چرا انقلاب شد، چرا دیگر نشد، اگر نمی شد چه می شد، و حالا چه خواهد شد؟

استاندارد

دانلود نسخه پی دی اف مقاله

عبدالحامد حسینی

دی ماه 95

خرد مندان هماره در طلب شنیدن آن خوانش هایی از واقعیات اند که دانسته ها و تصورات و تمایلات از پیش شکل گرفته شان را به چالش می کشند.»

نه این درست است که واقعیت ساخته ذهن بشر است، و نه آن درست که ذهنیت بشری تنها آینه ای منعکس کننده ی واقعیت. ذهنیت ما بخشی از واقعیت اجتماعی ما را می سازد که خود توسط آن مشروط شده است.

به سی هشتمین سالگرد انقلاب  (1979) 1357 ایران نزدیک می شویم. انقلابی که از تحولات جهانی متاثر شد و بر معادلات جهانی تاثیر گذاشت. بیش از دو هزار سال تاریخ سلطنت و خلافت و شاهنشاهی را پایان داد و فرصتی جدید و استثنایی را برای مردم ایران و نیروهای سیاسی و جامعه مدنی این کشورجهت تحقق آرمانهای تاریخی شکل گرفته طی صدها سال مبارزه با قدرت فراهم نمود.

1328717604_nazemi

مردم ایران اکنون نزدیک به چهار دهه زندگی پس از انقلاب را تحت نظام سیاسی جدیدی با عنوان «جمهوری اسلامی» تجربه کرده اند. در اثر رشد چشمگیر جمعیتی که از قبل از یک دهه قبل از انقلاب (با نرخ بالای 3 درصد رشد جمعیت یا متوسط شش تولد بر هر زن)  شروع شده و تا یک دهه بعد از آن تداوم یافت، اکثریت 85 درصدی مردم فعلی ایران یا این انقلاب را با چشم خود ندیده اند یا بسیار جوان تر از آن بودند که فهم تحلیلی یا تجربه ی قابل توجهی از انقلاب و شرایط سیاسی قبل از آن را داشته باشند. از این رو متکی به حافظه های شخصی والدین خود و فیلم ها و گفتگوهای بریده و ناقص و گزینشی و کتب درسی و غیر درسی تنظیم شده توسط حاکمیت یا مخالفین حاکمیت هستند. 70 درصد جامعه ی کنونی ایران کمتر از 40 سال دارند (اصلن انقلاب را ندیده اند) و 85 درصد جمعیت فعلی کمتر از 54 ساله اند (یعنی حدود 15 درصد ایرانیان امروز در زمان انقلاب هنوز نوجوان کمتر از 16 ساله بوده اند و رابطه آنها با انقلاب رابطه احساسی و متاثر از هیجانات بلوغ نوجوانی بوده است و در نتیجه خوانش آنها از انقلاب به مثابه ی یک عمل پرشور و احساسی خالی از عقلانیت است!). به عبارت دیگر تنها جمعیتی که می تواند شرایط قبل از انقلاب را به خوبی بیاد آورد و درک معقول تر کمتر احساسی ارائه کند، تنها 15 درصد دیگر جامعه (بالای سن 54 سال) است.

اما (و این اما خیلی مهم است)، اکثریت این 15 درصد باقی مانده از جمیعت ایران که می توانند شرایط و اوضاع قبل از انقلاب را به یاد آورند شهرنشینان طبقات متوسط و بالای جامعه هستند (به علت این که عمر متوسط روستائیان و اقشار فقیر قبل از انقلاب بین 40 تا 50 و بعد از انقلاب بین 50 تا 55 بوده است و در نتیجه بیشتر کسانی که قبل از انقلاب در شرایط سخت اقتصادی زندگی می کرده اند دگر در میان ما نیستند[1]). همچنین بر این امر اضافه کنید کسانی که به شکل فعال قبل و بعد از انقلاب در مبارزات مردمی و جنگ با عراق شرکت داشته اند وجان باخته اند. بنابراین اتکا به حافظه جمعی باقی ماندگان که عمدتن از طبقات متوسط و بالای شهری کمتر فعال یا غیر فعال بوده اند، هر گونه تصویر درست از شرایط دشوار اقتصادی و نابرابری های قبل از انقلاب را مخدوش می کند. آنچه 70 درصد جمعیت جوان ما از 30 درصد باقی مانده (15 درصد نوجوانان و کودکان زمان انقلاب و 15 درصد عمدتن اعضای طبقات متوسط شهری) می شنود طبیعی است که این باشد که (1) انقلاب امری احساسی و غیر منطقی و بی خردانه بود و (2) مردم به اندازه کافی رفاه داشته و خوشی زیر دلشان زده  بود.

نارضایتی و تورم افسار گسیخته و مشکلات عدیده ی اقتصادی  و بی هویتی و بی ثباتی و عدم وجود آینده ای روشن که خصوصن گریبان گیرجوانان امروز است از یک طرف و عدم دسترسی به منابع قابل اعتماد و بی خدشه ی انسانی جهت درک شرایط حقیقی قبل از انقلاب، چندین سوال اساسی را در ذهن این نسل در مورد انقلاب 57 شکل داده است:

آیا واقعن لزومی داشت که نسل  قبلی انقلاب کند؟ آیا زمان قبل از انقلاب بهتر و زیبا تر نبود و مردم خوشحال تر و با آرامش بیشتر نبودند؟ اگر بودند چرا پس انقلاب کردند؟ و اگر شرایط اسفبار به  انقلاب منجر شد، چرا شرایط دشوار تر بعد از انقلاب به انقلاب های بعدی منجر نگردید؟ آیا اگر دیگر انقلاب نمی شود به خاطر این است که مردم می دانند انقلاب ها چه قدر بیهوده و پر هزینه هستند و در نتیجه تصمیم گرفته اند که دیگر انقلاب نکنند؟ آیا انقلاب ایران اصلن یک توطئه خارجی علیه مردم و شاه برای از خط توسعه خارج کردن ایران نبود؟ همان قدرت های خارجی مرئی و نامرئی که اکنون بقای نظام کنونی به نفعشان است؟

این سوالات یا همچنان بدون جواب قانع کننده مانده اند یا جوابهایی دور از واقعیت و متوهمانه یافته اند. وقتی که به حافظه نسلهای گذشته شان مراجعه می کنند آنها را هم چندان خوشحال از نتیجه انقلاب نیافته و چون شبکه های ماهواره ای را مشاهده می کنند، شبانه روز شاهد مصاحبه با فلان و بهمان انقلابی اسلام گرای حالا اصلاح طلب شده یا مارکسیست حالا سرمایه سالار شده هستند که مدام از اینکه انقلاب کرده اند ابراز پشیمانی می کنند. در شبکه های اجتماعی فیلم هایی از زمان شاه را مشاهده میکنند که در آن زنان خوش سیمای شهری بی حجاب و خیابان های خلوت و مردانی با کت و شوار اتو کشیده در حال پرسه زدن و خندین و خوردن و خریدن هستند. در پیش زمینه هم صدای مناجات موذن زاده به آنها یادآوری می کند که در چنین شرایط گل و منگلی همراه با دختران و پسران بی حجاب ویسکی به دست، آنها می توانستند دین و ایمان شخصی خود را هم با آواهای خوش معنوی در پشت صحنه زندگی داشته باشند!

هیچ اثری از حلبی آباد ها وروستا ها و فقر و نداری و زندان و شکنجه در این فیلم ها و عکس ها نیست. اگر باشد اینها همه تولیدات نظام حاکم فعلی هستند صرفن برای تخریب چهره شاه و توجیه کاستی های امروزین! دختران ماهروی می نی ژوپ برتن در کنارهم ظاهرن در پردیس دانشگاه تهران روی نیمکتی نشسته اند و چهره ی یک کشور متمدن غربی را با زنانی آزاد و درس خوانده در ذهن بیننده تداعی می کنند. آزادی و رفاه و فرخندگی در چهره های آنان تجلی یافته است. اما کودتای 28 مرداد چه نشانی از آزادی داشت؟ کدامین کودتا؟ ساواک و سانسور و به رگبار بستن مردم معترض چه؟ کدام سانسور، کدام کشتار؟  میزان کشته ها و اعدامها و زندانیان سیاسی چند کیلویی کمتر از آنچه تصور می شد، و بعد از انقلاب اتفاق افتاد، بوده است! هیچ تصویری از دختران روستایی و کودکان کار و معتادان خیابانی در زمان قبل از انقلاب دست به دست نمی شود! تو گویی وجود نداشتند و اگر هم وجود داشته بودند که تازه می شود مثل حالا!

تصویری قدیمی از شهر دبی، بیابانی بی آب و علف را نشان می دهد که تنها ساختمان بزرگش بیمارستان ظاهرن اهدایی شاهنشاه آریامهر به عربهاست و اکنون دبی چه شده، ما چه شدیم! هیچ حکایتی از مذاکرات پشت پرده شاه و انگلیس برای عقب نشینی از ادعای مالکیت بحرین و اعلان شاهنشاه مبنی بر رضایت وی در سال 1347 بر جدایی بحرین در ازای بازپس گرفتن سه جزیره ای که اساسن متعلق به ایران بودند نیست! هیچ تصویری از شهرستانها و روستاهای فقر زده بی آب و برق و گاز و جاده  قبل از انقلاب که بیمارستان که هیچ، یک پزشک ایرانی هم نداشتند و بعضن قربانی کارآموزی پزشکان هندی و پاکستانی می شدند، منتشر نمی شود. تو گویی مناطق روستایی ما که 60 درصد جمعیت را در خود جای داده بودند، همه غرق در تنعم و خوشی بودند یا اصلن وجود خارجی نداشتند! آیا آنها که دوربین داشتند تا عکس و فیلم بگیرند از طبقات پایین و حلبی آبادها و زاغه نشینان بودند که از خودشان فیلم و عکس بگیرند و حالا ما حال و روزشان را بهتر درک کنیم؟! کسی این را نمی پرسد! اما امروز اگر از گورخوابها عکس داریم و آنها را خوب می شناسیم  از آن جهت نیست که اکنون جمع کثیری از جوانان شهری و روستایی و شهرستانی صاحب دوربین و موبایل و دسترسی به شبکه های اجتماعی هستند؟[2] اگر گورخوابی فاجعه است، پس باید هرزمان و هر مکان و به هراندازه فاجعه باشد. اما گورخوابان عصر دروازه های طلایی تمدن و انقلاب شاه و مردم، امروز در کدامین گور برای همیشه آرمیده اند؟ 

نسل جدیدی که از طریق موبایلها و کامپیوترهای شخصی و اینترنت در هر دقیقه دهها تصویر و تک جمله های تلگرامی احساسی در مورد این که چه بودیم و چه شدیم  وعربها و اسلام با ما  چه کردند را دست به دست می کنند و همزمان احساسی و انقلابی شدن نسل قبلی را به سخره می گیرند، امروز سه برابروالدینشان (در قبل از انقلاب) مصرف می کنند[3]، به گونه ای که بیماری های غالب جامعه از نوع بیماری های طبقات مرفه شده است (کمتر عفونی و بیشتر قلبی ودیابتی و چاقی مزمن). اما وقتی به حافظه والدینشان مراجعه می کنند (همان سی درصد)، می شنوند که آنها به لحاظ روانی شاد تر بودند، بدون اینکه توجه کنند که نسلهای قبلی شان زندگی هایی ساده تر داشتند و مصرفشان کمتر و محلی تر، خوراکشان غیر صنعتی تر، و ماده گرایی و فردگرایی و خودپرستی و  حسادت ها و چشم وهم چشمی ها و رقابت ها و ماشین های آلوده کننده ای (چون پیکان مونتاژی از یک شرکت ورشکسته ی انگلیسی) را کمتر سوار می شدند و پول برای رنگ و لعابها و جراحی های زیبایی و وقت برای ساعتها پشت تلویزیون و ماهواره نشستن و هر دقیقه از پشت و روی خود عکس گرفتن و منتشر کردن کمتری داشتند. مسافت های بیشتری را پیاده و با چرخ و وسایل نقلیه عمومی طی می کردند و هنوز زمان بیشتری را دور هم به گفت و شنود و همیاری و همزیستی می گذراندند. اما همه این ها قرار بود عوض شود، چه به اسم سلطنت چه به  اسم اسلامیت. سنگ بنای این تغییر همان طور که نشان خواهم داد، از قبل از انقلاب گذاشته شده بود و انقلاب و جنگ نه در ماهیت آن تغییری دادند که تنها آن را به تاخیر انداختند؛ هم جنبه های مثبت اش را و هم جنبه های منفی اش را.

نسل جدید مصرف بیشتر و بهتر را می طلبد، اما شادی نسل های قدیمی اش هرچند با طول عمر متوسط کمتر (که اکنون به مدد صرف میلیونها دلار درسال جهت مصرف انواع داروها و هزینه های بالای مراقبت های پزشکی طولانی تر شده) ناشی از مصرف گرایی کمتر بود، نه توسعه یافتگی اقتصادی بیشتر. این خاطره خوش زندگی های ساده نسل قبلی که ناشی از کمبود روان پریشی های زندگی متجددانه و منزوی و مصرفی بود، به پای رژیم قبلی نوشته می شود؛ همان رژیمی که به قول خودش برای باز کردن دروازه های تمدن، سنگ بنای توسعه شتاب زده ای را می گذاشت که وقتی مجددن بعد از جنگ عراق در دولت سازندگی و ما بعد احیا شد، نتیجه آن عملن جز همین مصرف زدگی ها و رقابت های کشنده ی اقتصادی و صنعتی شدن ها و آلودگی ها و امراض عجیب و غریب و روان پریشی های زندگی مادی گرایانه و دور از معنویت و انسانیت و نابودی منابع محیط زیست و فروپاشی بنیاد خانواده و جرم و اعتیاد و خیانتی که اکنون بسیاری گرفتارش اند نبود و نمی توانست باشد.

آیا مردم قبل از انقلاب خوشی زیر دلشان زده بود؟ اگر نه، پس انقلاب باید دسیسه نیروهای مرموزخارجی باشد! در حالی که حاکمیت فعلی ایران همواره از دشمنی غرب علیه اسلام صحبت می کند، نسل جوان که از این تخاصم با غرب ظاهرن خسته شده اند با توطئه دانستن انقلاب درواقع به نوعی همان گفتمان دشمن ستیزانه و توطئه محورانه را به شیوه دیگری در ذهن خود بازسازی کرده اند. این بار دشمن اسلام با دشمن تمدن و امپراطوری پارسی جایگزین شده است! با اشتباه و توطئه دانستن انقلاب، تصوری به غایت غلط از ماهیت انقلابهای اجتماعی و تحولات تاریخی را در ذهن جوانان می سازند که مانع از درک درست تحولات جاری و آتی توسط آنها می شود. عدم درک درست چرایی یک انقلاب و نقش و مسئولیت حاکمیت قبل از انقلاب در به وجود آوردن بحران انقلاب، مانع از درک درست نقش و مسئولیت خود این جوانان در هدایت زندگی سیاسی و اجتماعی امروزشان می شود.

آیا دشمنان توسعه ی بی نظیر تمدن پارسی که یک انقلاب بی حاصل را روی دست این ملت گذاشتند این قدر قوی بودند و قوی هستند که تا نخواهند و اراده نکنند، وضعیت حاضر همچنان تداوم می یابد؟ آیا ملت ایران یک مشت عروسک خیمه شب بازی در دستان پنهان عروسک گردان ها بودند که نمی فهمیدند چه می کنند و آیا انقلاب یک تصمیم جمعی قابل اجتناب مانند تصمیمات خانوادگی برای رفتن به یک پیک نیک بود؟ آیا استبداد شاهی در اثر تداوم برنامه های توسعه اش به خودی خود دود می شد و به هوا می رفت؟ و ایران کاملن به طور استثنایی، برخلاف سایر نظام های استبدادی جهان سومی متکی به صادارات منابع اولیه ی دیگر مانند مصر و پاکستان و عراق و مکزیک و لیبی و عربستان به یک کشور اروپایی متکی به خود تبدیل می شد؟

یکی از شیوه های نگه داشتن یک ملت در دور باطل استبداد، مقایسه و بهتر و بدتر نشان دادن حاکمین قبلی نسبت به بعدی هاست. اینگونه با یک تیر دو نشان می زنند:

۱ – استبداد را به جای انقلاب امری طبیعی و اجتناب ناپذیر نشان می دهند، تنها مشکل اش کم و زیادش هست! اگر رژیم قبلی مستبد بود به خاطر این بود که همه مستبد بودند و رژیم قبلی نمی توانست نباشد! اما حالا ریشه استبداد از سرتاسر جهان کنده شده و مانده حاکمیت فعلی ایران که مستبد تر از قبلی است!

۲- به مردم تلقین می کنند که با برانداختن مستبد خوب و دلسوز قبلی در حق خود و سرنوشت مملکت شان جنایت کرده اند و درنتیجه اعتماد به نفس و باور به خویش را در آنها کشته، زمینه را برای تداوم شرایط کنونی و پذیرش استبداد آینده و تضعیف روحیه ی مقاومت و اعتراض فراهم می کنند. در ظاهر معترض به وضع کنونی اند، اما در عمل مردم را سفیه و محتاج یک آقا بالاسر بهتر و مهربان تر معرفی می کنند. اینگونه حتی اگرنظام حاکم عوض شود، کار به جایی می رسد که در نظام یا دولت بعدی، همان هایی که امروز آرزوی نظام قبلی را می کنند خود آرزوی دولت یا رژیم فعلی را خواهند کرد!

از این رو، در این نوشته به هیچ وجهی قصد توجیه یا کمرنگ سازی نابسامانی های امروز را از طریق باز خوانی نابسامانی های دیروز ندارم، همانطور که عکس چنین کاری را هم درست نمی دانم. بلکه از آنجا که عدم شناخت درست تاریخ دیروز، ما را از شکل دهی موفقیت آمیز به تاریخ فردا عاجز می سازد، نگاهی عمیق تر و علمی تر خالی از تعصبات و احساسات به سیر تحولاتی که  منجر به انقلاب ایران و ما بعد آن شد لازم می آید. تصورات متوهمانه از انقلاب ایران ریشه در عدم شناخت جامعه شناسانه از خود پدیده ی انقلاب به مثابه یک پدیده ی تاریخی پیچیده وعدم درک تحولات تاریخی ایران و جهان دارد. درک نادرست از جامعه و تاریخ خود به درک نادرست از شخصیت اجتماعی خود و در نتیجه تضعیف اعتماد به نفس و نفی ناخواسته ی حقوق ذاتی انسانی خصوصن حق تعیین سرنوشت خویش می شود. قدرت در ذهنیت ما نفوذ کرده و جایی برای عزت نفس انسانی مان باقی نمی گذارد. وظیفه ما انتقال قدرت به مردم نخواهد بود، بلکه یافتن قدرتمند رؤیایی مان خواهد شد که ما و جامعه ما را نجات خواهد داد؛ یک منجی موعود که تاریخ به اصطلاح درخشان گذشته را برای ما بازسازی خواهد کرد!

