✍🏻روایت دفتر و دوات: افسانه یا واقعیت؟

استاندارد

روایت قلم و کاغذ یا دفتر و دوات از جمله روایات معروفی است که اهل سنت و اهل شیعه در کتب خود دارند و اهل شیعه آن را دلیل بر توطئه ای از جانب عمر می دانند برای جلوگیری از مرقوم شدن خلافت علی توسط پیامبر اسلام در بستر مرگ . این روایت حتی توسط روشنفکران مسلمان چون دکتر علی شریعتی هم مورد استناد قرار گرفته است. اما نگاهی دقیق ترو عمیق تر به منابع و تحلیل گفتمانها و گفتگوهای شکل گرفته بر سر  این روایت که به اشکال مختلف و گاهن متناقض آمده،  صحت این روایت را با شک  و تردید جدی روبرو می کند. در مطلب زیر صرفن جهت مشارکت در این بحث تاریخی برخی نکات مهم را می آوریم و قضاوت نهایی را به عهده خواننده می گذاریم.

به عنوان مثال به یکی از نوشته هایی که در فضاهای مجازی رد و بدل شده است ماجرا را این گونه تعریف میکند که البته کمابیش با این شکل بیان آشنا هستیم.

پيامبر اسلام صلی الله عليه وآله در سال يازدهم هجرت ، چهار روز پيش از شهادت خويش تصميم گرفت ، سندی زنده در باب موضوع خلافت و تثبيت موقعيت و جانشينی صديق اکبراميرالمؤمنين علی عليه السلام ، به يادگار گذارد ، چرا که از توطئه هايی که به دور از چشم ايشان برای غصب مقام خلافت حضرت صورت می گرفت ، به خوبی آگاه بود . به همين دليل روزی که سران صحابه برای عيادت ايشان آمده بودند ، خطاب به جمع حاضران فرمود :«کاغذ و دواتی برای من بياوريد تا برای شما چيزی بنويسم که پس از آن گمراه نشويد» ولی عمربن الخطاب به مخالفت با اين فرمايش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برخاست و با تهمت هذيان گویی به رسول خدا مانع نوشتن اين نامه شد . لذا اين واقعه در تاريخ به حديث « قلم و دوات » مشهور شد ،نقل شده که ابن عباس بعد از شهادت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درحالتی که اشک می : ريخت باخود می گفت :يوم الخميس و ما يوم الخميس – یعنی: پنج شنبه و چه روزی بود پنچشنبه . از او سؤال می نمودند علت اين حالت چيست ؟می گفت : در روز پنج شنبه زمانی که حضرت قلم و دوات طلبيد. عمر با جسارت تمام گفت : اين مرد هذيان ميگويد !!!!!   پس از درخواست رسول خدا صلی الله عليه و آله برای مهيا ساختن قلم و دوات ،برخی گفتند : قلم و دوات را حاضر کنيد و برخی گفتند : نيازی نيست .و عمر به مخالفت برخاست و گفت إنّ النبي غلب عليه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله یعنی : بيماری بر پيامبرصلی الله عليه و آله چيره شده است (که چنين سخنانی می گويد)  قرآن نزد شماست و کتاب خدا ما را کافی است(و به وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و اله وسلم تهمت هذیان گویی داد 😭) اين ماجرا را بخاری چندین  بار در کتاب صحيحش ، کتاب العلم ، ج 4 باب 39و کتاب الجهاد و السير، ج 1 باب 175و کتاب الجزيه ، ج 2  باب 6 و کتاب المغازی ، ج 4  باب 84 (باب مرض النبي و وفاته)و کتاب المرضی ، ج 1. باب 17و مسلم نیشابوری  سه بار صحيح مسلم کتاب الوصيه ، ج 6  باب 6و ج 7 باب6 و ج 8 همان باب در کتاب خود آورده اند . 🔎از اين احاديث متوجه مي شويم که بعد از مخالفت عمر، بعضی به حمايت از او و جمعی به مخالفت با او برخاستند ؛ البته بسياری از بزرگان اهل سنت  نيز در کتاب های خود به اين ماجرا پرداخته اند . چگونه می توان درباره پيامبر(صلی الله علیه و آله)که فرستاده خدا و رابط ميان خدا و خلق شمرده می شود ، اين کلمات و سخنان را بر زبان جاری کرد؟! در حاليکه قرآن در شأن او  می گويد : « و ماينطق عن الهوی ». او هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گويد علاوه بر اين سخنان ناروا ، بعضی از صحابه در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به نزاع و کشمکش پرداختند ، جمعی با عمر همراهی کردند و گروهی به مخالفت با او برخاستند و می گفتند : بگذاريد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وصيت نامه اش را بنويسد بنابراين حضار با هم به درگيری و خصومت پرداختند ، برخی از آنها می گفتند :قلم و دوات را حاضر کنيد تا برای شما نامه ای بنويسد که پس از آن هرگز گمراه نشويد و برخی نيز سخن عمر (که بيماری بر پيامبر غلبه کرده ) را می گفتند . عکس العملی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در برابر برخوردهای ناروای جمعی از صحابه و نزاع و درگيری آنان از خود نشان داد ، نيز قابل توجه است . ☝️مطابق روايات تاريخی ، دو نوع عکس العمل از ان حضرت نقل شده است: 1- فرمود :قوموا عنّي و لاينبغي عندي التنازع از نزد من برخيزيد (و دور شويد) که در محضر من نزاع و کشمکش سزاوار نيست. 👈اين روايت مشخص می نمايد که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تا چه اندازه از اختلاف و سخنان جسارت آميز آنان ناراحت شده است .  2 – هنگامی که نزاع و کشمکش پيش آمد و حرف های زشتی به آن حضرت زده شد ، فرمود :«ذروني فالذّي أنا فيه خير ممّا تدعوني إليه یعنی  مرا به حال خودم واگذاريد! چراکه اين حالتی که من در آن هستم ، بهتر از چيزي است که مرا بدان فرا می خوانيد
👈 حضرت صديقه شهيده ، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) درباره تهمت ناروايی  که عمر بن خطاب به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زد که ( پيامبر هذيان می گويد و عقلش را از دست داده است ) فرمود: وَ اُزيلَتِ الحُرمَة عِندَ مَماتِه. فَتِلكَ وَاللّه النازِلَة الكُبرى، وَالمُصيبَةِ العُظمى – یعنی :همان لحظه بود که حرمت رسول خدا صلی الله علیه و اله از بين رفت و به خدا سوگند اين حادثه‏ اى است عظيم و مصيبتى است بزرگ و ضایعه ای جبران ناپذیر.

