقش بزرگی در شکل گیری بسیاری از افکار جامعه شناسانه پس از خود در  فهم زمینه اجتماعی-تاریخی ایران و حتی جهان اسلام بازی کرده و در بومی سازی نظریه های جامعه شناسانه و فلسفه اجتماعی سیاسی غربی در ایران به مثابه یک نقطه عطف  تجلی نمود. از این رو مهم است که بدانیم افکار هرچند به ظاهر نا منسجم جامعه شناسانه وی به کدام انگاره نزدیک تر است یا مواضع فرانظری وی کدامند. در واقع عدم اشتغال رسمی به کار جامعه شناسانه در حوزه شناخت ایران برای وی زمینه بستر سازی های فرانظری را فراهم کرد. چنین مشابهتی بین وی و بسیاری از اندیشمندان غربی با نفوذ در جامعه شناسی متعهد غرب چون هابرماس و دلوز و دریدا و فوکو و غیره برقرار است چرا که هیچ یک از این افراد نیز واجد مدرک جامعه شناسی یا صاحب کرسی استادی در این رشته نبودند!

         همانطور که خواهیم دید، انسجام فکری شریعتی در قالب تفکر توحیدی به عنوان مکتبی متعهد و انتقادی قابل بحث می باشد. نکته قابل توجه این است که توحید برای شریعتی مقوله ای صرفاً مذهبی یا دینی نیست! از نظر وی توحید ماهیتی فرا-مذهبی و فرا-ایدئولوژیک دارد. توحید، جهان بینی خاصی است که همواره سعی داشته است تا کلیه نهادهای بشری و اجتماعی از جمله دین را مورد بازسازی و بازتفسیری رهایی بخش از چنگال تناقضات فکری و عملی قراردهد. توحید فراتر رفتن از ثنویت ها، تناقضات و تضادهایی است که حیات و اندیشه بشر را به استضعاف قدیم و جدید و شخصیت انسان را در بند از خود بیگانگی (چه سنتی چه متجدد) کشانیده اند. «توحید از نظر شریعتی فرآیندی و دیالکتیکی است فربه تر از هم دین و هم ایدئولوژی» (حسینی 1378).

         در یک معنی کلی، توحید شالوده ایدئولوژی و سیمای فکری بنای جامعه توحیدی است؛ اجتماعی بر زیربنای مادی و اقتصادی بی تضاد (توحید اجتماعی) و بر زیربنای فکری و اعتقادی بی تناقض و بی انحصار (توحید به مثابه فرانظریه ای متعهد به تحلیل شرایط تحقق عدالت و آزادی). «توحید، وحدت طبیعتی با ماواراء طبیعت، انسان با انسان و خدا با جهان و با انسان را توجیه و تفسیر می کند و همه را در یک نظام کلی هماهنگ و زنده و خودآگاه تصویر می نماید» (شریعتی م.آ 16، صص 95-148).  و از آنجا توحید فراتر و فربه تر از دین می شود که تقابل توحید و ضد توحید (شرک)، تقابل دین با بی دینی (کفر) نیست. «شرک نه بی دینی که دین است». شرک به معنی اسیر شدن در ثنویت ها و تضادهایی است که در اشکال دینی و غیر دینی (از استالینسم گرفته تا کاپیتالیسم) به توجیه تبعیض ها، از خود بیگانگی ها و تضادهای طبقاتی، نژادی و جنسی و خانوادگی و قومی می پردازد.

         علی شریعتی، عموماً به عنوان یک ایدئولوگ انقلابی شناخته می شود که سعی در دگرگون کردن جامعه خود بر مبنای تفسیری بنیادین و روشنفکرانه از دین در برههء زمانی خاصی از تاریخ معاصر ایران داشته است. همین جنبه قویاً سیاسی و عملی کار وی باعث شده است تا بسیاری از تاریخ شناسان معاصر و روشنفکران سکولار بعد از انقلاب ایران از درک ابعاد و افکار جامعه شناسانه وی غفلت بورزند.

      عکس-دکتر-شریعتی

جان فوران مدعی است که آثارشریعتی در مجموع تلاش هایی در راه ایجاد یک اسلام پویا و رادیکال به یاری تحلیل های جامعه شناختی و سیاسی بود (فوران، 1378، ص 545). از نظر حجاریان (1379)، «[شریعتی] با ترکیب معجزه آسایی از جهان سوم گرایی، ایده های مترقی، سوسیالیسم نوع اروپایی و اسلام، معجونی ساخت که عطش انسان به حاشیه رانده شده را سیراب می ساخت… اما آن زمان سپری شده است و اکنون دغدغه ها و دلمشغولی های مهم تری هم چون توسعه و دموکراسی در دستور کار انسان زمانه ماست»[2]. پروفسور رفیع پور، جامعه شناس، مدعی است «شریعتی طی سخنرانی های متعدد با محتوایی انتقادی … با استدلال منطقی … در قالب های بیان بسیار احساسی و هیجان بر انگیز توانست تعداد بسیار زیادی از … جوانان و روشنفکران جامعه را جذب مذهب و عقاید خود نماید» (1376، ص 90). تعمیم چنین تعریفی از نقش و جایگاه تاریخی شریعتی به جایگاه و اهمیت فکری کاروی، هر چند با واقعیت زندگی و شرایط تاریخی دوران حیاتش تناسب دارد، لیکن چهره اصیل تر وی که همان اجتهاد فکری اش در خلق یک بینش اجتماعی-اخلاقی رهایی بخش است را در لفافه نوعی تفسیر سطحی می پوشاند که توگویی ارزش اصلی اندیشه وی درپرتو نیل به اهداف عملی و مبارزاتی اش قابل فهم است. در این صورت استنباطهایی از این قبیل قابل انتظارند که شریعتی به ایدئولوژیک کردن خودسرانه یک دین ذاتاً خصوصی همت گمارده و به هموار نمودن ضمنی راه استبداد دینی و توجیه تفکر سنتی در قالب عبارات علمی و جدید پرداخته است!

Read the rest of this entry

فرضیه ی شکاف جهنمی: پیش زمینه اقتصادی ظهور جنبش ها و نا آرامی سیاسی

استاندارد

نوشته زیر را به مقاله «چرا انقلاب شد» (صفحات 21-24) جهت تکمیل آن اضافه کرده ام. با این حال به دلیل  اهمیت ویژه ای که دارد آن را در این پست به شکل مجزا حد اقل در حد یک «تئورم» با عنوان تئورم شکاف جهنمی مطرح می کنم. مسلمن ظهور جنبشهای سیاسی چه اصلاح طلب چه انقلابی تابع تجمیع شرایط متعددی است.  با این به لحاظ اقتصادی، می توان حداقل براساس تجربه ایران قبل و بعد از انقلاب 57 این شرایط را به یک عامل محوری و چند عامل جانبی تقلیل داد.

عامل محوری را شکاف جهنمی می نامم که وقتی حادث می شود که برای دو تا سه سال متوالی، تورم از 20 درصد بالاتر و رشد اقتصادی منفی یا نزدیک به صفر شده باشد (شکاف بین منحنی نرخ رشد تورم و منحنی نرخ رشد اقتصادی یا درآمد ملی). این حالت تشدید شده ای از آنچه اقتصاد دانان رکورد تورمی یا (stagflation) می نامند می باشد.  در این صورت احتمال  ظهور جنبشهای اعتراضی سیاسی ملی  به طورمعناداری افزوده می شود. مطالبات این جبنش ها می تواند به هر شکلی مطرح شود و نیازی نیست که حتمن مطالبات مادی باشد. این بستگی به عوامل جانبی دارد. در این شرایط عوامل جانبی  مانند تنشهای داخل نظام، میزان انسداد سیاسی و قدرت سرکوبو میزان اختلافات داخل قدرت حاکمه و اصلاح پذیری یا ناپذیری سیاسی و مکانیسم های انتخاباتی برای هدایت و تخلیه اعتراضات به اضافه تشدید نابرابری های عینی در نحوه شکل گیری و گفتمان و به نتیجه رسیدن جنبش تاثیر می گذارند. جنبشهای سیاسی می توانند صرفن در اثر اختلافات داخل یک نظام هم شکل بیگرند (مانند جنبش سبز) و به بخشی از اقشار جامعه منتشر شوند اما تنها وقتی می توانند فراگیر  شوند که در شرایط شکاف جهنمی ظهور کرده باشند. در مواقعی که شکاف جهنمی ظهور می کند و انسداد سیاسی بالاست و/ یا اختلافات داخل حاکمیت وجود ندارد جنبشها به شکل شورشهای شهری (مانند شورشهای دروان رفسنجانی) ظهور می کنند که عمومن قابل سرکوب اند مگر انکه مانند سوریه مداخلات قوی خارجی و تشدید این شورشها باعث جنگ داخلی شود.

تنها در شرایطی که شکاف جهنمی به ظهور ناآرامی ها انجامیده و نظام حاکم از خود انعطاف برای جذب و اصلاح نشان نداده و به اندازه کافی نابرابری های اجتماعی بزرگ باشند (جینی 50 درصد  به بالا) و سپس تحت شرایط خاصی بدون پذیرش اصلاحات و تامین خواسته های معترضین، صرفن از قدرت سرکوب دستگاه حاکمه کاسته شود (مانند فشار خارجی یا بالاگرفتن اختلافات داخلی و…) آنگاه نا آرامی ها به جنبش سیاسی عمومی تر و رادیکال تر با خواست های انقلابی تبدیل شده و امکان گسترش فراطبقاتی را پیدا می کند. این فرضیه اگر قابل تعمیم باشد (باید با شرایط انقلابی و نا ارامی های سیاسی و جنبش های تحول خواه سیاسی سایر کشورها مقایسه و آزمون شود) نشان می دهد که ظهور انقلابها و جنبشهای اصلاح طلبی عمومن دارای پایه های اقتصادی یکسانی است. تنها عوامل جانبی (سیاسی و فرهنگی و اجتماعی) است که امکان تطور نارضایتی ها را به یک جنبش سیاسی یا اجتماعی فراگیر و سپس از خواسته های اصلاح طلبانه به انقلابی یا برعکس تعیین می کنند. وگرنه عامل ساختاری برای هردو حالت انقلابی یا اصلاح طلبی یکسان است. این خود حکایت از آن می کند که اصلاحات طلبی و انقلابی بودن در تناقض با یکدیگر نبوده و شرایط و عواملی که عمومن خارج از کنترل یک دسته یا گروه یا حتی رهبران جنبش است باعث تبدیل اصلاح طلبی (عمومن بعد از شکست اصلاح طلبی) به شرایط انقلابی می شوند.

اما مطلب اضافه شده

Read the rest of this entry

چرا انقلاب شد، چرا دیگر نشد، اگر نمی شد چه می شد، و حالا چه خواهد شد؟

استاندارد

دانلود نسخه پی دی اف مقاله

عبدالحامد حسینی

دی ماه 95

خرد مندان هماره در طلب شنیدن آن خوانش هایی از واقعیات اند که دانسته ها و تصورات و تمایلات از پیش شکل گرفته شان را به چالش می کشند.»

نه این درست است که واقعیت ساخته ذهن بشر است، و نه آن درست که ذهنیت بشری تنها آینه ای منعکس کننده ی واقعیت. ذهنیت ما بخشی از واقعیت اجتماعی ما را می سازد که خود توسط آن مشروط شده است.

به سی هشتمین سالگرد انقلاب  (1979) 1357 ایران نزدیک می شویم. انقلابی که از تحولات جهانی متاثر شد و بر معادلات جهانی تاثیر گذاشت. بیش از دو هزار سال تاریخ سلطنت و خلافت و شاهنشاهی را پایان داد و فرصتی جدید و استثنایی را برای مردم ایران و نیروهای سیاسی و جامعه مدنی این کشورجهت تحقق آرمانهای تاریخی شکل گرفته طی صدها سال مبارزه با قدرت فراهم نمود.

