جامعه شناسی متعهد علی شریعتی

استاندارد

نوشته دکتر عبدالحامد حسینی – فصل پنجم از کتاب «جامعه شناسی متعهد: به سوی انگاره ای نو در علوم اجتماعی» «

انتشار اینترنتی مقاله به مناسبت چهلمین سالگرد عروج معلم شهید

41mMgUgk12L._SX322_BO1,204,203,200_.jpg

مقوله های بشر و بشریت و تمدن بشری و جامعه انسانی و تاریخ اجتماعی هرکدام پدیده های بسیار پیچیده ای هستند که به سادگی به یک یا حتی چند خصلت ذاتی (مانند سلطه جویی یا حرص و طمع یا اقتدارطلبی یا همزیستی و صلح دوستی ذاتی) قابل تقلیل نمی باشند. از این رو حکم صادر کردن های کلی و تکلیف را یکسره کردن به لحاظ اغناء روحیه کنجکاوانه یک محقق یا روشنفکر یا فعال اجتماعی که خواهان تغییر در جامعه است بسیار نابسنده می نماید

عموما مردم حوزه سیاست و جامعه مدنی (که باید محل نوآوری و ابداع و ایثار و هزینه دادن برای منافع و حفظ ارزشهای انسانی و زیست محیطی برای طولانی مدت باشد) را با حوزه بازار که محل عرضه محصولات از قبل آماده شده و تقاضا برای تامین منافع کوتاه مدت مصرفی است اشتباه می گیرند. در حوزه سیاست به گونه ای که یک جامعه شناس متعهد تعریف می کند انتخاب بین بد و بدتر بی معنی است. این در واقع مکدونالدیزه شدن و کالایی شدن سیاست است که بدین گونه شهروند را به مصرف کننده گزینه هایی که قدرت ها برایشان از قبل ترتیب داده اند تبدیل کرده است.

در فصول قبلی این کتاب، به تشخیص و مقایسه اجمالی انگاره های راهبر در علوم اجتماعی بر اساس موضع گیری های نهایی آنها در قبال اصولی ترین مفروضات هستی شناختی، معرفت شناختی، روش شناختی و ارزش شناختی مورد مناقشه نظریه پردازان پرداختم. در این میان با معرفی مبادی تاریخی و مبانی فرانظری انگاره متعهد-انتقادی زمینه آشنایی با اصول و مبادی و دامنه آن فراهم شد. در فصل حاضر برآنم تا از طریق بررسی تطبیقی موضع گیری های دکتر علی شریعتی، میزان قرابت و انسجام عناصر نظری وی و نسبت آنها را با انگاره متعهد مورد ارزیابی قرار دهم.[1]

         دکتر علی شریعتی هر چند دارای مدرک رسمی جامعه شناسی نبود اما نقش بزرگی در شکل گیری بسیاری از افکار جامعه شناسانه پس از خود در  فهم زمینه اجتماعی-تاریخی ایران و حتی جهان اسلام بازی کرده و در بومی سازی نظریه های جامعه شناسانه و فلسفه اجتماعی سیاسی غربی در ایران به مثابه یک نقطه عطف  تجلی نمود. از این رو مهم است که بدانیم افکار هرچند به ظاهر نا منسجم جامعه شناسانه وی به کدام انگاره نزدیک تر است یا مواضع فرانظری وی کدامند. در واقع عدم اشتغال رسمی به کار جامعه شناسانه در حوزه شناخت ایران برای وی زمینه بستر سازی های فرانظری را فراهم کرد. چنین مشابهتی بین وی و بسیاری از اندیشمندان غربی با نفوذ در جامعه شناسی متعهد غرب چون هابرماس و دلوز و دریدا و فوکو و غیره برقرار است چرا که هیچ یک از این افراد نیز واجد مدرک جامعه شناسی یا صاحب کرسی استادی در این رشته نبودند!

         همانطور که خواهیم دید، انسجام فکری شریعتی در قالب تفکر توحیدی به عنوان مکتبی متعهد و انتقادی قابل بحث می باشد. نکته قابل توجه این است که توحید برای شریعتی مقوله ای صرفاً مذهبی یا دینی نیست! از نظر وی توحید ماهیتی فرا-مذهبی و فرا-ایدئولوژیک دارد. توحید، جهان بینی خاصی است که همواره سعی داشته است تا کلیه نهادهای بشری و اجتماعی از جمله دین را مورد بازسازی و بازتفسیری رهایی بخش از چنگال تناقضات فکری و عملی قراردهد. توحید فراتر رفتن از ثنویت ها، تناقضات و تضادهایی است که حیات و اندیشه بشر را به استضعاف قدیم و جدید و شخصیت انسان را در بند از خود بیگانگی (چه سنتی چه متجدد) کشانیده اند. «توحید از نظر شریعتی فرآیندی و دیالکتیکی است فربه تر از هم دین و هم ایدئولوژی» (حسینی 1378).

         در یک معنی کلی، توحید شالوده ایدئولوژی و سیمای فکری بنای جامعه توحیدی است؛ اجتماعی بر زیربنای مادی و اقتصادی بی تضاد (توحید اجتماعی) و بر زیربنای فکری و اعتقادی بی تناقض و بی انحصار (توحید به مثابه فرانظریه ای متعهد به تحلیل شرایط تحقق عدالت و آزادی). «توحید، وحدت طبیعتی با ماواراء طبیعت، انسان با انسان و خدا با جهان و با انسان را توجیه و تفسیر می کند و همه را در یک نظام کلی هماهنگ و زنده و خودآگاه تصویر می نماید» (شریعتی م.آ 16، صص 95-148).  و از آنجا توحید فراتر و فربه تر از دین می شود که تقابل توحید و ضد توحید (شرک)، تقابل دین با بی دینی (کفر) نیست. «شرک نه بی دینی که دین است». شرک به معنی اسیر شدن در ثنویت ها و تضادهایی است که در اشکال دینی و غیر دینی (از استالینسم گرفته تا کاپیتالیسم) به توجیه تبعیض ها، از خود بیگانگی ها و تضادهای طبقاتی، نژادی و جنسی و خانوادگی و قومی می پردازد.

         علی شریعتی، عموماً به عنوان یک ایدئولوگ انقلابی شناخته می شود که سعی در دگرگون کردن جامعه خود بر مبنای تفسیری بنیادین و روشنفکرانه از دین در برههء زمانی خاصی از تاریخ معاصر ایران داشته است. همین جنبه قویاً سیاسی و عملی کار وی باعث شده است تا بسیاری از تاریخ شناسان معاصر و روشنفکران سکولار بعد از انقلاب ایران از درک ابعاد و افکار جامعه شناسانه وی غفلت بورزند.

      عکس-دکتر-شریعتی

جان فوران مدعی است که آثارشریعتی در مجموع تلاش هایی در راه ایجاد یک اسلام پویا و رادیکال به یاری تحلیل های جامعه شناختی و سیاسی بود (فوران، 1378، ص 545). از نظر حجاریان (1379)، «[شریعتی] با ترکیب معجزه آسایی از جهان سوم گرایی، ایده های مترقی، سوسیالیسم نوع اروپایی و اسلام، معجونی ساخت که عطش انسان به حاشیه رانده شده را سیراب می ساخت… اما آن زمان سپری شده است و اکنون دغدغه ها و دلمشغولی های مهم تری هم چون توسعه و دموکراسی در دستور کار انسان زمانه ماست»[2]. پروفسور رفیع پور، جامعه شناس، مدعی است «شریعتی طی سخنرانی های متعدد با محتوایی انتقادی … با استدلال منطقی … در قالب های بیان بسیار احساسی و هیجان بر انگیز توانست تعداد بسیار زیادی از … جوانان و روشنفکران جامعه را جذب مذهب و عقاید خود نماید» (1376، ص 90). تعمیم چنین تعریفی از نقش و جایگاه تاریخی شریعتی به جایگاه و اهمیت فکری کاروی، هر چند با واقعیت زندگی و شرایط تاریخی دوران حیاتش تناسب دارد، لیکن چهره اصیل تر وی که همان اجتهاد فکری اش در خلق یک بینش اجتماعی-اخلاقی رهایی بخش است را در لفافه نوعی تفسیر سطحی می پوشاند که توگویی ارزش اصلی اندیشه وی درپرتو نیل به اهداف عملی و مبارزاتی اش قابل فهم است. در این صورت استنباطهایی از این قبیل قابل انتظارند که شریعتی به ایدئولوژیک کردن خودسرانه یک دین ذاتاً خصوصی همت گمارده و به هموار نمودن ضمنی راه استبداد دینی و توجیه تفکر سنتی در قالب عبارات علمی و جدید پرداخته است!