dwt_w_qlm

قبل از وارد شدن به بحث صحت روایت دفتر و دوات اجازه دهید که به استفاده بی جایی که از خطبه فاطمه (ع) بعد از وفات پیامبر شده اشاره ای داشته باشیم:
جمله نقل شده از فاطمه (ع) بریده ای از خطبه معروف به فدکیه است. این جمله را در نوشته فوق ربط داده اند به اهانتی که طبق ادعای مذکور عمر به پیامبر کرده است با رد درخواست ایشان برای قلم و کاغذ برای وصیت کردن به مردم (و ظاهرن بیان مجدد خلافت علی) با این توجیه که پیغامبر در بیماری هذیان می گوید!

اما اگر بریده را به اصل خطبه برگردانید اشاره فاطمه (علیها سلام)  به واقعه مذکور نیست بلکه مربوط به موضوع فدک و کلیت وفات پیامبر است. بنده تنها بندی که این جمله در آن واقع شده است با ترجمه آن را می گذارم. و قضاوت را به خوانندگان واگذار می کنم (این البته بدین معنا نیست که واقعه قلم و کاغذ اتفاق افتاده یا نیفتاده که روش رسیدن به یقین در مورد آن به گونه ای دیگر است و در ادامه این مقاله آورده می شود).

☘️خطابها مع الأنصار (ثم رمت (س) بطرفها نحو الأنصار) فقالت: يا معشر البقية ، و أعضاد الملة ، و حضنة الإسلام! ما هذه (الفترة عن نصرتي و الونية عن معونتي و) الغميزة في حقي و السنة عن ظلامتي؟!  (أما كان رسول‏اللَّه (ص) أبي يقول: «المرء يحفظ في ولده)»؟سرعان ما أحدثتم، و عجلان ذا إهالة! (و لكم طاقة بما أحاول، و قوة علي ما أطلب و أزاول). أتقولون مات محمد (رسول‏اللَّه) ؟ فخطب (واللَّه) جليل، استوسع وهيه و استنهر فتقه و فقد راتقه و اظلمت الأرض لغيبته و اكتابت خيره اللَّه  (و كسفت الشمس والقمر و انتثرت النجوم)  لمصيبته و اكدت الامال و خشعت الجبال (و اكلت الأموال) و اضيع الحريم و اذيلت الحرمة عند مماته  (و فتنت الأمة و غشيت الظلمة و مات الحق).  فتلك (واللَّه النازلة الكبري والمصيبة العظمي، لا مثلها نازلة و لا بائقة عاجلة).  أعلن بها كتاب اللَّه في أفنيتكم (و في) ممساكم و مصبحكم، (يهتف بها في أسماعكم) هتافا (و صراخا و تلاوة و الحانا)، و لقبله ما حلت بأنبياء اللَّه و رسله (حكم فصل و قضاء حتم) ، «و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علي أعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر اللَّه شيئا و سيجزي اللَّه الشاكرين».

خطاب به صحابه کرد (رویش را به ایشان گردانید) ‌و فرمود: ای باقی ماندگان [از یاران رسول] ، و ای ياوران ملت [دین] و پناه ‏دهندگان اسلام!  این چه سستی است در حق من و چه ضعفی است در تظلم خواهی برای من (بی عملی در یاری من و سستی در همکاری با من)! آيا پيامبر (ص) پدرم نمي‏فرمود: «[حرمت] هر كسي را در ارتباط با فرزندانش [با رعایت حقوق آنها] بايد نگاه داشت»؟ چه سریع كار خود را در آنچه اتفاق افتاد پیش بردید، و عجب زود به امری كه زمانش نرسيده بود اقدام نموديد!

آيا می ‏گوييد «محمد (رسول خدا) از دنيا رفت»؟  (بخدا قسم) كه شكاف عظيم و از هم گسیختگی وسیعی به بار آورد، و کسی نیست که این را درمان کند. در نبودش زمين را ظلمت گرفته  و بهترین بندگان خدا در مصیبت او غمگین گشته ‏اند، ([تو گویی] خورشید و ماه گرفته و ستارگان پراكنده شده اند). آرزوها بر باد رفته  و کوه ها خاشع شده اند، (و اموال خورده شده اند) و امنیت ضایع شده و حرمت  با رفتن او ناچیز شده است. (امت  به فتنه افتادند و ظلمت فراگیر شد و حق از بين رفت).

در بالا بنده عین کلام عربی حضرت را آوردم و تلاش کردم لغت به لغت ترجمه اش کنم. پرانتز ها از اصل متن عربی است و احتمالن توسط راوی خطبه اضافه شده است و از خود خطبه نیستند چون متن خطبه گزارشی است و کروشه ها از من مترجم است.