اگر مکانیسم های حیاتی در بدن انسانی که متشکل از تعدادی اجزای غیر خود مختار است آن قدر پیچیده هستند که برای فهمشان نیازمند ساختن دنیای پیچیده ی علم پزشکی هستیم، چرا نباید انتظار داشت که درک تحولات یک جامعه که حاصل تعامل میلیونها انسان مختار است، نیازی به دانش و پژوهش های پیچیده و رشته های علمی نداشته باشیم!؟ در حالی که علم پزشکی از مرحله جر و بحث کردن با عوام و حکیم باشی هایی که پشگل ماچلاغ  و خاکشیر را برای درمان هر دردی تجویز می کردند عبور کرده است، اما علم جوان جامعه شناسی هنوز دچار گمنامی است و بی اعتمادی است و اهمیت گسترش و تکیه به آن خصوصن در کشورهای در حال توسعه درک نشده است!  این واقعیت تلخ، کار را برای جامعه شناسان بسیار سخت می کند. از یک طرف مردم حق دارند و باید در مورد جامعه و تحولات اجتماعی شان فکر کنند و حرف بزنند و وارد عمل جمعی شوند و از طرف دیگر حرف زدن با مردم بدون تکیه به یک نظام اصطلاحات علمی که قابل درک برای مردم عادی باشد بسیار دشوار است.

همچنین جوانان نخبه کشورهای جهان سومی، بیشتر جذب رشته های پردرآمد می شوند و کار علوم انسانی و اجتماعی بیشتر به کسانی که رغبتی به این رشته ها ندارند واگذار می شود که عمدتن در دانشگاهها با سطح پایین کیفی، جامعه شناسی وارداتی را از طریق کتب بد ترجمه شده که به انتخاب مترجمین و معلمین در تناسب با گرایش ایدئولوژیک شان انتخاب می شوند می آموزند! بر این اضافه کنید موجی از شومن های مدعی تاریخ شناسی و جامعه شناسی که با نوشتن کتابهای سرگرم کننده و ادعاهای گزاف در شبکه های اینترنتی و تلویزیونی و ماهواره ای ضمن یدک کشیدن عناوین و مدارک دانشگاهی، افسانه بافی ها و برداشت های یکسویه خود را به نام واقعیت به خورد ملت می دهند.

از طرف دیگر ساده سازی تبیین تحولات اجتماعی  برای مکالمه و بحث با مردم غیر متخصص که در مورد جامعه اظهار نظر می کنند خود می تواند به بدفهمی بیشتری از جامعه و جامعه شناسی بیانجامد. ضمن این که بین جامعه شناسان هم یک اتفاق نظر واحد به علت پیچیدگی جامعه (که صدها برابر پیچیده تر از بدن یک انسان است) وجود ندارد. از این رو جامعه شناسان شاید بهتر باشد ضمن پایین آوردن سطح مکالمات خود، سعی در بالابردن شعور جامعه شناختی مردم  نمایند و تلاش کنند تا بدفهمی ها و باورهای غلط و ساده لوحانه از جامعه را به چالش کشیده و مشوق مردم به خواند کتب پژوهشی متنوع شوند. در حالیکه برای بیشتر مردم در هنگام بیماری چاره ای جز مراجعه به پزشک و پیروی از تجویزات نیست، اما جامعه شناس باید به دنبال مردم بدود و سعی کند تا نه تنها آنها را مطالعه و خود را در مورد آنها آگاه نماید، بلکه آنها را نیز نسبت به کلیت جامعه ای که در آن زندگی می کنند وعلل بیماری های اجتماعی شان آگاه نماید. جرو بحث کردن یک پزشک با یک بیماری که تخصصی ندارد در مورد علل بیماری اش اتلاف وقت پزشک است. اما برای جامعه شناس، بحث و گفتگو با مردم بخشی از کار شناخت جامعه و بیماری هایش است. پس جامعه شناس باید از برج عاج  تکبر دانشگاهی پایین آید و همدوش و همزبان مردم شود. ذهنیت مردم از واقعیات اجتماعی و تاریخی شان (چه درست و چه نادرست و چه نیمه درست) بخشی از آن واقعیت هاست.

لذا، به عنوان یک جامعه شناس در این مقاله به جای توضیح  جزئیات چرایی و چگونگی انقلاب ایران سعی دارم تا نه تنها تناقضات بین آنچه در مورد انقلاب به عنوان یک پدیده تاریخی عمومی شده است را با بنیادی ترین مفروضات جامعه شناسی نشان دهم، بلکه همچنین دریچه ای را برای به زیر سوال بردن تصورات غلط و توهمات عوام زده در مورد ماهیت انقلاب ایران باز کنم تا خوانندگان هنگام مطالعه منابع موجود و بمباران شدن توسط تصاویر مشوش از گذشته، بتوانند با داشتن بینشی انتقادی، مستقلانه به نتیجه گیری برسند و اسیر ذهنیت ها و یکسونگری های موجود نشوند. تلاش کرده ام تا  از عصاره نظریات  و مطالعات وسیع جامعه شناسی انقلاب ها و جامعه شناسی توسعه و تحولات اجتماعی و همچنین منابع تحلیلی متنوعی در مورد انقلاب ایران در حد ممکن بهره جسته و از بکارگیری زبان تخصصی تا آنجا که می شود بپرهیزم. با این حال امکان نوشتن داستان گونه و خالی از اصطلاحات تکنیکی با توجه به ماهیت استدلال ها وجود نداشت.  امیدوارم خوانندگان علاقه مند صبر و حوصله به خرج داده و مطالب را مورد به مورد با دقت مطالعه فرمایند. مسلمن نظرات خوانندگان از هر قشر و سطحی و با هر نگاهی و تحصیلاتی، این نویسنده را به فهم بهتر انقلاب و جامعه بعد از انقلاب و رفع نواقص یاری خواهد رساند. انقلاب فقط یک واقعه در گذشته نبوده بلکه همچنان در ذهن و احساس ما جاری و در حال تحول است و بر رفتارهای اجتماعی ما تاثیر گذار.

پس اجازه دهید در بخش اول به این امر بپردازیم که «انقلاب ها چه نیستند» (با تمرکز بر انقلاب 57) و در بخش دوم «چرا دوباره انقلاب نشد» ودر بخش سوم «اگر انقلاب نشده بود چه می شد و حالا چه خواهد شد»!

بخش اول- انقلابها چه نیستند؟ پانزده باور غلط!

 توهم 1      انقلاب یعنی تغییر نظام حاکم و قوانین اساسی آن از طریق شورشهای توده ای و مبارزات مستمر مسلحانه و مدنی؟!

پاسخ: هرچند این بخشی از تعریف انقلاب است اما همه آن نیست. انقلاب ها صرفن تغییر نظام سیاسی نبوده بلکه تغییر نظام ارزشها و روابط اجتماعی یک جامعه هم هستند و این تغییر نظام ارزشها  و روابط خود عامل نسبتن مستقل و متمادی تری است که از دهه ها قبل از وقوع انقلاب شروع شده و در صورتی که ساختار قدرت به اندازه کافی برای جذب آنها و جذب در آنها انعطاف نشان ندهد، درنهایت در براندازی آن نمود بارز یافته و تا دهه های بعد از تغییر قدرت، به تاثیر گذاری در جامعه ادامه می دهد. ارزشها و روابط جدید در طولانی مدت نقش تاریخی موثر تر اما کمتر مشهودی را بازی می کند. مثلن هرچند انقلاب فرانسه به بازگشت مکرر استبداد آنهم به شکل ظاهرن مخوف تر ناپلئونی انجامید، اما اندیشه راهنمای این انقلاب در میان فرانسوی ها در سرتاسر اروپا گسترده شد و منشاء تحولات عمیق اجتماعی و فرهنگی در راستای گسترش نظامهای دموکراتیک و سکولار گردید. بنا براین انقلاب ها را نمی توان «به صرف» بازگشت یا بازسازی استبداد در دهه های بعدی، مورد قضاوت منفی قرار داد. در مورد انقلاب ایران نیز اندیشه یا اصول راهنمای انقلاب و روابط متحول شده اجتماعی از جمله اهمیت جمهوریت و برابری و آزادی بیان و عقیده و لزوم التزام قدرت سیاسی و اقتصادی به اخلاق همچنان در میان نسلهای بعد از انقلاب تداوم یافته و بر شکل گیری جنبش اصلاحات و ما بعد آن تاثیر داشت. این انقلاب همچنین تاثیرات عظیم بین المللی و منطقه ای برجای نهاد.

 توهم 2      انقلاب ها محصول به اوج رسیدن استبداد مطلقه اند!؟

پاسخ: همانطور که الکسیس دوتوکویل فیلسوف سیاسی که دو انقلاب فرانسه و امریکا را از نزدیک مطالعه کرده است عنوان می کند، انقلاب ها در شرایطی که استبداد تشدید شده است رخ نمی دهند. بلکه زمانی رخ می دهند که بعد از یک دوره طولانی استبداد مطلقه و خفقان، یک دوره ی گشایش نسبی سیاسی را شاهدیم. رژیم شاه بعد از کودتای 1953 علیه مصدق تا نیمه دهه هفتاد میلادی، حاکمیت مطلقه استبدادی از طریق دستگاه مخوف ساواک برقرار کرد و تنها حزب رستاخیز حزبی که خود شاه تاسیس کرده بود و عضویت درآن اجباری بود، حق فعالیت سیاسی داشت!

این یک به مثابه توهین به شعور ملتی تلقی می شد که سابقه طولانی مبارزه با تمرکز قدرت و عدالت طلبی داشتند و خدشه ای بود برعزت نفس آنان خصوصن به دلیل وابستگی این استبداد به قدرت های خارجی. به رگبار بستن مردم معترض و سانسور کتب انتقادی و شکنجه و رعب و وحشت از خصیصه های بارز رژیم شاه بعد از کودتا بود. فعالین سیاسی و اجتماعی آن موقع را به خاطر عدم پیش بینی شرایط بعد از انقلاب نمی توان مقصر دانست. آنها براساس داده های زمان خود و ارزشها و خواسته های تاریخی شکل گرفته خصوصن از زمان مشروطه به بعد به ارزیابی رفتار رژیم شاه به لحاظ میزان استبدادی بودن و فاصله آن با آرمانهایشان واکنش نشان دادند. قضاوت منفی بعد از سه چهار دهه و مقایسه میزان اختناق شاهنشاهی با شرایط بعدی آن مقایسه ای نیست که فعالین سیاسی در زمان شاه توانسته باشند انجام دهند، همانطور که مردم زمان ما از عواقب کنش های سیاسی خود له یا علیه نظام حاکم فعلی بی خبرند و فقط براساس حدس و گمان و دانسته های فعلی خود قضاوت و عمل می کنند.

با روی کار آمدن کارتر رئیس جمهور دموکرات امریکا در اواسط دهه 70 میلادی که سعی در ترمیم چهره به شدت مخدوش شده ی امریکا بعد از جنگ دهشتناک ویتنام و شکست و بدنامی این کشور به علت زیر پا گذاشتن حقوق بشر داشت، متعاقبن شرایط سیاسی در ایران هم عوض شد و از آنجا که شاه به کمک های امریکا محتاج و وابسته بود کارتر توانست بر شاه و سایر دیکتاتورهای وابسته به  امریکا برای بازسازی چهره امریکا فشار آورد تا فضای سیاسی را باز کنند بلکه شاید  فراهم کردن زمینه مشارکت صوری مردم در نظام، اعتراضات را تقلیل دهد.

اما این امر پس از مدتها سرکوب قهر آمیز و رعب و وحشت، زمینه را برای جهیدن فنر فشرده شده ی دردهای فروخورده نیروهای سیاسی ایران فراهم کرد. توبه ی شاه  که «صدای انقلاب شما را شنیدم» و سپس خروجش از کشور و نخست وزیر کردن فرمایشی و غیر انتخاباتی یکی از عناصر ضعیف و مصالحه جوی جبهه ملی (شاپوربختیار) دیگر خیلی دیرتر از آن بود که مشروعیت تخریب شده نظام شاهنشاهی را که از اساس تحمیلی و وابسته و بی ریشه در تاریخ ایران بود را بازسازی کند. چه کسی براستی می توانست چنین حرکتی را نشان  از توبه کاری وی انگارد؟ از دهه ها قبل، جهان سوم بیدار شده بود و خواهان استقلال و جمهوریت و دموکراسی گشته بود. چرا باید ایرانیان منتظر می شدند تا شاه شاهانشان این را درک کند؟ گسترش اعتصابات کارگری خصوصن در صنعت نفت، اقتصاد را فلج ساخته و اجماع نیروهای انقلابی برای بی مورد دانستن نظام شاهنشاهی و برقراری جمهوریت شکل گرفته بود. با شکشته شدن تابوی شاه  و خروجش از کشور، اعتصابات به سایر بخش ها گسترش یافت و ترس ها فروریخت و خیابانها از مردمی که عدالت و آزادی و اخلاق اسلامی را برای رفع فساد ها و بی هویتی ها می خواستند پر شد. زنان و مردان از اقشاررو دیدگاههای مختلف امیدوار به آینده بالاخره طعم موثر بودن را می چشیدند. انسانیت در همکاری ها و برادری ها و انسجام اجتماعی و نفت به در خانه ی یکدیگر بردن ها تجلی عینی و عملی می یافت. اکثریت نیروهای اجتماعی به کمتر از تغییر کلیت نظامی که با کودتای خارجی حاکم شده بود، راضی نبودند ونهایت تلاش خود را کردند تا واقعه کودتای 28 مرداد که در حافظه تاریخی شان تا آن زمان همچنان زنده بود تکرار نشود. لازم بود تا همه چیز از اساس عوض شود.

 توهم 3          انقلاب ها محصول به اوج رسیدن فقر و فلاکت مطلق توده هایی هستند که چیزی برای از دست دادن ندارند؟!

پاسخ: همچنین جمله معروف دیگری از اکلسیس دوتوکویل هست که با واقعیت بسیاری از انقلاب های اجتماعی همخوانی دارد: انقلابیون از میان اقشار شدیدن فقیر یا فقرای بی چیز نیستند و انقلابها در دوران فقر مزمن به ثمر نمی نشینند. در شرایط تاسف بار اقتصادی ممکن است شورشهای کور جمعی ایجاد شود که در برخی موارد به سرکوب شدید آن ها و سیاه تر شدن استبداد یا گاهی سقوط یک نظام حاکمه انجامد اما این شورشها با انقلاب فرق می کنند. عمومن این شورشها به هرج و مرج یا کشتارهای جمعی  و سپس تصاحب یا انتقال زوری قدرت می انجامند. برعکس! معمولن انقلابها در هنگام یک افول مالی-اقتصادی غیر قابل انتظار، بعد از یک دوران شکوفایی یا رشد اقتصادی رخ می دهند. رشد اقتصادی به رشد انتظارات و افزایش مصرف انجامیده و سقوط یا افول نسبی بعد از رشد اقتصادی کشور، وقتی که هیچ نیرو یا دشمن خارجی را نتوان مقصر دانست، به واکنش نسبتن شدید متضررین از تغییر ناگهانی شرایط منجر می شود. این شرایط در ایران دهه هفتاد میلادی (پنجاه شمسی) رخ داد. پولهای کلان ناشی از گران شدن نفت در این دوره به رشد ناگهانی اقتصادی و اتخاذ برنامه های بلند پروازانه توسعه شهری-صنعتی توسط شاه منجر شد. اما با سقوط ناگهانی در آمد نفت دو سال قبل از انقلاب، نیروهای بازار و طبقات متوسط نوکیسه شهری و کارگران صنعتی دچار سرخوردگی شدند که به لحاظ احساسی و ذهنی بیشتر از وقتی که مردم دچار مشکلات اقتصادی بدتر اما طولانی مدت تر و تدریجی تر هستند به رادیکالیزه شدن آنها می انجامد. اما قطعن این تنها علت انقلاب نبود.

وابستگی شاه به قدرت های خارجی و صرف مقادیر کلان درآمد نفتی به خرید اسلحه، وقتی که مشکلات اقتصادی اکثریت خاموش جامعه را فراگرفته است و اعتیاد به درآمد نفت (90 درصد درآمد ملی همچنان از نفت بود) و در نتیجه شکنندگی اقتصاد دراثر بالا و پایین شدن قیمت نفت نیروهای فعال مدنی و روشنفکری جامعه را از شیوه اداره اقتصادی مملکت ناراضی کرد. این نارضایتی حتی به سطوح بالای حکومتی هم کشیده شد. این که بعد از انقلاب این اعتیاد به نفت و نوسانات قیمت نفت باقی ماند چیزی نبود که در آن زمان قابل پیش بینی باشد. انقلابیون و منتقدین خواهان تغییر نظام اقتصادی وابسته به نفت بودند و می خواستند که حالا که صدایشان شنیده نمی شود از طریق تغییر رژیم مستبد و وابسته، تز اقتصاد منهای نفت و استقلال اقتصادی از ابرقدرتها و بازارهای تحت کنترل آنها را عملی سازند.

در مجموع بیشتر انقلاب ها به لحاظ زمانی وقتی اتفاق می افتند که یک افول اقتصادی بعد از یک شکوفایی همزمان می شود با یک گشایش بین المللی از بیرون برای نیروهای مخالف یا فشار از بیرون بر حکومت برای باز کردن فضای داخلی. هم در ایران دهه 70 میلادی و هم در مصر دهه 2010 میلادی بحران اقتصادی ناگهانی با سیاست های مشوق توسعه سیاسی توسط امریکا ( در مورد ایران جیمی کارتر و در مورد مصر باراک اوباما) همزمان شد. تفاوت بین سیاست های خارجی دموکرات های امریکا و جمهوری خواهان شاید زیاد نباشد اما همین مقدار تفاوت، خصوصن در خاورمیانه روالی تامل برانگیز را ساخته، بطوری که از زمان کارتر تا کنون هرگاه جمهوری خواهان در کاخ سفید بوده اند در این منطقه شاهد جنگ باشیم و هروقت دموکراتها حاکم بوده اند، کاهش حمایت آنها از دیکتاتورها به ظهور جنبشهای قوی اجتماعی یا انقلاب کمک کرده است. (کارتر- انقلاب ایران؛ ریگان- جنگ ایران و عراق؛ کلینتون – جبنش اصلاحات ایران؛ بوش – اشغال افغانستان و عراق؛ اوباما – بهارعربی).