1328717604_nazemi

مردم ایران اکنون نزدیک به چهار دهه زندگی پس از انقلاب را تحت نظام سیاسی جدیدی با عنوان «جمهوری اسلامی» تجربه کرده اند. در اثر رشد چشمگیر جمعیتی که از قبل از یک دهه قبل از انقلاب (با نرخ بالای 3 درصد رشد جمعیت یا متوسط شش تولد بر هر زن)  شروع شده و تا یک دهه بعد از آن تداوم یافت، اکثریت 85 درصدی مردم فعلی ایران یا این انقلاب را با چشم خود ندیده اند یا بسیار جوان تر از آن بودند که فهم تحلیلی یا تجربه ی قابل توجهی از انقلاب و شرایط سیاسی قبل از آن را داشته باشند. از این رو متکی به حافظه های شخصی والدین خود و فیلم ها و گفتگوهای بریده و ناقص و گزینشی و کتب درسی و غیر درسی تنظیم شده توسط حاکمیت یا مخالفین حاکمیت هستند. 70 درصد جامعه ی کنونی ایران کمتر از 40 سال دارند (اصلن انقلاب را ندیده اند) و 85 درصد جمعیت فعلی کمتر از 54 ساله اند (یعنی حدود 15 درصد ایرانیان امروز در زمان انقلاب هنوز نوجوان کمتر از 16 ساله بوده اند و رابطه آنها با انقلاب رابطه احساسی و متاثر از هیجانات بلوغ نوجوانی بوده است و در نتیجه خوانش آنها از انقلاب به مثابه ی یک عمل پرشور و احساسی خالی از عقلانیت است!). به عبارت دیگر تنها جمعیتی که می تواند شرایط قبل از انقلاب را به خوبی بیاد آورد و درک معقول تر کمتر احساسی ارائه کند، تنها 15 درصد دیگر جامعه (بالای سن 54 سال) است.

اما (و این اما خیلی مهم است)، اکثریت این 15 درصد باقی مانده از جمیعت ایران که می توانند شرایط و اوضاع قبل از انقلاب را به یاد آورند شهرنشینان طبقات متوسط و بالای جامعه هستند (به علت این که عمر متوسط روستائیان و اقشار فقیر قبل از انقلاب بین 40 تا 50 و بعد از انقلاب بین 50 تا 55 بوده است و در نتیجه بیشتر کسانی که قبل از انقلاب در شرایط سخت اقتصادی زندگی می کرده اند دگر در میان ما نیستند[1]). همچنین بر این امر اضافه کنید کسانی که به شکل فعال قبل و بعد از انقلاب در مبارزات مردمی و جنگ با عراق شرکت داشته اند وجان باخته اند. بنابراین اتکا به حافظه جمعی باقی ماندگان که عمدتن از طبقات متوسط و بالای شهری کمتر فعال یا غیر فعال بوده اند، هر گونه تصویر درست از شرایط دشوار اقتصادی و نابرابری های قبل از انقلاب را مخدوش می کند. آنچه 70 درصد جمعیت جوان ما از 30 درصد باقی مانده (15 درصد نوجوانان و کودکان زمان انقلاب و 15 درصد عمدتن اعضای طبقات متوسط شهری) می شنود طبیعی است که این باشد که (1) انقلاب امری احساسی و غیر منطقی و بی خردانه بود و (2) مردم به اندازه کافی رفاه داشته و خوشی زیر دلشان زده  بود.

نارضایتی و تورم افسار گسیخته و مشکلات عدیده ی اقتصادی  و بی هویتی و بی ثباتی و عدم وجود آینده ای روشن که خصوصن گریبان گیرجوانان امروز است از یک طرف و عدم دسترسی به منابع قابل اعتماد و بی خدشه ی انسانی جهت درک شرایط حقیقی قبل از انقلاب، چندین سوال اساسی را در ذهن این نسل در مورد انقلاب 57 شکل داده است:

آیا واقعن لزومی داشت که نسل  قبلی انقلاب کند؟ آیا زمان قبل از انقلاب بهتر و زیبا تر نبود و مردم خوشحال تر و با آرامش بیشتر نبودند؟ اگر بودند چرا پس انقلاب کردند؟ و اگر شرایط اسفبار به  انقلاب منجر شد، چرا شرایط دشوار تر بعد از انقلاب به انقلاب های بعدی منجر نگردید؟ آیا اگر دیگر انقلاب نمی شود به خاطر این است که مردم می دانند انقلاب ها چه قدر بیهوده و پر هزینه هستند و در نتیجه تصمیم گرفته اند که دیگر انقلاب نکنند؟ آیا انقلاب ایران اصلن یک توطئه خارجی علیه مردم و شاه برای از خط توسعه خارج کردن ایران نبود؟ همان قدرت های خارجی مرئی و نامرئی که اکنون بقای نظام کنونی به نفعشان است؟

Read the rest of this entry

معمای ماشین برقی از نگاه جامعه شناختی

استاندارد

مسئله ماشین های برقی یکی از مسایلی است که در کنار سایر مباحث جامعه شناسی محیط زیست بسیار جالب و قابل تامل است.

سوال این است که چرا با ان که دهه هاست که از اختراع این ماشین ها می گذرد  آنها هنوز جهانگیر نشده اند؟
عمومن پاسخ به این سوال به این جا امی انجامد که یک عده که نفعشان نیست یا دارای جهالت اند نمی گذارند. از سوء مدیریت و فسادهای دولتی گرفته تا کارتل های بزرگ نفتی و گازی به راحتی و البته به درستی متهم می شوند. اما  این نگاه هرچند بخشی ازواقعیت را توضیح می دهد از درک عمیق تر و حل معما هنوز عاجز است. به دو دلیل ساده که در سطور پایین شرح داده خواهند شد:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

  1. تولید ماشین های برقی به شکل انبوه و بهینه نه تنها مستلزم تحول در فن اوری و سیاستگذاری نبوده بلکه مستلزم تحول در روابط غالب اجتماعی تولید در جهان سرمایه داری است که خود در تناقض با سایر اصول و ساختارهای این نظام می باشند
  2. با تشدید گرمایش زمین و نزدیک شدن به مرز بحران تولید ماشین های برقی در اسکیل انبوه در سرتاسر جهان به گونه ای که قابل خرید و استفاده توسط میلیونها انسان جهان سومی باشد در بازه زمانی باقی مانده ممکن نبوده و در مقایسه با اقدامات اساسی تر در اولویت نمی تواند باشد.

    کارل مارکس (به مثابه یکی از پدران جامعه شناسی اقتصادی مدرن و نه به مثابه یک ایدئولوگ) بحث جالبی را دارد که عمومن توسط دوست داران تکنولوژی و اکولوژی نادیده گرفته می شود (عمدتن بدین علت که اصلن دید جامعه شناختی کلان نسبت به قضیه ندارند و حداکثر که به خواهند درکشان را به ساختارها ربط دهند فقط مافیاهای نفتی را نشانه می روند . این البته درست است اما عدم توجه سیستمیک باعث می شود که فقط به ناله و نفرین به مافیا ها کار منتهی شود!).

نظریه مارکس براین مبناست که هر شیوه ی تولیدی بایک روابط تولید خاصی همراه است. این روابط تولید هستند که هم تحت تاثیر تحول در شیوه تولید متحول می شوند و هم تحول در شیوه تولید را اداره می کنند. تا روابط تولید تغییر اساسی و ساختاری نکند شیوه تولید هم تغییر ساختاری نمی کند. روابط تولید زیر ساختاری هستند در نظام سرمایه داری بر مبنای کالایی کردن و بازاری کردن و فروکاستن ارزشهای ماواری مادی به مادی و استثمار و بهره کشی از نیروی کار ارزان انسانی و مداخله در روابط بازار به اصطلاح ازاد از طریق انحصارات و تنظیم قیمتها به نفع انحصارات و همچنین خریدن سیاست و سیاستمداران .

از این رو فرق نمی کند هر کجای دنیا باشید تا این روابط هست زیر پوست هر گونه ایدئولوژی حکومتی امکان فرار از جاذبه عظیم ایجاد شده توسط سیستم نخواهد بود مگر اینکه تغییرات ساختاری در روابط تولید پدید آيد .

در استرالیا به عنوان مثال قیمت یک خودروی تمام برقی بین ۱۰۰ تا ۱۵هزار دلار است! یک خودری معمولی درست حسابی مثل تویوتا را می شود به قمیت ۲۰ تا ۳۰ هزار از کارخانه خرید.

هرچند افرادی مانند ارین ظاهرن توانسته اند شارژ باطری را هوشمند کنند یاسایر بخشهای خودرا بهینه کنند و درکل به لحاظ مصرف سوخت بسیار ارزان تر تمام می شوند اما تلاش سرمایه داری در جهت کاهش قیمت نفت و بنزین و ساخت اتوموبیل های فسیلی به قیمت ارزان به علت بهره کشی از کارگران جوامع جهان سوم امکان سودزایی و حرکت همه جانبه به ماشین های برقی را نمی دهد. از طرف دیگر قیمت نفت همچنان پایین مانده – به علت یافتن شیوه های جدید استخراج از اعماق اقیانوس ها و شیو های ترکاندن سخره هایی که مانع از دسترسی می شدند. دو شیوه جدید اخیر محیط زیست دریایی و زمینی، جانوری و انسانی را به شدت مورد تهدید قرار داده اند. ترکاندن ها با تزریق گازهای سمی باعث الودگی منابع ابی و خاکی می شوند و اکنون مبازره ای در این حوزه در حال شکل گرفتن است.

یعنی تا بهره کشی کارگر جهان سومی و تداوم استخراج منابع نفتی با قیمت پایین از طریق تخریب محیط زیست هست نظام سرمایه داری غربی و شرقی و شمالی و جنوبی و دینی و غیر دینی و امریکایی و اسکاندیناوی اجازه و امکان تحول بنیادین را نمی دهند و زالوه هایی مانند کارتل های نفتی که ما مقصر می دانیم در این مرداب امکان رشدو قدرت نمایی خواهند داشت.

خودرو های برقی همچنان به عنوان کالاهای لوکس تا زمانی که قیمت یک بشکه نفت به بالای ۲۰۰ دلار برای همیشه و نه موقت برسد باقی خواهند ماند (بنا به تخمین برخی اقتصاددانهای طرفدار تحول).

بهینه و انبوه سازی این خودرو ها مستلزم حمایت های مالی عظیم دولتی است چون همانطور که گفت شد بخش به اصطلاح خصوصی هرگز انگیزه جدی برای سرمایه گذاری کلان و انبوه ندارد. دولتها با پذیرش روابط بازار ازاد سرمایه به مستخدمین ابر شرکتهادر آمده اند نه مستخدمین مردم

رسیدن به آن نقطه که سرمایه داری در عدم استخراج و استفاده سوخت های فسیلی سود اوری ببیند علی رغم برخی اخبار مثلن مسرت بخشی که گهگاهی از نقاط مختلف جهان می آید زمانی اتفاق می افتد که گرمایش زمین از مرز خطرناک دو درجه گذشته است! مگر انکه تلاش جدی برای تحول در نظام روابط تولید پدید …

… است که خودروهای برقی الودگی ندارند اما تولید انبوه انها برای جایگذینی میلیونها میلیون خودروی فسیلی در سطح جهان خصوصن در کشورهای جهان سوم. مستلزم به راه انداختن هزاران خط تولید است که انرژی های خود را عمومن از سوخت های فسیلی خواهند گرفت مگر انکه انها نیز تحت تاثیر یک تحولی بنیادین در نظام تولید متکی به خورشید شوند. یعنی تحول عمیق و عظیم دیگری درخود صنعت تولید. همچنین شارژ کردن ها برای انکه واقعن این خود را ها را در کاهش گرمایش موثر کند مستلزم تولید برق از منابع تجدید پذیر یعنی تبدیل کردن کلیه نیروگاههای اتمی و فسیلی و سد های ابی به نیروگاههای خورشیدی و بادی و ترمال و … است.

کشورهای جهان سومی قدرت تامین چنین هزینه ی گزافی را ندارند و کشورهای جهان اولی انگیزه اش را ندارند تا وقتی که کشورهای جهان سومی در روابط استثماری با جهان اولی ها درگیر هستند. حکومت های فاسد و جاهل و وابسته این کشورهای جهان سومی که همواره منتظر و متکی و وابسته به سرمایه گذاری خارجی هستند و از مشارکتی و دموکراتیک و مردمی کردن اقتصاد تولید خود می هراسند خود از جمله موانع تحول در کنار سرمایه داری غربی هستند.