همانطور که هم در عربی و هم در ترجمه مشهود است کلمه حرمت به  صراحت به حرمت رسول بر نمی گردد چون با ضمیر همراه نیست و اگر به ساختار بقیه خود جمله هم نگاه کنید می بینید که سایر کلمات مانند آمال برباد رفته و کوههای خاشع شده و امینت ضایع شده هم به رسول بر نمی  گردند. بکار بردن ال و لام بر سر حرمت  به خاطر معرفه یا معین بودن زمانی و مکانی است و بیشتر حرمت را به حرمت  جامعه اسلامی باز می گرداند.  (همانطور که ال و لام را بر سر مرء یا مرد هم می بینید که اشاره به مرد خاصی نیست!) .  اما با توجه به متن  و زمینه بیان  و موضوع شاید بتوان گفت یا حدس زد که  شاید منظور ایشان به همان حرمتی که در ابتدای بند آمده بر می گردد یعنی شکسته شدن حرمت رسول در اثر برخوردی که با فرزندش یعنی خودایشان شده (نقل قولی از  پدرش که حرمت هر کس را در برخورد با فرزندانش باید رعایت کرد) . حتی اگر این حدس را هم قبول کنیم بازهم نمی شود استنباط کرد که ایشان اشاره به بی حرمتی منتسب به عمر دارند.

بررسی صحت روایت دفتر و دوات

پاسخ های اهل سنت به اهل شیعه ای که روایت مذکور را دال بر خیانت و اهانت عمر (ره) به پیامبر (ص) می دانند، بسیار متنوع و گسترده است  و در حوصله این مکان و زمان نیست. اما در اینجا تنها به برخی از این پاسخ ها اشاره می کنم  که به نظر قوی تر هستند و کار بیشتر تحقیق را به محققین فرهیخته می سپارم. سپس در انتها نقد خود را هم به برادران و خواهران شیعه ای که از این حدیث برای اثبات حرف خود استفاده می کنند می آورم  و هم به نقد اهل سنتی که معتقد به صحیح بودن حدیث هستند می پردازم تا معلوم شود که اگر طالب حقیقت هستیم بهترین شیوه رسیدن به آن زدودن جعل و روایات ضعیف است. این امر نشان خواهد داد که اگر به حقیقت متوسل شویم اختلافات بین مذهبی اندک تر و از حالت های آتشین و تعصبی و احساساتی و نفرت برانگیز به اختلافات عقلی و تاریخی و علمی کاسته می شود و جای اخوت و اتحاد باقی مانده و بغض و کینه زدوده می شود.
از آنجا که اهل سنت به کتب خودشان ارجاع داده شده اند ایشان هم پاسخ های خود را به همین کتب محدود کرده اند. در این کتب اگر دقت کنید حدود هفت بار در صحیح بخاری و دو بار در صحیح مسلم (تا انجا که بنده شخصن یافته ام و در پاسخ های ایشان دیده ام) و همچنین گویا یک بار در مسند امام حنبل این حدیث آورده شده است. (ادرسها در چاپهای مختلف متفاوت است اما بنده در پیوست ادرس ها را تا انجا که پیدا کرده ام به شکل استاندارد تری می دهم)

5678698
حدیث فوق به دو شکل کلی بنا به شکل بیان و زنجیره راویان امده است:

1 – شکل اول: راوی اول ابن عباس، راوی دوم عبید الله بن عبد الله بن عتبه و راوی سوم ابن شهاب الزهری است و بعد سایر راویان متنوع می شوند . چهار حدیث در بخاری و یک حدیث درمسلم از این دسته اند. سه حدیث از چهار حدیث بخاری و یک حدیث در مسلم نام «عمر بن خطاب» خلیفه دوم را بیان کرده اند به عنوان کسی که بازدارنده شده است.

یک حدیث دیگر در بخاری اما از کلمه («قال بعضهم» یعنی برخی از آنها گفتند) استفاده کرده است و نام عمر (ره) را نیاورده است. همه احادیثی که نام عمر را آورده اند بدون استثناء از قول او گفته اند که عمر فرمود «غلبه الوجع» یا «قد غلبت علیه الوجع» یا «غلب علیه الوجع». همه این ها به صراحت به معنی این است که عمر گفته است که بر او (محمد) «وجع» غالب شده است.

کلمه «وجع» را می توانید در هر لغت نامه ای به راحتی پیدا کنید: معنی آن بیماری همراه با درد یا درد ناشی از بیماری است. یعنی وی گفته است که «بر محمد درد مستولی» شده است. این جمله به معنی هذیان گویی یا حتی چیزی شبیه به آن هم نیست. بلکه حکایت از آن دارد که خواسته تا کار کتابت در شرایطی که درد در چهره رسول نمایان بوده انجام نشود.

اگر بنا باشد که احادیث اهل سنت را به صرف این که در کتابشان امده صحیح بدانیم پس باید هر انچه در حدیث امده را هم از ایشان قبول کنیم. در چهار روایت از حدیث فوق در شکل اول امده است که «فاختلف اهل البیت» یا «اختلف اهل البیت»؛ یعنی وقتی عمر این را گفت اهل بیت بودند که اختلاف کردند.  بعید است که ابن عباس از اهل بیت خبر نداشته باشد و این سخن که اهل بیت رسول (زهرا و علی و حسن و حسین که طفل بودند ) اختلاف کردند یا اهل بیت در معنای عام تر که شامل زنان ایشان هم شود اختلاف کرده اند از قوت حدیث می اندازد. اما راه را برای اهل سنت باز می گذارد که نشان دهند برخی از اهل بیت با عمر همرای بودند و این نشان می دهد که عمر حرف بدی نزده بوده است و گرنه اهل بیت بر وی ایراد می گرفتند. همچنین هیچ کس از اهل بیت هرگز در هیچ جایی چنین حادثه ای را نقل نکرده اند و همانطور که قبلن نشان دادیم جمله منصوب به حضرت زهرا مربوط به فدک است نه این حادثه. چنین امری که در آن ممانعت از کتابت امری شده که بر حق اهل بیت تاکید داشته باید توسط اهل بیت به عنوان یک امر دردناک حداقل یکبار یکجایی ذکر می شد.