 توهم 4          انقلاب ها پدیده های ملی خاص کشور انقلابی هستند و ارتباطی به تحولات عظیم تر جهانی ندارند؟!

پاسخ: شرایط جهانی تاثیرات عمیقی بر وقوع و ماهیت انقلاب ها دارد. انقلاب ها در شکل «امواج تاریخی» در دوره های مختلف سه سده اخیر از زمان انقلاب فرانسه و امریکا در جهان شکل گرفته اند.

تدا اسکاکپول (جامعه شناسی انقلاب) زمانی گفت که «انقلاب آمدنی است نه ساختنی». اگر دقیق تر بخواهیم بگوییم باید بگوییم که «انقلاب ها آمدنی هستند آن هم در شکل موجهای جهانی». یعنی انقلاب در یک کشور معمولن به شکل مجزا از سایر تحولات انقلابی در سایر کشورها نیست. مشکلی که دامن گیر بسیاری از تحلیل گران است این است که آنها انقلاب ها را به عنوان وقایع مجزا و گاهی به شکل مقایسه دو سه موردی مطالعه و تحلیل می کنند. اما همان طور که محققین و نویسندگان کتاب «نوشتن انقلاب» (2015، هنوز ترجمه نشده) با مقایسه تاریخی انقلابها در سرتاسر جهان نشان می دهند: ویروس انقلاب واگیر دار است!

201321083034624a

انقلاب ایران هم باید در زمینه  این موجهای جهانی انقلاب بررسی شود. می توان چندین موج جهانی انقلاب را به راحتی تشخیص داد. انقلابهای مستتر در هر موج وجه تفاوت های بسیاری دارند، اما از خصایص خاص یگانه ای برخوردارند:

موج اول، موج انقلاب های مشروطه خواه: انقلاب مشروطه در ایران در زمانی رخ داد که تب مشروطه خواهی برای تحدید قدرت سلطنت برای نیم قرن بیشتر جهان را گرفته بود و حکومت های سلطنتی و امپراطوری یکی بعد از دیگری در حال سقوط یا مشروطه شدن بودند. شکست روسیه تزاری از ژاپن در اثر خودکامگی تزار روسیه در تداوم جنگ بی حاصل و اوج گرفتن انقلاب مشروطه خواهی در این کشور همزمان بر جنبش مشروطه خواهی ایران تاثیر گذاشت تا سال 1905 که هردو انقلاب مشروطه در دو کشور همسایه به بار نشست. اواسط قرن نوزدهم مصادف با اوج گرفتن نا آرامی ها وانقلاب ها در اروپا بود. ایدئولوژی های لیبرالیسم و سوسیالیسم و ناسیونالیسم در میان انقلابیون علیه مطلقه گرایان زبان غالب جنبش ها شدند. مفهوم ملت در خارج از مرزهای اروپا نیز در حال زاده شدن بود و سلاطین اکنون بایستی مالکیت سرزمین هایشان را با ملت شان شریک می شدند. سلطنت لویی-فیلیپ، شاه فرانسه که بعد از شکست ناپلئون پادشاهی را به فرانسه بازگردانده بود، طی انقلاب دیگری  در سال 1848 سقوط کرد. جنگهای داخلی در آلمان و دانمارک و ایرلند در  گرفت. مانیفست کمونیسم توسط مارکس و انگلس در همان سال 1848 نوشته شد و از کارگران جهان خواست تا متحد شوند. این موج ابتدا به شکل مبارزات ضد استعماری ملی-مذهبی (مانند تحریم تنباکو و اعتراضات مردمی به رهبری روحانیون وبازاری ها علیه قراردادهای ننگین انحصاری با شرکتها و شخصیت های سرمایه سالار خارجی در دوران ناصرالدین شاه) و سپس در شکل انقلاب مشروطه در ایران زمان مظفر الدین شاه ظاهر شد. این موج حدود نیم قرن از اواسط قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم در جهان طول کشید.

موج دوم، موج انقلاب های سوسیالیستی و کارگری-دهقانی و ظهور و سقوط دولت های فاشیستی: در دهه دوم قرن بیستم جنبش های عظیم کارگری و دهقانی سوسیالیستی از جمله انقلاب بلشویکی روسیه و جنبش سوسیالیستی در آلمان (جمهوری شورایی مونیخ) و مجارستان به اوج رسید. همزمان در ایران جنبش های انقلابی سوسیالیست یا عدالت طلب رشد کردند که مهم ترین آنها نهضت جنگل به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی بود. عمر این جنبش با تقویت استبداد رضا خانی توسط غرب جهت جلوگیری از رشد سوسیالیسم در ایران و سپس جنگ جهانی اول پایان یافت. اما جنگ جهانی اول قدرتهای استعماری اروپایی را تضعیف نمود. این جنگ به جوامع تحت استعمار فرصت تاریخی برای رهایی داد اما رشد نهضت های فاشیستی و نژاد پرست و میهن پرست در واکنش به شرایط وخیم اقتصادی بعد از جنگ جهانی اول و رشد کمونیسم، به گسترش اندیشه ها و سیاست های فاشیستی در اروپا و ژاپن و سایر کشورها خصوصن در ایران رضاخانی انجامید. استبداد رضا خانی از فرهنگ مذهبی و سنتی فاصله گرفت و ارزشهای شبه فاشیستی باستان پرستانه را برگزید. جعل «نژاد آریایی» و جعل تاریخ که از اروپای فاشیسم شروع شده بود به ذهنیت مردم ایران تزریق شد. همه اقوام مختلف ایرانی «آریایی نژاد» تلقی شدند![4] این انتخاب در نهایت در جریان جنگ دوم جهانی، ایران را علی رغم اعلام بی طرفی رسمی، به جبهه فاشیسم نزدیک و زمینه ساز اشغال کشور توسط متفقین و نابودی همان زیر ساختارهای بوجود آمده شد. ارتش مخوف رضاخانی که نهضت های مردمی را سرکوب می کرد، هیچگونه مقاومتی در برابر اشغال نظامی ایران نتوانست از خود نشان دهد!

موج سوم، موج انقلاب های ضد  استعماری جهان سومی: جنبش های استقلال طلبی در هند و چین و مصر و کره اوج گرفتند. در مصر برای اولین بار زنان به تظاهرات خیابانی پیوستند. قدرتهای اروپایی در برابر استقلال طلبی ها مقاومت می کردند و تحقق خواست این جنبشها تا پایان جنگ جهانی دوم یعنی زمانی که دیگر اشغال گری و استعمار مستقیم هزینه ای سنگین برای قدرت های مستهلک شده اروپایی داشت به تعویق افتاد. بعد از جنگ جهانی دوم  جنبش های عظیم ملی گرایانه در سراسر جهان تحت استعمار اوج گرفتند. از هند و چین تا شمال آفریقا و آمریکای لاتین خصوصن انقلاب کوبا درجوار استعمار جدید آمریکا. ایران هم استثنا نبود. تبعید رضا شاه و جوانی شاه جدید فرصت لازم را برای تشکیل نهضت ها و احزاب سیاسی با آزادی نسبی بیشتر و در نتیجه تحقق خواست استقلال اقتصادی و سیاسی را فراهم آورد. چون ایران تحت استعمار مستقیم نبود، جنبش استقلال طلبی در شکل جنبش اصلاحات ملی شدن نفت نمود یافت. با مقاومت دستگاه حاکمه و طبقات اشرافی درباری و شرکتها و دولت سودجوی بریتانیا که بر نفت سلطه داشتند، جنبشی که ابتدا اصلاح طلبانه و صلح جویانه بود، رادیکالیزه (عمیق تر) شده کار به فرار شاه و سپس کودتای سیا-ام آی 6، علیه دولت مردمی مصدق انجامید. بازگشت شاه با سرکوب شدید احزاب و تشدید اختناق همراه گشت. مبارزات ایرانی ها با اوج گرفتن جنبشهای چپ مسلحانه در امریکای لاتین و افریقا و اوج گرفتن جبنش های ضد جنگ ویتنام و جنبش حقوق مدنی سیاهان در امریکا در دهه ها 60 و 70 میلادی و تظاهرات دانشجویی در سرتاسر اروپا خصوصن در سال 1968(یک نمونه در اعتراض به سفر شاه ایران به آلمان که منجر به کشته شدن یک دانشجو شد و چهره شاه را به چهره ی منفورتری درافکار عمومی غرب تبدیل کرد) اوج گرفت تا سرانجام انقلاب 1979 ایران در نهایت به آرزوی سرکوب شده جنبش ملی شدن نفت که با کودتای 1953 برباد رفته بود برای استقلال سیاسی و اقتصادی ایران و تاسیس جمهوریت و تحکیم آزادی و عدالت اجتماعی جامه ی عمل پوشانید.

انقلاب ایران و نیکاراگوئه را شاید بتوان آخرین انقلاب ها از نوع انقلابهای ضد استعماری و استقلال طلبانه  جهان سومی قرن بیستم دانست.

20132108303317a

موج چهارم، موج انقلاب های و دموکراسی خواهی و جامعه مدنی: تضعیف ناگهانی اقتصاد شوروی بعد از یک رشد اقتصادی چشم گیر و همزمانی آن با ضرورت اصلاحات سیاسی از طریق بازکردن فضا (همانند شرایط ایران دهه 70 میلادی) به انفجار ناآرامی ها وفروپاشی بلوک شرق انجامید. در اواخر دهه هشتاد موجی از انقلابها و نا آرامی ها در کشورهای کمونیستی سابق و چین علیه استبداد حاکمیت های کمونیستی شکل گرفت. این انقلابها سقوط دیکتاتورهای اروپای شرقی و سپس فروپاشی شوروی را به همراه آوردند. ایده ی «جامعه مدنی» به اندیشه راهنمای این موج تبدیل شده بود و این ایده در ایران، نیم دهه بعد به شکل جنبش اصلاحات سیاسی و بر سر کار آمدن دولت خاتمی تبلور یافت. بسیاری خاتمی را گورباچف ایران می دانستند که اصلاحاتش می تواند به تغییر کلیت رژیم منجر شود. اما اصلاحات در ایران نه با سقوط اقتصادی بلکه با رشد قیمت نفت و گسترش فضای کسب و کار بین المللی در دهه 90 میلادی همراه بود.

موج پنجم، موج انقلابهای مخملی و رنگی: سقوط کمونیسم در بلوک شرق، امید به گسترش دموکراسی را تقویت کرد. اما اتخاذ سیاست های سرمایه داری در غیاب نهادهای دموکراتیک و مدنی قوی زمینه اقتصادی رشد مافیاهای مالی را در روسیه و اروپای شرقی فراهم نمود. امواج انقلابها  این بار به شکل انقلابهای مخملین مانند انقلاب چکسلاواکی و انقلاب گرجستان و قرقیزستان و اوکراین شکل گرفت. این موج انقلاب ها درایران پس از شکست اصلاحات و بازگشت اصول گرایی پوپولیستی احمدی نژاد، به شکل جنبش سبز و اعتراضات به نتایج انتخابات در زمانی که انقلاب های رنگین (انقلاب از طریق مشارکت حزبی در قدرت و تغییر از طریق انتخابات) مد روز بودند اتفاق افتاد. انقلابهای رنگین به دلیل اتخاذ یک رنگ خاص توسط حزب اپوزیسیون خواهان انتقال قدرت، انقلاب رنگی نامیده می شدند. در ایران این رنگ رنگ سبز و جنبش اش به همین نام ظهور کرد. عمر موج انقلابهای رنگین کوتاه و عمومن به دلیل همرایی آنها با اقتصاد سرمایه داری یا بی تفاوتی آنها نسبت به عدالت اجتماعی با ناکامی همراه بودند.

موج ششم، موج انقلابهای بهاری: در واکنش به افول غیر منتظره اقتصاد های غربی بعد از یک دوره شکوفایی حباب گونه و در نتیجه سقوط اقتصاد های شکننده خاورمیانه ای متکی به دیکتاتورهای وابسته به غرب (مانند مصر و تونس و یمن و بحرین و مراکش) در اثر بحران مالی 2008، موج جدیدی از اعتراضات و انقلابها پدید آمد. بی رهبر، بی حزب، خارج از حاکمیت، و اینترنتی، موج بهارهای عربی زمینه جدیدی برای تحولات انقلابی در خاورمیانه پدید آوردند  و سپس الهام بخش جنبش های جدید عدالت طلبانه در اروپا (مانند جنبش های ضد ریاضت اقتصادی در یونان و اسپانیا) و جنبش اشغال وال استریت در امریکا شدند. اما شکست این جنبش ها در اثر مداخلات خارجی (لیبی و سوریه) و یا عدم سازمان یافتگی انقلابیون (مصر و یمن)، عمر این بهار ها را کوتاه تر از آن کرد که بخواهند بر شرایط ایران تاثیر بگذارند ضمن این که رشد جریان اعتدال گرایی و انتخاب روحانی و بازگشت نسبی اصلاح طلبان کندرو زمینه آشتی با مردم معترض را به طور نسبی فراهم نمود. واهمه از سوریه و عراق و لیبی و یمن شدن ایران، چون ترمزی از رادیکال تر شدن جریانات اصلاح طلبی در این کشور جلوگیری نمود و امید به بهبود شرایط از طریق تعدیل روابط با غرب و توافق اتمی به تداوم مشروعیت و ثبات نظام کمک نمود. انعطاف نظام و توانایی آن در بسیج مردم برای مشارکت در انتخابات 2013 و پیروزی حسن روحانی به نوعی شاید سوپاپ خالی کننده فشار و مرتفع کننده ضرورت شکل گیری یک بهار ایرانی شد. این بدین معنا نیست که به طور برنامه ریزی شده ای از پدید آمدن یک انقلاب بهاری در ایران ممانعت شد. بلکه تجمع همه شرایط لازم برای شکل گیری این گونه انقلاب در ایران مهیا نشده بود. 

  توهم 5          انقلاب ها محصول یک تصمیم گیری یا انتخاب یک ملت اند؟!

پاسخ: انقلاب ها پدیده های اجتماعی تاریخی پیچیده و عظیم هستند. یک جامعه یا ملت به مانند اعضای یک خانواده که دور هم جمع می شوند و تصمیم می گیرند عمل نمی کند! جوامع در اثر برایند تعامل بین نیروها و شرایط و عوامل مختلف که همه آنها ریشه های دیرینه تاریخی دارند رخ می دهند. در بیشتر موارد انقلاب ها همانطور که تدا اسکاکپول نظریه پرداز جامعه شناسی انقلاب می گوید بحران هایی در عمق ساختارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی هستند که حل آنها از در چارچوب نظام حاکم ناممکن و در نتیجه در نهایت اجتناب ناپذیر می شوند. این بدین معنا نیست که تصمیمات و نظرات و تفکرات و اعمال فاعلین سیاسی تاثیری بر روند تحولات ندارد، اما هیچ گروه یا شبکه یا عامل خاصی قدرت کنترل برآیند تحولات کلان را به تنهایی ندارد. به عبارت دیگر «انقلابها به خودی خود اجتناب ناپذیر نیستند» و تصمیمات و اعمال هیئت های حاکمه و نیروهای مخالف در روند آنها تاثیر می گذارند، اما درست برآیند پیچیده ی این اعمال و تصمیمات است که «انقلابها را در نهایت اجتناب ناپذیر و غیر قابل پیش بینی می کند«.

 توهم 6          انقلاب ها محصول توطئه های قدرت های خارجی برای به فلاکت کشاندن یک ملت از طریق تحریک کردن آنها به تغییر رژیم سیاسی آنها هستند!؟

پاسخ: عمومن چنین باوری توسط طرفدراران رژیم ساقط شده اشاعه داده می شود تا ضمن مردمی جلوه دادن رژیم سابق، مسئولیت را از حاکمان قبلی سلب نمایند. اما با اشاعه تئوری توطئه حس اعتماد به نفس را در مردم کشته و امکان «بازگشت مردمی» نظام مورد نظر خود را هم تضعیف می نمایند! اگر مردم انقلاب نکرده اند یا صرفن عروسک های خیمه شب بازی اراده قدرت های عظیم خارجی در انقلاب شان بوده اند، بنابراین راهی جز توسل به همان قدرتهای مرموز خارجی به شیوه های مختلف برای بازگردادن رژیم معزول یا براندازی رژیم بعد از انقلاب باقی نمی ماند. اما در عمل، انقلاب ها برخلاف کودتاها، تحرکات وسیع مردمی و اجتماعی هستند که با همراه شدن عوامل کلان اقتصادی وسیاسی و فرهنگی مانند نابرابری و سرکوب اعتراضات و ناتوانایی های نظام حاکم در حل معضلات اتفاق می افتند.

کنترل چنین شرایط کلانی فراتر از توان هر نیرویی فارغ از میزان ابرقدرتی آن نیروست. با این حال تلاش قدرت های خارجی بیشتر در مسیر نفوذ در انقلاب ها و همسو و همکار کردن بخشی از نیروهای انقلابی است وقتی که انقلاب دگر اجتناب ناپذیر شده است. تا شرایط داخلی مناسب نباشد، مداخلات خارجی تاثیر گذار نیستند. این شرایط داخلی هم خود مجموعه در هم آمیخته ای از عوامل مختلف اند. مثلن جان والتن در کتاب ناخواسته شورشی ها همزمانی چندین عامل را در شکل گیری انقلاب های جهان سومی مانند انقلاب ایران بر می شمارد: توسعه اقتصادی ناموزون، تحقق شرایط بسیج عمومی اعتراضات،  بحران در متجدد سازی کشور، ائتلافها له یا علیه نظام، نقش خود نظام حاکمه، آگاهی های فرهنگی و سیاسی.