در نهایت نجات کره زمین با توجه به حالت شدیدن اورژانسی اتفاق افتاده نیازمند تحولی عمیق تراز خودروهای برقی است. (عده ای فکر می کنند چه بهتر از این که هم ماشین لوکس سوار بشیم هم محیط زیست را نجات دهیم اما دریغ که این توهمی بیش نیست. شاید اگر هفتاد سال پیش این اتفاق می افتد این توهم امروز به واقعیت می پیوست) اما انچه اکنون نجات دهنده است تحول در ساختار شهری شهرهای بزرگ و صنعت حمل و نقل عمومی است. یعنی به جای میلیونها میلیون خودوی برقی که دهه ها تولیدشان برای جایگزینی خودروهای فسیلی در جهان در حال پرجمعیت شدن امروزی طول می کشد باید هرچه سریع تر و هرچه وسیع تر حمل و نقل عمومی متکی به سوخت های قابل تجدید که قابل استفاده و پرداخت توسط مردم فقیر است مورد بهره بارادی قرار گیرند . و بعد به مرور با خورشیدی کردن صنعت خودروسازی، خودروهای برقی بهینه و مقرون به صرفه شوند.
این یکی از صدها نمونه ای است که نشان می دهد عدم داشتن بینش جامعه شناختی باعث می شود که اسب را پشت گاری ببندیم و مدام ناله کنیم که چرا کار نمی کند!!

دروغ گویی، هراس آفرینی، و افسانه بافی: این است دموکراسی ما!

استاندارد

جورج مومبیو (هفته نامه گاردین) 14 – 20 اکتبر 2016

مترجم: عبدالحامد حسینی

دروغ گویی، هراس آفرینی، و افسانه بافی: این است دموکراسی ما! قدرت مردم می تواند وضع موجود را به چالش بکشد اما تنها وقتی که ما بفهمیم که نظام سیاسی ما دارای عیوب ذاتی است

 اگر دموکراسی اصلن خودش کار نکند، چه؟ اگر هیچ وقت کار نمی کرده و هرگز نکند، چه؟ اگه این ایده ی «حاکمیت مردم برای مردم توسط مردم» اصلن یک افسانه باشد، چه؟ اگه این دموکراسی اصلن یک اسطوره ی دروغین برای توجیه دروغ گوها و شارلتانها باشه، چه؟

امروزه دلایل و شواهد زیادی برای مطرح کردن چنین سوالاتی وجود دارد: از آن جمله اند: دروغها و هراس آفرینی ها و اغراق کردنها در مناظرات مضحک حول خروج بریتانیا، افسانه بافی های بیگانه هراسانه ای که بر نتیجه ی رفراندوم اخیر در مجارستان تاثیر گذاشت، توانایی دونالد ترامپ در دفع همه رسوایی ها و افشاگری ها، انتخاب رودریگو دوترته در فلیپین که با افتخار خود را با هیتلر مقایسه می کند و … آیا همه این ها موارد استثنایی بدون ارتباط به یکدیگر هستند یا حاکی از وجود یک مشکل نظام مند اند؟

 کتاب «دموکراسی برای واقع گرایان» که اوایل امسال توسط اساتید علوم اجتماعی، پروفسور کریستوفر اِیکر و لَری بارتلز متشر شد استدلال می کند که «نظریه دموکراسی عامه» (مردم سالاری) (فولک دموکراسی)  – که براساس آن این جمهور مردم هستند که در نهایت بر سیاستگذاری و قانون گذاری هایی تاثیر می گذارند که دولت ها ملزم به اجرایشان هستند –  ارتباط چندانی با واقعیت ندارد. آیا چنین دموکراسی اصلن کار می کند یا اصلن هرگز کار کرده است؟

20140111_asd000_0

رای دهندگان، براساس نظر این محققین، در بیشتر موارد نمی توانند براساس انتظاراتی که از یک نظام دموکراتیک دارند رفتار کنند. بیشتر ما ها گرفتار زندگی شخصی و خانواده و مصیبت های زندگی خود هستیم. اگر هم وقت اضافه ای داشته باشیم خیلی از ماها هرگز به خود زحمت نمی دهیم که آن را مثلن به ارزیابی نظرات رقیب در مورد چگونگی رفع بحران مالی بگذرانیم. حتی اگر هم چنین وقتی را بگذاریم در عمل براساس نظریه مطلوب مان یا در جهت به کرسی نشان دادن آن عمل می کنیم.

نظریه مردم سالاری یا دموکراسی عامه بر اساس مفهوم انتخاب عقلانی افراد طبق فلسفه ی اروپایی روشنگری بنا نهاده شده است. بر اساس این نظریه مردم از طریق کسب اطلاعات و سبک و سنگین کردن شواهد تصمیم های سیاسی خود را می گیرند و ازاین طریق بر روند شکل گیری سیاست گذاری های مفید از طریق انتخاب دولت هایی که در راستای این سیاست ها عمل می کنند تاثیر می گذارند. از این طریق است که ما با سایر تصمیم گیران عاقل وارد رقابت شده و با مشارکت در مشاجرات منطقی تلاش می کنیم تا کسانی که هنوز مردد هستند را با خود همرا کنیم.

اما در واقعیت، مطالعه مزبور آنچنان که توسط محققین فوق خلاصه شده، نشان می دهد که بیشتر مردم دارای اطلاعات مفید در مورد سیاست ها نیستند و حتی علاقه بسیار اندکی به بهبود دانش خود در مورد این سیاست ها دارند و از مواجه با اختلاف نظر سیاسی عمیقن رویگردان هستند.

ما درواقع تصمیمات سیاسی خود را برپایه این که چه کسی هستیم می نهیم نه برپایه آنچه فکر می کنیم! نه به مثابه افراد منفرد عقل مدار که براساس تعلقات اجتماعی و گروهی و جهت ابراز هویت اجتماعی خود تصمیم سیاسی می گیریم. در بیشتر موارد، ما جذب احزابی می شویم که فکر می کنیم با هویت و فرهنگ ما همخوانی دارند ولو که سیاست های آنها در عمل به نفع ما نباشد. ما حتی به احزابی که خیلی وقت است دیگر در خدمت منافع ما عمل نمی کنند وفادار می مانیم.

این تفکر که احزاب توسط سیاست های مورد حمایت رای دهندگانشان هدایت می شوند نیز خود براساس این تحقیق یک اسطوره بیش نیست. در واقع، این احزاب هستند که تور سیاست های خود را پهن می کنند و ما ناخودآگاه در دام آنها گرفتار می شویم. بدین گونه که جهت کاهش «ناهماهنگی معرفتی» (ناهماهنگی بین آنچه باور داریم و آنچه می فهمیم) یا نظرات خود را در تناسب با حزب مورد علاقه مان هماهنگ می کنیم یا از این که کشف کنیم که حزب یا گروه سیاسی مورد علاقه مان واقعن به چه سیاست هایی تمایل دارند طفره می رویم!

همچنین تحقیق فوق نشان می دهد که ما (مردم) در برابر شیوه های مختلف بیان مسائل، فوق العاده ساده لوحانه برخورد می کنیم. وقتی که از امریکایی ها پرسیده شد که آیا فکر می کنند که دولت فدرال کمک ناچیزی به فقرا می کند، 65 درصد آنها تایید کردند. اما وقتی از آنها در یک سوال مشابه اما با کلمات مختلف پرسیده شد که آیا دولت به میزان ناکافی در امر «رفاه اجتماعی» خرج می کند فقط 25 درصد تایید کردند! درموردجنگ اول خلیج در سال 1991 تقریبن سه چهارم امریکایی ها موافق با بکار گیری قدرت نظامی بودند ما کمتر از سی درصدشان حاضر به رفتن به جنگ!

[فلسفه روشنگری و تصمیم گیری عقلانی را که رها کنیم] حتی یک تعریف کم مایه تر از دموکراسی – به معنای وسیله ای که توسط آن مردم می توانند تشویق یا تنبیه دولت ها بپردازند – هم بیگانه با واقعیت از آب در آمده است. بیشتر ما درواقع فقط چند ماه اخیراز هر دولت را به خوبی به یاد می آوریم. (نوعی سوگیری که معروف است به «نادیده انگاری دیرش (درازای زمان)») و تقریبن در درست متهم کردن دولت ها عاجزیم. مثلن در سال 1916 یک کوسه که در سواحل نیوجرسی پنج نفر را کشت باعث یک نوسان ده درصدی علیه ویدرو ویلسون منتخب ریاست جمهوری آن سال در این منطقه شد! در سال 2000 بر اساس تحلیل مولفین کتاب، دو ملیون و هشتصد هزار نفر با رای ندادن به دموکرات ها آنها را به خاطر سیل و خوشکسالی های آن سال تنبه کردند!

پاسخ واضح این است که اطلاعات بهتر و آموزش مدنی بیشتر می تواند این مشکلات را برطرف کند. اما این راه حل هم کار نمی کند! همان عده اندکی از مردم که دارای اطلاعات درست هستند طبق نتایج پژوهش بیشتر از این که سعی کنند از اطلاعات خود جهت به چالش کشیدن باورمندی های خود استفاده کنند سعی می کنند تا با تکیه بر همان اطلاعات باورهای خود را توجیه کنند! در واقع «آگاهی سیاسی» طبق نظر مولفین یکسونگری را تقویت می کند!

اینها البته هیچ کدام دلیل بر آن نمی شود که دموکراسی هیچ فضیلتی ندارد. بلکه شواهد فوق نشان میدهند که فضایلی که ما تا کنون به دموکراسی منسوب میکردیم آن فضایلی که دموکراسی (بر منبای فلسفه غالب) دارد نیستند. دموکراسی حداقل باعث می شود که دولت ها بدون خونریزی عوض شوند، طول دوره اشغال قدرت را محدود می کند و سعی می کند تا این اطمینان فراهم شود که نتایج انتخابات به طور وسیعی در میان اقشار مردم قابل قبول اند.

از این لحاظ است که دموکراسی [انگونه که عمومن تجربه می شود] بر دیکتاتوری فضیلت دارد [و شاید از این لحاظ است که بسیاری از دیکتاتوری های قدیم ترسی از وادرات این نظام دموکراتیک و بازتولید مشروعیت خود را ازطریق اتخاذ چنین مدلهای بی مایه و بی خطری از دموکراسی که طی آنها گروههای وفادار به رقابت پرداخته و مردم را به عرصه کشیده و به توهم تاثیر گذار بودن در میان عوام دامن می زنند].

ضعف کتاب «دموکراسی برای واقع گرایان» این است که بیشتر مثالهایش از کشور امریکا اتخاذ شده اند و و بیشتر آنها هم قدیمی [برمبنای تعریف ریشه دار در فلسفه ی روشنگری] هستند. اما اگر مولفین به جنبش های «آموزش و پرورش مردمی» در امریکای لاتین یا به «تنظیم مشارکتی بودجه» در برزیل یا نیویورک یا به جنبشی که در مبارزات انتخاباتی برنی سندرز ظهور کرد و نزدیک بود که موفق شود یا به تمرکز زدایی در احزاب قدیمی در اروپا [یا به تجربه موفق هزاران تعاونی تولیدی و خدماتی که به شیوه دموکراتیک توسط کارگران صاحب آن تعاونی ها اداره می شوند و رکورد موفق تری از شرکت های چند ملیتی در دوام اقتصادی و اشتغال زایی دارند] توجه می کردند، آن وقت شاید مقداری جا برای امید هم باقی می گذاشتند.

این البته بدین معنا نیست که نظریه دموکراسی عامه [براساس انتخابات حزبی و نمایندگی که مدل بی بنیه و ضعیفی است در بمقایسه سایر مدلهای رادیکال تر دموکراسی که خودساخته مردم نه فلاسفه هستند] با واقعیت تطابق دارد. اما نمونه های دموکراتیک اصیل فوق [که در خارج از چارچوب فلسفه بافی های طبقه متوسط غربی ظهور کرده اند] ما را امید وار تر و به خود مطمئن تر می کنند.

گروههای با استقامت که خوب سازمان دهی شده اند می توانند نتایج سیاسی را عوض کنند. برای رسیدن به چنین هدفی باید از توهم این که دموکراسی موجود بی عیب است در آیند و به واقعیت مشکلات نهادینه و ذاتی آن پی ببرند و به خود آگاهی (فهم درست خودشان) برسند. [باید به آنچه دموکراسی هست بی ایمان شوند و به آنچه دموکراسی حقیقتن باید باشد مومن].