2- شکل دوم : راوی اول باز ابن عباس است وراوی دوم سعید بن جبیر است و از راوی سوم به بعد متنوع می شود. یعنی دو راوی اول و دوم تنها کسانی بوده اند که حادثه را روایت کرده اند و هردو تا حدود هفتاد سال بعد از رسول به عنوان تنها روایان باقی می مانند. راویان بعدی همگی تقریبن از منطقه کوفه و بصره هستند و بنابراین این احتمال که ایشان ریشه های همسویی با اهل بیت را داشته باشند هست. از این رو در چهار حدیث باقی مانده (سه تا  در بخاری و یکی در مسلم) هیچکدام اشاره نمی کنند که اهل بیت اختلاف کردند. اما جالب این است که هیچ کدام از این روایات حدیث فوق هرگز نام عمر را نمی آورند. بلکه مخالفت کننده را جمع می اورند («فتنازعوا» یا «فقالوا» یعنی نزاع کردند یا گفتند) پس شخص خاصی به عنوان مخالف دفتر و دوات نام برده نشده بلکه جمعی مخالفت کرده اند. اما حرفی که زده اند چه بوده است:

«فقالوا ما  شأنه؟ اَهَجَرَ؟ استفهموا! » – پس گفتند او را چه حالی شده است؟ آیا از هوش (حال) رفته است؟ از او بپرسید یا طلب فهم کنید
«فقالوا ما له؟ اهجر؟ استفهموا! – پس گفتند او را چه شده است؟ آیا از هوش (حال) رفته است (هجر از هجرت به معنی رفتن به جایی دیگر هم فیزیکی و هم ذهنی یا معنوی یا روحی است). از او بپرسید (یعنی با پرسیدن آزمایش کنید که مطمئن شویم به هوش است)
«فقالوا ان رسول الله یَهجُرُ» (پس گفتند که براستی رسول خدا از هوش رفته است) – روایت اینجا قطع می شود یعنی رسول بعد از این درخواست از هوش رفته بود

در همه موارد فوق کلمه هجر به هیچ وجهی در هیچ لغت نامه ای یا قاموسی به معنی هذیان گویی نیست بلکه بمعنی از هوش و حال رفتن است یا حضور نداشتن و ترک کردن. این امر تنها وقتی معنی می دهد که تصور کنیم که محمد(ص) بعد از درخواست دوات و دفتر ساکت شده اند یا بیماری شان تشدید شده و از این رو حاضرین (و نه صرفن عمر که نامش اصلن نیامده) به شکل استفهامی پرسش کرده اند و حتی خواهان آزمودن پیامبر از طریق سوال کردن شده اند.
پس می بینیم که با غلط خوانی از احادیث اهل سنت و به رخ کشیدن آن به ایشان به شکل احسن با ایشان مجادله نکرده خود را در مقام ضعف قرار داده اند.

نکته دیگر این که در دو روایت از حدیث فوق در شکل دوم ادامه حدیث می گوید که رسول بالاخره وصیتی را که می خواسته بنویسد را شفاهن عنوان کرده است: «واصاهم بثلاث» به سه چیز آنها را وصیت کرد (یا «و اوصی عند موته بثلاث») ابن عباس می گوید که این سه چیز اول آن بود که مشرکین را از جزیره العرب بیرون کنید [چنین چیزی نه ممکن بود نه پیامبر هیچ کجای دیگر چنین کاری را کرده یا خواسته که انجام دهند و نه کسی انجام داده، بلکه پیامبر طبق تاریخ در عین صلح مردم را به توحید دعوت می نمود مگر انکه جنگ بر او تحمیل می شد پس این امر حدیث فوق را ضعیف می کند] و دوم اینکه هیئت های وفد را همانطور که من به نیکی پذیرا شدم بپذیرید و سپس ابن عباس در مورد سوم سکوت می کند و می گوید یا پیامبر توان گفتن سومی را نداشت یا من به به یاد نمی آورم!! [این که خود روای بگوید بخشی از روایت را به یاد نمی آورد از ارزش و صحت روایت باز به شدت می کاهد]
همچنین در تمامی احادیث فوق در هردو شکل پیامبر دوات و دفتر می خواهد که «اکتب لکم کتابا لن (یا لا) تضلوا بعده (ابدا)» یعنی تا برای شما نوشته ای بنگارم [آیا پیامبر نوشتن یاد گرفته بوده و دیگر امی نبوده یا معنی امی بودن را باید تجدید نظر کرد؟ یا خواسته کتابت کند دیگران بنویسند پس چرا دوات و دفتر را خود ایشان خواسته؟] تا بعد از آن هرگز به گمراهی نیافتید. اهل سنت بیان کرده اند که از کجا معلوم بوده که دقیقن حضرت در مورد خلافت علی می خواسته بنویسد و این «نیت خوانی» چه مبنایی دارد؟ اهل شیعه هم می دانند که پیامبر قبلن حداقل یازده بار وصایت علی را عنوان کرده واین واقعه ها خصوصن غدیرخم به دقت مکتوب یا شفاهن توسط شیعه و سنی ثبت و ضبط شده بود و لذا نوشتن آن در بستربیماری [چنین کار مهمی را آدم به لحظه مرگ و بیماری نمی سپارد اگر واقعن به خط خود هم بایستی چیزی می نوشته اند] و سپس عدم در خواست دفتر ودوات  بعد از بهتر شدن حالش در فاصله  سه چهار روز مانده به فوت اش(!)  ضرورتی نداشته و چیزی را عوض نمی کرده است. آیا پیامبر صرفن می خواسته مچ عمر(ره) را بگیرد و نشان دهد که این اوست که مخالف است. آیا بعدن درسقیفه این معلوم نمی شده است؟ اگر می خواسته چنین کند چرا به صراحت نگفته که می خواهد جانشینی علی را بنویسد تا مچ عمر بهتر گرفته شود!!