وی بر اساس تحلیل اش از انقلاب ها می گوید: «نارضایتی های اقتصادی را باید در متن فرهنگی درک کرد که در آن این نابسامانی ها توسط مردم فهمیده و تجربه می شوند و باید در متن سیاست هایی که این نا رضایتی ها از طریق آنها ابراز می گردند تحلیل نمود. در بیشتر موارد نارضایتی  های اقتصادی لازم هستند اما نه کافی. قدرت بالقوه بسیج کننده این نارضایتی ها تنها وقتی بالفعل می شود که سازمان دهی های سیاسی ریشه دار در فرهنگ جامعه برای این کار بوجود آیند» (1984، صص 20-30). همانطور که بعدن بیشتر توضیح می دهم، در زمینه ایران قبل از انقلاب، بازسازی فرهنگ عدالت طلبانه و حریت خواهانه شیعی (خصوصن نهضت کربلا و حاکمیت عادلانه علی) توسط مصلحین مسلمان و جنبش دانشجویی و جوانان مذهبی-سوسیالیست، زبان قابل فهمی را برای مردم جهت بیان خواسته ها و تظلم خواهی و استبداد ستیزی فراهم کرد. زبانی که هیچ یک از سایر ایدئولوژی های وارداتی مانند لیبرالیسم و سوسیالیسم یا مذهبی-سنتی منفعل توان رقابت با آن را در بسیج افکار عمومی نداشتند. این زبان بعد از انقلاب تداوم نیافت بلکه برعکس توسط روشنفکری مذهبی  واصلاح طلبی بعد از انقلاب (سروش، شبستری، سران اصلاح طلبی) ایدئولوژی زدایی و لیبرالیزه و عرفانی مسلک ( و در نتیجه غیرسیاسی) شد.

 توهم 7          انقلاب ها توسط رهبران کاریزماتیک راه انداخته شده و به نتیجه می رسند؟!

پاسخ: جنبش ها رهبرانشان را پدید می آورند و رهبران در فرموله کردن خواسته ها و ارمانهای جنبش های انقلابی نقش سخنگو و هدایت کننده و اتحاد بخش را بازی می کنند. بدون شرایط انقلابی هیچ رهبریتی پدید نمی آید و بدون رهبری، انقلاب ها سخن گو و انسجام و جهت پیدا نمی کنند. روبسپیر، جورج واشنگتن، گاندی، لنین، مائو، ماندلا، کاسترو و سایر رهبران انقلابی، اگر در هر زمان دیگری به دنیا می آمدند شاید اشخاص عادی بیشتر نمی شدند و اگر به جای آنها کسانی دیگری در زمانه آنها به دنیا می آمدند نام رهبران انقلابها چیز دیگری بود.  این شخصیت ها عمومن جنبه وحدت بخش در مراحل قبل از پیروزی انقلاب را بین طبقات و گروههای مختلف هم بازی می کنند که بدون حمایت ائتلافی آن گروهها معمولن نمی توانند به رهبری برسند. در مواقعی که یک شخصیت کاریزماتیک یا واسط بین گروهها وجود ندارد، مجموعه ی مؤتلفی از شخصیت های کلیدی جلودار شده اما عمومن بعد از انقلاب جنگ قدرت به غلبه یکی بردیگران می انجامد و رهبری متمرکز و رسمی انقلاب بعد از انقلاب شکل می گیرد.

 توهم 8          انقلاب یک اتفاق است که محدود به سالهای ملتهب منجر شده به تغییر رژیم حاکم و چند سال بعد از تغییر رژیم می شوند؟!

پاسخ: انقلابها ریشه های عمیق تاریخی دارند. انقلاب 1979 ایران ریشه در مبارزات تاریخی مردم از زمان مشروطه خواهی و سپس مقاومت شکننده علیه استبداد صغیر محمد علی شاهی و استبداد کبیر رضاخانی و جنبش ملی شدن نفت و سرکوب کودتایی آن و سپس مقاومت های بعدی سرکوب شده تا زمان به تحقق رسیدن در سال مذکور را دارد و همچنان تاثیرات عمیق اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در دوره های بعدی داشته است. به عبارت دیگر همانطور که جان فوران در کتاب مقاومت شکننده  و حماد البلوشی در کتاب انقلاب ابدی (2016 هنوز ترجمه نشده) نشان می دهند، انقلاب ایران محدود به وقایع 1979 نیست. انقلاب ایران از نوع انقلابهای کبیر یا کلان ساختاری است که یک قرن به طول کشیده و آنچه ما به عنوان انقلاب مشروطه و نهضت ملی شدن نفت و انقلاب 57 و جنبش سبز می شناسیم پیک ها یا قله های این روند طولانی تحولات عمیق ساختاری هستند که تقریبن هر 25 تا 30 سال از زیر آب بیرون زده و به سر حد سرشاخ شدن با قدرت حاکمه رسیده اند.

 توهم 9          انقلابی ها می دانند چه «نمی خواهند» اما نمی دانند چه «می خواهند»

پاسخ: هرچند انقلابها به علت خصلت غافل گیر کننده و غیر قابل پیش بینی و اجتناب ناپذیر شدن در مراحل نهایی و پیچیدگی شان امکان تولید جانشین نظام سابق را به شکل تدوین شده از نیروهای انقلابی می گیرند، اما این امری طبیعی است و بیشتر از انکه عدم اطمینان به نظام جانشین باعث تضعیف یا انحراف انقلاب شود عدم رسیدن به توافق بر سر نظام جایگزین و درگیری ها برای پرکردن خلاء قدرت باعث می شود تا تنها گروههایی که از سازمان دهی بهتر و ریشه دارتر در عمق جامعه برخوردارند و می توانند منابع بیشتری را بسیج کنند، تعیین کننده نظام آتی باشند. انقلاب فرصت جدیدی است برای گروههای مختلف تا بنا بر میزان ظرفیت و توانایی و سازماندهی که دارند تحقق آرمانهای خود را تجربه کرده و نظرات خود را به آزمون گذارند. طبیعی است که بیشتر نیروهای انقلابی به علت خارج از حاکمیت بودن، تجربه ی حکومت کردن و برنامه ریزی کلان نداشته باشند که اگر می داشتند به جای انقلاب اصلاحات به بار می نشست.

  

توهم 10        انقلاب ها همه به شکست منجر شده اند و از این رو عصر انقلاب ها به پایان رسیده است!

پاسخ: همانطور که قبلن نشان دادیم عصر انقلاب ها پایان نیافته است بلکه انقلابهای اجتماعی از زمان شکل گیری دولت-ملت ها به اشکال و در امواج مختلفی (حداقل شش موج) ظاهر شده اند و امکان ظهور آنها بنا به هیچ دلیل قانع کننده ای در آینده در شکل موجهای جدید منتفی نیست. امواج انقلابی تمام نمی شوند بلکه دچار تطور و دگرگونی و افت و خیز و رفت و بازگشت می شوند.

 در مورد ارزیابی نتایج انقلاب ها این بستگی دارد که پیروزی و شکست را چه گونه تعریف کنیم. هرچند در بیشتر انقلابها آرمانهای انقلابیون به تمام و کمال تحقق نیافته است اما انقلاب شرایط تاریخی یک جامعه را برای همیشه عوض می کند و آرمانها به میزانی که تحقق نیافته اند در وجدان تاریخی و ناخوداگاه جامعه باقی مانده و هرزمانی که مجددن امکان ظهور پیدا کنند به فعال کردن نیروهای مدنی منجر می شوند. استمرار در دموکراسی خواهی و عدالت طلبی و استقلال ملی و عزت نفس انسانی و حقوق شهروندی حد اقل از زمان انقلاب مشروطه تا کنون در جامعه ایران به عنوان اندیشه های راهنما و ارزش های متعالی باقی مانده و هربار در اشکال جنبش های مختلف ظهور و نمود یافته اند.

اگر انتظار داریم که در یک انقلاب، بدون خشونت، یک نظام سیاسی و اقتصادی بسته به راحتی با یک نظام اقتصادی-سیاسی باز جانشین شود و کار پایان یابد، باید گفت که ما خیلی ایده آلیست هستیم. از آنجا که انقلابها عمومن اجتناب ناپذیر می شوند و ناشی از بسته بودن راههای مسالمت امیز اصلاح رژیم های حاکم هستند، نمی توانند بدون منازعه و خشونت خصوصن بعد از سقوط رژیم قبلی و خلأ ایجاد شده در قدرت باشند. با این حال کارنامه انقلاب ایران در سالهای اولیه نسبت به سایر انقلاب های  پرخشونت بسیار انسانی تر و معتدل تر بود. همچنین وقتی که رژیم های مستبد حاکم راههای اصلاح از بالا را می بندند و به طرد وحذف کردن حتی حلقه های داخلی خود اقدام می کنند، اگر شرایط انقلابی مساعد برای تغییر آنها از پایین توسط مردم و نهادهای مدنی مانند اتحادیه های کارگری و سازمان های مخالف سیاسی در شکل یک ائتلاف عمده پدید نیاید فجایعی بس عظیم تر از فجایعی که ممکن است در یک انقلاب رخ دهد می تواند انتظار آن جامعه را بکشد. فجایعی مانند مداخله خارجی و جنگ های خانمانسوز قومیتی مانند جنگ بالکان و کودتا. مشارکت طبقات کارگری در اشکال سازماندهی شده و نهادهای مدنی جا افتاده در انقلاب ها به میزانی که در سالهای قبل از انقلاب فرصت شکل گیری داشته اند از شدت خشونت و خونریزی می کاهد. همچنین فشارهای بیرونی بر دیکتاتورها (مانند شاه ایران) برای عدم بکارگیری مفرط شکنجه و خفقان هم به شکل گیری نهادهای مدنی و کارگری کمک می کند و هم از تشدید خشونت توسط نیروهای نظامی می کاهد. بنابراین گاهی انقلاب ها از رخ دادن فجایع عظیم تری جلوگیری می کنند. فجایعی که در کشتارهای کامبوج و افغانستان طالبان و عراق صدام و سوریه و لیبی شاهد آنها بودیم.

همچنین بهار عربی هرچند کوتاه اما نشان داد که امکان بازگشت عصر انقلابها وجود دارد و همانطور  که قبلن گفته شد هرچند در دهه های 1990 و 2000 میلادی به علت سقوط کمونیسم و رشد جهانی شدن سرمایه داری عصر انقلابهای جهان سومی برای استقلال به ظاهر پایان یافت، اما تاریخ بشر تا بشر هست و نهاد قدرت و عدم توازن قوا، شاهد مبارزات و در مواردی انقلاب هایی خواهد بود.

  توهم 11          انقلاب، کار یک عده یا گروه یا ایدئولوژی یا طبقه خاصی است!

پاسخ: همانطورکه تدا اسکاکپول نظریه پرداز انقلاب نشان داد: تحلیل روابط بین دولت و طبقات اجتماعی، و بین طبقات اجتماعی با یکدیگر،  و بین دولت با دولت های دیگر امری اساسی برای فهم انقلاب هاست. انقلابها برخلاف کودتا ها یا اصلاح طلبی های سیاسی از بالا، بسیار عظیم تر و پیچیده تر از آن هستند که دست پخت یک گروه یا اندیشه خاصی باشند، هرچند گروههای مختلف بنا بر میزان قدرت در بسیج منابع و سازماندهی اعتراضات به درجات و اشکال مختلف نقش بازی می کنند. انقلابها امکان پدید آمدن بیشتری خواهند یافت، وقتی که عمده ترین نیروهای جامعه به نوعی اجماع یا ائتلاف سلبی می رسند (اتحاد در نفی حکومت نه لزومن ایجابی در برقراری نظامی بعدی) که شامل برخی از نخبگان خود نظام علیه مرکزیت است که اکنون در طبقات حاکمه اش اختلاف افتاده است و غیر قابل اصلاح شده است.

 توهم 12          انقلاب ها پدیده های عمدتن برنامه ریزی شده ای هستند؟!

پاسخ: همانطور که برخی مطالعات از جمله پژوهش معروف اسکاکپول نشان داد: انقلاب ها طراحی شدنی نیستند بلکه «آمدنی هستند» – بحرانهای عینی در ساختار قدرت  به مرحله ای می رسد که از کنترل طبقه حاکمه یا یک طبقه یا گروه خاص خارج می شوند). در مورد انقلاب ایران مجموعه عوامل عمده ای در کنارهم شرایط سقوط شاه و تحقق انقلاب را پدید آوردند:

از عوامل کوچک و شخصی مانند بیماری مخفی سرطان شاه ایران تا بالا و پایین شدن های ناگهانی رشد اقتصادی و ناهمخوانی های تحولات سیاسی اقتصادی تحمیل شده از بالا با ظرفیت پذیرش فرهنگی مردم از پایین، تا مداخلات خارجی از جمله فشار کارتر بر شاه برای باز کردن فضا تا ائتلافها و روابط بین نیروهای مخالف شاه تا شرایط جنگ سرد و شرایط انقلابی رشد نیروهای چپ و ضد استبدادی و جنبش عظیم دانشجویی و حقوق مدنی و ضد جنگ ویتنام در غرب که تحصیل کرده هایی ایرانی (مانند علی شریعتی) را متاثر کرده بود، تا رشد اسلام گرایی که از دهه ها قبل در مصر توسط اخوان المسلمین شروع شده بود، تا رشد انزجار مردم مسلمان منطقه از اسرائیل و جنایات آن و جنگهای شکست خورده اعراب و اسرائیل و بحران مالی دهه 70 ناشی از سقوط قیمت نفت ناشی از جنگ اعراب و اسرائیل، تا احساس نیاز به مقابله با رشد تهدید صهیونیسمی که با شاه ایران روابط حسنه داشت، تا رشد مبارزات مسلحانه چگوارایی، تا شکست برنامه اصلاحات ارضی و عدم موفقیت شاه در مردمی جلوه دادن حاکمیت بعد از کودتایش، تا حتی جشن 2500 ساله ی چند ده میلیون دلاری متکبرانه در تخت جمشید که در آن نمایندگان مردم ایران در حد تماشاچی هم دعوت نشده بودند و همزمان در شرایطی رخ داد که استانهای جنوبی دچار خشکسالی شدید بودند، تا به آتش کشیدن مرموز سینما رکس آبادان که از چشم ساواک دیده شد (به حق یا ناحق) و مرگهای مرموز مصطفی خمینی و علی شریعتی و صمد بهرنگی و جلال آل احمد که به گردن شاه (به علت همه کاره خواستن خودش و سابقه مخوف ساواک اش) و دوستی شاه و صدام در اوپک و پذیرش درخواست شاه توسط صدام برای بیرون راندن آقای خمینی از عراق که به پاریس که زمینه بین المللی تر شدن چهره ی وی را فراهم کرد ….. همه وهمه این اتفاقات به نوبه خود نقش خود را بازی کردند، ضمن این که امکان بوجود آوردن و برنامه ریزی همزمان آنها برای هیچ قدرت بشری چه داخلی چه خارجی، هرچقدر بزرگ  و قوی به تنهایی وجود نداشت.

  توهم 13          انقلابها را می توان بر اساس یک الگوی واحد درک و تبیین کرد؟!

پاسخ: همانطور که گفته شد، انقلابها در اثر گرد هم آمدن یا حادث شدن تقریبن همزمان شرایط متعددی به اضافه شانس و تصادف پدید آمده و تک عاملی نیستند. هرچند برخی از عمده شرایط مذکور در بین بیشتر انقلابها مشترکند اما با این حال شرایط مختلف لازم برای تحقق  انقلابها از یک کشور به کشور دیگر فرق می کند و برسی تجربه یک انقلاب را نمی توان به انقلابهای دیگر بدون ملاحظات جدی تعمیم داد. به عنوان مثال، سلسله بهارهای عربی  که تقریبن همزمان و ظاهرن همشکل اتفاق افتادند اما دینامیسم های مختلف داخلی و خارجی مختلف به نتایج  و عواقب مختلفی انجامید. تعادلها و تعاملها بین نیروهای سازماندهی شده و نیروهای نظامی در داخل و مداخلات خارجی  تعامل نیروهای داخلی با خارجی درشکل دهی به انقلاب و مابعد انقلاب موثر اند.  با بی رونق شدن نظریه های جهانی سازی و رشد راست افراطی میهن پرستانه (با ملی گرایی استقلال طلبانه اشتباه نشود) در سراسر جهان، شاهد رشد ایران/کورش پرستی و باستان پرستی بیشتری درایران بودیم. انتظار می رود که در رقابت های انتخاباتی آتی، نامزدها سعی کنند از احساسات وطن پرستانه و باستان پرستانه (که البته در زمان احمدی نژاد تحت عنوان «مکتب ایرانی» جهت ترمیم مشروعیت به شدت آسیب دیده دولت، موقتن ظهور یافت) به طور محتاطانه تری بیشتر بهره گیرند.

 توهم 14          مردم کشورهای انقلابی به علت سنتی بودن، قدرت درک و فهم اهمیت برنامه های توسعه دهنده ی دولت های مدرن را نداشتند؟! یا شعور اجتماعی همزمان با رشد اقتصادی و مدرنیزاسیون رشد نیافته بود!؟

پاسخ: این درست است که انقلاب ها در اشکال امروزی در عصر توسعه یابی  و تجدد از بالا شروع شده اند. در دوران های قدیم، با تضعیف قدرت یک حاکمیت که عمومن حاکمیت های یک قوم بر اقوام دیگر بود قومیت دیگری می شورید و می تاخت و سلسله جدیدی را تاسیس می کرد. اما در عصر تجدد دولت-ملت های فراقومیتی پدید آمدند. برای فراتر رفتن از مفهوم قومیت، مفهوم ملیت اختراع شد و سعی کردند تا با پوشاندن یک فرهنگ و زبان و یک خوانش خاص تاریخی بر پیکره جوامعی که از طریق مرزبندی های استعماری شکل می گرفتند، این مفهوم را در ذهن ها به عنوان امری طبیعی جا بیاندازند. بسیاری از این دولت ها در جهان سوم سعی در متجدد کردن مقتدرانه کشور خود داشتند. این نوع تجدد و میهن پرستی صد البته هیچ تناقضی با استبداد ایشان نداشت بلکه حتی یک دولت استبدادی محتاج تقویت خود از طریق گسترش صنعت و تکنولوژی و خط راه آهن و تلگراف و بمب و ارتش مجهز است. توسعه های این گونه، حتی شامل تاسیس دانشگاههای سر به زیر برای تولید تکنوکرات های درس خوانده اما غیر سیاسی نیز می شود و صرف تاسیس دانشگاه دلیل بر فرهنگ-دوستی چنین رژیم هایی نمی شود. «پدران تجدد» ملت های جدید همه شیوه استبدادی را پیش گرفتند نه به خاطر انکه غیر از این راهی برای توسعه نداشتند بلکه به خاطر بی  ریشه بودن در تاریخ حقیقی خویش. البته تفاوت ها هست، اما نکته این است که روحیه استبدادی و صنعتی سازی یک کشور ضرورتن ناقض یکدیگر نیستند و بلکه در نهایت، پدر تجدد یک کشور که سد و کارخانه و جاده و ارتش و دانشگاه و راه آهن مجهز ساخته، با تمرکز فساد آور قدرت و خودرایی در نهایت به پدر تخریب ونابودی کشور هم تبدیل می شود.