——

جورج مومبیو از چهر های سرشناس روشنفکری و نویسنده منتقد در بریتانیاست که علاوه بر مقاله ها و کتب متعدد از سال 1996 تا کنون ستون نویس روزنامه گاردین است. آثار وی تاثیرات الهام بخش عمده ای بر جنبش های زیست محیطی و عدالت جهانی در دهه ی اخیر گذاشته است.

https://planetplunder.wordpress.com/2016/10/23/george-monbiot-on-democracy/ متن ترجمه در وبلاگ

  • ·        جملات داخل براکت از مترجم است.

آیا دموکراسی یک پدیده غربی است؟

استاندارد

دموکراسی یا مردم سالاری یا مردم محوری یا مردم مداری پدیده (های) تاریخی پیچیده با ریشه های عمیق  و بسیار متنوع در تمدنها و جنبشهای های اجتماعی از کهن تا مدرن است. انتساب دموکراسی به غرب و ان هم بعد از عصر روشنگری و فلاسفه ای که سعی داشتند تا پایه های نظری این پدیده تاریخی در حال ظهور در غرب را از نگاه تنگ طبقاتی و نژاد پرستانه خود مدون کنند تنها و تنها بخشی از کار فهم آن را می تواند انجام دهد.

اما بایدهمواره مراقب بود که محدود کردن اذهان به تجربه غرب و محدود کردن دموکراسی به تعریف ها و تجربه های غربی که متاسفانه توسط روشنفکران وابسته و الینه شده از تاریخ خودی تمدنهای شرقی شان  (چه چپی چه راستی) در کشورهایشان انجام شده منجر به دو واکنش بسیار مخرب شده است:

1-  دموکراسی به شکل تقلیدوار با پیروی از الگوهای غربی و نهادسازی های بیگانه با فرهنگ و ارزشهای خودی  اشاعه یافته است که عمومن به دلیل نداشتن ریشه های تاریخی و هماهنگی با ارزشها و سنت های جامعه جدید نقاط ضعف مدلهای غربی (که در خود غرب به عنوان نقطه ضعف بوده اند) را صد برابر و منافع انرا بسیار ناچیز کرده است (همان دادن هزینه ها و ندیدن منافع).

2. معرفی دموکراسی  از طریق کلام و ذهن اندیشمندان اروپایی و انگونه که در غرب تجربه شده است به عنوان تنها منبع معتبر  و تجربه موفق منجر به واکنش های شدید سنتی و ارتجاعی قابل فهم علیه این پدیده ی بیگانه که از اتفاق یا تعمدن همراه با جنگ طلبی و استعمار و کودتا و حمایت های بی دریغ از مستبدین منطقه بوده، شده است.  و در نتیجه کلیت آن یا رد شده است  یا همواره با دیدی منفی و با شک و تردید با ان رفتار شده است. تمامی واکنشهای بنیادگرایانه یا تکفیری در منطقه ما نتیجه فساد نظامهای سکولار وابسته به غرب و سرکوب جنبشهای اصلاح دینی از سید جمال تا اقبال و شریعتی و در نتیجه بی بدیل ماندن ارتجاع مدرن در مقابل ارتجاع سنتی بوده اند. در نهایت امر نظامهای تشکیل شده بعد از انقلابهای جهان سومی با تکیه بر روبنای گفتمانی متاثر از سنت ها و ارزشهای تاریخی خود که بدون نقد و مقلد وار فهمیده شده اند به کار بازتولید نهادهای متجدد وادراتی بازه به شکل مقلدوار و بدون توجه نقادانه به محدودیت های تاریخی و فرهنگی انها پرداخته اند. حاصل ترکیب این دو رویکرد وابسته و مقلدانه که بیشتر جهت تصاحب  و بازتولید اقتدار شبه سنتی در شکل اقتدار شبه مدرن بوده وجود سامانه های اجتماعی پر تناقض است.

تحقیقات تاریخی امروزی حاکی از رشد و تطور تمدنها در سرتاسر جهان و رشد انواع مختلف شیوه های انتقال قدرت سیاسی و اقتصادی به مردم در نتیجه قرنها مبارزات مردمی در سرتاسر جهان تا زمان سیطره یک نوع تجدد غربی وابسته به منابع فسیلی و بردگی  یا نیروی کار ارزان بوده است. تطور در تمدن ها صد البته به خودی خود و در انزوا صورت نمی گیرد اما اگر تعامل بین تمدنها بدون مداخلات نظامی و استعماری می بود تقریبن تمامی تمدنهای بزرگ جهانی اکنون مسیر تجدد خویش را ازادانه انتخاب نموده و از طریق تعاون و تعامل و گفتگو اکنون در جهانی بسیار متعادل تر به لحاظ نابرابری ها و در تعادل با محیط زیست زندگی می کردیم. صد البته تنشهای بین تمدنی همیشه بوده و هستند. اما در تاریخ بشریت با پدیده استعمار غربی مواجه شدیم که نظیر نداشت. این پدیده به شدت بر استثمار منابع زیست محیطی و تخریب و غارت جهان متکی بود و دموکراسی در این جامعه تا پایان جنگ جهانی یک کالای لوکس متعلق به طبقه نخبگان و صاحبان ثروت و ملک بود. تنها بعد از دو جنگ خانمانسوز جهانی و جنبشهای عظیم کارگری و سیا ه پوستان و زنان بود که دموکراسی به میزان قابل توجه تری به جامعه منتقل شد. هیچکدام از این جنبش ها اتکای چندانی به نظریات انتزاعی لاک و هیوم و هابز و … نداشتند. جنبشهای کارگری بر تجربه سیوسیالیسم و عدالت طلبی که انهم محدود به غرب نبود تکیه داشتند و مذهب هم در شکل الهیات رهایی بخش در جهان جنوب وارد عمل شد. جنبش های حقوق شهروندی در امریکا تکیه بر مذهب و تجربه مبارزات مدنی جهان سومی ها خصوصن گاندی داشت و جنبش های زنان خود به نقد فلسفه لیبرال به علت بی توجهی اش به زنان پرداختند. (هرچند فلاسفه لیبرالی بودند که زنان را داخل ادم حساب می کردند اما این زنان همان زنان سپید پوست طبقه مرفه بودند). تجدد غربی و دموکراسی تجربه شده در غرب تنها یک نوع تجربه و یک نوع تجدد بوده که به مدد سیطره استعمارگرانه این کشورها بر سایر جهان تحمیل شده و قواعد بازی از بالا به پایین توسط فاتحین نوشته شده اند. امروز اما کتابهای متعدد تر و تحقیقات تاریخی بیشتری حاکی از تنوع در تجدد ها می باشد

9780195139914

بلاهت در عصر اینترنت

استاندارد
64613400

اینترنت تو را ابله نکرد. بلاهت ات را عیان تر نمود

پدرم می گفت روزنامه که آمده بود مردم هرچیزی را که در آن نوشته می شد قبول می کردند و درست می دانستند. وقتی می پرسیدی این که با عقل جور نیست می گفتند آقا توی روزنامه نوشته. من هم می گفتم دروغی را که می شود گفت، می شود هم نوشت و هم چاپ کرد.

حالا نگاه کنید بخش عظیمی از این نسل جوان را که مدعی اند از اسلافشان فهیم تر و مدرن تر و درس خوانده تر شده اند  و دستشان هم به آلات فوق پیشرفته رایانه و تبلت واینترنت  و سلفون هم رسیده اما درست مثل پیشینیانشان هر طرفه و خزعبلی را که در این رسانه های جمعی جدید رد و بدل می شود چون کلمات قدسی به خورد خودشان و دیگران می دهند و همچون آبا و اجداد عوام شان (باز به قول خودشان) نه استقلال در فهم دارند و نه قدرت به زیر سوال بردن. فرق آن روستایی محروم درس نخوانده که حرف ملای کم سواد دهشان را وحی مُنزل می دانست با این تحصیل کرده متجدد درس خوانده که هر نوشته ی منتشر در دنیای مجازی که به مذاق آنی اش خوش می آید را بدون پرسشگری می پذیرد چیست؟ آن اولی قابل تقبیح نیست که محروم از فرصت ها بوده است اما این دومی نه تنها تاسف برانگیز است که حتی مخرب و خطرناک.

قبلن روزنامه را یک فرد یا گروه می نوشت و به خورد میلیونها می داد و آن وقت که دروغش فاش می شد از آن یک نفر یا رسانه سلب اعتبار و اعتماد می شد. اما حالا، صد البته که نه همه اما گویا اکثریت این  جماعت باور گریز خودبزرگ پندار بریده از فرهنگ و حکمت و هویت  تاریخی را بنگر که دست اندرکار تبادل (و نه  حتی تولید) انواع مختلف افکار و گفته های یک من دو غاز هستند و هرگز  به خود در مورد هرآنچه می خوانند و می شنوند جرات تحقیق و تاملی نمی دهند. کار به جایی رسیده است که مولانا شعر نو می گوید و کلمات فارسی عصر جدید بکار می برد! یک نقل قول را به صد نفر نسبت می دهند و یک نفر صدایش در نمی آید! و هرآنچه امروز دلشان می خواهد بشنوند را از دهان هزار و یک متفکر شرقی و غربی بیرون می آورند! انواع دردها را در همین اینترنت مثل حکیم باشی های قدیم با انواع تجویز ها درمان می کنند و خلاصه فروید و یونگ باید بیایند پیش این روانشناسان عصر اینترنت لونگ بیاندازند و درس پس دهند.

قدرت فهم این نسل عصر فوق مدرن، در حد تک-خط خوانی و تک-خط فهمی و تک-خط گویی تقلیل یافته و حتی برخلاف اسلاف گرامی شان، حوصله خواندن یک نوشته طولانی تر از یک بند راهم ندارند و  ادعای شعورمندی شان هم گوش آسمان را پاره کرده. بحران کتابخوانی داشتیم به میمنت گسترش فرهنگ رایانه در عصر اطلاعات اکنون کتاب را باید به فراموشی سپرد. باز از پدرم بیاد می آورم که می گفت: بلاهت همان بلاهت است فقط شکل و شمایل اش در هر دوره عوض می شود.
قصد این نوشته فقط درد شناسی بود و نه تعمیم یک بیماری به همگان و بی احترامی به نسل جوان وگرنه حتمن کم نیستند کسانی که از این قاعده مستثنایند. به امید روزی که استثنا قاعده شود.

چه طور من هم مثل بافِت و گِیتس و جابز پولدار ترین مرد جهان بشم؟

استاندارد

یادمه چند سال پیش یک مطالعه ای را میخوندم در مورد نابرابری های جهانی و تخریب منابع زیست محیطی و بعد نوشته بود که اگر مردم کشورهای جنوب (در حال توسعه) که اکثریت جمعیت زمین هستند بخواهند مثل یک امریکایی متوسط زندگی کنند بنابه تخمیمنی که زده بود ما به سه یا چهار کره زمین دیگه منابع نیاز داریم! این روزها هم که جوانان بی انگیزه و بی الگو شده اند داستانهای زیبایی از قدیسان جهان سرمایه خواری برایشان تولید می شود. از جمله قدیس جدید جناب بافت که جانشین قدیس قدیمی استیو جابز شده اند.

حالا تصور کنیم این آقای وارن بافت (البته از جمله سرمایه سالاران معتدل تر است و یک سری اخلاقیات را در نظر می گیرد و مثلن گفته بود که چرا من باید از منشی ام کمتر مالیات بدهم – البته این را بعد از فروپاشی وال استریت گفته بو د نه قبلش) بخواهد مقتدای زندگی میلیونها انسان کره زمین بشود (حالا چه به لحاظ مصرف یا تولید فرق نمی کند چه جت سوار شوی چه جت بسازی دیگران سوار شوند اثرش بر منابع یکی است). فکر می کنم برای وارن بافت شدن ما به یک چیزی حدود ۲۰ کره زمین دیگه منابع احتیاج داشته باشیم. این الگو برداری ها از افراد بدون درک مکانیسم های نظام سرمایه داری و بت کردن امثال این چنین جلادهایی که محال است چنین ثروتهای عظیمی را بدون توی شیشه کردن خون دیگران به دست نیاورده باشند (یک نمونه ا ش خود این اعتراف این اقا به میزان مالیات اش است) جز ایجاد توهم در ذهن مردم نیست.