اما نقطه ضعف اهل سنت (و شیعیانی که جهت تخریب چهره عمربه مثابه شخص توهین کننده به رسول به رخ اهل سنت می کشند) چیست؟
پاسخ شاید چندان دشوار نیست. به هردو شکل فوق که حدیث روایت شده باردیگر با دقت نگاه کنید:

1) روایتی که در آن نام عمر نبرده شده است  فقط و فقط یک  راوی اول دارد و آن عبدالله ابن عباس پسر عموی پیامبر است که در هنگام فوت رسول 13 الی 15 ساله بوده (نوجوان تازه بالغ که حتی قدرت به یاد اوردن توصیه سوم رسول را ندارد!) و تنها و تنها یک راوی دوم دارد به اسم سعید ابن جبیر که در زمان مرگ ابن عباس در سال 66 هجری فقط ۲۴ ساله بوده است (چگونه است که ابن عباس این روایت را به هیچ احد الناسی جز ابن جبیر تا زمان مرگش نگفت و ابن جبیر هم تنها و تنها روای دوم ماند یعنی در حدود هفتاد سال پس از پیامبر طی دو سه نسل این روایت جز یک راوی در هر نسل نداشته است؟! و محق ترین افراد یعنی اهل بیت که حقشان طبق این روایت در اثر این ماجرا خورده شده است و بی حرمت شده اند هرگزهیچ کجا هیچ صحبتی از این ماجرا نکرده اند؟!)  سایر راویان درجه ی سوم به بعد از اهالی کوفه و بصره اند و جالب این که هیچ کدام نام عمر را نیاورده اند یا اضافه نکرده اند در حالی که اگر بخواهیم بسنجیم به دلیل این که این شکل از روایت از دربار اموی رد نشده است استقلال راویان از قدرت بیشتر بوده اما نام عمر اورده نشده است و اصحاب کلن مقصر دانسته شده اند!

2) اما در مورد روایتی که در آن نام عمر مشخصن آمده است. این هم راوی اولش و تنها راوی آن ابن عباس پانزده ساله است و پس از وی راوی دوم هم تنها یک نفر است  عبید الله بن عبدالله بن عتبه  که او هم تنها به یک نفر یعنی راوی سوم این خبر را می دهد و نه هیچ کس دیگر!  راوی سوم کیست؟   او همانا   ابن شهاب الزهری است از در باریان عبدالملک بن مروان خلیفه پنجم اموی است!  وی در میان برخی از علمای سنی و تمامی علمای شیعه به عنوان راوی ضعیف معروف است. درجه اعتبار احادیث وی از نظر خود علمای سنی «مدرج» و «مدلس» است. «مدرج» یعنی کسی که در حدیث یا روایت کلامی را وارد می کند بدون اینکه مشخص کند کجای کلام از خود وی است و کجای کلام اصل است. و مدلس یعنی کسی که ادعا می کند که روایتی را از کسی شنیده است که هرگز در عمرش آن شخص را ندیده است! (در این مورد مراجعه شود به نامه امام لیث بن سعد از علمای اهل سنت (مصری ایرانی تبار) به امام مالک بن انس (از معتبر ترین فقهای اهل سنت که در آن نوشته ابن شهاب روایت های متناقض می زند و وقتی از او می خواهیم که کتبن جواب دهد شفاهن سه جواب متناقض به یک سوال را می دهد و پاسخ هایی که قبلن داده را به خوبی به یاد نمی آورد – کتاب اعلام الموقعین نوشته ابن قیم الجوزیه جلد 3 صفحه 85)

شاید هیچ کس به اندازه شیعیان از فساد دستگاه حدیث سازی امویه و نفوذ آن در کتب حدیث با خبر نیست.  این که دو راوی  اول و دوم حدیث در حالت فوق ماجرا را فقط و فقط به یک نفر گفته اند و هیچ کس دیگر از این ماجرا نه خبر داشته نه روایت کرده نه باخبر شده به جز راوی سوم از دربار اموی که از آن به بعد روایت را پخش کرده جای تردید زیادی بر صحت اصل روایت می گذارد. بیان نام عمر و اهل بیت همزمان در این شاخه از روایت این شک را تقویت می کند که قصد راوی ها تخریب هم عمر بن الخطاب و هم اهل البیت رسول بوده است (در گناه فاصله انداختن بین پیامبر و مکتبوبه اش!).

اما در منابع شیعه (تا آنجا که این نویسنده یافته است)

یک حدیث یاروایت ضعیف می تواند در هردو منبع شیعه  و سنی باشد و و جود آن  در دو طرف دلیل بر قوت آن به خودی خود نیست. یعنی رابطه منابع شیعه و سنی رابطه سیاه و سفید نیست بلکه منطقه خاکستری عظیمی بین این دو هست خصوصن در فقه که در آن به اندازه کافی برای احادیث قوی و ضعیف جای می باشد.

مجلسی در بحارالانوار یک جا به استناد به منابع سنی از صحیح از سعید ابن جبیر هم نقل می کند که از جمله آن موارد عبارت است از این مورد،وَ رَوَى مُسْلِمٌ فِی الْکِتَابِ الوصایا، عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ ، قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ ائْتُونِی بِالْکَتِفِ وَ الدَّوَاةِ أَوِ اللَّوْحِ وَ الدَّوَاةِ أَکْتُبْ کِتَاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً. فَقَالُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏ یَهْجُرُ.