Read the rest of this entry

Advertisements

فرضیه ی شکاف جهنمی: پیش زمینه اقتصادی ظهور جنبش ها و نا آرامی سیاسی

استاندارد

نوشته زیر را به مقاله «چرا انقلاب شد» (صفحات 21-24) جهت تکمیل آن اضافه کرده ام. با این حال به دلیل  اهمیت ویژه ای که دارد آن را در این پست به شکل مجزا حد اقل در حد یک «تئورم» با عنوان تئورم شکاف جهنمی مطرح می کنم. مسلمن ظهور جنبشهای سیاسی چه اصلاح طلب چه انقلابی تابع تجمیع شرایط متعددی است.  با این به لحاظ اقتصادی، می توان حداقل براساس تجربه ایران قبل و بعد از انقلاب 57 این شرایط را به یک عامل محوری و چند عامل جانبی تقلیل داد.

عامل محوری را شکاف جهنمی می نامم که وقتی حادث می شود که برای دو تا سه سال متوالی، تورم از 20 درصد بالاتر و رشد اقتصادی منفی یا نزدیک به صفر شده باشد (شکاف بین منحنی نرخ رشد تورم و منحنی نرخ رشد اقتصادی یا درآمد ملی). این حالت تشدید شده ای از آنچه اقتصاد دانان رکورد تورمی یا (stagflation) می نامند می باشد.  در این صورت احتمال  ظهور جنبشهای اعتراضی سیاسی ملی  به طورمعناداری افزوده می شود. مطالبات این جبنش ها می تواند به هر شکلی مطرح شود و نیازی نیست که حتمن مطالبات مادی باشد. این بستگی به عوامل جانبی دارد. در این شرایط عوامل جانبی  مانند تنشهای داخل نظام، میزان انسداد سیاسی و قدرت سرکوبو میزان اختلافات داخل قدرت حاکمه و اصلاح پذیری یا ناپذیری سیاسی و مکانیسم های انتخاباتی برای هدایت و تخلیه اعتراضات به اضافه تشدید نابرابری های عینی در نحوه شکل گیری و گفتمان و به نتیجه رسیدن جنبش تاثیر می گذارند. جنبشهای سیاسی می توانند صرفن در اثر اختلافات داخل یک نظام هم شکل بیگرند (مانند جنبش سبز) و به بخشی از اقشار جامعه منتشر شوند اما تنها وقتی می توانند فراگیر  شوند که در شرایط شکاف جهنمی ظهور کرده باشند. در مواقعی که شکاف جهنمی ظهور می کند و انسداد سیاسی بالاست و/ یا اختلافات داخل حاکمیت وجود ندارد جنبشها به شکل شورشهای شهری (مانند شورشهای دروان رفسنجانی) ظهور می کنند که عمومن قابل سرکوب اند مگر انکه مانند سوریه مداخلات قوی خارجی و تشدید این شورشها باعث جنگ داخلی شود.

تنها در شرایطی که شکاف جهنمی به ظهور ناآرامی ها انجامیده و نظام حاکم از خود انعطاف برای جذب و اصلاح نشان نداده و به اندازه کافی نابرابری های اجتماعی بزرگ باشند (جینی 50 درصد  به بالا) و سپس تحت شرایط خاصی بدون پذیرش اصلاحات و تامین خواسته های معترضین، صرفن از قدرت سرکوب دستگاه حاکمه کاسته شود (مانند فشار خارجی یا بالاگرفتن اختلافات داخلی و…) آنگاه نا آرامی ها به جنبش سیاسی عمومی تر و رادیکال تر با خواست های انقلابی تبدیل شده و امکان گسترش فراطبقاتی را پیدا می کند. این فرضیه اگر قابل تعمیم باشد (باید با شرایط انقلابی و نا ارامی های سیاسی و جنبش های تحول خواه سیاسی سایر کشورها مقایسه و آزمون شود) نشان می دهد که ظهور انقلابها و جنبشهای اصلاح طلبی عمومن دارای پایه های اقتصادی یکسانی است. تنها عوامل جانبی (سیاسی و فرهنگی و اجتماعی) است که امکان تطور نارضایتی ها را به یک جنبش سیاسی یا اجتماعی فراگیر و سپس از خواسته های اصلاح طلبانه به انقلابی یا برعکس تعیین می کنند. وگرنه عامل ساختاری برای هردو حالت انقلابی یا اصلاح طلبی یکسان است. این خود حکایت از آن می کند که اصلاحات طلبی و انقلابی بودن در تناقض با یکدیگر نبوده و شرایط و عواملی که عمومن خارج از کنترل یک دسته یا گروه یا حتی رهبران جنبش است باعث تبدیل اصلاح طلبی (عمومن بعد از شکست اصلاح طلبی) به شرایط انقلابی می شوند.

اما مطلب اضافه شده

Read the rest of this entry

چرا انقلاب شد، چرا دیگر نشد، اگر نمی شد چه می شد، و حالا چه خواهد شد؟

استاندارد

دانلود نسخه پی دی اف مقاله

عبدالحامد حسینی

دی ماه 95

خرد مندان هماره در طلب شنیدن آن خوانش هایی از واقعیات اند که دانسته ها و تصورات و تمایلات از پیش شکل گرفته شان را به چالش می کشند.»

نه این درست است که واقعیت ساخته ذهن بشر است، و نه آن درست که ذهنیت بشری تنها آینه ای منعکس کننده ی واقعیت. ذهنیت ما بخشی از واقعیت اجتماعی ما را می سازد که خود توسط آن مشروط شده است.

به سی هشتمین سالگرد انقلاب  (1979) 1357 ایران نزدیک می شویم. انقلابی که از تحولات جهانی متاثر شد و بر معادلات جهانی تاثیر گذاشت. بیش از دو هزار سال تاریخ سلطنت و خلافت و شاهنشاهی را پایان داد و فرصتی جدید و استثنایی را برای مردم ایران و نیروهای سیاسی و جامعه مدنی این کشورجهت تحقق آرمانهای تاریخی شکل گرفته طی صدها سال مبارزه با قدرت فراهم نمود.

1328717604_nazemi

مردم ایران اکنون نزدیک به چهار دهه زندگی پس از انقلاب را تحت نظام سیاسی جدیدی با عنوان «جمهوری اسلامی» تجربه کرده اند. در اثر رشد چشمگیر جمعیتی که از قبل از یک دهه قبل از انقلاب (با نرخ بالای 3 درصد رشد جمعیت یا متوسط شش تولد بر هر زن)  شروع شده و تا یک دهه بعد از آن تداوم یافت، اکثریت 85 درصدی مردم فعلی ایران یا این انقلاب را با چشم خود ندیده اند یا بسیار جوان تر از آن بودند که فهم تحلیلی یا تجربه ی قابل توجهی از انقلاب و شرایط سیاسی قبل از آن را داشته باشند. از این رو متکی به حافظه های شخصی والدین خود و فیلم ها و گفتگوهای بریده و ناقص و گزینشی و کتب درسی و غیر درسی تنظیم شده توسط حاکمیت یا مخالفین حاکمیت هستند. 70 درصد جامعه ی کنونی ایران کمتر از 40 سال دارند (اصلن انقلاب را ندیده اند) و 85 درصد جمعیت فعلی کمتر از 54 ساله اند (یعنی حدود 15 درصد ایرانیان امروز در زمان انقلاب هنوز نوجوان کمتر از 16 ساله بوده اند و رابطه آنها با انقلاب رابطه احساسی و متاثر از هیجانات بلوغ نوجوانی بوده است و در نتیجه خوانش آنها از انقلاب به مثابه ی یک عمل پرشور و احساسی خالی از عقلانیت است!). به عبارت دیگر تنها جمعیتی که می تواند شرایط قبل از انقلاب را به خوبی بیاد آورد و درک معقول تر کمتر احساسی ارائه کند، تنها 15 درصد دیگر جامعه (بالای سن 54 سال) است.