اون بالا استیو جابز را کرده اند امیر المومنین. به این مغازه های اپل مک که می روی جوانها مثل اینکه به زیارت حضرت عباس آمده اند. یک جوری دور این اجسام می گردند و لمسشان می کنند که گویی مذهبی ها دور ضریح مقدس اند. این درحالی است که همین استیو جابز با پررویی تمام که سراغش را فقط در برخی سران جهان سوم باید گرفت خودکشی کارگران چینی در کارخانه های شرکت های اقماری اش را انکار کرد. بیل گیتس ثروت افسانه ای اش را در بهشت های مالیاتی می اندوزد و وقتی امده بود استرالیا در یک برنامه تلویزیونی وقتی ازش یک جوون پرسید که چطور از زیر مالیات در می ری گفت که همه چیز قانونی است. راست می گفت قانون را سرمایه داری می نویسد طوری که افتابه دزد به زندان درآید و بیل گیتس به آسمان. این توهم است که اگر من شخصن مثل وارن بافت سخت کار کنم راه برای من و امثال من به بالا وجود دارد. همیشه این امکان دارد که یک یا چند کفشگر زاده از مدار نکبت به مدار ثروت فرار کنند اما این ها در تاریخ بسیار معدودند.

مطالعات چیز دیگه ای را نشان می دهد. در زمانی که وارن بافت و بیل گیس به بالا صعود می کردند شکافهای طبقاتی در امریکا و جهان چند برابر شده است (از سی و اندی برابر بین فقیر و غنی در دهه ۷۰ میلادی به نود و اندی در دهه نود میلادی). نظام سرمایه داری با شخصی کردن مسئله رشد ثروت به دنبال سیاست زدایی از عوام است. سوال اصلی مربوط به نظام هاست نه شخص ها.اشخاص نیکو در خدمت نظامهای فاسد به تدوام مشروعیت آن نظامها کمک می کنند.

نظام شوروی مبنی بر طرد بود و طی ۷۰ سال (عمر متوسط یک بشر) متلاشی شد اما نظام سرمایه داری مبتنی بر جذب نخبگان جهت فریب عوام است و همواره به انسانها احساس خود نکوهشی برای شکست هایشان در زندگی می دهد. صد البته تلاش های فردی مهم اند اما در غیاب نظامی که تلاش های فردی همگانی را پاداش ندهد به جایی نمی انجامند. نظامهای سرمایه داری در غرب توسط نظامهای به نسبت دموکراتیک معتدل تر شده اند نسبت به نظامهای سرمایه داری لگام گسیخته جهان سومی و این هم بر بقای آنها می افزاید هم به نسبت آنها را به الگوهای متوهمانه برای جهان سومی های بیچاره تبدیل می کند که به جای گاندی و مارتین لوتر کنیگ وارن بافت آرزو کنند و هم این توهم را ایجاد می کند که این سرمایه داری است که مایه رفاه نسبی در غرب شده است نه دموکراسی و نه مبارزات شبانه روزی کارگران و زنان و اقلیت ها و … اما واقعیت این است که سرمایه داری بدون دموکراسی درهمین غرب یک صد سال پیش کودکان را به بیست ساعت بردگی در کاخانه ها می گرفت. در نیویورک یک سده پیش در کارخانه های دوزندگی درها را به روی زنان جوان کارگر قفل می کردند تا مبادا در هنگام کار ازسر گرسنگی چیزی بدزدند. وقتی در یکی از این کارگاهها آتش سوزی شد زنان بیچاره برای آنکه اجسامشان شناسایی شود خود را از طبقات ساختمان به بیرون پرتاب می کردند. بارانی از اجسام نیم سوخته زنان کارگر بر خیابان های نیویورک باریدن گرفت. این سرمایه داری ناب بیل گیتی است. نظامی که به جای آنکه آنرا عوض کنی توحشش را باید مهار کنی،  نظامی بسیار بسیار پر هزینه برای بشریت است.

trickle_down

بحران در جامعه سرمایه داری

استاندارد

مقاله بحران در جامعه سرمایه داری نوشته دیوید هلد از کتاب دیکشنری اندیشه های مارکسیستی که توسط این نویسنده در سال 1380 ترجمه شده بود و در شماره 50 مجله فرهنگ توسعه منتشر شده بود اکنون قابل دسترسی در اینترنت برای علاقه مندان است.:

در این نوشته دیوید هلد (استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل) به طور خلاصه  توانایی نظریات مارکسیستی را برای تحلیل بحران در جامعه سرمایه داری ارزیابی می کند. ابتدا از نقاط قوت اندیشه مارکسیستی در این زمینه شروع می کند. مارکسیستها توانستند بین دو نوع بحران در نظام سرمایه تمایز قایل شوند. بحران اول که بیشتر به شکل سیکلی به افول و صعود بازارها مربوط می شود و بحران از نوع دوم که ساختاری تر است و ریشه در تضادهای بنیادین این نظام دارد و ممکن است به تحول اساسی منجر شود.

مارکس به بحران نوع دوم بیشتر پرداخت و انرا حاصل تضاد ذاتی بین تولید اجتماعی و منافع خصوص دانست. در نظام سرمایه داری تولید جمعی صورت می گیرد (بکارگیری کارگران) اما منافع به شکل سرمایه در اختیار سرمایه سالاران قرار می گیرد. این تضاد منجر به انباشت سرمایه در دستان افراد کمتر و کمتری می شود و باعث رشد انحصار می شود. پیش بینی مارکس در این زمینه درست از آب در آمده است وقتی که خصوصا به رشد نابرابری جهانی و ملی نگاه می کنیم. مارکس همچنین نشان داد که چگونه در نظام سرمایه داری اجزای این نظام به شدت به هم مربوطند و بحران در یک قسمت به به سرعت به قسمت های دیگر منتقل می شود. این باعث می شود که یک نظام سرمایه داری ناب هرگز نتواند به تحقق به پیوندد چرا که حتی خود سرمایه داری نیاز به ثبات دارد.

این ثبات از طریق مدخله دولت در اقتصاد تحقق می یابد. اما این مدخله همانطور که بعدا نومارکسیست ها نشان دادند خود نمی تواند دوام بیاورد چرا که منجر به رشد پیچیدگی در نظام سیاسی و تشدید بوروکراسی و افزایش هزینه های دولتی شده و این به بحران مشروعیت در نظام سوسیال دموکرات سرمایه داری منجر می شود. در اثر این بحران ما شاهد رشد جنبش های جدید اجتماعی غیر کارگری خواهیم بود. همچنین فعالیت های رای زنی بین بنگاههای اقتصادی و اتحادیه های کارگری و اصناف سازماندهی شده به اشکال فرا پارلمانی (مانند رشد لابی ها) تشدید می شود. در این زد و بند ها مسلما اقشار ضعیف و متوسط شرکت ندارند و دموکراسی به شدت تضعیف می شود و این بر بحران مشروعیت می افزاید.

در حالی که مردم به بحران زایی سرمایه داری واقف اند اما همچنین به بدیلهای این نظام نیز اطمینان ندارند خصوصن در زمانه مابعد فروپاشی سوسیالیسم در شرق  و افول سوسیال دموکراتها در غرب. زمینه برای رشد راست افراطی فراهم می شود. از طرف دیگر جهانی شدن بر پیچیدگی های نظام سرمایه داری و مشکلات آن افزوده است. فشار های بین المللی دست دولتها را در مواجهه با مشکلات داخلی می بندد و بر بحران مشروعیت آنها می افزاید.

برای درک بهتر بحران ها باید بر تعامل بین فراینده ای ملی و فراملی توجه نمود. به نظر دیوید هلد نظریه های کلاسیک مارکسیستی به نظر توان لازم برای تحلیل این تعاملات را ندارند و باید مورد بازسازی و بازنگری قرار گیرند.

متاسفانه هلد تداوم رشد نظریه های نومارکسیستی و پسا مارکسیستی را مورد بررسی قرار نمی دهد. مارکس خود بر خصلت جهانی شونده  سرمایه کاملن واقف بود. و از این رو این نظریه امکان بررسی شرایط را دارد و بسیاری از نومارکسیست ها تلاش های زیادی برای نوسازی نظریات خود کرده اند.

سعدی، مال و نیک بختی در قرن 21 ام.

استاندارد

سعدی در کتاب گلستان مي فرماید:

«مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال .عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت.»

البته این را سعدی در قرن سیزدهم ميلادی (هفتم هجری) گفته است. اگر امروز در عصر سرمایه سالاری زنده بود متوجه می بود که جامعه انسانی در اغلب ممالک بر دو دسته شده اند و برای هیچ کدام نیک بختی در معنی حقیقی دگر قابل تعریف نیست: (1) آن 1 درصدی از مردم که نکِشت اما خورد و برد و برای هفتاد پشتش به هِشت و (2) آن 99 درصدی که کِشت و نه خورد تا آنکه مُرد و نه هِشت.
منبع: وبلاگ چپاول جهانی: https://planetplunder.wordpress.com/2016/01/09/saadi-and-happiness-in-21st-century/

992.jpg

فرار اقتصاد نوکلاسیک از پرسش امکان پذیری!

استاندارد

نظریه های بد اقتصادی که بر نوعی توهم در مورد جامعه و اقتصاد استوارند می توانند عواقب ویران کننده ای برای جامعه داشته باشند. منطق خود تنظیمی بازار و عدم نیاز به دخالت دولت و جامعه مدنی در تنظیم روابط اقتصادی به اقتضا و در تناسب با پیچیدگی های خاص هر جامعه نوعی توهم است که اساس نظریه ها  و مدل های اقتصادی مکتب نوکلاسیک (نولیبرالیسم یا بازار آزادگرا) را تشکیل می دهد.

مشخص است که نمی توان اقتصاد جوامع انسانی را بر اساس مدل های ذهنی بریده از واقعیت و ایده آلیزه شده اداره کرد. مشکل عظیم تر این نظریه ها این است که چون صاحبان این نظریات تصور شان از واقعیت را بر مبنای مدلهای ذهنی خود بنا کرده اند و چون این مدلها قابلیت اجرایی شدن «به طور کامل» در واقعیت را ندارند هر گاه سیاست گذاری های ایشان با شکست مواجه می شود جامعه یا دولت را به علت جلوگیری  از تحقق کامل  مدلهای ذهنی شان مقصر می دانند و با این کار نقطه ضعف خود را به نقطه قوت تبدیل می نمایند! از این رو این نظریه ها با تکیه بر قدرت رسانه ها همچنان به مشروعیت سازی به نفع خود حتی پس از بحران های مالی اقتصادی ادامه می دهند. اما مسئله مهم تری که سعی در مخفی کردنش دارند همچنان بی جواب می ماند و آن امکان ناپذیری عملی کردن کامل مدل هایشان در واقعیت است. جالب این جاست که در نقد مدلهای رقیب خود مانند اقتصاد مشارکتی یا اقتصاد شرکتهای تعاونی هرگز به موانع تحقق کامل این مدلها توجه نکرده و این مدلهای رقیب را از اساس  نا موفق و ناممکن و نا مطلوب می دانند.

526310_583526585024476_2088223211_n.jpg

مهم ترین نکاتی که همگان باید در مورد وقایع اخیر مصر و پیچیدگی آن بدانند

استاندارد
مهم ترین نکاتی که همگان باید در مورد وقایع اخیر مصر و پیچیدگی آن بدانند:1- اخوان المسلمین در مشارکت دادن نیروهای متکثر سیاسی در ایجاد تحول کوتاهی نمود2- درون اخوان جریانی جهت ایجاد سلطه دینی پدید آمد و در افول اخوان نقش بازی کرد

3- دولت مرسی یا اخوان المسلمین نمایندگی کننده منافع اقتصادی نخبگان و  سرمایه داران اسلام گرا شد و در نتیجه سیاست های اقتصاد بازار آزاد دوران مبارک و رانت های اقتصادی تولید شده را به چالش نگرفت.

4- جنبش ضد اخوان (تمرد) جنبش اجتماعی است نه صرفن سیاسی و محصول هیچ گونه توطئه ای توسط نظامی ها یا آمریکا نمی باشد

5- با این حال ته نشست های رژیم مبارک و نظامی های مصر در این جنبش نفوذ کرده اند و بر روند تحولات تاثیر گذار شده اند

6- دولت مرسی سازگاری با نظامی های مصر را به همکاری با سایر نیروهای سیاسی مدنی مصر ترجیح داد.