139309111617178984206464

نیاز به تمرکز قدرت و اقتدار برای توسعه اولیه یک کشور ممکن است طبیعی به نظر آید، اما در مورد کشوری مانند ایران با سابقه چند هزار ساله تمدنی و خصوصن چند صد ساله دموکراسی خواهی » مدرنیته ی اخلاق سگی» (به قول نامجو) زمینه تعامل با جامعه را از دست داد و به امری تحمیلی و غیر مردمی تبدیل شد. چه بسا کشوری که توسعه ای کند را اما به شکل بومی به جلو می برد و موفق می شود (مانند اصلاحات مِیجی در ژاپن که دو اصل مهم آن عبارت بودند از : برپایی شورای مشورتی و دخالت همه طبقات در اداره امور مملکتی) و چه بسا کشورهایی که توسعه های تند و سریع را با زور و قلدری و بدون اتکا به ظرفیت ها و ارزش های بومی پیش می برند و به شکست و عقب گرد و واکنش شدید مردم می انجامند.

دولت دموکراتیک مصدق اما نشان داد که می توان اقتصاد یک کشور را تحت بدترین تحریم های نفتی از جانب ابرقدرت ها چرخاند، از دادگاههای بین المللی پیروز بیرون آمد و منابع عمده کشور را ملی کرد و توسعه را به شکل مردمی و خود جوش و مستقل و دموکراتیک پیش برد. تجربه مصدق هرگونه ادعا که در زمان شاه و پدرش امکان توسعه بدون استبداد وجود نداشت را باطل می کند. آری، امکان توسعه دموکراتیک اقتصادی از مردم ایران به زور گرفته شده بود، اما این خود رژیم پهلوی بود که در این امر نقش به سزایی ایفا کرد و هرگز در مسیر توسعه اقتصادی ایران روند گشایش سیاسی و تقسیم قدرت بین طبقات اجتماعی را پیش نگرفت مگر وقتی که دگر خیلی دیر بود!

 توهم 15          انقلابها انفجار شورهای بی شعور اند و از این رو با احساسی شدن و احساسی کردن مردم به تصمیمات غیر عقلانی و مخرب و گسترش خشونت منجر می شوند  و باعث عقب افتادگی می شوند!؟

پاسخ: مطمئنن در انقلابها، عواطف جمعی خارج از کنترل محل ظهور یافته و بسا عامل تشدید خشونت شوند. اما این هم امری غیر قابل انتظار نیست. هیچ جامعه ای به شکل منطقی و صددرصد عقلانی عمل نمی کند. انسانها آنقدر که شعور دارند، شور هم دارند و ابراز احساس بخشی از انسانیت انسانهاست. این که این انرژی عظیم چگونه تخلیه شود امری است که باید در حد ممکن توسط نیروهای فعال تر و سازماندهی تر شده و رهبران تنظیم شود. به عنوان مثال علی شریعتی از چهره های متنفذ انقلاب ایران با عقلانی کردن دین وخرافه زدایی و برجسته کردن عناصر انسان محورانه (اومانیستی) و مدرن و سوسیالیست در برداشت خاصی که از اسلام ارائه کرد در تقلیل نفوذ اسلام گرایی افراطی و ظهور داعش گونه آنها بعد از انقلاب از یک طرف و رفع احتمال انقلاب لنینیستی (و وابستگی به شوروی که یک دهه بعد سقوط کرد) از طرف دیگر نقش بازی کرد. وی  نه تنها اژدهای مذهب را بیدار نکرد (که این اژدها دهه ها پیش در منطقه  بیدار و فعال و سیاسی و ایدئولوژیک شده بود – اخوان المسلیمن در مصر و وهابیت در عربستان و پاکستان و گسترش احساسات اسلام گرایی در اثر فساد دولت های سکولار وابسته به غرب و رشد نهضت های اسلامی در بسیج افکار عمومی علیه تهدید صهیونیسم و حتی مشروعه خواهی و فدائیان اسلام در ایران) بلکه برعکس نهضت شریعتی و ملی مذهبی ها، این اژدهای بیدار شده را در زمینه ایران رام تر نمود و نیروهای مذهبی جوان مترقی و تحصیل کرده متدین را در مقابله با تشدید ارتجاع مذهبی پدید آورد.

بخش دوم: چرا بعد از انقلاب 57 ایران، انقلاب دیگری علی رغم وجود مشکلات ظاهرن وخیم تر حادث نشد؟

پاسخ به این سوال را در ده نکته در مورد ده غفلت اساسی رژیم پهلوی که بعد از انقلاب تکرار نشد (یا در ابعاد کمتری شد) عنوان می نمایم:

1.     غفلت از اهمیت اصلاحات: مهندس مهدی بازرگان، آیت الله سید محمود طالقانی و عزت الله سحابی از شاخص ترین چهره های منتقد آزادی خواه  و موسسان نهضت آزادی ایران (سالها قبل از این که شاه تحت فشار کارتر بخواهد فضا را اندکی باز کند) هشدار دادند که اگر رژیم شاه حاضر به انجام اصلاحات نشود، به زودی باید با نیروهای جوان انقلابی تندرو و مسلح روبرو شود. (دفاعیات بازرگان در دادگاه به متنی مهم برای مبارزان سیاسی آن روزگار تبدیل شد. بازرگان عنوان کرد که آن‌ ها آخرین گروهی هستند که از راه قانونی خواسته خود را پیگیری می‌کنند). این هشدار آنها البته شنیده نشد. اما همانطور که بعدن بازرگان نوشت، اولین رهبر انقلاب به طور منفی، خود شاه بود که با انحصاری کردن همه تصمیمات و مداخله شخصی در همه امور ریز و درشت مملکتی و زیر پا گذاشتن قانون اساسی مشروطه زمینه ساز سقوط خود شد. اندکی انعطاف هرچند ناکافی می توانست سرنوشت را عوض کند. شاه تصور می کرد با تحریک مخالفین خود علیه یکدیگر و بهره بردن از اختلافات ایدئولوژیک آنها، بدون نیاز به باز کردن فضا، می تواند نیروهای مخالف خود را خنثی کند. استفاده از نهضت روشنفکری مذهبی (شریعتی و دانشجویان مسلمان)، علیه کمونیست ها و روحانیون انقلابی؛ استفاده از مذهبی ها علیه مارکیسست ها و مارکسیست ها علیه مذهبی ها و ملی-مذهبی های لیبرال، و استفاده از ملی ها علیه مذهبی ها و مذهبی ها علیه ملی ها و ملی-مذهبی ها! با این حال همه چیز قابل تقلیل به سیاست نبود و نیست. نیروهای جامعه فراتر از بازی های سیاسی عمل می کنند.  

شاه البته به ضرورت انجام اصلاحات بالاخره پی برد (البته به توصیه مشاورین امریکایی اش دردهه شصت میلادی و نه به توصیه منتقدین ایرانی!). دو برنامه اصلاحات اجتماعی وی دارای اهمیت بودند: (1) اصلاحات ارضی و (2) اصلاح قوانین خانواده به نفع زنان و دادن حق رای به ایشان.

برنامه اصلاحات ارضی را برای خریدن وفاداری اقشار روستایی در برابر جنبشهای مخالف شهری و جلوگیری از رادیکالیزه شدن آنها آغاز نمود. بسیاری از انقلابهای ضد استعماری در جهان سوم از مشارکت روستائیان و کشاورزان بهره مند بودند (انقلاب هند و چین به عنوان نمونه). اما حتی همین اصلاحات هم توسط مشاورین امریکایی طراحی شدند (ولف لادجنسکی آمریکایی). زمین ها از فئودالها گرفته شد، به مباشرین آن ها و کد خداها و دهقانان صاحب نام داده شد. کشاورزان فصلی و کارگران بی زمین، همچنان بی ملک و مالکیت ماندند. بعدن بخش عمده ای از مرغوب ترین زمین ها توسط شرکت های کشت و صنعت به ثمن بخس خریده شدند تا کشاورزی مکانیزه شده جای کارگران بخش کشاورزی که روی این زمین ها کار می کردند را بگیرد. دهقانان بی زمین شده با اندک پولهای بادآورده و کارگران کشاورزی روانه شهرها و حلبی آبادها شدند تا در کارهای ساختمانی بکار گرفته شوند، یا به گدایی و اعتیاد دچار، یا در بازار سیاه نامولد مشغول و در نهایت نظامی از شرکت های سرمایه سالار و انحصاری، جانشین نظام قبلی خان-خانی یا فئودالی شد. تازه همین اصلاحات هم با مقاومت خوانین از طریق وکلای وابسته ی مجلس روبرو بود و روند آن کند گردید.

اصلاح قوانین به نفع زنان هم مهم بود. این می توانست برای شاه وفاداری زنان و تجدد ایشان را به ارمغان آورد. اما تنها زنان طبقات متوسط شهری و طبقات بالا منتفع شدند. حق رای برای زنان مهم بود، اما در زمانی که فقط یک حزب حق رقابت با خودش را داشت و رای دادن برای مردان هم بی معنی بود، چنین حق رایی برای زنان بیشتر شبیه یک شوخی بود! حقوق خانواده برای زنان مهم بود، اما در جامعه ای که اکثریت زنان آن بی سواد یا کم سواد بودند و متاثر از روابط سنتی زن و مرد، این تغییر چه فایده ای می توانست داشته باشد.  ضمن این که، این اصلاحات از جانب نیروهای سنتی به عنوان غرب زده و ولنگار کردن زنان در شهرها و حمله به بنیاد خانواده تفسیر شد و توسط نیروهای روشنفکر و خصوصن چپ به عنوان پروژه ای جهت انحراف اذهان از شکافهای طبقاتی.

در مقابل تلاشهای جنبش روشنفکری مذهبی برای ارتباط با مردم و خصوصن زنان در حال شکل گیری بود. به عنوان یک نمونه ی مهم، کتاب معروف علی شریعتی تحت عنوان فاطمه فاطمه است و مدل کردن فاطمه به عنوان یک زنی که نه یک زن مرتجع متحجر در چادر پیچیده ی نماز شب خوان و شبانه روز گریان بود و نه یک زن از خود بیگانه ی بی هویت، بلکه خطیبی شجاع در میان میادین عمومی، که برای عدالت اجتماعی در کنار علی می ایستد و مبارزه می کند و جانش را نثار، توسط زنان مسلمان و دختران جوانی که در شرایط تجدد ناموزن افسار گسیخته ی غرب زده، به دنبال بازسازی هویت خود بودند به راحتی جذب شد و به عنوان یک الگو به آنها عزت و اعتماد به نفس و احساس قدرت اجتماعی داد. چهره فاطمه همچنان بعد از انقلاب به عنوان یک اسطوره تاریخی سیاسی ماند اما تنها به عنوان زنی که در سایه ولایت همسرش علی و پدرش محمد به کار تقویت نظام ولایی می آید با این حال همین تصویر در غیاب تصویر انقلابی ضد قدرت قبل از انقلاب، برای قشر سنتی وفادار به اندازه کافی انگیزه بخش بود. نیروهای مخالف نظام اسلامی از تداوم هر گونه اسطوره سازی از شخصیت های دینی له یا علیه قدرت اجتناب نموده و در نتیجه زمینه انگیزه بخشی را از دست دادند.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

2.     غفلت از قدرت مذهب: همچنین عامل عظیم مذهب، قبل از انقلاب به شیوه ای که روشنفکرانه تعبیر شد، زمینه ساز اتحاد بین نیروهای مختلف مخالف و ارتباط قوی آنها با توده های سنتی-مذهبی گردید. بسیاری از نیروهای روشنفکری سکولار (خصوصن چپ) نه تنها مشکلی با مذهب اصلاح شده نمی دیدند بلکه حتی با آن رابطه ای ایدئولوژیک برقرار کردند تا خلأ ارتباطی با توده را پرکنند.[5] مذهب اما بعد از انقلاب با رسمی و حکومتی شدن از یک طرف و قهرکردن نیروهای مخالف با آن، دگر به مانند عامل اتحاد و نیرو بخش عظیم برای تقویت نیروهای منتقد و جنبش های مدنی عمل نمی کند. نیروهای مخالف نظام بعد از انقلاب، تنها به مفاهیم ناکافی و انتزاعی و متوهمانه ملیت و ایرانیت و تمدن پارسی متکی می شوند که هرچند می تواند به نوعی با هویت ملی مشترک در ذهنیت مردم ارتباط برقرار کند، اما مفهوم ملیت مفهمومی گله گشاد است که از دل آن هیچ نظام منسجم اخلاقی و حقوقی مشوق انسجام اجتماعی و فرهنگ سیاسی قابل تعامل با جنبشهای مترقی جهان (که ملی گرا نیستند) و انگیزه قوی برای ایثار کردن مگر درمواردی که کشوری در اشغال خارجی است، بیرون نمی آید.

در نتیجه برای تولید نظام اخلاقی و انگیزه ای، بیشتر مخالفین نظام حاکم بعد از انقلاب، به منشور های بین المللی حقوق بشری و حقوق شهروندی متکی می شوند. این زبان هنوز قابل فهم یا زبان خودی برای عامه مردم نیست، ضمن اینکه حقوق بشر به عنوان مجموعه ای از اصول انتزاعی توان ایجاد هویت منسجم و بسیج مردمی را ندارد. بیشتر به درد انتقاد از قدرت توسط نیروهای تحصیل کرده مدنی می خورد و در نهایت به نوعی مطالبه گرایی تبدیل می شود. در یک کلام بیشتر نیروهای مخالف بعد از انقلاب، به جز اصلاح طلبان حکومتی، خود را از سلاح مذهب خلع سلاح کرده اند! اصلاح طلبان هم، مذهب را به شکل لیبرالیزه شده (شخصی شده) می خواهند. امام حسین ایشان دگر «عقیده و جهاد» برایش مهم نیست بلکه برای تعالی عرفانی و اخلاقی بود که کارش به کربلا و کشتار خود و خانواده ودوستانش کشیده شد! بیشتر این نیروها با برداشتی نادرست از سکولاریسم «جدایی دین از حکومت» را با «جدایی دین از سیاست» اشتباه گرفته و در نتیجه تمایلی به استفاده موثر از مذهب در سیاست مبارزاتی خود با قدرت ندارند.

3.     غفلت از توازن در توسعه: توسعه یک کشور اگر به شکل نامتوازن باشد یعنی تنها در بخش هایی خاص و منتفع کننده اقشار خاصی باشد هرچه قدر هم که مترقی و موفق باشد اگر سایر بخش ها و اقشار را نادیده بگیرد و آنها را وارد یک برنامه همه جانبه نکند با مقاومت و در نهایت با شکست مواجه می شود . اما اگر توسعه  آرام ولی متوازن باشد با پذیرش بیشتر مردمی و موفقیت بیشتر همراه خواهد شد. توسعه نامتوازن شتاب زده که تنها طبقات متوسط و بالای شهری را تحت تاثیر قرار داد و اقشار وسیع پایینی جامعه را نادیده گرفته یا پشت سر رهای می کند، اشتباه دیگر نظام شاهنشاهی بود. توسعه بعد از انقلاب خصوصن طی برنامه های اولیه هرچند کندتر و با موانع فراوان داخلی و خارجی بیشتر، اما نسبتن همه گیر تر بود. (برای جزئیات بیشتر به غفلت های بعدی رجوع شود).

4.     غفلت از اهمیت عدالت اجتماعی: کاهش نابرابری بعد از انقلاب با گسترش برنامه های توسعه روستایی (برق رسانی و گاز رسانی و تلویزیون و آموزش و پرورش برای شصت درصد جمعیت ایران که روستا نشین بودند و انفجار جمعیتی این قشر و گسترش شهری شدن و وارد شدن به سیاست و اقتصاد و گسترش تبلیغات رادیو تلویزیونی به روستاها و جنگ هشت ساله که مستلزم خریدن وفاداری اقشار پایین است) از جمله سیاست هایی بود که به بقای نظام جدید کمک کرد. طبق آمار توسعه جهانی، شاخص جینی میزان نابرابری اقتصادی از 56 درصدِ نابرابری مطلق (مرحله خطرناک) قبل از انقلاب، به 46 درصد در دهه اول انقلاب و سپس به 38 درصد در سالهای اخیر سقوط کرد. (38 درصد از نابرابری مطلق، از بسیاری از کشورهای امریکای لاتین و افریقای جنوبی به طور قابل ملاحظه ای کمتر است و همچنین قابل مقایسه با نرخ نابرابری در اسرائیل، امریکا و ترکیه). (شکل 1) با این حال گسترش نابرابری های عینی در یک دهه ی اخیر و رشد و گسترش اخبار فساده های مالی و رکود و تورم اقتصادی، نظام حاکمه ایران را با خطر بالقوه گسترش نارضایتی ها در سالهای آتی مواجه خواهد کرد.

figure1

شکل 1 – ضریب  جینی (درصد از نابرابری مطلق) ایران در مقایسه با سایر کشوره تا سال 2005 (از آرژانتین و برزیل و مکزیک و شیلی و آفریقای جنوبی همواره کمتر بوده و از اسرائیل و امریکا و ترکیه نیز اخیرن کمتر شده است)

5.     غفلت از فقر نسبی: میزان فقر در دهه های دوم و سوم بعد از انقلاب به یک هشتم فقر در دوران قبل از انقلاب طبق آمارهای بین المللی سقوط نمود (بیشتر در اثر گسترش و تداوم برنامه های دولتی توسعه که مولد شغل برای طبقه تحصیل کرده جدید در بخش تازه متولد شبه خصوصی-شبه دولتی بود و تزریق درآمد افزایش بی سابقه قیمت نفت از اواسط دروان خاتمی تا اواخر دوران احمدی نژاد در نظام بانکی که با افزایش بی سابقه مصرف در میان خانوارهای ایرانی ضمن افزایش تورم همراه شد – شکل 2و 3).  براساس شاخص های توسعه جهانی، میزان جمعیتی که در زیر خط فقر 2 دلار در روز زندگی می کنند در ایران به مراتب کمتر از میزان متوسط فقر در کشورهای خاورمیانه و شمال افریقا و کشورهای جهان با درآمد متوسط و بالای متوسط است (شکل 3). روند رو به رشد مصرف خانوار که تقریبن از دو دهه قبل از انقلاب شروع شده بود بعد از جنگ با عراق مجددن با همان نرخ رشد ادامه یافت. جنگ و انقلاب تنها یک تاخیر یک دهه ای با کاهش حدودن سی درصدی در این روند ایجاد کرده بودند (شکل 2). تفاوت اما در این بود که قبل از انقلاب میزان بالای نابرابری و فقر، رشد اقتصادی را برای اکثریت مردم محسوس نمی نمود.

mabadshomakhub-4-joob-29-6-92

 بعد از جنگ بازار داخلی ایران با رشد طبقه متوسط تحصیل کرده آماده برای مصرف  و ارضای نیازهای ثانویه بود. بسیاری حتی در اعماق روستاهای مناطق دور افتاده صاحب ماشین و موبایل و مسکن و دسترسی به منابع انرژی فسیلی شده بودند. هرچند تزریق پول به جامعه باعث رشد مصرف و افزایش تقاضا برای مصرف بیشتر نیازهای فرا-اساسی بیشتر توسط طبقه جدید متوسط و رشد حباب مسکن و تورم شدید انجامید، اما همچنان قدرت خرید عموم مردم هم به دلیل دلالی شدن روبه افزون منابع درآمدی خانوارها کم نمی آورد. هرچند نارضایتی از کیفیت ماشین ها و الودگی هوا و سوء مدیریت ها کم نبود اما شیوه های مختلف کسب درآمد در بازار به ظاهر آزاد و غیر رسمی خرید و فروش اجناس وارداتی داغ شده بود. خصوصی سازی اقتصادی نابرابری ها را افزون کرده بود (در دو دهه اخیر) اما دست همه را در جیب هم گذاشت  و دولت را از وظیفه توسعه دهندگی به مشوق روابط بازاری تقلیل داده و در نتیجه مسئولیت تامین شغل برای همه و رفع نابرابری ها از دولت گرفته شد و به خود مردم و بخش شبه خصوصی نامرئی حواله داده شد. اینگونه شما حتی مسئولین دولتی را هم همواره در رسانه ها ناراضی از اوضاع می بینید!