اما (و این اما خیلی مهم است)، اکثریت این 15 درصد باقی مانده از جمیعت ایران که می توانند شرایط و اوضاع قبل از انقلاب را به یاد آورند شهرنشینان طبقات متوسط و بالای جامعه هستند (به علت این که عمر متوسط روستائیان و اقشار فقیر قبل از انقلاب بین 40 تا 50 و بعد از انقلاب بین 50 تا 55 بوده است و در نتیجه بیشتر کسانی که قبل از انقلاب در شرایط سخت اقتصادی زندگی می کرده اند دگر در میان ما نیستند[1]). همچنین بر این امر اضافه کنید کسانی که به شکل فعال قبل و بعد از انقلاب در مبارزات مردمی و جنگ با عراق شرکت داشته اند وجان باخته اند. بنابراین اتکا به حافظه جمعی باقی ماندگان که عمدتن از طبقات متوسط و بالای شهری کمتر فعال یا غیر فعال بوده اند، هر گونه تصویر درست از شرایط دشوار اقتصادی و نابرابری های قبل از انقلاب را مخدوش می کند. آنچه 70 درصد جمعیت جوان ما از 30 درصد باقی مانده (15 درصد نوجوانان و کودکان زمان انقلاب و 15 درصد عمدتن اعضای طبقات متوسط شهری) می شنود طبیعی است که این باشد که (1) انقلاب امری احساسی و غیر منطقی و بی خردانه بود و (2) مردم به اندازه کافی رفاه داشته و خوشی زیر دلشان زده  بود.

نارضایتی و تورم افسار گسیخته و مشکلات عدیده ی اقتصادی  و بی هویتی و بی ثباتی و عدم وجود آینده ای روشن که خصوصن گریبان گیرجوانان امروز است از یک طرف و عدم دسترسی به منابع قابل اعتماد و بی خدشه ی انسانی جهت درک شرایط حقیقی قبل از انقلاب، چندین سوال اساسی را در ذهن این نسل در مورد انقلاب 57 شکل داده است:

آیا واقعن لزومی داشت که نسل  قبلی انقلاب کند؟ آیا زمان قبل از انقلاب بهتر و زیبا تر نبود و مردم خوشحال تر و با آرامش بیشتر نبودند؟ اگر بودند چرا پس انقلاب کردند؟ و اگر شرایط اسفبار به  انقلاب منجر شد، چرا شرایط دشوار تر بعد از انقلاب به انقلاب های بعدی منجر نگردید؟ آیا اگر دیگر انقلاب نمی شود به خاطر این است که مردم می دانند انقلاب ها چه قدر بیهوده و پر هزینه هستند و در نتیجه تصمیم گرفته اند که دیگر انقلاب نکنند؟ آیا انقلاب ایران اصلن یک توطئه خارجی علیه مردم و شاه برای از خط توسعه خارج کردن ایران نبود؟ همان قدرت های خارجی مرئی و نامرئی که اکنون بقای نظام کنونی به نفعشان است؟

Read the rest of this entry

معمای ماشین برقی از نگاه جامعه شناختی

استاندارد

مسئله ماشین های برقی یکی از مسایلی است که در کنار سایر مباحث جامعه شناسی محیط زیست بسیار جالب و قابل تامل است.

سوال این است که چرا با ان که دهه هاست که از اختراع این ماشین ها می گذرد  آنها هنوز جهانگیر نشده اند؟
عمومن پاسخ به این سوال به این جا امی انجامد که یک عده که نفعشان نیست یا دارای جهالت اند نمی گذارند. از سوء مدیریت و فسادهای دولتی گرفته تا کارتل های بزرگ نفتی و گازی به راحتی و البته به درستی متهم می شوند. اما  این نگاه هرچند بخشی ازواقعیت را توضیح می دهد از درک عمیق تر و حل معما هنوز عاجز است. به دو دلیل ساده که در سطور پایین شرح داده خواهند شد:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

  1. تولید ماشین های برقی به شکل انبوه و بهینه نه تنها مستلزم تحول در فن اوری و سیاستگذاری نبوده بلکه مستلزم تحول در روابط غالب اجتماعی تولید در جهان سرمایه داری است که خود در تناقض با سایر اصول و ساختارهای این نظام می باشند
  2. با تشدید گرمایش زمین و نزدیک شدن به مرز بحران تولید ماشین های برقی در اسکیل انبوه در سرتاسر جهان به گونه ای که قابل خرید و استفاده توسط میلیونها انسان جهان سومی باشد در بازه زمانی باقی مانده ممکن نبوده و در مقایسه با اقدامات اساسی تر در اولویت نمی تواند باشد.

    کارل مارکس (به مثابه یکی از پدران جامعه شناسی اقتصادی مدرن و نه به مثابه یک ایدئولوگ) بحث جالبی را دارد که عمومن توسط دوست داران تکنولوژی و اکولوژی نادیده گرفته می شود (عمدتن بدین علت که اصلن دید جامعه شناختی کلان نسبت به قضیه ندارند و حداکثر که به خواهند درکشان را به ساختارها ربط دهند فقط مافیاهای نفتی را نشانه می روند . این البته درست است اما عدم توجه سیستمیک باعث می شود که فقط به ناله و نفرین به مافیا ها کار منتهی شود!).

نظریه مارکس براین مبناست که هر شیوه ی تولیدی بایک روابط تولید خاصی همراه است. این روابط تولید هستند که هم تحت تاثیر تحول در شیوه تولید متحول می شوند و هم تحول در شیوه تولید را اداره می کنند. تا روابط تولید تغییر اساسی و ساختاری نکند شیوه تولید هم تغییر ساختاری نمی کند. روابط تولید زیر ساختاری هستند در نظام سرمایه داری بر مبنای کالایی کردن و بازاری کردن و فروکاستن ارزشهای ماواری مادی به مادی و استثمار و بهره کشی از نیروی کار ارزان انسانی و مداخله در روابط بازار به اصطلاح ازاد از طریق انحصارات و تنظیم قیمتها به نفع انحصارات و همچنین خریدن سیاست و سیاستمداران .

از این رو فرق نمی کند هر کجای دنیا باشید تا این روابط هست زیر پوست هر گونه ایدئولوژی حکومتی امکان فرار از جاذبه عظیم ایجاد شده توسط سیستم نخواهد بود مگر اینکه تغییرات ساختاری در روابط تولید پدید آيد .

در استرالیا به عنوان مثال قیمت یک خودروی تمام برقی بین ۱۰۰ تا ۱۵هزار دلار است! یک خودری معمولی درست حسابی مثل تویوتا را می شود به قمیت ۲۰ تا ۳۰ هزار از کارخانه خرید.

هرچند افرادی مانند ارین ظاهرن توانسته اند شارژ باطری را هوشمند کنند یاسایر بخشهای خودرا بهینه کنند و درکل به لحاظ مصرف سوخت بسیار ارزان تر تمام می شوند اما تلاش سرمایه داری در جهت کاهش قیمت نفت و بنزین و ساخت اتوموبیل های فسیلی به قیمت ارزان به علت بهره کشی از کارگران جوامع جهان سوم امکان سودزایی و حرکت همه جانبه به ماشین های برقی را نمی دهد. از طرف دیگر قیمت نفت همچنان پایین مانده – به علت یافتن شیوه های جدید استخراج از اعماق اقیانوس ها و شیو های ترکاندن سخره هایی که مانع از دسترسی می شدند. دو شیوه جدید اخیر محیط زیست دریایی و زمینی، جانوری و انسانی را به شدت مورد تهدید قرار داده اند. ترکاندن ها با تزریق گازهای سمی باعث الودگی منابع ابی و خاکی می شوند و اکنون مبازره ای در این حوزه در حال شکل گرفتن است.