7- این واقعیت که در مصر کودتا رخ داده است غیر قابل انکار می باشد

8- قبل از کودتا نظامی های مصر نقشه براندازی اخوان را داشته اند با این حال جنبش مردمی ضد اخوان تنها فرصتی را برای کودتا فراهم کرد نه آنکه کودتا چیان جنبش را بسیج کرده باشند.

9- جنبش تمرد همچنان ظرفیت بالای بسیج اجتماعی حول خواسته های برحق و دموکراتیک خود را دارد و می تواند از انحراف در انقلاب مصر جلوگیری کند اگر در مقابل سرکوب مدافعین اخوان سکوت اختیار نکند

10- لیبرال های سکولار شهری در مصر برخلاف ارزشهای به ظاهر دموکراتیک خود هیچ نتیجه انتخاباتی ولو آزادی که امتیازات اشرافی و بورژوایی ایشان را زیر سوال ببرد بر نخواهند تابید. دموکراسی برای ایشان تا وقتی معنی می دهد که منافع در خطر نباشد.

11- لیبرال سکولارهای مصر همانقدر با ارزشهای دموکراتیک مورد ادعای خود بیگانه اند که جنبش اسلام گرای اخوان با ارزشهای اسلامی مورد ادعای خود.

12- برکناری مرسی از قدرت به شیوه کودتایی به هیچ وجه به بهبود مشروعیت و مقبولیت دموکراسی و انتخابات در مصر کمک نمی کند.

13- سرکوب مدافعین مرسی و اخوان ایجاد انحراف در انقلاب مصر را تسهیل نموده است.

14- دفاع از کودتا توسط جنبش تمرد آغاز افول این جنبش خواهد بود.

15- در روز های آتی اگر جنبش تمرد علیه سرکوب گری نظامی ها و ریاکاری و نفاق افکنی لیبرال-سکولارها نایستد بهار مصر را به خزان تبدیل کرده است.

ریشه های عبری چامسکی!

استاندارد

سوال: آیا در کودکی بخش پیامبران (nivi’im) کتاب عهد عتیق را هم با پدرت به عبری می خواندی؟

کلمه «پیامبر» ترجمه بسیار بدی از کلمه عبری نیوی [در عربی نبی] است. هیچ کس معنی دقیق این کلمه را نمی داند. اما امروز می توان آن را به روشنفکران معترض و عصیان گر تعبیر کرد. کار این پیامبران در تاریخ این بود که تحلیل های ژئوپولیتیکی از اوضاع زمانه خود ارائه می کردند و هشدار می دادند که اعمال سلاطین زمانه شان جامعه شان را به نابودی [عذاب] می کشاند. آنان اعمال سران شرور زمانه خود را محکوم می کردند. دعوت به عدالت و مهربانی با یتیم و بیوه و نیازمندان زمان خود می نمودند.

من نمی خواهم بگویم که همه چیز در مورد آنان زیبا بود. روشنفکران طغیان گرهمیشه زیبا و بی عیب نیستند. زندگی ساخاروف [فیزیک دان اتمی و فعال حقوق بشر شوروی] را که می خوانی می بینی که بعضی مواقع بسیار زننده است. یا همین طور الکساندر سولژنیتسین (ادیب طغیان گر روسی). و با همه انبیاء (nivi’im) به گونه ای در طول تاریخ برخورد شد که با روشنفکران طاغی امروز برخورد می شود. هیچ کدام از آنها (که نامشان در تورات و انجیل آمده) مورد احترام و ستایش در زمان خود قرار نگرفتند. پیامبرانی چون ارمیای نبی به زندان انداخته شد. یا به بیابان تبعید می شدند. آنها مورد تنفر [قدرتهای زمان خود] بودند. در آن زمان البته رشنفکران یا پیامبرانی هم بودند که محبوب دربارهای سلاطین بودند  اما قرنها بعد، مردم آنها را به پیامبران دروغین شناختند.

امروز جامعه یهودی اسرائیل با کسانی که به جنایات اسرائیل انتقاد می کنند به گونه ای برخورد می کنند که اهب (پادشاه بنی اسرائیل هشت سده قبل از میلاد) با الیاس نبی برخورد کرد. تو یک خائنی. تو باید به قدرت خدمت کنی. امروزهم نمی توانی بگویی که سیاست های اسرائیل در نهایت به تخریب جامعه یهودی می انجامد.

 سوال: آیا در دوران کودکی وقتی با خانواده ات عبری می خواندی هرگز تصور می کردی که خود تو هم یک نبی (روشنفکر طاغی) بشی؟

بله. شخصیت مورد علاقه من در تورات آموس بود. من از این ادعایش خوشم می آمد وقتی که می گفت: من یک نبی نیستم. من پسر یک نبی هم نیستم. من فقط یک شبان ساده ام. او در واقع به خوبی معنی روشنفکر بودن را درک کرده بود. وی یک کشاورز ساده بود که فقط حقیقت را بدون هیچ ادعایی می گفت. من از او به همین خاطر خوشم می آمد.
noam-chomsky2-640x360

منبع: مصاحبه دیوید ساموئلز با چامسکی در مورد ریشه های یهودی اش:
http://www.tabletmag.com/jewish-news-and-politics/50260/qa-noam-chomsky

اسطوره عدم دخالت دولت در بازار

استاندارد

از نظر چامسکی، عدم دخالت دولت در بازار در نظامهای لیبرال یک اسطوره بیش نیست:

«فی ذاته، استقراض ملی هرچقدر زیاد باشد ممکن است مشکل خیلی بزرگی نباشد. ما در گذشته در آمریکا بدهکاری ملی بزرگتری داشته ایم (نسبت به میزان تولید ناخالص ملی و نه به لحاظ عدد خام آن). میزان حقیقی بدهکاری ملی می تواند مورد بازی های آماری قرار گیرد (اینکه عدد خام را بگویند یا در تناسب با درآمد ملی مطرحش کنند).

سوال اصلی اما این است که با این پولهای استقراض شده چه می کنند؟ اگر در ده سال گذشته این قرضه های ملی برای مقاصد سازنده مانند سرمایه گذاری در زیر ساختارها بکار رفته بودند  ما اکنون در شرایطی به مراتب بهتر زندگی می کردیم. اما این وامها برای غنی تر کردن اغنیاء بکار رفته است تا بر میزان مصرف شان افزوده شود (که به معنای افزایش بی رویه واردات و در نتیجه کسری تجاری بین واردات و صادرات)، سوداگری های مالی و بورس بازی بکار رفته اند. همه اینها برای اقتصاد بسیار مضر بوده اند. مشکل دیگری نیز وجود دارد که معضلی فرهنگی و ایدئولوژیک است. دولت آمریکا سالیان سال بر پروپاگاندای انکار این حقیقت تکیه کرده است. به ما گفته اند که این کشورهای دیگر هستند که در آنها دولتها در اقتصادهایشان دخالت می کنند (و از این روست که از ما عقب افتاده تر اند!) اما ما باید فردگرایان خالص باشیم. بنابراین آی بی ام هیچ چیزی مستقیمن از دولت نمی گیرد. اما در عمل این ابر شرکت سرمایه های کلانی از طریق پنتاگون دریافت می کند.»

      چامسکی How the World Works –   

بازار علیه بازار

استاندارد

از نظر چامسکی تجارت و معامله از جمله پدید ه های طبیعی بشری هستند و نهاد بازار برای نهادینه کردن این فعالیت های بشری پدید آمده است. اما در نظام بازار (به اصطلاح) آزاد و سرمایه سالار، نه تنها مردم سالاری تحت هجوم است بلکه حتی خود تجارت و نهاد طبیعی بازار نیزتخریب می شوند.

«از مداخله های عظیم دولت در بازار [برای حفظ مراکز قدرت اقتصادی و ابر شرکت ها] که بگذریم در نظام به اصلاح آزاد بازارسرمایه داری شاهد افزون شدن تمرکز قدرت و کنترل اقتصادی هستیم تا آنجا که نظم [طبیعی] بازار به مخاطره می افتد. این خود داستانی بس طولانی تر از آن است که در اینجا مورد بحث قرار گیرد. اما به عنوان فقط یک مثال کوچک،40 درصد از تجارت جهانی صرفن بین ابرشرکتها صورت می گیرد. در آمریکا و ژاپن این رقم 50 درصد است. هر معنایی از تجارت را انتخاب کنید با این وضعیت در تناقض قرار می گیرد. تجارت به اصطلاح آزاد در عمل در یک نظام سرمایه داری، بیش از یک عملیات مشترک بین ابرشرکتها نیست. امری که به طور مرکزی و غیر دموکراتیک از بالا توسط دستان طبقه سرمایه سالار (نه دستان پنهان بازار به قول آدام اسمیت) کنترل شده است با یاری انواع مکانیسم ها برای به زیر سلطه بردن [نهاد اجتماعی] بازار به نفع سود و قدرت این طبقه».

چامسکی Power and Prospects

ویتگنشتاین و مسئله خدا

استاندارد

ویتگنشتاین1: واقعیت ها -فاکتها – با چیزها – اشیاء- یکسان نیستند. در حالی که چیزها دارای خواص هستند (مانند رنگ و بو و نرمی و سفتی ..) و در فضای زمانی و مکانی به یکدیگرو به محیط خود چون زنجیر وابسته و پیوسته اما واقعیت ها از همدیگر مستقل بوده تنها در فضای منطقی ذهن و زبان ما وجود دارند و لذا تنها کاری که می توانیم در مورد آنها بکنیم بیان یا تایید/تکذیب آنهاست. یک صندلی یک درخت یا یک اسب آبی -هیپو- چیز هستند اما اینکه بگوییم در یک اتاق یک اسب آبی هست یا نیست یک واقعیت یا فاکت است.

 205130_483622548347542_1745529160_n

ویتگنشتاین 2: ما همچنین می توانیم واقعیت ها را به گونه گزاره ها تصور کنیم. مثلن اینکه «ممکن است یک اسب ابی در این اتاق باشد». این تصویر های ذهنی از واقعیت را از طریق زبان عنوان می کنیم تا امکان رد یا تایید پیدا کنند. برای رد یا تایید واقعیت ها باید آنهارا با مجموعه ای از چیزها مرتبط کنیم. چیزهایی که خود همانطور که گفته شد سلسله وار بهم مرتبط و وابسته اند. این چیزهای به هم مربوط را «امور» و شرایط وجودی آنها را امور واقع – رئالیتی ها- می نامیم. علم مجموعه گزاره هایی درست در مورد امورواقع است. و بنابراین علم در فضای زبان است که خود امکان حضور و کار پیدا می کندو اما زبان خود امر واقع نیست. از این رو به فلسفه نیاز هست. کار فلسفه بیان گزاره های وجودی که کار علم است نیست. کار فلسفه شفاف کردن گزاره های علمی است تا محدوده های زبانی بیان این گزاره را مشخص کند. بدین سان فلسفه به علم کمک می کند تا به محیط زبانی بیان گزاره های خود خود-آگاه شود.

 399275_483631038346693_1620264610_n

ویتگنشتاین 3: در گزاره ها ما از اسم ها که پدیده های زبانی هستند استفاده می کنیم. گزاره ها در واقع در مورد وجود یا عدم وجود چیزها نیستند. همانطور که گفته شد چیزها در سلسله امور واقع به شکل به هم وابسته قرار دارند. این بدین معنی است که ما فقط می توانیم حضور چیزها را در ارتباط با یکدیگر در فضای زمانی و مکانی مشخص کنیم نه وجود مستقل و غایی آنها را. وجود یک اسب آبی در یک اتاق یا یک پرنده در اسمان قابل گزاره شدن و تایید یا تکذیب است. اما وجود غایی یا نهایی اسب آبی یا وجودپرنده بدون ارتباط با سایر چیزها امکان اثبات یا ردش وجود ندارد. بنابراین از نظر ویتگنشتاین، فقط این خدا نیست که نمی شود وجودش را رد یا اثبات کرد. حتی وجود اشیائ را هم نمی شود مستقل از سایر اشیاء اثبات یا رد کرد. علم فقط «حضور» اشیا و امور واقع را در ارتباط با یکدیگر می توان اثبات یا رد کند! خدا از تعریف خدا بودن ساقط می شود اگر خدا را به خواهیم چون یک شئ در ارتباط با اشیائ دیگر رد یا اثبات کنیم! از نظر ویتگنشتاین خدا یک مسئله اخلاقی است و اعتقاد به وجود او در ارتباط با معنادهی به زندگی و اخلاق تعریف می شود. بنابراین اگر ویتگنشتاین زنده می بود به استیون هوکینگ در پاسخ به این جمله اش که برای تبیین کیهان نیاز به خدا نیست می گفت درست است اما برای تبیین خدا نیاز به کیهان شناسی نیست! چون خدا(اگر وجود داشته باشد) فراتر از تبیین علمی ماست.