همانطور که می بینید جمله عین جمله صحیح مسلم است که از قبل اورده بودم و روایت حدیث از منابع اهل سنت است در منابع شیعه. و روایان دست اول و دوم هم عین هم هستند.

اما همچنین مجلسی از کتاب سلیم ابن قیس به سند ابان ابن ابی عیاش این روایت را هم نقل می کند،در دو مورد:

1.از ابن عباس نقل شده که گفت: هنگامى که پیامبر در حال احتضار بود، مردم و از جمله عمر در خانه‏اش گرد آمده بودند، آن حضرت فرمود: «بیایید چیزى براى شما بنویسم که پس از من گمراه نشوید» عمر بن خطاب گفت: درد بر او چیره شده  و قرآن پیش شما است و همین کفایتتان می کند، حاضران نزد پیامبر به اختلاف برخاستند. برخى گفتند: آنچه پیامبر فرمود درست است و گروهى سخن عمر را تأیید کردند. چون جنجال و اختلاف بالا گرفت پیامبر فرمود: از نزد من برخیزید و بیرون بروید که در چنین محضرى، غوغا روا نیست. عبد اللَّه بن عباس چنان مى‏گریست که اشکش سنگریزه‏ها را تر مى‏کرد و مدام مى‏گفت: چه روزى بود! هر مصیبتى از آنجا آغاز شد که میان پیامبر و نوشته او فاصله افکندند.

2 . و در روایت سلیمان بن ابی مسلم احول آمده که ابن عباس گفت: پنجشنبه چه روزى بود! هر مصیبتى از آنجا آغاز شد چنان مى‏گریست که اشکش سنگریزه‏ها را تر مى‏ کرد که میان پیامبر و نوشته او فاصله افکندند. گفتم: ابن عباس پنجشنبه چه روزى بود؟ گفت: درد سختی بر حضرت  عارض شد: «فرمود: استخوانی بیاورید چیزى براى شما روی آن بنویسم که پس از من گمراه نشوید آنها به اختلاف پرداختند که این پیش حضرت شایسته نبود عداه ای گفتند نباید به حضرت می گفت درد بر او چیره شد است. با او دعوا می کردند تا حضرت فرمود: رهایم کنید  بگذارید همین حالت بمانم که برایم بهتر است و آنها را به سه چیز امر فرمود: مشرکین را از جزیرة العرب بیرون کنید  و … را همان طور که من می پذیرفتم بپذیرید و از سومی ساکت شد یا گفت من فراموشش کردم.

پس می بینید که باز هم تنها راوی اول ابن عباس است نه کسی دیگر و جملات عین جملات موجود در کتب اهل سنت اند ومشکل تک راوی بودن حل نشده است. ضمن اینکه در این جا هم عمر بر چیره شدن درد اشاره می کند (اگر حدیث را قابل اعتنا بدانیم) نه هذیان گویی در مورد اول و در مورد دوم نام عمر به صراحت نیست. بنده هیچ حدیثی را تا کنون نیافته ام که در ان عمر و کلمه هجر باهم باشند حتی اگر هجر را هذیان گویی بدانیم که در لغت عرب این کلمه برای هذیان گویی بکار نمی رود.

همچنین کلمه هجر به معنی از هوش رفتن در احادیثی که عمر نام برده شده نیامده است بلکه اگر دقت  کنیم به شکل استفهامی امده یعنی حاضرین شک کردند و خواستار سوال از رسول شدند که رسول جواب می دهد…. در مورد اکتفا به کتاب رسول هم اهل سنت مفصل پاسخ داده اند وتوجیهات زیادی از این جمله که عمر خواسته تا رسول را آرام کند و به او اطمینان بخشد که مردم از کتاب تبیعیت می کنند و غیره اورده اند.

آنچه بنده از اینشان اوردم بخش بسیار اندکی بود از جوابهای مفصلی که به زبانهای مختلف داده اند وگرنه شخصن نه وقت جمع اوری انها را دارم و نه در صورت اثبات ضعیف بودن حدیث انرا لازم می دانم. تا چه حد این توجیهات قابل قبول است امری است مشروط به اثبات درستی حدیث فوق ابتدا به ساکن و سپس عقل و منطق.

این روایت مهم که در آن عمر چنین نقشی را با پیش کشیدن قرآن جهت رفع کتابت وصایت انجام  داده باشد توسط هیچ یک از اهل بیت رسول (در معنای خاص و در معنای عام تر کلمه اهل بیت) نقل نشده است . مشخصن اگر چنین چیزی می بود امام علی در نهج البلاغه در مکانهایی که گلایه از گذشته می کرد می آورد یا حتی اشاره مختصری می شد. این امر باید قاعدتن اعتبار روایت فوق را در نزد شیعه هم ضعیف کند.

به عنوان مثال بیشتر گفته شده است که شیخ مفید هم روایت را اورده اما اگر به سلسله روایان خصوصن ابن ابی عیاش توجه کنیم سندیت و اعتبار حدیث در منابع ما شیعیان هم با شدت بیشتری زیر سوال می رود.