یعنی تا بهره کشی کارگر جهان سومی و تداوم استخراج منابع نفتی با قیمت پایین از طریق تخریب محیط زیست هست نظام سرمایه داری غربی و شرقی و شمالی و جنوبی و دینی و غیر دینی و امریکایی و اسکاندیناوی اجازه و امکان تحول بنیادین را نمی دهند و زالوه هایی مانند کارتل های نفتی که ما مقصر می دانیم در این مرداب امکان رشدو قدرت نمایی خواهند داشت.

خودرو های برقی همچنان به عنوان کالاهای لوکس تا زمانی که قیمت یک بشکه نفت به بالای ۲۰۰ دلار برای همیشه و نه موقت برسد باقی خواهند ماند (بنا به تخمین برخی اقتصاددانهای طرفدار تحول).

بهینه و انبوه سازی این خودرو ها مستلزم حمایت های مالی عظیم دولتی است چون همانطور که گفت شد بخش به اصطلاح خصوصی هرگز انگیزه جدی برای سرمایه گذاری کلان و انبوه ندارد. دولتها با پذیرش روابط بازار ازاد سرمایه به مستخدمین ابر شرکتهادر آمده اند نه مستخدمین مردم

رسیدن به آن نقطه که سرمایه داری در عدم استخراج و استفاده سوخت های فسیلی سود اوری ببیند علی رغم برخی اخبار مثلن مسرت بخشی که گهگاهی از نقاط مختلف جهان می آید زمانی اتفاق می افتد که گرمایش زمین از مرز خطرناک دو درجه گذشته است! مگر انکه تلاش جدی برای تحول در نظام روابط تولید پدید …

… است که خودروهای برقی الودگی ندارند اما تولید انبوه انها برای جایگذینی میلیونها میلیون خودروی فسیلی در سطح جهان خصوصن در کشورهای جهان سوم. مستلزم به راه انداختن هزاران خط تولید است که انرژی های خود را عمومن از سوخت های فسیلی خواهند گرفت مگر انکه انها نیز تحت تاثیر یک تحولی بنیادین در نظام تولید متکی به خورشید شوند. یعنی تحول عمیق و عظیم دیگری درخود صنعت تولید. همچنین شارژ کردن ها برای انکه واقعن این خود را ها را در کاهش گرمایش موثر کند مستلزم تولید برق از منابع تجدید پذیر یعنی تبدیل کردن کلیه نیروگاههای اتمی و فسیلی و سد های ابی به نیروگاههای خورشیدی و بادی و ترمال و … است.

کشورهای جهان سومی قدرت تامین چنین هزینه ی گزافی را ندارند و کشورهای جهان اولی انگیزه اش را ندارند تا وقتی که کشورهای جهان سومی در روابط استثماری با جهان اولی ها درگیر هستند. حکومت های فاسد و جاهل و وابسته این کشورهای جهان سومی که همواره منتظر و متکی و وابسته به سرمایه گذاری خارجی هستند و از مشارکتی و دموکراتیک و مردمی کردن اقتصاد تولید خود می هراسند خود از جمله موانع تحول در کنار سرمایه داری غربی هستند.

در نهایت نجات کره زمین با توجه به حالت شدیدن اورژانسی اتفاق افتاده نیازمند تحولی عمیق تراز خودروهای برقی است. (عده ای فکر می کنند چه بهتر از این که هم ماشین لوکس سوار بشیم هم محیط زیست را نجات دهیم اما دریغ که این توهمی بیش نیست. شاید اگر هفتاد سال پیش این اتفاق می افتد این توهم امروز به واقعیت می پیوست) اما انچه اکنون نجات دهنده است تحول در ساختار شهری شهرهای بزرگ و صنعت حمل و نقل عمومی است. یعنی به جای میلیونها میلیون خودوی برقی که دهه ها تولیدشان برای جایگزینی خودروهای فسیلی در جهان در حال پرجمعیت شدن امروزی طول می کشد باید هرچه سریع تر و هرچه وسیع تر حمل و نقل عمومی متکی به سوخت های قابل تجدید که قابل استفاده و پرداخت توسط مردم فقیر است مورد بهره بارادی قرار گیرند . و بعد به مرور با خورشیدی کردن صنعت خودروسازی، خودروهای برقی بهینه و مقرون به صرفه شوند.
این یکی از صدها نمونه ای است که نشان می دهد عدم داشتن بینش جامعه شناختی باعث می شود که اسب را پشت گاری ببندیم و مدام ناله کنیم که چرا کار نمی کند!!

دروغ گویی، هراس آفرینی، و افسانه بافی: این است دموکراسی ما!

استاندارد

جورج مومبیو (هفته نامه گاردین) 14 – 20 اکتبر 2016

مترجم: عبدالحامد حسینی

دروغ گویی، هراس آفرینی، و افسانه بافی: این است دموکراسی ما! قدرت مردم می تواند وضع موجود را به چالش بکشد اما تنها وقتی که ما بفهمیم که نظام سیاسی ما دارای عیوب ذاتی است

 اگر دموکراسی اصلن خودش کار نکند، چه؟ اگر هیچ وقت کار نمی کرده و هرگز نکند، چه؟ اگه این ایده ی «حاکمیت مردم برای مردم توسط مردم» اصلن یک افسانه باشد، چه؟ اگه این دموکراسی اصلن یک اسطوره ی دروغین برای توجیه دروغ گوها و شارلتانها باشه، چه؟

امروزه دلایل و شواهد زیادی برای مطرح کردن چنین سوالاتی وجود دارد: از آن جمله اند: دروغها و هراس آفرینی ها و اغراق کردنها در مناظرات مضحک حول خروج بریتانیا، افسانه بافی های بیگانه هراسانه ای که بر نتیجه ی رفراندوم اخیر در مجارستان تاثیر گذاشت، توانایی دونالد ترامپ در دفع همه رسوایی ها و افشاگری ها، انتخاب رودریگو دوترته در فلیپین که با افتخار خود را با هیتلر مقایسه می کند و … آیا همه این ها موارد استثنایی بدون ارتباط به یکدیگر هستند یا حاکی از وجود یک مشکل نظام مند اند؟

 کتاب «دموکراسی برای واقع گرایان» که اوایل امسال توسط اساتید علوم اجتماعی، پروفسور کریستوفر اِیکر و لَری بارتلز متشر شد استدلال می کند که «نظریه دموکراسی عامه» (مردم سالاری) (فولک دموکراسی)  – که براساس آن این جمهور مردم هستند که در نهایت بر سیاستگذاری و قانون گذاری هایی تاثیر می گذارند که دولت ها ملزم به اجرایشان هستند –  ارتباط چندانی با واقعیت ندارد. آیا چنین دموکراسی اصلن کار می کند یا اصلن هرگز کار کرده است؟

20140111_asd000_0

رای دهندگان، براساس نظر این محققین، در بیشتر موارد نمی توانند براساس انتظاراتی که از یک نظام دموکراتیک دارند رفتار کنند. بیشتر ما ها گرفتار زندگی شخصی و خانواده و مصیبت های زندگی خود هستیم. اگر هم وقت اضافه ای داشته باشیم خیلی از ماها هرگز به خود زحمت نمی دهیم که آن را مثلن به ارزیابی نظرات رقیب در مورد چگونگی رفع بحران مالی بگذرانیم. حتی اگر هم چنین وقتی را بگذاریم در عمل براساس نظریه مطلوب مان یا در جهت به کرسی نشان دادن آن عمل می کنیم.