68181_483641668345630_1332879716_n

باز هم از نوآم چامسکی!

استاندارد

ترجمه گفته هایی از پروفسور نوآم چامسکی توسط عبدالحامد حسینی برای صفحه فیس بوکی نوام چامسکی

«برآنم که وظیفه عقلانی و اخلاقی هر انسان این است که ریشه ها و ساختارهای سلطه و قدرت را در همه شئون زندگی [از روابط بین فردی گرفته تا سیاست بین الملل] بیابد و به چالش بکشد. اگر برای قدرت هیچ توجیه و مشروعیتی وجود ندارد پس باید آن را به زیر کشید تا قلمرو آزادی بشر گسترده تر شود» ~ چامسکی

 

 برای ادامه کلیک کنید:

Read the rest of this entry

چگونه دانشگاهها به خدمت میلیاردرها در آمدند؟

استاندارد

درواقع در مورد نظام سرمایه داری آمریکایی توهمات فراوانی وجود دارد.. تصور می شود که این نظام مبتنی بر جامعه باز و بازار آزاد و انگیزه های قوی برای کارآفرینی و گستره ای از حق انتخاب های متنوع برای مصرف است.اما واقعیت غیر از این است.

در واقع امر؛  دانشگاهی که من در آن کار می کنم خود نمونه خوبی است. ام آی تی (دانشگاه صنعتی ماساچوست) چیست؟ ام آی تی در عمل به یک موسسه خصوصی تبدیل شده است. اما این موسسه خصوصی توسط بخش عمومی تامین بودجه می شود. این سرمایه گذاری برای چیست؟ خوب؛ ام آی تی از بخش عمومی یا دولتی پول دریافت می کند تا فن اوری های آینده را خلق کند.اما آن فن اوری را تولید می کند که شرکت های خصوصی می توانند از طریق آنها به سود های کلان برسند. عناصر اصلی توسعه های جدید در صنعت کامپیوتر و اینترنت اول بار درهمین دانشگاه  و موسسات مشابه با پول پنتاگن  طی دهه ها سرمایه گذاری خلق شدند. این بخش عمومی (دولت از طریق مالیات) بود که برای مدتی طولانی هزینه تحقیقات و اختراعات را تامین می کرد و ریسک های کلان می نمود اما در نهایت سود های کلان سر  از جیب امثال بیل گیت در آوردند.

نوام چامسکی

چامسکی در باب محیط زیست و سرمایه سالاری

استاندارد

 «مثلن همین توافق نامه کیوتو را نگاه کنید! تخریب محیط زیست نه تنها به عنوان امری عقلانی در جامعه ما جا افتاده است بلکه حتی ما در مدارس و دانشگاههایمان می اموزیم که چگونه آن را تخریب کنیم. کافی است که شما یک درس در اقتصاد یا سیاست را در دانشگاه بردارید. به شما می آموزند که انسان ها باید به عنوان امری عقلانی تجمع کننده ثروت باشند. هر انسان باید به مثابه یک فرد منفرد در راستای به حد اکثر رسانیدن سود در نظام بازار آزاد عمل کند. بازار آزاد را نظامی دموکراتیک تلقی می کنند چون هرکس در آن صاحب یک رای است! البته، برخی بیش از دیگران حق رای دارند. چون نفوذ رای شما بستگی دارد به میزان دلارهایی که دارید اما چون هرکس در یک نظام لیبرال ظاهرن مشارکت می کند آن را دموکراتیک می نامند. «

«خوب، حالا فرض کنید که ما در چنین نظامی به آن چه آموخته ایم اعتقاد داشته باشیم و بخواهیم عمل کنیم. در چنین نظامی افزایش سرمایه مصادف با تخریب محیط زیست است. آن کسانی که در اثر فعالیت تولید سرمایه ما دچار خسارت می شوند و زندگی شان تهدید می شود نسل های آینده ما هستند. آنها در این نظام بازار آزاد هیچ حق رأیی ندارند! ارزش منافع نسل های آینده ما که با مشکلات محیط زیستی دهشتناکی روبرو می شوند صفر است. هر کس که به منافع نسل های آینده توجه کند به لحاظ اقتصادی و سیاسی غیر عقلانی عمل کرده است! چون شما قرار است که سود خودتان را به حداکثر برسانید. هیچ چیز دیگری نباید برای شما مطرح باشد. پس تخریب محیط زیست و نظامی کردن فضا همه و همه سیاستگذاری های معقول به حساب می آیند اما در چارچوب این دیوانگی نهادینه شده.[ این پروتوکل های زیست محیطی مانند کیوتو نیز در همین چارچوب نوشته شده اند. ]
نوآم چامسکی

Latuff_-_CapitalismGlobalWarming

فربه تر از دین

استاندارد

این مقاله در پاسخ به مقاله فربه تر از ایدئولوژی دکتر سروش در سال 1373 (در سن ۲۳ سالگی) نوشته شد. مقاله به مجله کیان برای انتشار فرستاده شد. مجله رسما از انتشار آن ممانعنت ننمود. اماجناب شمس الواعظین ادعا کردند که مقاله را برای خواندن برای فردی فرستاده اند و گم شده  است! این پاسخ حمل بر عدم تمایل مجله گردید و لذا نسخه دیگری برای ایشان فرستاده نشد. مقاله همچنین به مجله ایران فردا متعلق به ملی مذهبی ها فرستاده شد. مقاله را بیش از حد تعریفی و انتزاعی یافتند و لذا از انتشار آن در مجله ایران فردا نیز خودداری نمودند. «فربه تر از دین»  فرصت انتشار دیگری پیدا نکرد تا 29 خرداد سال 1378 در روزنامه ایران و آنهم با عنوان دین و ایدئولوژی در اندیشه شریعتی!. اخیرا تنها بخش هایی از مقاله را توانستم بیابم و اسکن کرده در اینترنت آرشیو نمایم. ازدوستانی که بتوانند از طریق آرشیو کتابخانه های ایران بنده را  درتکمیل این سند یاری رسانند بی نهایت سپاسگذار خواهم بود.

از فقر در آمریکا تا چرخش های بزرگ تاریخ در قرن بیست و یکم

استاندارد

   آخرین نتایج پیمایش ملی ایالات متحده آمریکا: ۴۶ میلیون آمریکایی زیر خط فقر زندگی می کنند. یعنی جمعیتی معادل جمعیت اسپانیا یا ۶۰ درصد جمعیت ایران. همچنین آخرین سرشماری آمریکا نشان می دهد که: ((از هر دو نفر آمریکایی یک نفر- یعنی ۱۵۰ میلیون نفر- در مقوله صاحبین درآمد پایین و یا فقیر دسته بندی می شوند)) – این میزان فقر و نابرابری در طول تاریخ آمریکا از زمان رکود بزرگ دهه سی تا کنون بی نظیر بوده و محصول سیاست های آزاد سازی اقتصادی است.

همچنین مطالعات دیگر نشان می دهد که:
در حالیکه سه دهه پیش ۷۵ درصد کل درآمد ناخالص جهانی به غرب تعلق داشت. این میزان اکنون به ۵۰ درصد رسیده و تخمین زده می شود که ظرف دو یا سه دهه دیگر به نزول خود ادامه دهد. بی شک اگر روند کنونی تا اواسط قرن بیست و یکم ادامه پیدا کند و جنگ جهانی دیگری تدارک دیده نشود و بحران های عظیم زیست محیطی حادث نشوند، قرن حاضر قرن پایان سیطره دویست-سیصد ساله جهان غرب خواهد بود. با این حال همچنین تخمین زده می شود که هیچ ابر قدرت اقتصادی دیگری رشد نکند وجهان به شکل چند قطبی اداره شود.

سازمان بین المللی  انرژی نیز تخمین می زند تا دو دهه دیگر میزان بازدهی حوزه های نفت و گاز موجود تا ۷۵ درصد سقوط نماید. سازمان مذکورخوشبین است که حوزه های جدید کشف شوند اما اعتراف می فرماید که این حوزه ها در مکان های بسیار دشوار با کیفیت نفت بسیار پایین باشد که به معنی افزایش سرسام اور هزینه های اکتشاف و استخراج و پالایش خواهد بود. بنا به تخمین فوق تا دو دهه دیگر سرمایه گذاری در هر منبع انرژی قابل تجدید اب در هاون کوبیدن است و کشورهایی که از همین اکنون در صدد تقویت فن آوری تولید انرژی های قابل تجدید و به صرفه نمودن آن ها گامهای اساسی را بردارند می توانند در این قرن جدید به پیشروان علم و تمدن تبدیل شوند.  تلاش مبارزین اجتماعی در جهان باید صرف فشار آوردن به نظام های سیاسی اقتصادی خود برای رفتن به سمت مسیر فوق باشد.

نگرش مردم جهان به بی عدالتی اقتصادی و بازار آزاد نظام سرمایه سالاری

استاندارد

 اخیرن سرویس جهانی بی بی سی از طریق بنیاد گلوبسکن یک نظر سنجی به نسبت بین المللی را انجام داده است که علی رغم مشکلات روش تحقیقی آن حاوی نتایج قابل توجهی است. مهم ترین نتیجه البته مربوط به احساس بسیار قوی بی عدالتی اقتصادی است که حتی بعد از حدودن نیم دهه از زمان بحران مالی دنیا همچنان فراگیر تر و قوی تر شده است. خلاصه از نتایج تحقیق مذکور توسط اندرو واکر در سایت بی بی سی به انگلیسی منتشر شده است و ترجمه آن نیز توسط بی بی سی دراختیار خوانندگان ایرانی قرار گرفته است.

متن انگلیسی خلاصه گزارش: http://www.bbc.co.uk/news/business-17847372

متن فارسی:‌ http://www.bbc.co.uk/persian/business/2012/04/120426_l45_economic_unfair.shtml

متن گزارش وقتی با اصل تحقیق مقایسه شود مشخصن دارای تفاوتهایی است و وقتی به مسئله میزان حمایت عمومی از اقتصاد بازار آزاد سرمایه سالار می رسد خواننده متوجه می شود که جناب اندرو واکر به شکل بسیار منحرف کننده نتایج نظر سنجی را با بازی با کلمات ارائه می کند. از چنین تحلیل گری بعید است که در فهم یافته اشتباه کرده باشد. آن چه واضح است جناب تحلیل گر بی بی سی تصورات مثبت خویش از بازار آزاد سرمایه داری را بر تن یافته های پژوهش کرده به خود فریبی و خواننده فریبی می پردازد. عموم خوانندگان یا وقت مطالعه اصل گزارش را ندارند و یا اگر دارند متوجه بازی کلمات نشده و قدرت تحلیل یافته ها بطور فنی را ندارند. عبارات ذیل از متن ترجمه فارسی گزارش آقای واکر گرفته شده است:

به رغم گستردگی احساس بی‌عدالتی اقتصادی، این قابل توجه است که حمایت فراوانی نیز از بازار آزاد سرمایه‌داری وجود دارد؛ چیزی نزدیک به سه چهارم کل پاسخ‌دهندگان در هیچ کشوری اکثریت پاسخ‌دهندگان از این ایده که سرمایه‌داری محکوم به فنا است پشتیبانی نکرده‌اند. هر چند در اسپانیا و فرانسه شمار حامیان آن به ۴۰درصد می‌رسیده است در هر دوی این کشورها نسبت مدافعان بازار آزاد فارغ از هرگونه مقررات و محدودیت دولتی بسیار پایین بوده است: ۴درصد در فرانسه و ۳درصد در اسپانیا از این حیث آمار پایین این دو کشور، به همراه ترکیه امری نامعمول است. جای تعجبی نیست که قوی‌ترین حمایت از بازار آزاد در سنگر مستحکم پرورش ایده‌های بازار به چشم می‌خورد: ایالات متحده در مجموع احساس بی‌عدالتی اقتصادی بیشتر شده است اما این ایده که بدیلی برای سرمایه‌داری می‌تواند امور را اصلاح کند حامیان اندکی دارد.>>

متن اصلی گزارش آن چنان که در تصویر زیر خلاصه شده است اما واقعیت دیگری را نشان می دهد  که در تضاد با توصیف  فوق قرار دارد: براساس این تصویر کسانی که بازار آزاد سرمایه سالاری را بی نقص دانسته و آن را تایید می کنند در اقلیت هستند و از تعدادشان در سالهای گذشته کاسته شده است. حداکثر حمایت از بازار آزاد بدون تنظیمات ۲۷ درصد (آری ۲۷ درصد) در ایالات متحده است. همان کشوری که به قول گزارش گر به درستی مهد ایده اقتصاد آزاد نولیبرالی شناخته می شود. اکثریت مردم جهان یا نظام مذکور را اساس دچار بحران و خرابی می بینند (بین ۱۴ درصد در هند تا حدود چهل درصد در اسپانیا و فرانسه) یا آن را دچار مشکل دانسته خوهان اصلاح و اعمال تنظیمات قانونی دولتی بر این نظام بازار به اصطلاح آزاد هستند. (بین ۳۰ درصد درهند تا ۷۵ درصد در آلمان). بدیهی است که اقتصاد ازادی که تحت مقررات دولتی برای حل مشکلاتش بخواهد تنظیم شود دیگر اقتصاد ناب ازاد نولیبرالی نیست. اما گویا گزارش گر بی بی سی ترجیح می دهد که جمعیت عظیم خواهان اصلاحات اقتصادی را به حساب حامیان بازارآزاد مصادره فرموده اند و تنها کشورهای فرانسه و اسپانیا را نتوانسته اند به دلیل عظیم بودن نسبت مخالفان و منتقدین بازار آزاد اجبارن مستثنا نموده اند.