Figure 2.png

شکل 2- افزایش میزان سرانه مصرف نهایی کل خانوارهای ایرانی از سال 1965 (1344)  تا سال 2005 (1384) بعد از احتساب نرخ تورم   

Figure 3.png

شکل 3 – افول قابل توجه جمعیت ایران بعد از انقلاب که زیر خط فقر 2 دلار در روز زندگی می کنند در مقایسه با سایر کشورهای خاورمیانه ای و کشورهای با درآمد متوسط و بالای متوسط و لاتین امریکایی

6.     غفلت از توزیع عادلانه نتایج توسعه و زیرساختارها: رشد اقتصادی در دهه اول انقلاب به نصف دهه اخر شاه قبل از انقلاب سقوط کرد، اما بیشتر مردم نه دولت یا نظام بلکه جنگ تحمیلی و خصوصن تخریب صنعت نفت توسط عراق به حمایت قدرتهای جهانی را مقصر می دانستند. اشاعه تعاونی ها هرچند نا موفق اما به مردم احساس مشارکت بهتری در اقتصاد داد ضمن اینکه تعاونی ها در پایین نگه داشتن قیمت ها و تورم در دوران جنگ نقش مهمی بازی کرده بودند. بعد از جنگ رشد اقتصادی ایران به میزان دهه قبل از انقلاب رسید. در حالیکه رشد اقتصادی در قبل از انقلاب فقط طبقات مرفه شهری را منتفع می کرد و ارتباط خود را با فرهنگ بومی مردم کوچه و بازار و روستاییان بریده بود، اما برنامه های توسعه اقتصادی بعد از انقلاب هرچند در اثر جنگ و تحریم ها از سرعت کمتری برخورد دار بودند اما ارتباط فرهنگی با فرهنگ عامه مردم را داشته (هزاران خانواده ای که مانع از فرستادن دخترانشان به مدرسه در زمان شاه می شدند، اکنون با خیال راحتی دختران خود را می فرستادند، تلویزین می خریدند و می دیدند و تحت تاثیر تبلیغات و ارزشهای نظام جدید قرار می گرفتند) و منافع توسعه به شکل متعادل تری توزیع می شد بلکه حتی در مواردی به مناطق محروم اولویت داده می شد (گاز کشی و سهمیه کنکور مناطق محروم  و مدرسه و کلینیک سازی در روستاها و …). خودکفایی بخش مهمی از اصول راهنمای برنامه ریزی های اقتصادی دردو دهه اول انقلاب بود.

در فاصله 1984 تا سال 2004 ، دسترسی 25 درصد پایین جمعیت (فقرا) به برق از 37 درصد به 94 درصد و به آب لوله کشی از 31 به 79 درصد رسید و در نتیجه در  میان این قشر 80 درصد صاحب یخچال، 77 درصد صاحب تلویزیون و 76 درصد صاحب اجاق گاز شدند. میزان مصرف و درآمد روستایی در مقایسه با مصرف و درآمد شهری مهم است. در دو دهه اول انقلاب میزان درآمد و مصرف روستائیان هرچند هرگز به حد درآمد و مصرف شهری ها نرسید (که البته باید گفت مخارج در روستا ها هم کم تر اند)، اما شکاف بین این دو قشر، کاهش چشمگیر داشت، بخشی از آن به علت افزایش درآمد و مصرف روستائیان و بخشی به علت کاهش درآمد و مصرف شهریان در اثر جنگ و کاهش قیمت نفت و ارزش ریال. اما بعد از برنامه های آزاد سازی اقتصادی و خصوصی سازی درآمد شهر و روستا تقریبن با یک نرخ رشد با حفظ فاصله افزایش داشته است. (منبع: https://www.brookings.edu/opinions/iran-poverty-and-inequality-since-the-revolution/)

رشد اقتصادی به لحاظ شاخص سرانه تولید ناخالص ملی و سرانه درآمد ملی بعد از احتسات تغییرات نرخ تورم و قدرت خرید مردم به جز در بازه های کوتاه مدت و تا زمان تشدید تحریم ها در سال 2011 که برفروش نفت و تجارت تاثیر منفی داشت همواره مثبت بوده است (شکل 4). هرچند این رشد درآمد قبل و بعد از انقلاب همواره وابسته به نفت بوده است، اما قبل از انقلاب، بخش قابل توجهی از این درآمد  با توجه به نداشتن پایگاه اجتماعی قوی (به دلیل ماهیت ضد سنتی و کودتایی رژیم شاه) بیشتر صرف تقویت ارتش شد. حال آنکه بعد از انقلاب نظام حاکم ضمن تقویت نیروهای نظامی با تزریق درآمد به سطوح پایین جامعه به خرید وفاداری اقشار مذکور از طریق جذب آنها در شبکه های بسیج و سپاه و تقویت پایگاه اجتماعی خود، خصوصن در شرایط رکود بخش تولید و کشاورزی و نرخ بالای بیکاری در بین جوانان اقدام نموده است.

Figure 4.png

شکل 4 – در آمد سرانه ملی و تولید سرانه ناخالص ملی بعد از احتساب تورم و قدرت خرید (علی رغم نوسانات و تحریم ها، درآمد ملی سرانه هرگز به میزان قبل از جنگ سقوط نکرد)

stagflations-iran

شکل 4-1- برهه های حساس اقتصادی در اثر شکاف تورم-رشد: تقارن بین رشد بالای تورم و نرخ منفی رشد اقتصادی  شکل گیری جبنش های اجتماعی-سیاسی

 

DUP_GEOQ316_SpecialTopics_Figure1.jpg

 شکل 4-2 – تقارن بین نوسانات قمیت نفت و رخداداهای جهانی و تورم در ایران (شکل 4-1)

 

شکل 4-2 نوسانات قمیت نفت و ارتباط آن با رخدادهای جهانی را نشان می دهد. افزایش قیمت نفت به علت وابستگی اقتصاد ایران به آن به سرعت بر رشد اقتصادی این کشور تاثیر می گذارد. اما همزمان به علت وابستگی برنامه های توسعه ایران به در آمد نفت هربار درآمد نفت افزایش یافته آن را به بازار و اقتصاد ایران به شکل وامهای کلان بانکی تزریق می کنند. این تزریقات به دلیل عدم تنظیمات کافی اقتصادی جهت تقویت زیرساختها و اشتغال زایی پایدار در بخش تولید، به تولید حباب های اقتصادی (رشد سرسام آور در فعالیت های زود بازده) در بازارهای دلالی نامولد انجامیده و در نتیجه باعث افزایش تورم می شود. افزایش تورم اگر با عدم رشد درآمدهای خانوار همراه نباشد بر تقاضا اثر منفی گذاشته و با کاهش قدرت خرید مردم، رشد اقتصادی را کاهش می دهد (ارزش پول داخلی نیز کاهش می یابد) و در نتیجه رشد اقتصادی که باید حاصل افزایش درآمد نفتی باشد توسط تورم بلعیده یا کوچک تر می شود. رشد بخش های حبابی اقتصادی به رشد نابرابری های عیان اجتماعی می انجامد که معمولن در شاخص هایی مانند شاخص جینی که متاثر از درآمد طبقه متوسط است و تفاوت بین دو انتهای طبقات بالایی و پایین را به خوبی نشان داده نمی شود.

اگر افزایش تورم ادامه یابد و رشد اقتصادی افت ناگهانی و شدید کند در شرایطی که نابرابری ها ویا بیکاری درازمدت کاهش نیافته اند یا بلکه افزایش یافته اند، نارضایتی های افزون شده به رشد جنبش های اجتماعی می انجامد. نارضایتی اگر فرصت سیاسی از بالابیابد به شکل جنبش سیاسی انتخاباتی و اگرنه به شکل شورش های اتفاقی شهری بزرگ بروز می کند.  این وضعیت های قرمز ناشی از بزرگ شدن شکاف تورم-رشد (نرخ تورم بالا و رشد اقتصادی منفی) (رنگی شده در شکل 4-1) یک بار قبل از انقلاب و سه بار بعد  از انقلاب رخ داده اند.

بار اول: افزایش ناگهانی قیمت های نفت در اثر شوک نفتی (تحریم فروش نفت به متحدین اسرائیل توسط اعراب) و عدم قبول شاه به پیوستن به این تحریم به افزایش ناگهانی درآمد نفتی رژیم شد. این امرباعث گسترش صنعت نفت و گاز و ساختمان به میزان 500 درصد شد. صنایع رشد 4 درصدی را شاهد بودند. این افزایش ناگهانی درآمدی باعث بازنگری در برنامه پنجم توسعه پنج ساله شد. در این بازنگری میزان سرمایه گذاری برای برنامه مذکوردوبرابر شد. تزریق پول در برخی از بخش به شکل گزینشی به افزایش تقاضا انجامید در حالیکه کشور هنوز قدرت تولید لازم برای عرضه به میزان لازم را نداشته نرخ رشد تورم به شکل سرسام آوری در سال 74 به 50 درصد رسید. واکنش حزب تازه تاسیس رستاخیز به تورم از طریق حمله به بازار و متهم کردن بازاریان به ایجاد تورم مصنوعی به نارضایتی ها دام زد. با وجود تورم بالا اما رشد درآمد اقتصادی همچنان بالا بود.

اما در سال 1974 تحریم فروش نفت پایان یافت اما ایران تلاش کرد تا در اوپک قمیت نفت را بالاببرد. اما وقتی عربستان در سال 1977 ادعا نمود که قصد کاهش قیمت نفت را از طریق افزایش تولید دارد (برای مقابله با تصمیم اوپک به رهبری شاه برای افزای قیمت ها) فروش نفت ایران و در آمد آن تا تابستان همان سال با کاهش 40 درصدی مواجه شد. سقوط رشد اقتصادی باعث شد تا شاه یک بودجه ریاضتی را اجرا کند که بر کسب و کار فشار آورده هزاران کارگر را که تازه در بخشهای حبابی مانند ساختمان مشغول کار شده بودند را بیکار کرده و اعتماد طبقه متوسط به قدرت مدیریت اقتصادی رژیم را به شدت خدشه دار کند.   بالا بودن میزان نابرابری درآمد و شکاف عمیق بین مناطق شهری توسعه یافته و مناطق شهری فقیر و روستایی، وجو بین المللی ضد امپریالیستی و جنشهای سوسیالیستی، به تشدید مبارزات در سال 1978 انجامید. گسترش اعتصابات کارگری در بخش نفت ( به اضافه علل بسیار دیگر که در این مقاله عنوان شده اند) به اقتصاد وابسته به نفت را فلج کرد.

تداوم شکاف بین تورم بالا و رشد منفی اقتصادی و نابرابری ها و جنگ قدرت بلافاصله بعد از انقلاب به تداوم تنشهای داخلی دامن زد. وقوع جنگ به قبضه قدرت و ثبات سیاسی به نفع یک طرف کمک کرد. افزایش قیمت نفت در دهه هشتاد به علت جنگ ایران و عراق خود به تغذیه و تداوم جنگ کمک نمود.  سپس بعد از جنگ وامهای بانک جهانی به بازارو اقتصاد خصوصی سازی شده تزریق شده، تورم را بالا برده و همراه با سقوط قیمت نفت در اواخر دهه هشتاد میلادی، رشد اقتصادی را منفی کرده و شورشهای شهری 1371 اتفاق افتادند. در دوره دوم دولت رفسنجانی، تورم همچنان افزایش یافت اما نرخ رشد اقتصادی موقتن بهبود یافت و التهاب خوابید. اما به سمت انتهای این دولت مجددن رشد اقتصادی به علت تنشها با دولت های اروپایی کاهش یافت در حالیکه نرخ تورم همچنان افزایش یافته و در نتیجه دوباره شکاف تورم-رشد حادث شده و به جبنش اصلاح طلبی از طریق رای دادن به کاندیدایی که ساز  مخالف تری  می زد (خاتمی) خود را تخلیه نمود. بعد از آن، نرخ رشد اقتصادی به علت تنش زدایی با غرب مثبت ماند اما رشد تورم حول و حوش 20 درصد باقی ماند. نابرابری ها انچنان که انتظار می رفت کاهش نیافت و توسعه سیاسی وعده داده شده حاصل نشد. رشد مصرف با مظاهر غربی در دوران اصلاحات به تشدید نگرانی ها در اقشار روستایی و سنتی دامن زد.  یاس اجتماعی خصوصن در میان جوانان و طبقه متوسط شهری از اصلاح طلبان به شکست آنان در انتخابات 2005 در برابر کاندیدای پوپولیست سنتی انجامید. لیبرالیسم سیاسی در ترکیب با اقتصاد بازار آزادی احتمال ظهور راست گرایی افراطی را زیاد می کند ان چنان که در مورد ظهور ترامپ بعد از اوباما شاهدش بودیم و در ایران با ظهور دولت احمدی نژاد.

اختلافات انتخاباتی سال 1388 منجر به شکل گیری جنبش سبز شد. اما در شرایطی که رشد اقتصادی با افزون شدن بی سابقه قیمت نفت و کنترل تورم همراه شده بود (یعنی شکاف تورم-رشد کاهش یافته بود) اعتراضات به کل جامعه منتشر نشده و اقشار پایین را همراه نکرده به شکست و سرخوردگی بیشتر انجامید.  در نهایت با تشدید تحریم ها در دوران دولت دوم احمدی نژاد و کاهش قیمت نفت و افزایش مجدد تورم ناشی از تزریق پول به اقتصاد مریض نامولد به بالای بیست درصد شکاف تورم-رشد مجددن ظاهر شده و جنبش سرخورده اعتراضی در شکل بسیج برای رای دادن به کاندیدای منتقد یا جریان اعتدال ظهور نمود.

 در همه موارد وضعیت های قرمز یا ظهور شکاف تورم-رشد بعد از انقلاب، تنش ها و اعتراضات از طریق فنر های کمکی انتخابات جذب و هدایت شده اند، ضمن اینکه نابرابری های اجتماعی به بزرگی نابرابری های اجتماعی قبل از انقلاب نبوده اند. اما قبل از انقلاب به علت عدم وجود چنین مکانیسم هایی و انعطاف ناپذیری رژیم و گسترش نا آرامی ها به همه اقشار جامعه از بالا تا پایین، جنبشهای اعتراضی رادیکال تر شده و انقلابی شدند.

انتظار می رود که در سالهای آتی، قیمت نفت اگر حادثه ای جهانی رخ ندهد (اگر در دوران ریاست جمهوری ترامپ تنش های بین المللی خصوصن در خاورمیانه بیشتر نشوند؟!)، با رشد ملایم همراه باشد. بنابراین رشد اقتصادی ایران اگر تحریمها خصوصن در ارتباط با اروپا کاهش یابند مثبت شده و می ماند. اما لغو برجام یا تضعیف آن توسط غرب  از یک طرف و عدم توانایی دولت در مهار تورم (خصوصن اینکه افزایش درآمد نفتی ایران همیشه به علت نبود برنامه ریزی اقتصادی تولید محور به رشد حباب ها و تشدید تورم دامن می زند) می تواند به سرخوردگی طبقات متوسط و نارضایی طبقات ضعیف جامعه مانند اواخر دوره خاتمی منتهی شود. این امر به بازگشت محافظه کاران به قدرت در فضای دلسرد شده کمک می کند. اما اعتراضات وقتی به شکل جنبش های اجتماعی غیر انتخاباتی ظهور خواهند کرد که افزایش تورم با رشد منفی اقتصادی از یک طرف و گسترش نابرابری ها و انسداد سیاسی در تخلیه اعتراضات همراه شود. این اعتراضات اگر از طریق انتخابات تخلیه نشود، می تواند به شکل شورشهای شهری بروز کند که خود باعث تشدید انسداد سیاسی توسط نظام می شوند. در چنین شرایط حساسی هرچند نظام بعد از انقلاب وابسته به غرب و فشارهای خارجی برای کاهش انسداد سیاسی نیست اما اختلافات داخلی می تواند این فرصت را به اعتراضات برای رادیکالیزه شدن بدهد.  