نظریه مردم سالاری یا دموکراسی عامه بر اساس مفهوم انتخاب عقلانی افراد طبق فلسفه ی اروپایی روشنگری بنا نهاده شده است. بر اساس این نظریه مردم از طریق کسب اطلاعات و سبک و سنگین کردن شواهد تصمیم های سیاسی خود را می گیرند و ازاین طریق بر روند شکل گیری سیاست گذاری های مفید از طریق انتخاب دولت هایی که در راستای این سیاست ها عمل می کنند تاثیر می گذارند. از این طریق است که ما با سایر تصمیم گیران عاقل وارد رقابت شده و با مشارکت در مشاجرات منطقی تلاش می کنیم تا کسانی که هنوز مردد هستند را با خود همرا کنیم.

اما در واقعیت، مطالعه مزبور آنچنان که توسط محققین فوق خلاصه شده، نشان می دهد که بیشتر مردم دارای اطلاعات مفید در مورد سیاست ها نیستند و حتی علاقه بسیار اندکی به بهبود دانش خود در مورد این سیاست ها دارند و از مواجه با اختلاف نظر سیاسی عمیقن رویگردان هستند.

ما درواقع تصمیمات سیاسی خود را برپایه این که چه کسی هستیم می نهیم نه برپایه آنچه فکر می کنیم! نه به مثابه افراد منفرد عقل مدار که براساس تعلقات اجتماعی و گروهی و جهت ابراز هویت اجتماعی خود تصمیم سیاسی می گیریم. در بیشتر موارد، ما جذب احزابی می شویم که فکر می کنیم با هویت و فرهنگ ما همخوانی دارند ولو که سیاست های آنها در عمل به نفع ما نباشد. ما حتی به احزابی که خیلی وقت است دیگر در خدمت منافع ما عمل نمی کنند وفادار می مانیم.

این تفکر که احزاب توسط سیاست های مورد حمایت رای دهندگانشان هدایت می شوند نیز خود براساس این تحقیق یک اسطوره بیش نیست. در واقع، این احزاب هستند که تور سیاست های خود را پهن می کنند و ما ناخودآگاه در دام آنها گرفتار می شویم. بدین گونه که جهت کاهش «ناهماهنگی معرفتی» (ناهماهنگی بین آنچه باور داریم و آنچه می فهمیم) یا نظرات خود را در تناسب با حزب مورد علاقه مان هماهنگ می کنیم یا از این که کشف کنیم که حزب یا گروه سیاسی مورد علاقه مان واقعن به چه سیاست هایی تمایل دارند طفره می رویم!

همچنین تحقیق فوق نشان می دهد که ما (مردم) در برابر شیوه های مختلف بیان مسائل، فوق العاده ساده لوحانه برخورد می کنیم. وقتی که از امریکایی ها پرسیده شد که آیا فکر می کنند که دولت فدرال کمک ناچیزی به فقرا می کند، 65 درصد آنها تایید کردند. اما وقتی از آنها در یک سوال مشابه اما با کلمات مختلف پرسیده شد که آیا دولت به میزان ناکافی در امر «رفاه اجتماعی» خرج می کند فقط 25 درصد تایید کردند! درموردجنگ اول خلیج در سال 1991 تقریبن سه چهارم امریکایی ها موافق با بکار گیری قدرت نظامی بودند ما کمتر از سی درصدشان حاضر به رفتن به جنگ!

[فلسفه روشنگری و تصمیم گیری عقلانی را که رها کنیم] حتی یک تعریف کم مایه تر از دموکراسی – به معنای وسیله ای که توسط آن مردم می توانند تشویق یا تنبیه دولت ها بپردازند – هم بیگانه با واقعیت از آب در آمده است. بیشتر ما درواقع فقط چند ماه اخیراز هر دولت را به خوبی به یاد می آوریم. (نوعی سوگیری که معروف است به «نادیده انگاری دیرش (درازای زمان)») و تقریبن در درست متهم کردن دولت ها عاجزیم. مثلن در سال 1916 یک کوسه که در سواحل نیوجرسی پنج نفر را کشت باعث یک نوسان ده درصدی علیه ویدرو ویلسون منتخب ریاست جمهوری آن سال در این منطقه شد! در سال 2000 بر اساس تحلیل مولفین کتاب، دو ملیون و هشتصد هزار نفر با رای ندادن به دموکرات ها آنها را به خاطر سیل و خوشکسالی های آن سال تنبه کردند!

پاسخ واضح این است که اطلاعات بهتر و آموزش مدنی بیشتر می تواند این مشکلات را برطرف کند. اما این راه حل هم کار نمی کند! همان عده اندکی از مردم که دارای اطلاعات درست هستند طبق نتایج پژوهش بیشتر از این که سعی کنند از اطلاعات خود جهت به چالش کشیدن باورمندی های خود استفاده کنند سعی می کنند تا با تکیه بر همان اطلاعات باورهای خود را توجیه کنند! در واقع «آگاهی سیاسی» طبق نظر مولفین یکسونگری را تقویت می کند!

اینها البته هیچ کدام دلیل بر آن نمی شود که دموکراسی هیچ فضیلتی ندارد. بلکه شواهد فوق نشان میدهند که فضایلی که ما تا کنون به دموکراسی منسوب میکردیم آن فضایلی که دموکراسی (بر منبای فلسفه غالب) دارد نیستند. دموکراسی حداقل باعث می شود که دولت ها بدون خونریزی عوض شوند، طول دوره اشغال قدرت را محدود می کند و سعی می کند تا این اطمینان فراهم شود که نتایج انتخابات به طور وسیعی در میان اقشار مردم قابل قبول اند.

از این لحاظ است که دموکراسی [انگونه که عمومن تجربه می شود] بر دیکتاتوری فضیلت دارد [و شاید از این لحاظ است که بسیاری از دیکتاتوری های قدیم ترسی از وادرات این نظام دموکراتیک و بازتولید مشروعیت خود را ازطریق اتخاذ چنین مدلهای بی مایه و بی خطری از دموکراسی که طی آنها گروههای وفادار به رقابت پرداخته و مردم را به عرصه کشیده و به توهم تاثیر گذار بودن در میان عوام دامن می زنند].

ضعف کتاب «دموکراسی برای واقع گرایان» این است که بیشتر مثالهایش از کشور امریکا اتخاذ شده اند و و بیشتر آنها هم قدیمی [برمبنای تعریف ریشه دار در فلسفه ی روشنگری] هستند. اما اگر مولفین به جنبش های «آموزش و پرورش مردمی» در امریکای لاتین یا به «تنظیم مشارکتی بودجه» در برزیل یا نیویورک یا به جنبشی که در مبارزات انتخاباتی برنی سندرز ظهور کرد و نزدیک بود که موفق شود یا به تمرکز زدایی در احزاب قدیمی در اروپا [یا به تجربه موفق هزاران تعاونی تولیدی و خدماتی که به شیوه دموکراتیک توسط کارگران صاحب آن تعاونی ها اداره می شوند و رکورد موفق تری از شرکت های چند ملیتی در دوام اقتصادی و اشتغال زایی دارند] توجه می کردند، آن وقت شاید مقداری جا برای امید هم باقی می گذاشتند.

این البته بدین معنا نیست که نظریه دموکراسی عامه [براساس انتخابات حزبی و نمایندگی که مدل بی بنیه و ضعیفی است در بمقایسه سایر مدلهای رادیکال تر دموکراسی که خودساخته مردم نه فلاسفه هستند] با واقعیت تطابق دارد. اما نمونه های دموکراتیک اصیل فوق [که در خارج از چارچوب فلسفه بافی های طبقه متوسط غربی ظهور کرده اند] ما را امید وار تر و به خود مطمئن تر می کنند.