در نهایت یک نگاه ساده به اطلاعات نشان می دهد که اکثریت مردم جهان یا مخالف بازار آزاد سرمایه سالاری در تمامیتش هستند یا منتقد آن می باشند. حامیان این نظام درمعنی حقیقی کلمه ((حامی)) یا ((مدافع)) در اقلیت می باشند. بسیاری از این منتقدین ممکن است بدیلی برای نظام کنونی سراغ نداشته باشند یا تحقق بدیل را در شرایط حاضر مطلوب اما کمتر ممکن دانسته و تصور کنند که اصلاح نظام به مرور می تواند به شکل منطقی تر و واقع بینانه تری به بدیل آفرینی هم بیانجامد. بنابراین بدیل این نظام را در یک نوع نظام نظارت شده و متعهد و مسئول به عدالت و دموکراسی می دانند تا زمانی که ظرفیت برای تغییر آن هم پدید آید. این که دولتمداران و نولیبرال های و سرمایه سالاران و لشکر عظیم تحلیل گران ژورنالیست ایشان در رسانه های جمعی حاکم بر جهان هنوز قدرت فهم بی مشروعیتی نظام مطلوبشان را ندارند ودر حالی که چشمه های جوشان سیلاب های عظیم بحران و مخالفت مردمی در حال فوران است و قابل مشاهده حتی در هر تحقیق آبکی از این قبیل، همچنان به مسخره کردن روشنفکران و منتقدینی که بحران سیل آسا را قبل از آمادنش می دیدند ادامه می دهند نشان از طبع استکباری و خود پرستی و طمع و آز ایشان است.

bbc2492_m4t_ctry

جعل مجازی یک جنبش اجتماعی

استاندارد

پاسخ مردم آفریقا به این بازی مسخره کونی ۲۰۱۲ ( فیلمی که از طریق شبکه های اجتماعی مجازی منتشر شده و باعث تحریک عاطفی جوانان آمریکا گردیده تا از دولتشان مداخله نظامی برای کشتن یک جنایتکار جنگی بخواهند) این است: لطفن دست از حمایت از رژیم های جنایتکار آفریقایی مانند رژیم اوگاندا – که مسئول پیدایش تروریست هایی چون کونی هستند بردارید، نمی خواهد برای کشتن وی لشکر کشی بفرمایید! دهه هاست که رژیم آمریکا رژیم های فاسد و جنایتکار (که در کشته شدن ۶ میلیون کنگویی مثل آب خوردن ظرف چند هفته سهم داشتند) را حمایت کرده است چه شده که اکنون یاد کودکان مظلوم آفریقایی قربانی این گروه تروریستی ورشکسته چند صد نفری افتاده است. رقابت با چین برای تصاحب هرچه بیشتر منابع این کشورها در بین است یا بازگشت خوی امپریالیسم کهنه یا این دسیسه ای دیگر است از جانب رژیم های فاسد وابسته تا اکنون که مردم این منطقه پایه های صلح و بازسازی جامعه خود را به شکل دموکراتیک شکل می دهند باز زمینه را برای تدوام استبدادشان به مدد قدرت خارجی فراهم کنند؟ مردم خاورمیانه خصوصن ایرانی ها باید در این زمینه هوشیار باشند. شرارت های بنیادگرایی دینی و حکومت های استبدادی در کشورهای اسلامی خود محصول مداخله های امپریالیستی هستند و تا حمایت از فساد و نابرابری از جانب غرب رواست باز تولید جهل و استبداد نیز هم چنان باقی خواهد ماند. کسانی که در توهم پایان دوران امپریالیسم هستند و تصور می کنند ما در دوران گل و منگل جهانی شدن تکنولوژی وآزادی قرار داریم لطفن از خواب خرگوشی بیدار شده چشم به جهان واقعی نابرابری ها و قدرت مداری ها و رقابت بر سر منابع نایاب شونده و فساد نظام های سرمایه سالار باز کنند. دنیای سیاه سفید غرب آزاد علیه شرق اسیر استبداد دیگر رونقی ندارد. دنیای امروز ما پر از رنگ خاکستری است چرا که سیاه و سفید در هم تنیده اند.

419482_406777539347837_1183849641_n

 

بحران یونان وارد مرحله جدیدی می شود

استاندارد

جنبش های اجتماعی و اعتراض های مردمی مجددن به صحنه آمده تا در برابر برنامه ها ی تشدید ریاضت اقتصادی به ایستند. اعتصابهای کوتاه مدت شروع شده اند. حداقل درآمد در یونان فقط هفتصد یورو بود که اکنون باید همین چندر غاز هم ۲۲ درصد کاهش یابد. اموال عمومی تا حتی سیستم فاضلاب کشور به معرض فروش و خصوصی سازی گذاشته شده است. میزان مقبولیت احزاب سیاسی به شدت کاهش یافته و ناتوانی نظامهای لیبرال دموکراسی در نمایندگی خواسته ها و نیازهای حقیقی مردم مشخص تر شده است چرا که علی رغم خواست مردم احزاب در قدرت به نفع ریاضت بیشتر رای داده اند تا بسته نجات مالی از اروپا را دریافت کنند. بسته ای که بناست برای نجات شرکت ها و بانکداراهای ورشکسته یونانی-اروپایی خرج شود. استقلال ملی و منافع ملی و حقوق ملی این کشور تحت تاثیر سیاست های اقتصاد بازتوسط دولتهای قدرت مند تر اروپا به بازی گرفته شده است. شرایط مانند تحمیل ریاضت اقتصادی به المان در سال ۱۹۳۳ است که باعث شد تا دموکراسی انتخاباتی در دستان احزاب فاشیست سقوط کند. خوشبختانه احزاب فاشیست در یونان هنوز مهم نشده اند. اما تلاش اروپا این است که مطمئن شود که بسته به دست مردم و بخش عمومی نرسد حتی اگر احزاب جدیدی بعد از انتخابات یونان به قدرت برسند! حزب اصلاح طلب سوسیالیست یونان که با هزار وعده به قدرت رسید خود آغاز گر این برنامه های نولیبرالی و سرمایه سالارانه بوده است. چپ ترین حزب مخالف ریاضت تا کنون تنها ۲۰ درصد مقبولیت دارد. اکنون اقتصاد یونان دیگر انتخاب های زیادی ندارد. به نظر نمی رسد که نتیجه انتخابات آتی در فصل بهار کارساز باشد و یونان بر سر دوراهی انقلاب مردمی از نوع بهار عربی یا ورشکستگی (و آشوب و غارت و بحران مانند آرژانتین سال ۲۰۰۱) است. شاید در این صورت یونان چون ارژانتین به استقلال بیشتر مالی بیاندیشدرو دست به اصلاحات سوسیال دموکراتیک بزند! با این حال بحران یونان با بحران مالی اروپا گره خورده و سایر کشورهای نیز به دنبال یونان به چنین نقطه ای خواهند رسید. ایا بهار سال ۲۰۱۲ زمان بیداری اروپایی است اما از نوع خودش؟

 

افسانه ای به نام دولت کوچک

استاندارد
عبدالحامد حسینی
افسانه ای به نام دولت کوچک: از جمله شعارهای دولت های نولیبرال کاستن بخش دولتی یا کوچک کردن دولت از طریق خصوصی سازی اموال عمومی و تحدید بودجه های درمانی بهداشتی اموزشی و اجتماعی و بستن درهای استخدام دولتی است.
توجیه: دولت های بزرگ بوروکراتیک هزینه های گزافی را به باد می دهند و کاهش دولت به نفع مالیات دهندگان است چون هزینه های اضافی دولتی کاهش می یابد و در عوض مردم مالیات کمتر داده صاحب بیزینس خصوصی خود می شوند. بر درآمدشان افزوده می شود و کیفت کار در اثر رقابت بهبود می یابد.
در عمل طی سه چهار دهه گزشته چه در غرب چه در شرق: هزینه ها و بودجه های دولتی هیچ کدام از این دولت ها که کاهش نیافته افزون تر هم شده. فقط این هزینه ها در جهت بهبود رفاه عمومی مردم خرج نشده است. مالیات بر درآمد طبقات متوسط و کارگر که کاهش نیافته افزون تر هم شده (تنها سوپرسرمایه دارها کمتر از منشی هایشان مالیات می دهند اگر بدهند!). درآمد واقعی کارکنان بخش خصوصی که افزایش نیافته کاهش هم یافته. تورم و بیکاری و بحران مالی هم برهمه اینها افزون شده است. وابستگی هم دولت ها هم خانواده ها به وام و استقراض و اعتبارات به شکل سرسام آور افزایش یافته. بودجه های نظامی از منبع درآمدهای مالیاتی و غیر مالیاتی کاهش نیافته که به چند برابر افزایش هم یافته. بسیاری از پروژه های عمرانی که عمومن توسط کارکنان بخش دولتی با اندک هزینه ای با کیفیت استاندارد به پایان می رسید اکنون با هزینه های گزاف پرداخت شده به زنجیره بی شماری از مقاطعه کاران و شرکت خصوصی آزمندی که عمومن از طریق زد و بند های پشت پرده مزایده ها را می برند اگر هم به پایان برسند با کیفتی بسیار مشکوک به سرانجام می رسند. از این رو هر روز عرصه رقابت برای سرمایه سالاران جهت نفوذ در تصمیمات عمومی و دولتی و قانون گذاری ها گسترده تر و گسترده تر شده است. تا آن جا که تحت فشار این سرمایه سالاران دولت ها به مقررات زدایی های مالی روی آورده و استاندارهای تشخیص ریسک در انجام معاملات مالی را کاهش داده و چون کار به بحران مالی کشد میلیاردها دولار از جیب مالیات دهندگان واقعی را صرف نجات شرکتهای دچار بحران می نمایند. و این یعنی دولت کوچک!!
راه حل: دموکراتیک نمودن عمیق نهاد های دولتی (اجرایی مقننه و قضایی) به گونه ای که کلیه تصمیمات گرفته شده در مورد سطح مالیات ها و نحوه هزینه کردن ها و نحوه انجام پروژه ها یا واگذاری آنها به بخش خصوصی و سرمایه گذاری ها و توزیع سرمایه در میان اقشار مستضعف همه و همه باید از مجاری صد در صد دموکراتیک و شورایی صورت پذیرند. تنها در یک نظام عمیقن دموکراتیک است که دولت با هر اندازه و قدرتی (چه بزرگ چه کوچک) و بخش خصوصی و بازار به اقتضای نیازهای حقیقی مردم و در راستای تامین حقوق انسانی آن ها عمل می کنند.