به عنوان مثال، تنها کافی است تا حوادث خاصی مانند بالاگرفتن تنش های داخلی بین گروههای صاحب قدرت بر سر توزیع قدرت یا بر سر جانشینی رهبر (بین یک شخصیت مورد نظر نیروهای نظامی و سنتی که دارای مقبولیت اجتماعی نیست و شخصیتی با مقبولیت اجتماعی بالاتراما نامطلوب ازنظر نیروهای نظامی) به غلبه نیروهای نظامی و بسته شدن کامل یا شدید فضای سیاسی منجر گشته و در واکنش باعث رادیکالیزه شدن مطالبات مردمی شده و در اولین فرصتی که از انسداد سیاسی در اثرفشارهای خارجی یا سقوط اقتصادی یا درگیری های داخل قدرت کاسته شود به شکل جنبش انقلابی ظهور کند. سناریوهای مختلفی ممکن است رخ دهد. مثلن ممکن است که حاکمیت نظامی به سمت برافروختن جنگ خارجی برای کسب حمایت بخشی از مردم و تثبیت نظام سوق داده شده ولی در نهایت به دلیل عدم پشتیبانی مردم، شکست در جنگ را بعد از تحمیل خرابی های فراوان رقم زده یا جنگ های داخلی مانند سوریه در اثر نفوذ نیروهای خارجی ظاهر شوند. مدیریت بحران تنشهای داخل حاکمیت و تسهیل انتقال قدرت به یک دستگاه رهبری بعدی با وجه ی مشروع و مردمی و شناخته شده در طی چند سال آتی در حد مدیریت اقتصادی کشور برای بقای نظام کنونی حیاتی است.

7.     غفلت از فرهنگ غالب مردم: برنامه های توسعه قبل از انقلاب، قدرت همکلامی با مردم را نداشته و بیشتر با تحول تحمیلی و سریع از بالا به پایین بر فرهنگ هنوز مذهبی مردم به شکل واردات سریع و شوک کننده مظاهر غرب و غربی شدن همراه شد. آموزش و پرورش وسیله غربی و لیبرال شدن بود تا وسیله توسعه علم و دانش بدون آسیب زدن به بافت فرهنگی سنتی مردم. در حالی که در بعد از انقلاب با تزریق فرهنگ سنتی در کتب درسی (حتی تصاویر به تصاویر روستائیان در کتب درسی تبدیل شد) زمینه ارتباط موثر با شصت درصد از مردمی را فراهم نمود که هرگز در محاسبات شاه چیزی جز یک مشت بیسوادی که باید شهری و فرنگی مآب شوند نبودند. رژیم شاه برنامه های توسعه اقتصادی خود را از طریق مشاورین آمریکایی وارد می کرد. در آن زمان نظریه ای بر این برنامه ها حاکم بود به نام نظریه ی مدرنیزاسیون. طبق این نظریه توسعه اقتصادی و صنعتی از طریق تحول در فرهنگ و مدرن و سکولار کردنش ممکن بود. این نظریه بعدن باطل شد. اما اتکای انفعالی شاه به چنین الگوی توسعه ای و تصور این که با مدرن و غربی کردن فرهنگ زمینه صنعتی سازی و توسعه اقتصادی فراهم  می شود بزرگ ترین اشتباه شاه در این زمینه بود. تجربه اما نشان داد که برای توسعه تکنولوژیک شما نیازی به تحول در سنت ها ندارید بلکه باید توسعه را بومی کرده و به سنت ها گره زده و زمینه مشارکت سنتی ها را فراهم کنید. یک معتقد به غیبت امام دوازدهم و باورهای مشابه غیر علمی، می تواند به اندازه یک انسان بی دین علم گرا جویای انرژی هسته ای، کارخانه سازی و سد سازی و جاده سازی و موشک سازی باشد.  بیشتر معتقدین سنتی می توانند دو فضای مجزا در ذهن خود یکی برای توسعه صنعتی ودیگری حفظ اعتقادات خرافی مذهبی ایجاد کنند بدون انکه یک فضا در دیگری نفوذ کند! در غرب هم بسیاری چون پا در کلیسا می گذارند خرافاتی را در مورد مسیح می گویند و می شنوند و چون پای بیرون می نهند و بر سر کار می روند روشهای تخصصی و بوروکراتیک کاری خود را انجام می دهند!

امر همکلامی و همزبانی نظام حاکم و مخالفین آن با عامه مردم هم امری مهم در منفعل کردن توده هاست. در حالی که رژیم شاه با اتخاذ شیوه های متجدد سازی تقلیدی و آنی و غرب زده (استفاده از مشاورین غربی در سطوح بالای توسعه اقتصادی  و نظامی) و استفاده از گفتمان های غیر قابل فهم توسط مردم عامی و در مغایرت با ارزشهای سنتی و مذهبی شان امکان متقاعد سازی و جلب همکاری و همرایی مردم را از دست داده بود، مخالفین رژیم شاه خصوصن مذهبی ها و ملی مذهبی ها و ملی گراها و چپ ها به ترتیب گفتمان های قابل فهم  اقشار کم سواد و بی سواد شهری و روستایی و طبقه متوسط شهری و تحصیل کرده را با تکیه بر ارزشهای معمولشان داشتند. وقتی که نیروها ( خصوصن مذهبی-سنتی سیاسی شده و مذهبی-ملی متجدد چپ و لیبرال) متفق شدند، اقشار و طبقات پایین با اقشار و طبقات متوسط و تحصیل کرده و طبقه کارگر و کارمند در یک مسیر و راستا به حرکت در آمدند. بعد از  انقلاب این امر برعکس شد. در حالی که نظام حاکم فعلی همچنان به مذهب و سنت ها  تکیه می کند، مخالفین نظام، قدرت حرف زدن به زبان قابل فهم مردم را از دست داده اند. پایگاهی در میان مذهبی ها ندارند و ایدئولوژی اتحاد و انگیزه بخشی برای اقشار خصوصن جوان غیر مذهبی شده هم ندارند. با تضعیف مذهب هرچند این مخالفین با تکیه به احساسات میهن پرستانه و ضد عرب و ضد اسلامی زبان جدید احساسی و متعصبانه ی قابل فهمی را برای برخی از اقشار مردم بازیافت کرده اند، اما  این نیروها تا این لحظه امکان پرورش یک اندیشه متحد کننده بین قومیت ها و ایدئولوژی های انگیزه بخش برای حرکات اساسی مختلف را ندارد. چسب ملیت و ایرانیت آنقدر قوی نیست که این تکه های شکسته مقاومت را بهم متصل نگه دارد.  

8.     غفلت از آموزش و پرورش اقشار محروم: توسعه آموزش و پرورش از دست آوردهای غیر قابل انکار و حتی حیرت آور انقلاب بود.در سال 1976 تنها 42 درصد زنان ایرانی بین 15 تا 24 سال با سواد بودند. این نرخ در سال 2012 به بیش از 97 درصد رسید (شکل 5).  در زمان انقلاب سفید شاه و مردم، زنان روستایی تنها به اندازه 40 درصد مردان روستایی سنوات تحصیلی داشتند، اما تا بعد از جنگ عراق، این نسبت به 90 درصد رسید. در شهرها میزان سنوات تحصیلی زنان (حتی در سطح دانشگاهی) از مردان هم بیشتر شد که باعث شد تا مجلس ایران به دنبال تغییر سیاست برای افزایش تحصیلات پسران بیافتد و این روند را در سالهای اخیر کند نماید (شکل 6). میزان نابرابری تحصیلی بین متولدین دهه 50 میلادی از 60 درصد نابرابری مطلق به 36 درصد نابرابری مطلق بین متولدین دهه 70 در اثر گسترش اموزش و پرورش نزول کرد. در حالی که بعد از انقلاب، میزان دختران/زنان تحصیل کرده به میزان مردان تحصیل کرده نزدیک شد و برابری جنسیتی در حوزه آموزش و پرورش و آموزش عالی بعد انقلاب حاصل گردید، میزان مشارکت زنان در نیروی کار ایران نیز هرچند به سطح برابری نرسید اما در دهه های اخیر با افزایش چشم گیری مواج شد (شکل 6).

Figure 5.png

شکل 5 – افزایش شصت/ هفتاد درصدی نرخ باسوادی در کل و نرخ باسوادی زنان نسبت به مردان بعد از انقلاب

Figure 6.png

شکل 6 -نسبت زنان دیپلمه از33 درصد مردان قبل از انقلاب به 50 درصد (برابری) در سال 2007 رسید و درصد زنان تحصیل کرده با تحصیلات دانشگاهی در نیروی کار از 20درصد در دهه 90 میلادی به 40 درصد درسال 2007 رسید.


گسترش آموزش به روستاها و اقشار کم درآمد هرچند جزو برنامه های دهه 70 میلادی شاه بود اما این برنامه بسیار دیر و  کند و محدود انجام شد (شکل 6). ضمن این که به علت ماهیت از فرهنگ بیگانه ی آن با مقاومت یا عدم تمایل مردم همراه بود. آن قدر دیر بود که دگر مجالی برای مقابله با گسترش اعتراضات در میان اقشار فقیر و محروم در دوران انقلابی شدن جامعه باقی نماند و از نفوذ مذهب انقلابی در میان این اقشار نتوانست جلوگیری کند. قشرهایی که یا در اثر برنامه های شتاب زده شاه و اصلاحات عرضی اکنون حلبی آباد نشین های اطراف شهرهای بزرگ شده بودند یا در روستاها بعدن به سپاهیان و حافظان و صاحب منصبان نظامی حاکمین نظام بعد از انقلاب در اثر گسترش نهادهای انقلابی همراه با اموزش و سازماندهی و خدمات درمانی و بهداشتی تبدیل شدند.

9.     غفلت از اهمیت صندوق رای و احساس انتخاب بین بد و بدتر: هرچند میزان آزادی و دموکراسی در ایران بعد از انقلاب در مقایسه با کشورهای توسعه یافته هنوز از بسیاری جهات اندک است اما در مقایسه با دوران قبل از انقلاب (هردوشاه رژیم پهلوی که با کودتا بر سرکار امده بودند و انتخابات برای اکثریت مردم بی معنا بود)، نظام سیاسی از پادشاهی یا «خودکامه شخصی» یا «خودکامگی شخصیت گرا» (سلطنتی حاکمیت یک خانواده و شبکه خانواده های وابسته که بار سنگین مسئولیت را و در نتیجه متهم شدن برای مشکلات را انحصاری می کنند) به یک نظام شبه جمهوری-الیگارکی  (حاکمیت گروهها و نهادها و سازمانها زیرسایه یک رهبریت متحد کننده که چرخش قدرت را از طریق انتخابات دوره ای در سطوح مختلف ملی و استانی و محلی بین فراکسیونهای نظام تسهیل می کنند) تبدیل شد.  نظام بعد از انقلاب هرچند نه هرگز به کفایت اما در حد ایجاد احساس عدم نیاز به انقلابی دیگر، مردم (حتی مخالفین و منتقدین بی-مذهب) را از طریق رقابت های انتخاباتی بین گروههای مختلف سیاسی داخل حاکمیت در سطوحی قابل مقایسه با امریکا و اروپا و حتی بالاتر از بسیاری از کشورهای منطقه  به پای صندوق ها می کشاند و حتی در این زمینه از بخش عمده ای نیروهای مدنی مخالف خود کمک مجانی می گیرد! درنتیجه در مقایسه با رژیم شاه تا این زمان، طبقات و گروه های اجتماعی بیشتری را در قدرت سهیم کرده و مشارکت داده است.

این که این مشارکت تا چه حد معنادار و حقیقی است یک چیز است و اینکه تا چه حد همین میزان مشارکت در ذهنیت مشارکت کنندگان و رای دهندگان به آنها احساس عدم نیاز به تندروی و رادیکال شدن را تلقین می کند چیز دیگر. در هر حال عامل ذهنیت کم اهمیت تر از عامل عینیت نیست. در حالی که حتی همین حس انتخاب بین بد و بدتر برای بسیاری در زمان شاه  نه معنی داشت و نه ممکن بود، اما بعد از انقلاب حداقل به طور ذهنی این «انتخاب بین بد و بدتر» و احساس اهمیت داشتن مشارکت در انتخابات که خود در نهایت مشروعیت بخش برای کلیت نظام است به بسیاری داده شده است. میزان مشارکت مردم در انتخابات در ایران بعد از انقلاب علی رغم نظارت های استصوابی شدید از بالا، از سطح مشارکت در انتخابات در آمریکا، اگر بیشتر نبوده کمتر هم نبوده است  (شکل 7، سطح مشارکت مردم در انتخابات و درصد تایید صلاحیت شده ها در انتخابات بعد از انقلاب  از موسسه بروکینگز را با سطح مشارکت در انتخابات امریکا از زمان انقلاب ایران براساس اداره امار امریکا مقایسه می کند)

Figure 7-1.png Figure 7-2.png

شکل 7- دررصد مشارکت مردم ایران در انتخابات و درصد تایید صلاحیت شده ها در مقایسه با درصد مشارکت در انتخابات امریکا

10. غفلت از اهمیت استقلال سیاسی و ژئوپولیتیک: در مقایسه با رژیم هایی که با قدرتهای خارجی وارد رابطه خصمانه می شوند، وابستگی یک رژیم به قدرتهای خارجی جهت تامین منابع مالی و سرمایه گذاری ها وحمایت سیاسی و نظامی، آن را بسیار آسیب پذیرتر در برابر تحولات جهانی و اعتراضات استقلال طلبانه داخلی می کند. این امر در مورد دیکتاتورهای وابسته جهان سومی قرن گذشته از شاه ایران تا مارکوس در فیلیپین تا سوهارتو در اندونزی تا دیکتاتورهای وابسته قرن جدید مانند بن علی و مبارک صدق می کند. در حالی که نظامهای بسته ای که بر رگ غیرت ملی و مذهبی مردم خود از طریق مخاصمه جویی با قدرت های جهانی ولو در خطابه استفاده می کنند شانس همراه داشتن بخش قابل توجهی از مردم خود را بیشتر دارند. جنگ ناجوانمردانه ویتنام در دهه 60 میلادی از امریکا چهره منفور جهانی درست کرد. این امر شاه ایران را هم به عنوان نیروی موتلف امریکا و ژاندارم برقراری نظم امریکایی در منطقه ما و حتی جهان منفور جلوه داد. هیچ نیروی روشنفکر مترقی نمانده بود که از شاه متنفر نباشد. با آنکه نیم قرنی از جنگ ویتنام می گذرد اما مداخلات اخیر وبی حاصل امریکا در عراق و افغانستان که باعث بی ثباتی منطقه شده است و ائتلاف آن با یکی از مستبد ترین رژیم های منطقه (عربستان سعودی) و حمایت آن از رژیم صهیونیستی منفی ترین چهره را در اذهان مردم منطقه خاورمیانه از امریکا ترسیم کرده است (به تایید پیمایش های اجتماعی موسسات امریکایی در منطقه ما). تداوم مخالفت های حاکمیت ایران با امریکا حمایت بخشی مهم از توده های مردم را در داخل و در منطقه با خود همراه کرده است.

ap670803018

بخش سوم- اگر انقلاب نشده بود چه می شد؟ و حالا چه خواهد شد؟

پاسخ به این سوال بسیار دشوار است. مجموعه عوامل داخلی و خارجی و حضور موج جهانی انقلاب های جهان سومی امکان تصور تداوم رژیم شاه را بسیار دشوار می کند (به همان دشواری پیش بینی سقوط رژیم شاه). تصور آنچه اتفاق نیافتاده بر اساس تصور عدم اتفاق آنچه اتفاق افتاده است کاری بس صعب و ناشدنی است. اما  در حوزه توسعه اقتصادی باید گفت که یک دهه بعد از سقوط شاه، بلوک شرق سقوط کرد و الگوهای اقتصادی بازار آزادی در سرتاسر جهان گسترش یافتند که از اتفاق در ایران بعد از جنگ عراق هم اتخاذ شدند و باعث گسترش نابرابری ها در سطح جهان و داخل کشورها و رشد اختصاصی سازی به نام خصوصی سازی و انحصارات و فسادهای مالی در غیاب نهادهای دموکراتیک شدند. بنابراین به احتمال قوی رژیم شاهنشاهی هم مانند هر نظام دیگر از جمله نظام جمهوری اسلامی، چنین برنامه هایی را وارد و عملی می کرد اما برای اینکار نیاز داشت تا مانند حاکمیت بعد از انقلاب آنها را با پذیرش فرهنگی خود در میان مردم و نهادهای مذهبی همراه کند و چنین برنامه های را پشت صحنه ی نواختن بر طبل سنت ها و ارزشهای مذهبی انجام دهد. ( به جز کوبا تا زمان بازنشستگی فیدل کاسترو و کره شمالی تا این اواخر، حتی رژیم هایی که علیه استکبار جهانی شعار می داده اند، چنین برنامه هایی را وارد و اجرا کرده اند). در این صورت بهترین تخمین ما از شرایط ایران شاهنشاهی در قرن بیست و یکم وضعیتی بهتر از مصر و تونس نمی تواند باشد. احتمالن چند سال پیش رضا شاه دوم که جانشین پدر شده بود در یک بهار زودگذر ایرانی به مانند بن علی تونسی و مبارک مصری از قدرت افتاده و جانشین آن یک حکومت نظامی مانند مصر یا مجموعه درهم برهمی از احزاب سیاسی در یک نظام جمهوری بی ثبات مانند تونس بود.

اما شاید همچنان بپرسید که از کجا می دانی؟ آیا اگر برنامه های توسعه اقتصادی شاه ادامه می یافت ما حداقل کره جنوبی یا تایوان یا مالزی نمی شدیم؟ حداقل اش ترکیه که می شدیم؟ نمی شدیم؟

گذشته از این که این سوال مجددن فراموش می کند برنامه های توسعه ناموزون شاه خود از جمله عوامل انقلاب و انقلابی شدن جامعه فعال سیاسی ایران بودند، اما اگر این حقیقت را موقتن فراموش کنیم، برای پاسخ دادن به سوال باید به نظام جهانی سلطه وجایگاه ایران به مثابه یک کشور نفت و گاز خیز به عنوان منبع اولیه و اصلی درآمد جهت تقویت توسعه اقتصادی توجه کنیم.