گروههای با استقامت که خوب سازمان دهی شده اند می توانند نتایج سیاسی را عوض کنند. برای رسیدن به چنین هدفی باید از توهم این که دموکراسی موجود بی عیب است در آیند و به واقعیت مشکلات نهادینه و ذاتی آن پی ببرند و به خود آگاهی (فهم درست خودشان) برسند. [باید به آنچه دموکراسی هست بی ایمان شوند و به آنچه دموکراسی حقیقتن باید باشد مومن].

——

جورج مومبیو از چهر های سرشناس روشنفکری و نویسنده منتقد در بریتانیاست که علاوه بر مقاله ها و کتب متعدد از سال 1996 تا کنون ستون نویس روزنامه گاردین است. آثار وی تاثیرات الهام بخش عمده ای بر جنبش های زیست محیطی و عدالت جهانی در دهه ی اخیر گذاشته است.

https://planetplunder.wordpress.com/2016/10/23/george-monbiot-on-democracy/ متن ترجمه در وبلاگ

  • ·        جملات داخل براکت از مترجم است.

آیا دموکراسی یک پدیده غربی است؟

استاندارد

دموکراسی یا مردم سالاری یا مردم محوری یا مردم مداری پدیده (های) تاریخی پیچیده با ریشه های عمیق  و بسیار متنوع در تمدنها و جنبشهای های اجتماعی از کهن تا مدرن است. انتساب دموکراسی به غرب و ان هم بعد از عصر روشنگری و فلاسفه ای که سعی داشتند تا پایه های نظری این پدیده تاریخی در حال ظهور در غرب را از نگاه تنگ طبقاتی و نژاد پرستانه خود مدون کنند تنها و تنها بخشی از کار فهم آن را می تواند انجام دهد.

اما بایدهمواره مراقب بود که محدود کردن اذهان به تجربه غرب و محدود کردن دموکراسی به تعریف ها و تجربه های غربی که متاسفانه توسط روشنفکران وابسته و الینه شده از تاریخ خودی تمدنهای شرقی شان  (چه چپی چه راستی) در کشورهایشان انجام شده منجر به دو واکنش بسیار مخرب شده است:

1-  دموکراسی به شکل تقلیدوار با پیروی از الگوهای غربی و نهادسازی های بیگانه با فرهنگ و ارزشهای خودی  اشاعه یافته است که عمومن به دلیل نداشتن ریشه های تاریخی و هماهنگی با ارزشها و سنت های جامعه جدید نقاط ضعف مدلهای غربی (که در خود غرب به عنوان نقطه ضعف بوده اند) را صد برابر و منافع انرا بسیار ناچیز کرده است (همان دادن هزینه ها و ندیدن منافع).

2. معرفی دموکراسی  از طریق کلام و ذهن اندیشمندان اروپایی و انگونه که در غرب تجربه شده است به عنوان تنها منبع معتبر  و تجربه موفق منجر به واکنش های شدید سنتی و ارتجاعی قابل فهم علیه این پدیده ی بیگانه که از اتفاق یا تعمدن همراه با جنگ طلبی و استعمار و کودتا و حمایت های بی دریغ از مستبدین منطقه بوده، شده است.  و در نتیجه کلیت آن یا رد شده است  یا همواره با دیدی منفی و با شک و تردید با ان رفتار شده است. تمامی واکنشهای بنیادگرایانه یا تکفیری در منطقه ما نتیجه فساد نظامهای سکولار وابسته به غرب و سرکوب جنبشهای اصلاح دینی از سید جمال تا اقبال و شریعتی و در نتیجه بی بدیل ماندن ارتجاع مدرن در مقابل ارتجاع سنتی بوده اند. در نهایت امر نظامهای تشکیل شده بعد از انقلابهای جهان سومی با تکیه بر روبنای گفتمانی متاثر از سنت ها و ارزشهای تاریخی خود که بدون نقد و مقلد وار فهمیده شده اند به کار بازتولید نهادهای متجدد وادراتی بازه به شکل مقلدوار و بدون توجه نقادانه به محدودیت های تاریخی و فرهنگی انها پرداخته اند. حاصل ترکیب این دو رویکرد وابسته و مقلدانه که بیشتر جهت تصاحب  و بازتولید اقتدار شبه سنتی در شکل اقتدار شبه مدرن بوده وجود سامانه های اجتماعی پر تناقض است.

تحقیقات تاریخی امروزی حاکی از رشد و تطور تمدنها در سرتاسر جهان و رشد انواع مختلف شیوه های انتقال قدرت سیاسی و اقتصادی به مردم در نتیجه قرنها مبارزات مردمی در سرتاسر جهان تا زمان سیطره یک نوع تجدد غربی وابسته به منابع فسیلی و بردگی  یا نیروی کار ارزان بوده است. تطور در تمدن ها صد البته به خودی خود و در انزوا صورت نمی گیرد اما اگر تعامل بین تمدنها بدون مداخلات نظامی و استعماری می بود تقریبن تمامی تمدنهای بزرگ جهانی اکنون مسیر تجدد خویش را ازادانه انتخاب نموده و از طریق تعاون و تعامل و گفتگو اکنون در جهانی بسیار متعادل تر به لحاظ نابرابری ها و در تعادل با محیط زیست زندگی می کردیم. صد البته تنشهای بین تمدنی همیشه بوده و هستند. اما در تاریخ بشریت با پدیده استعمار غربی مواجه شدیم که نظیر نداشت. این پدیده به شدت بر استثمار منابع زیست محیطی و تخریب و غارت جهان متکی بود و دموکراسی در این جامعه تا پایان جنگ جهانی یک کالای لوکس متعلق به طبقه نخبگان و صاحبان ثروت و ملک بود. تنها بعد از دو جنگ خانمانسوز جهانی و جنبشهای عظیم کارگری و سیا ه پوستان و زنان بود که دموکراسی به میزان قابل توجه تری به جامعه منتقل شد. هیچکدام از این جنبش ها اتکای چندانی به نظریات انتزاعی لاک و هیوم و هابز و … نداشتند. جنبشهای کارگری بر تجربه سیوسیالیسم و عدالت طلبی که انهم محدود به غرب نبود تکیه داشتند و مذهب هم در شکل الهیات رهایی بخش در جهان جنوب وارد عمل شد. جنبش های حقوق شهروندی در امریکا تکیه بر مذهب و تجربه مبارزات مدنی جهان سومی ها خصوصن گاندی داشت و جنبش های زنان خود به نقد فلسفه لیبرال به علت بی توجهی اش به زنان پرداختند. (هرچند فلاسفه لیبرالی بودند که زنان را داخل ادم حساب می کردند اما این زنان همان زنان سپید پوست طبقه مرفه بودند). تجدد غربی و دموکراسی تجربه شده در غرب تنها یک نوع تجربه و یک نوع تجدد بوده که به مدد سیطره استعمارگرانه این کشورها بر سایر جهان تحمیل شده و قواعد بازی از بالا به پایین توسط فاتحین نوشته شده اند. امروز اما کتابهای متعدد تر و تحقیقات تاریخی بیشتری حاکی از تنوع در تجدد ها می باشد

9780195139914

بلاهت در عصر اینترنت

استاندارد
64613400

اینترنت تو را ابله نکرد. بلاهت ات را عیان تر نمود

پدرم می گفت روزنامه که آمده بود مردم هرچیزی را که در آن نوشته می شد قبول می کردند و درست می دانستند. وقتی می پرسیدی این که با عقل جور نیست می گفتند آقا توی روزنامه نوشته. من هم می گفتم دروغی را که می شود گفت، می شود هم نوشت و هم چاپ کرد.