به لحاظ زمانی قبل از مسلم و بخاری ما محدث یا فقیه یا کتاب شیعی ناقل روایت فوق را نداریم. و «رواتی که از زمان مسلم و بخاری به عبدالله ابن عباس میرسند هیچ کدام در نزد شیعه توثیق نشده است به غیر از خود ابن عباس که مقبول الفریقین است (اما تنها و تنها راوی درجه اول است!) .همچنین سندی که از بن ابی عیاش روایت شده است محل اشکال است. به علت اینکه در کتاب تنقیح المقال با توضیحاتی از منظر بعضی علماء شیعه او را فاسد المذهب خواندند جلد 1صفحه 3. همچنین علامه امینی در الغدیر به استناد کتاب تهذیب المنطق، ابان بن ابی عیاش را در فهرستِ دروغ گویان و جاعلان حدیث یاد کرده است (الغدیر 209/ 5.) حتی علماء در مورد اصل کتاب امروزی سلیم بین قیسی که در دست ماست تردید دارند از جمله شیخ مفید کتاب را ضعیف دانسته اند. ومى‏فرماید: «اطمینانى به این کتاب نیست و به بیشتر مطالب آن نمى‏توان عمل کرد؛ چرا که دستخوش تخلیط و تدلیس گشته است. پس شایسته است دین باوران از عمل کردن به همه مطالب آن بپرهیزند و بر آن اعتماد نکنند و احادیث آن را روایت ننمایند. (تصحیح الاعتماد، ص 72) وشیخ طوسی نیز نام او را در میان اصحاب امام سجاد(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق (ع)آورده و ضعیف خوانده است. به هرحال رجال‌شناسان، اعم از شیعی و سنی، ابن ابی عیاش را توثیق نکرده‌اند (طوسی، رجال، 106؛ علامه حلّی، 99؛ حلّی، 414) استناد به یک کتابی که که در آن خیلی از علماء شک دارند و ابان را فاسد می خوانند خیلی جالب به نظر نمی رسد.» )(رک. http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa5328)
پیوست:

صحیح بخاری 114.  باب كِتَابَةِ الْعِلْمِ  (کتاب 3). حدیث 56، (یا صحیح بخاری  جلد اول کتاب 3 حدیث 114، در نسخه انگلیسی اینترنتی)

حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سُلَيْمَانَ، قَالَ حَدَّثَنِي ابْنُ وَهْبٍ، قَالَ أَخْبَرَنِي يُونُسُ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ لَمَّا اشْتَدَّ بِالنَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم وَجَعُهُ قَالَ ‏»‏ ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبُ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ ‏»‏‏.‏ قَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَنَا كِتَابُ اللَّهِ حَسْبُنَا فَاخْتَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ‏.‏ قَالَ ‏»‏ قُومُوا عَنِّي، وَلاَ يَنْبَغِي عِنْدِي التَّنَازُعُ ‏»‏‏.‏ فَخَرَجَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَبَيْنَ كِتَابِهِ‏.‏

صحیح بخاری 7366، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة ،  باب كَرَاهِيَةِ الْخِلاَفِ (کتاب 96)، حدیث 93 (صحیح بخاری 7366 یا جلد 9 کتاب 92 حدیث 468 در نسخه انگلیسی اینترنتی)

حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى، أَخْبَرَنَا هِشَامٌ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ لَمَّا حُضِرَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم ـ قَالَ وَفِي الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ ـ قَالَ ‏»‏ هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ ‏»‏‏.‏ قَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ، فَحَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‏.‏ وَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ وَاخْتَصَمُوا، فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ‏.‏ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغَطَ وَالاِخْتِلاَفَ عِنْدَ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ ‏»‏ قُومُوا عَنِّي ‏»‏‏.‏ قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ

صحیح بخاری 4432، كتاب المغازى (کتاب 64) حدیث 454 (یا جلد 5 کتاب 59 حدیث 717 در نسخه انگلیسی اینترنتی)

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ ـ رضى الله عنهما ـ قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَفِي الْبَيْتِ رِجَالٌ، فَقَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم ‏»‏ هَلُمُّوا أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ ‏»‏‏.‏ فَقَالَ بَعْضُهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ، حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ‏.‏ فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ وَاخْتَصَمُوا، فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبُ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ‏.‏ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ غَيْرَ ذَلِكَ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالاِخْتِلاَفَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ‏»‏ قُومُوا ‏»‏‏.‏ قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ يَقُولُ ابْنُ عَبَّاسٍ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ لاِخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ

صحیح بخاری 5669 كتاب المرضى (کتاب 75) حدیث 30 (یا جلد هفتم کتاب 70 حدیث 573 در نسخه انگلیسی اینترنتی)

حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى، حَدَّثَنَا هِشَامٌ، عَنْ مَعْمَرٍ، وَحَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ ـ رضى الله عنهما ـ قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَفِي الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ قَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم ‏»‏ هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ ‏»‏‏.‏ فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ، حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ فَاخْتَصَمُوا، مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالاِخْتِلاَفَ عِنْدَ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ‏»‏ قُومُوا ‏»‏‏.‏ قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ

صحیح مسلم  ج1637، كتاب الوصية (کتاب 25) حدیث 31.(یا کتاب 13 حدیث 4016 در نسخه انگلیسی اینترنتی)

وَحَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ رَافِعٍ، وَعَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ، – قَالَ عَبْدٌ أَخْبَرَنَا وَقَالَ ابْنُ رَافِعٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، – أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَفِي الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم ‏»‏ هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّونَ بَعْدَهُ ‏»‏ ‏.‏ فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ ‏.‏ فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَيْتِ فَاخْتَصَمُوا فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ ‏.‏ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ ‏.‏ فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَالاِخْتِلاَفَ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ‏»‏ قُومُوا ‏»‏ ‏.‏ قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَكَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَبَيْنَ أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنِ اخْتِلاَفِهِمْ وَلَغَطِهِمْ ‏.‏

صحیح مسلم  ب1637، كتاب الوصية (کتاب 25) حدیث 30.(یا کتاب 13 حدیث 4015 در نسخه انگلیسی اینترنتی)

حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، أَخْبَرَنَا وَكِيعٌ، عَنْ مَالِكِ بْنِ مِغْوَلٍ، عَنْ طَلْحَةَ بْنِ مُصَرِّفٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنَّهُ قَالَ يَوْمُ الْخَمِيسِ وَمَا يَوْمُ الْخَمِيسِ ‏.‏ ثُمَّ جَعَلَ تَسِيلُ دُمُوعُهُ حَتَّى رَأَيْتُ عَلَى خَدَّيْهِ كَأَنَّهَا نِظَامُ اللُّؤْلُؤِ ‏.‏ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ‏ «‏ ائْتُونِي بِالْكَتِفِ وَالدَّوَاةِ – أَوِ اللَّوْحِ وَالدَّوَاةِ – أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ‏»‏ ‏.‏ فَقَالُوا إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَهْجُرُ ‏.‏

صحیح البخاری 3168، كتاب الجزية والموادعة (کتاب 58) حدیث 10 (یا جلد چهارم  کتاب 53  حدیث 393 نسخه انگلیسی در اینترنت)

حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ، حَدَّثَنَا ابْنُ عُيَيْنَةَ، عَنْ سُلَيْمَانَ الأَحْوَلِ، سَمِعَ سَعِيدَ بْنَ جُبَيْرٍ، سَمِعَ ابْنَ عَبَّاسٍ ـ رضى الله عنهما ـ يَقُولُ يَوْمُ الْخَمِيسِ، وَمَا يَوْمُ الْخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حَتَّى بَلَّ دَمْعُهُ الْحَصَى‏.‏ قُلْتُ يَا أَبَا عَبَّاسٍ، مَا يَوْمُ الْخَمِيسِ قَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَجَعُهُ فَقَالَ ‏»‏ ائْتُونِي بِكَتِفٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ‏»‏‏.‏ فَتَنَازَعُوا وَلاَ يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا مَا لَهُ؟ أَهَجَرَ؟ اسْتَفْهِمُوهُ‏!‏ فَقَالَ ‏»‏ ذَرُونِي، فَالَّذِي أَنَا فِيهِ خَيْرٌ مِمَّا تَدْعُونِي إِلَيْهِ ـ فَأَمَرَهُمْ بِثَلاَثٍ قَالَ ـ أَخْرِجُوا الْمُشْرِكِينَ مِنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ، وَأَجِيزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ مَا كُنْتُ أُجِيزُهُمْ ‏»‏‏.‏ وَالثَّالِثَةُ خَيْرٌ، إِمَّا أَنْ سَكَتَ عَنْهَا، وَإِمَّا أَنْ قَالَهَا فَنَسِيتُهَا‏.‏ قَالَ سُفْيَانُ هَذَا مِنْ قَوْلِ سُلَيْمَانَ‏.‏

صحیح البخاری 4431، كتاب المغازى (کتاب 64) حدیث 453 (یا جلد 5 کتاب 59 حدیث 716 در نسخه انگلیسی اینترنتی)

حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ سُلَيْمَانَ الأَحْوَلِ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، قَالَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَوْمُ الْخَمِيسِ وَمَا يَوْمُ الْخَمِيسِ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَجَعُهُ فَقَالَ ‏»‏ ائْتُونِي أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ‏»‏‏.‏ فَتَنَازَعُوا، وَلاَ يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ، فَقَالُوا مَا شَأْنُهُ أَهَجَرَ؟ اسْتَفْهِمُوهُ! فَذَهَبُوا يَرُدُّونَ عَلَيْهِ‏.‏ فَقَالَ ‏»‏ دَعُونِي فَالَّذِي أَنَا فِيهِ خَيْرٌ مِمَّا تَدْعُونِي إِلَيْهِ ‏»‏‏.‏ وَأَوْصَاهُمْ بِثَلاَثٍ قَالَ ‏»‏ أَخْرِجُوا الْمُشْرِكِينَ مِنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ، وَأَجِيزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ مَا كُنْتُ أُجِيزُهُمْ ‏»‏‏.‏ وَسَكَتَ عَنِ الثَّالِثَةِ، أَوْ قَالَ فَنَسِيتُهَا‏.‏

صحیح بخاری 3053، كتاب الجهاد والسير (کتاب 56) حدیث 259، (یا جلد 4 کتاب 52 حدیث 288 در نسخه انگلیسی در اینترنت)

حَدَّثَنَا قَبِيصَةُ، حَدَّثَنَا ابْنُ عُيَيْنَةَ، عَنْ سُلَيْمَانَ الأَحْوَلِ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ ـ رضى الله عنهما ـ أَنَّهُ قَالَ يَوْمُ الْخَمِيسِ، وَمَا يَوْمُ الْخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَجَعُهُ يَوْمَ الْخَمِيسِ فَقَالَ ‏»‏ ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ‏»‏‏.‏ فَتَنَازَعُوا وَلاَ يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم‏.‏ قَالَ ‏»‏ دَعُونِي فَالَّذِي أَنَا فِيهِ خَيْرٌ مِمَّا تَدْعُونِي إِلَيْهِ ‏»‏‏.‏ وَأَوْصَى عِنْدَ مَوْتِهِ بِثَلاَثٍ ‏»‏ أَخْرِجُوا الْمُشْرِكِينَ مِنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ، وَأَجِيزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ مَا كُنْتُ أُجِيزُهُمْ ‏»‏‏.‏ وَنَسِيتُ الثَّالِثَةَ‏.‏ وَقَالَ يَعْقُوبُ بْنُ مُحَمَّدٍ سَأَلْتُ الْمُغِيرَةَ بْنَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ‏.‏ فَقَالَ مَكَّةُ وَالْمَدِينَةُ وَالْيَمَامَةُ وَالْيَمَنُ‏.‏ وَقَالَ يَعْقُوبُ وَالْعَرْجُ أَوَّلُ

منبع: https://sunnah.com/

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s