نظام جهانی سلطه براساس نظریه مزیت نسبی اقتصادی بنا شده است. کشور شما در هرچه مزیت نسبی دارد در تولید آن هزینه کمتر و سرمایه گذاری خارجی بزرگتر و درآمد بیشتر و توسعه سریع تری را کسب خواهد کرد. این نظریه به عنوان بخشی از یک ایدئولوژی اقتصادی به نام نولیبرالیسم یا آزاد سازی اقتصادی (یا  بخشی از مکتب نوکلاسیک در اقتصاد) بعد از فروپاشی کمونیسم به عنوان نظری بی بدیل از طریق نهادهای بین المللی مالی و خیل دانش آموختگان رشته اقتصاد (متاثر از مکتب نوکلاسیک) و اتاق های فکری نخبگان وابسته شان، تقریبن به همه دولتها و سیاستگذاران القا شده یا از طریق فشارهای نرم مانند وام ها و سرمایه گذاری های خارجی تحمیل شده است. همچنین نظامهای غیر یا کمتر دموکراتیک جهت ارضای نیازها و خواسته های مادی ملت هایشان به توسعه سریع تر اقتصادی احتیاج داشته اند.

طبق این نظریه، دولت دیگر وظیفه ی پر هزینه ی برنامه ریزی متمرکز اقتصادی برای ایجاد اشتغال و افزایش رفاه اجتماعی و کاهش فقر و نابرابری را ندارد. هدف دولت ها باید بهینه سازی فضای کسب و کار و باشند. بنابراین دگر لازم نیست که دولت ها در امور اقتصادی خصوصن تقویت بخش تولید داخلی مداخله کنند. باید کار را به دست دستان پنهان بازار و رقابت های بازاری سپرد تا تعادل بین عرضه و تقاضا  خود به خود به رفع مشکلات اجتماعی منجر شود. دیگر به خود کفایی در تولید برای رفع همه نیازهای اساسی، نیازی نیست. این کار هزینه سنگینی بر دوش دولت ها می گذارد. دولت ها باید مالیات را در بخشی که در آن مملکتشان مزیت نسبی نسبت به سایر ممالک دارد بکاهند تا مشوق جذب سرمایه های خارجی شوند و باید یارانه را در بخش های تولیدی که مزیت ندارند بکاهند تا مشوق رقابت بین تولیدگران خارجی و داخلی شوند. با تقویت بخش با مزیت (در مورد ایران نفت و گاز) بخش مذکور در نتیجه موتور حرکت اقتصادی اقتصاد آن کشور خواهد شد و با تزریق پول حاصل می توانند به رفع نیازهای مردم از طریق واردات از کشورهای دیگر در حوزه هایی که مزیت تولید ندارند اقدام کنند.  این نظریه هرچند دگر مشروعیتی ندارد و هیچ تجربه ای موفقیت پایدار و موثر آن را تایید نمی کند و حتی گزارش های اخیر نهاد های بین المللی مشوق این سیاست آن را زیر سوال برده اند، اما همچنان اصل راهنمای توسعه اقتصادی طی سه دهه گذشته در اکثر نقاط جهان بوده و هست. تنها مقاومت اساسی در برابر این  ایديولوژی که در حال حاضر با موفقیت سیاسی در حال گسترش است بازگشت نسبی به ملی گرایی توسط راست افراطی است. نیروهای چپ متفرق ترو ضعیف تر از آن بوده اند که در عرصه جهانی نظام بدیل را از طریق تغییر در سیاست جلوه دهند مگر در حوزه امریکای جنوبی (پوپولیسم چپ در ونزوئلا و بولیوی و …) که در سالهای اخیر علی رغم برخی پیروزی ها با ضعف و افول شدید مواجه شده است.

این سیاست اقتصادی آزادسازی مذکور در منافات کامل با توسعه مستقل و متوازن و پایدار است. تمرکز اقتصاد یک کشور تنها بر آنچه در آن مزیت نسبی دارد، کشور را وابسته به سایر اقتصادها خصوصن اقتصادهای قوی تر می کند که نوساناتشان بر اقتصاد جهانی تاثیر دارند. شکنندگی و وابستگی اقتصادی با خود، وابستگی سیاسی و بی ثباتی های داخلی و فساد مالی ناشی از تمرکز قدرت حول بخش با مزیت را به همراه می آورد. استانداردهای کاری و امنیت شغلی و استقلال در تولید خوراک و پوشاک و استانداردهای زیست محیطی همه به عنوان عناصر هزینه-بر در اثر بی توجهی بخش دولتی و خصوصی سقوط می کنند. دولت به جای اتخاذ مالیات از سرمایه داران، با کاهش یارانه تولید و مصرف و کاهش مراقبت از محیط زیست ، هزینه های عظیمی را به دوش تولید و مصرف کنندگان منتقل می کند، تا سرمایه داران و شبکه های انحصاری اقتصادی سودهای کلان و حقوق  و مزایای فراوان کسب کنند. این امر در نتیجه متضمن بقای نظام سلطه ی سرمایه سالار به رهبری قدرتهای اقتصادی و دولت های مقتدر حامی آن اقتصادهاست. بنابراین اگر نظام شاهنشاهی ادامه می یافت در سایه وابستگی به غرب  و پذیرش در سازمان تجارت جهانی (WTO) و اتخاذ شیوه های توسعه اقتصادی غربی جز به سرانجامی نه چندان متفاوت با حال و روز امروز جامعه ما نمی رسید یا آن که باید به مرور به نظامی کاملن متفاوت و دموکراتیک تبدیل می شد که چنین چیزی جز از طریق مبارزات مردمی نه در غرب و نه در شرق امکان پذیر نبوده و نخواهد بود.

برای گریز از جاذبه ی عظیم نظام جهانی سلطه، همکاری اصیل و عظیمی بین یک دولت و ملت اش یا مجموعه ای از دولت ها و ملت ها نیاز است. چنین تعاون و ائتلاف دولت و ملتی تنها وقتی میسر می شود که نه تنها دولت به شیوه حقیقتن دموکراتیک انتخاب شود و نهاد های دموکراتیک مردمی مانند رسانه های مستقل و اتحادیه ها و شوراها تصمیم گیرنده و ناظر و مشارکت کننده باشند بلکه حتی خود بنگاهها و فعالیت های اقتصادی به شکل دموکراتیک و مردمی در مالکیت کارکنان اداره شوند. اراده و عزم و اعتماد به نفس برای رسیدن به چنین شرایطی در حکومت هایی که متکی به درآمد های ناشی از صادرات مواد اولیه در بازار های خارجی و سلطه گری بر جامعه همراه با صرف درآمد برای خرید وفاداری برخی از اقشار و طبقات اجتماعی داخلی شان علیه سایر اقشار هستند هرگز به خودی خود بوجود نمی آید.

بنابراین اگر رژیم شاهنشاهی می ماند و صرفن اصلاح سیاسی هم می شد تا انقلاب منتفی شود، اما همچنان به شیوه پذیرش نظریه های اقتصادی از بالا تزریق شده ی فوق ادامه می داد، ایران از کشورهای هم قطار خود (اقتصاد های صادر کننده نفت و گاز و معادن) پیشرفته تر نمی شد. و اگر می خواست به توسعه حقیقتن قابل مقایسه با غرب برسد یا باید به یک قدرت سیاسی-اقتصادی جهانی در کنار سایر قدرتهای سلطه گر تبدیل می شد (امری که از جانب غرب هرگز پذیرفته نبود و وابستگی شاه به مرکز سلطه جهانی خود مانعی بود، وگرنه علیه مصدق و جنبش هایی که چنین سودای استقلال دموکراتیک داشتند کودتا نمی کردند) و یا نظام شاهنشاهی چنان متحول و مردمی می شد که دگر از شاهنشاهی و یا حتی مشروطه بودنش هم هیچ باقی نمی ماند. این بدین معنا نیست که نظام سلطه جهانی دارای قدرت مطلقه است و انقلابها و عدم انقلاب ها توسط آن تنظیم و اجرا می شود. گریز از جاذبه سلطه جهانی همواره ممکن بوده و هست. اصلن تمامی تلاشهای مترقی یک سده اخیر مردم ایران در جهت چنین گریزی بوده و هست و این فرصت در زمان انقلاب پدید آمد. انقلاب در واقع یک فرصت بود نه یک مصیبت.

تنها راه گریز از نظام سلطه جهانی فشار مردمی برای مردمی کردن اقتصاد و رهایی آن از وابستگی به سوخت های فسیلی و گذار کامل به منابع انرژی تجدید پذیر ازطریق تاسیس نهادها و بنگاههای اقتصادی تعاونی-دموکراتیک فعال در این حوزه است. با پیدایش و رشد و به صرفه شدن تولید انرژی از منابع تجدید پذیر فرصت تاریخی دیگری پیش آمده است تا وابستگی به نفت وگاز وسایر منابع فسیلی و معدنی محدود برای همیشه قطع شود. ماهیت چنین منابعی به دلیل عدم انحصاری بودن امکان دموکراتیزه شدن اقتصاد را فراهم می کند. اما دانش و فن آوری لازم صرف بودجه های قابل توجهی را برای تولید انرژی پاک می طلبد. لازم است تا افکار عمومی در جهت فشار بر برنامه ریزان جهت تقویت تولید انرژی های پاک (که در حال حاضر فقط یک دهم درصد کل تولید انرژی کشور را شامل می شوند!) و تقویت مادی  و معنوی  مانند کمک یارانه ای و تخفیف های مالیاتی به شرکت های تعاونی فعال در این حوزه جدید که ساختار مدیریتی مشارکتی (دموکراتیک) و مالکیت جمعی را اتخاذ می کنند در برابر شرکت های خصوصی انحصارگر بسیج شوند. کوشش نیروهای مستقل روشنفکری و مدنی جامعه باید تبدیل این اهداف به خواست ملی جامعه باشد.

توسعه وابسته به سوخت های تجدید ناپذیر از جمله هسته ای به پایان راه خود نزدیک شده است. ماندن در این پارادایم جز به تداوم ضررهای جبران ناپذیر و بیکاری و رکود اقتصادی و کمبود منابع و مواد اولیه و رشد فساد و  انحصارات اقتصادی و در نتیجه نزاع و جنگ و گرمایش کره زمین و الودگی هوا و آب و خاک و خشکسالی های طولانی مدت تر نمی انجامد. ایران می تواند از فروش باقی مانده نفت و گاز خود و هدایت سرمایه داخلی و مشارکت به فعالان اقتصادی خارجی حامی اقتصاد پسا-سرمایه سالار، مسیر رسیدن به یک اقتصاد صد درصد سبز و مشارکتی را فراهم نموده و به لحاظ توسعه ای، جهشی فراسوی حتی جهان مدرنی که هنوزدر پارادایم فسیل شده منابع فسیلی گیر کرده است را برای خود تسهیل نماید.

اما اراده جمعی به چنین حرکتی تنها با تکیه بر ارزشهای فرهنگی و تاریخی میسر می شود. به جای تکیه بر توهمات تاریخی مانند باستان پرستی و قومیت محوری، باید ارزشهایی چون طبیعت گرایی و صلح گرایی و ساده زیستی و تعهد به نجات جامعه (خلق) و طبعیت (خلقت) و اخلاق دگردوستانه (خدا) را به خوداگاهی عمومی بازآورده و بازسازی نمود.

قهر کردن با مذهب و سنن  دیرینه ایرانی -اسلامی مانعی بزرگ بر سر راه نیروهای مترقی ایران برای تحقق  این هدف است. باید از اعمال هرگونه فشار چه از طریق انتخابات چه از طرق غیر انتخاباتی برای چرخش 180 درجه ای در شیوه تولید اقتصادی کشور دریغ ننمود. اما ضرورت و اهمیت این تحول هنوز حتی توسط طبقه روشنفکر و جامعه مدنی ایران که صاحب قدرت رسانه ای هستند درک نشده است. جامعه روشنفکری ایران چه داخل چه خارج دچار خود استثنا پنداری عجیبی است. یعنی تصور می کند این فقط ایران است که در شرایط استثنایی تاریخی خاصی گیر کرده است و از درک ریشه های عمیق مشکلات این کشور در نظام جهانی سلطه ی سرمایه و علل مشابهی که سایر جوامع را به مشکلات قرینه ای دچار کرده و در اشکال مختلف ظاهر شده بی خبر مانده است. این باعث شده است تا نیروهای مدنی ایران برخلاف روشنفکران قبل از انقلاب فاقد هرگونه ارتباط عمیق با نیروهای مترقی و جنبش ها و مبارزات جهانی علیه شیوه های روبه زوال تولید سرمایه داری شوند. با گذشته گرایی چه به شکل صرفن مذهبی یا مارکسیستی یا وطن پرستی نمی توان راه به جلو باز کرد.

حتی در شرایطی که هیچ کاری نمی شود کرد و انحصارطلبی ها و فسادها به اوج رسیده اند، اما حتمن می توان جهت حرکت و اهداف را شناخت، می شود  با جنبش های مترقی در حال شکل گیری برای نجات بشریت از نظام سلطه سرمایه، همفکر و همصدا شد و مبادله فکری کرد، می توان همچنان فرهنگ و سنن را در راستای یافتن زبانی جهت بیان اهداف و دردها و چرایی  ها و چگونگی ها بازسازی نمود و منتظر فرصت های بهتر شد.  می توان از شبکه های اجتماعی به جای وقت کشی به کسب و گسترش آگاهی در مورد چه باید کردها استفاده نمود. می توان به تشکیل اجتماعاتی کوچک بر مبنای تعاون و شراکت برابر و مشارکت در کار و مدیریت دموکراتیک دست زد. تعاون نیازمند اخلاق است و اخلاق نیازمند جهان بینی که در آن هستی و وجود بشری به هدف مندی  و شعورمندی خلقت گره خورد باشد نه به تصادف و بیهودگی و بی معنایی. این چنین جهان بینی مترقی را قرنهاست مبارزین موحد در تاریخ ما برای ما به میراث گذاشته اند. کافی است آن را احیا کنیم.

اگر اراده و آگاهی ما به عنوان بخشی از مردم که امکان و فرصت بیشتری برای تفکر و جستجو و فعالیت دارد در این مسیر حرکت کند و دولت ها را برای رسیدن به چنین هدفی تحت فشار قرار دهد و با مردم ارتباط فرهنگی برقرارکند، هیچ قدرت خارجی یا داخلی نمی تواند مانع از تحقق خواسته های به حق شود.

در نهایت باید مجددن خاطر نشان کنم که تحولات سیاسی و اجتماعی بسیار پیچیده تر از آن هستند که به راحتی بتوان روند آنها را پیش بینی کرد. تلاش این مقاله این بود که نشان دهد چرا تا کنون روند تحولات این گونه بوده است که اتفاق افتاده اند. علی رغم تقریبن یک قرن مطالعه انقلاب ها، ما  هنوز در ابتدای شناخت چرایی و چگونگی انقلاب های اجتماعی به لحاظ جامعه شناختی هستیم. این که تورم افسار گسیخته و بیکاری و نابرابری هایی که در سالهای اخیر در ایران تشدید شده اند چه شرایط و چه جنبشهایی را باخود داشته باشند و تحولات جهانی خصوصن با روی کار آمدن ترامپ و راست افراطی در امریکا و اروپا و گسترش احتمالی تنش ها با روسیه و چین چه شرایطی را فراهم کنند قابل پیش بینی دقیق نیست و تحلیل جداگانه ای را می طلبد. اما آنچه ما می توانیم به عنوان صلاح  و مسئولیت خود تشخیص داده و انجام دهیم وابسته به پیش بینی ها نیست. آنچه برای نسل جوان ما بسیار اهمیت دارد مطالعه جامع تر تاریخ جامعه خود، کسب آگاهی و شعور تاریخی و تقویت اراده و عزت نفس و استقلال در اندیشه و عمل و رهایی از بند توهماتی است که شبانه روز در رسانه های جمعی و اجتماعی توسط شومن های عالم-نما منتشر می شوند.

در پایان، اجازه دهید که با این جمله معروف کارل مارکس در کتاب هجدهم برومر صحبت را به پایان بریم که

«انسان ها تاریخ خود را می سازند اما نه عینن آنگونه که می خواهند. [چون] آنها تاریخ را تحت شرایطی که خود انتخاب کرده باشند نمی سازند بلکه در مقابله ی فعال با شرایطی می سازند که از گذشته به آنها انتقال یافته است.»

منابع برای مطالعه بیشتر:

1.     مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران: از سال 1500 میلادی مطابق با 879 شمسی تا انقلاب ~جان فوران، ترجمه احمد تدین https://goo.gl/ytIvcP

2.     ایران بین دو انقلاب، نوشته پروفسور یرواند آبراهامیان. ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی. نشر نی. http://up.tarikhfa.com/uploads/iran-between-tow-revolutions-www-tarikhfa-com.pdf

3.     روزهای انقلاب: نا آرامی سیاسی در یک روستای ایرانی. نوشته مری هگلند. (هنوز ترجمه نشده است). https://goo.gl/4k0nFM

4.     اقتصاد سیاسی ایران: از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی. پرفسور محمد علی همایون کاتوزیان. ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی.

5.     مصدق و نبرد قدرت در ایران، پروفسور محمد علی همایون کاتوزیان. ترجمه احمد تدین 

6.     همه مردان شاه. نوشته استیون کینزر.    http://up.ketabfarsi.ir/books/pdf/hameye-mardane-shah.pdf


[1] – عمر متوسط ایرانی ها دو دهه قبل از انقلاب 45 سال، درزمان انقلاب 55 سال، و اکنون 75 سال است.

[2] – 40  درصد مردم ایران امروز به اینترنت دسترسی دارند.

[3] – طبق آمار بین المللی در مورد ایران – همچنین نگاه کنید به شکل 3 در این مقاله.

[4] – نه نژاد پایه زیست شناختی و انسان شناختی دارد و نه کلمه آریایی در ایران و هند باستان در اشاره به قوم خاصی بکار میرفته است.

[5] – به عنوان مثال یکی از معروف ترین دفاعیات تاریخ مبارزات قبل از انقلاب از خسرو گلسرخی مبارز مارکسیست این گونه آغاز می شود:  «ان‌الحیاهٔ عقیده و جهاد. سخنم را با گفته‌ای از مولاحسین شهید بزرگ خلق‌ های خاورمیانه آغاز می‌كنم. من كه یك ماركسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمی ‌زنم و حتی برای عمرم، من قطره‌ای ناچیز از عظمت خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی كه مزدك‌ها و مازیارها و بابك‌ ها، یعقوب لیث ‌ها، ‌ستارها و حیدر اوغلی‌ها، پسیان ها و میرزا كوچك ‌ها، ارانی ‌ها ،‌ روزبه‌ ها و وارطان ‌ها داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی ‌بخش ایران پرداخته است. سید عبدالله بهبهانی، شیخ محمد خیابانی‌ ها نمودار صادق این جنبش‌ ها هستند و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌ بخش ملی ایران ادا می‌كند.«

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s