حالا نگاه کنید بخش عظیمی از این نسل جوان را که مدعی اند از اسلافشان فهیم تر و مدرن تر و درس خوانده تر شده اند  و دستشان هم به آلات فوق پیشرفته رایانه و تبلت واینترنت  و سلفون هم رسیده اما درست مثل پیشینیانشان هر طرفه و خزعبلی را که در این رسانه های جمعی جدید رد و بدل می شود چون کلمات قدسی به خورد خودشان و دیگران می دهند و همچون آبا و اجداد عوام شان (باز به قول خودشان) نه استقلال در فهم دارند و نه قدرت به زیر سوال بردن. فرق آن روستایی محروم درس نخوانده که حرف ملای کم سواد دهشان را وحی مُنزل می دانست با این تحصیل کرده متجدد درس خوانده که هر نوشته ی منتشر در دنیای مجازی که به مذاق آنی اش خوش می آید را بدون پرسشگری می پذیرد چیست؟ آن اولی قابل تقبیح نیست که محروم از فرصت ها بوده است اما این دومی نه تنها تاسف برانگیز است که حتی مخرب و خطرناک.

قبلن روزنامه را یک فرد یا گروه می نوشت و به خورد میلیونها می داد و آن وقت که دروغش فاش می شد از آن یک نفر یا رسانه سلب اعتبار و اعتماد می شد. اما حالا، صد البته که نه همه اما گویا اکثریت این  جماعت باور گریز خودبزرگ پندار بریده از فرهنگ و حکمت و هویت  تاریخی را بنگر که دست اندرکار تبادل (و نه  حتی تولید) انواع مختلف افکار و گفته های یک من دو غاز هستند و هرگز  به خود در مورد هرآنچه می خوانند و می شنوند جرات تحقیق و تاملی نمی دهند. کار به جایی رسیده است که مولانا شعر نو می گوید و کلمات فارسی عصر جدید بکار می برد! یک نقل قول را به صد نفر نسبت می دهند و یک نفر صدایش در نمی آید! و هرآنچه امروز دلشان می خواهد بشنوند را از دهان هزار و یک متفکر شرقی و غربی بیرون می آورند! انواع دردها را در همین اینترنت مثل حکیم باشی های قدیم با انواع تجویز ها درمان می کنند و خلاصه فروید و یونگ باید بیایند پیش این روانشناسان عصر اینترنت لونگ بیاندازند و درس پس دهند.

قدرت فهم این نسل عصر فوق مدرن، در حد تک-خط خوانی و تک-خط فهمی و تک-خط گویی تقلیل یافته و حتی برخلاف اسلاف گرامی شان، حوصله خواندن یک نوشته طولانی تر از یک بند راهم ندارند و  ادعای شعورمندی شان هم گوش آسمان را پاره کرده. بحران کتابخوانی داشتیم به میمنت گسترش فرهنگ رایانه در عصر اطلاعات اکنون کتاب را باید به فراموشی سپرد. باز از پدرم بیاد می آورم که می گفت: بلاهت همان بلاهت است فقط شکل و شمایل اش در هر دوره عوض می شود.
قصد این نوشته فقط درد شناسی بود و نه تعمیم یک بیماری به همگان و بی احترامی به نسل جوان وگرنه حتمن کم نیستند کسانی که از این قاعده مستثنایند. به امید روزی که استثنا قاعده شود.

چه طور من هم مثل بافِت و گِیتس و جابز پولدار ترین مرد جهان بشم؟

استاندارد

یادمه چند سال پیش یک مطالعه ای را میخوندم در مورد نابرابری های جهانی و تخریب منابع زیست محیطی و بعد نوشته بود که اگر مردم کشورهای جنوب (در حال توسعه) که اکثریت جمعیت زمین هستند بخواهند مثل یک امریکایی متوسط زندگی کنند بنابه تخمیمنی که زده بود ما به سه یا چهار کره زمین دیگه منابع نیاز داریم! این روزها هم که جوانان بی انگیزه و بی الگو شده اند داستانهای زیبایی از قدیسان جهان سرمایه خواری برایشان تولید می شود. از جمله قدیس جدید جناب بافت که جانشین قدیس قدیمی استیو جابز شده اند.

حالا تصور کنیم این آقای وارن بافت (البته از جمله سرمایه سالاران معتدل تر است و یک سری اخلاقیات را در نظر می گیرد و مثلن گفته بود که چرا من باید از منشی ام کمتر مالیات بدهم – البته این را بعد از فروپاشی وال استریت گفته بو د نه قبلش) بخواهد مقتدای زندگی میلیونها انسان کره زمین بشود (حالا چه به لحاظ مصرف یا تولید فرق نمی کند چه جت سوار شوی چه جت بسازی دیگران سوار شوند اثرش بر منابع یکی است). فکر می کنم برای وارن بافت شدن ما به یک چیزی حدود ۲۰ کره زمین دیگه منابع احتیاج داشته باشیم. این الگو برداری ها از افراد بدون درک مکانیسم های نظام سرمایه داری و بت کردن امثال این چنین جلادهایی که محال است چنین ثروتهای عظیمی را بدون توی شیشه کردن خون دیگران به دست نیاورده باشند (یک نمونه ا ش خود این اعتراف این اقا به میزان مالیات اش است) جز ایجاد توهم در ذهن مردم نیست.

اون بالا استیو جابز را کرده اند امیر المومنین. به این مغازه های اپل مک که می روی جوانها مثل اینکه به زیارت حضرت عباس آمده اند. یک جوری دور این اجسام می گردند و لمسشان می کنند که گویی مذهبی ها دور ضریح مقدس اند. این درحالی است که همین استیو جابز با پررویی تمام که سراغش را فقط در برخی سران جهان سوم باید گرفت خودکشی کارگران چینی در کارخانه های شرکت های اقماری اش را انکار کرد. بیل گیتس ثروت افسانه ای اش را در بهشت های مالیاتی می اندوزد و وقتی امده بود استرالیا در یک برنامه تلویزیونی وقتی ازش یک جوون پرسید که چطور از زیر مالیات در می ری گفت که همه چیز قانونی است. راست می گفت قانون را سرمایه داری می نویسد طوری که افتابه دزد به زندان درآید و بیل گیتس به آسمان. این توهم است که اگر من شخصن مثل وارن بافت سخت کار کنم راه برای من و امثال من به بالا وجود دارد. همیشه این امکان دارد که یک یا چند کفشگر زاده از مدار نکبت به مدار ثروت فرار کنند اما این ها در تاریخ بسیار معدودند.

مطالعات چیز دیگه ای را نشان می دهد. در زمانی که وارن بافت و بیل گیس به بالا صعود می کردند شکافهای طبقاتی در امریکا و جهان چند برابر شده است (از سی و اندی برابر بین فقیر و غنی در دهه ۷۰ میلادی به نود و اندی در دهه نود میلادی). نظام سرمایه داری با شخصی کردن مسئله رشد ثروت به دنبال سیاست زدایی از عوام است. سوال اصلی مربوط به نظام هاست نه شخص ها.اشخاص نیکو در خدمت نظامهای فاسد به تدوام مشروعیت آن نظامها کمک می کنند.

نظام شوروی مبنی بر طرد بود و طی ۷۰ سال (عمر متوسط یک بشر) متلاشی شد اما نظام سرمایه داری مبتنی بر جذب نخبگان جهت فریب عوام است و همواره به انسانها احساس خود نکوهشی برای شکست هایشان در زندگی می دهد. صد البته تلاش های فردی مهم اند اما در غیاب نظامی که تلاش های فردی همگانی را پاداش ندهد به جایی نمی انجامند. نظامهای سرمایه داری در غرب توسط نظامهای به نسبت دموکراتیک معتدل تر شده اند نسبت به نظامهای سرمایه داری لگام گسیخته جهان سومی و این هم بر بقای آنها می افزاید هم به نسبت آنها را به الگوهای متوهمانه برای جهان سومی های بیچاره تبدیل می کند که به جای گاندی و مارتین لوتر کنیگ وارن بافت آرزو کنند و هم این توهم را ایجاد می کند که این سرمایه داری است که مایه رفاه نسبی در غرب شده است نه دموکراسی و نه مبارزات شبانه روزی کارگران و زنان و اقلیت ها و … اما واقعیت این است که سرمایه داری بدون دموکراسی درهمین غرب یک صد سال پیش کودکان را به بیست ساعت بردگی در کاخانه ها می گرفت. در نیویورک یک سده پیش در کارخانه های دوزندگی درها را به روی زنان جوان کارگر قفل می کردند تا مبادا در هنگام کار ازسر گرسنگی چیزی بدزدند. وقتی در یکی از این کارگاهها آتش سوزی شد زنان بیچاره برای آنکه اجسامشان شناسایی شود خود را از طبقات ساختمان به بیرون پرتاب می کردند. بارانی از اجسام نیم سوخته زنان کارگر بر خیابان های نیویورک باریدن گرفت. این سرمایه داری ناب بیل گیتی است. نظامی که به جای آنکه آنرا عوض کنی توحشش را باید مهار کنی،  نظامی بسیار بسیار پر هزینه برای بشریت است.

trickle_down

بحران در جامعه سرمایه داری

استاندارد

مقاله بحران در جامعه سرمایه داری نوشته دیوید هلد از کتاب دیکشنری اندیشه های مارکسیستی که توسط این نویسنده در سال 1380 ترجمه شده بود و در شماره 50 مجله فرهنگ توسعه منتشر شده بود اکنون قابل دسترسی در اینترنت برای علاقه مندان است.:

در این نوشته دیوید هلد (استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل) به طور خلاصه  توانایی نظریات مارکسیستی را برای تحلیل بحران در جامعه سرمایه داری ارزیابی می کند. ابتدا از نقاط قوت اندیشه مارکسیستی در این زمینه شروع می کند. مارکسیستها توانستند بین دو نوع بحران در نظام سرمایه تمایز قایل شوند. بحران اول که بیشتر به شکل سیکلی به افول و صعود بازارها مربوط می شود و بحران از نوع دوم که ساختاری تر است و ریشه در تضادهای بنیادین این نظام دارد و ممکن است به تحول اساسی منجر شود.

مارکس به بحران نوع دوم بیشتر پرداخت و انرا حاصل تضاد ذاتی بین تولید اجتماعی و منافع خصوص دانست. در نظام سرمایه داری تولید جمعی صورت می گیرد (بکارگیری کارگران) اما منافع به شکل سرمایه در اختیار سرمایه سالاران قرار می گیرد. این تضاد منجر به انباشت سرمایه در دستان افراد کمتر و کمتری می شود و باعث رشد انحصار می شود. پیش بینی مارکس در این زمینه درست از آب در آمده است وقتی که خصوصا به رشد نابرابری جهانی و ملی نگاه می کنیم. مارکس همچنین نشان داد که چگونه در نظام سرمایه داری اجزای این نظام به شدت به هم مربوطند و بحران در یک قسمت به به سرعت به قسمت های دیگر منتقل می شود. این باعث می شود که یک نظام سرمایه داری ناب هرگز نتواند به تحقق به پیوندد چرا که حتی خود سرمایه داری نیاز به ثبات دارد.

این ثبات از طریق مدخله دولت در اقتصاد تحقق می یابد. اما این مدخله همانطور که بعدا نومارکسیست ها نشان دادند خود نمی تواند دوام بیاورد چرا که منجر به رشد پیچیدگی در نظام سیاسی و تشدید بوروکراسی و افزایش هزینه های دولتی شده و این به بحران مشروعیت در نظام سوسیال دموکرات سرمایه داری منجر می شود. در اثر این بحران ما شاهد رشد جنبش های جدید اجتماعی غیر کارگری خواهیم بود. همچنین فعالیت های رای زنی بین بنگاههای اقتصادی و اتحادیه های کارگری و اصناف سازماندهی شده به اشکال فرا پارلمانی (مانند رشد لابی ها) تشدید می شود. در این زد و بند ها مسلما اقشار ضعیف و متوسط شرکت ندارند و دموکراسی به شدت تضعیف می شود و این بر بحران مشروعیت می افزاید.

در حالی که مردم به بحران زایی سرمایه داری واقف اند اما همچنین به بدیلهای این نظام نیز اطمینان ندارند خصوصن در زمانه مابعد فروپاشی سوسیالیسم در شرق  و افول سوسیال دموکراتها در غرب. زمینه برای رشد راست افراطی فراهم می شود. از طرف دیگر جهانی شدن بر پیچیدگی های نظام سرمایه داری و مشکلات آن افزوده است. فشار های بین المللی دست دولتها را در مواجهه با مشکلات داخلی می بندد و بر بحران مشروعیت آنها می افزاید.

برای درک بهتر بحران ها باید بر تعامل بین فراینده ای ملی و فراملی توجه نمود. به نظر دیوید هلد نظریه های کلاسیک مارکسیستی به نظر توان لازم برای تحلیل این تعاملات را ندارند و باید مورد بازسازی و بازنگری قرار گیرند.

متاسفانه هلد تداوم رشد نظریه های نومارکسیستی و پسا مارکسیستی را مورد بررسی قرار نمی دهد. مارکس خود بر خصلت جهانی شونده  سرمایه کاملن واقف بود. و از این رو این نظریه امکان بررسی شرایط را دارد و بسیاری از نومارکسیست ها تلاش های زیادی برای نوسازی نظریات خود کرده اند.

سعدی، مال و نیک بختی در قرن 21 ام.

استاندارد

سعدی در کتاب گلستان مي فرماید:

«مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال .عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت.»

البته این را سعدی در قرن سیزدهم ميلادی (هفتم هجری) گفته است. اگر امروز در عصر سرمایه سالاری زنده بود متوجه می بود که جامعه انسانی در اغلب ممالک بر دو دسته شده اند و برای هیچ کدام نیک بختی در معنی حقیقی دگر قابل تعریف نیست: (1) آن 1 درصدی از مردم که نکِشت اما خورد و برد و برای هفتاد پشتش به هِشت و (2) آن 99 درصدی که کِشت و نه خورد تا آنکه مُرد و نه هِشت.
منبع: وبلاگ چپاول جهانی: https://planetplunder.wordpress.com/2016/01/09/saadi-and-happiness-in-21st-century/

992.jpg

فرار اقتصاد نوکلاسیک از پرسش امکان پذیری!

استاندارد

نظریه های بد اقتصادی که بر نوعی توهم در مورد جامعه و اقتصاد استوارند می توانند عواقب ویران کننده ای برای جامعه داشته باشند. منطق خود تنظیمی بازار و عدم نیاز به دخالت دولت و جامعه مدنی در تنظیم روابط اقتصادی به اقتضا و در تناسب با پیچیدگی های خاص هر جامعه نوعی توهم است که اساس نظریه ها  و مدل های اقتصادی مکتب نوکلاسیک (نولیبرالیسم یا بازار آزادگرا) را تشکیل می دهد.

مشخص است که نمی توان اقتصاد جوامع انسانی را بر اساس مدل های ذهنی بریده از واقعیت و ایده آلیزه شده اداره کرد. مشکل عظیم تر این نظریه ها این است که چون صاحبان این نظریات تصور شان از واقعیت را بر مبنای مدلهای ذهنی خود بنا کرده اند و چون این مدلها قابلیت اجرایی شدن «به طور کامل» در واقعیت را ندارند هر گاه سیاست گذاری های ایشان با شکست مواجه می شود جامعه یا دولت را به علت جلوگیری  از تحقق کامل  مدلهای ذهنی شان مقصر می دانند و با این کار نقطه ضعف خود را به نقطه قوت تبدیل می نمایند! از این رو این نظریه ها با تکیه بر قدرت رسانه ها همچنان به مشروعیت سازی به نفع خود حتی پس از بحران های مالی اقتصادی ادامه می دهند. اما مسئله مهم تری که سعی در مخفی کردنش دارند همچنان بی جواب می ماند و آن امکان ناپذیری عملی کردن کامل مدل هایشان در واقعیت است. جالب این جاست که در نقد مدلهای رقیب خود مانند اقتصاد مشارکتی یا اقتصاد شرکتهای تعاونی هرگز به موانع تحقق کامل این مدلها توجه نکرده و این مدلهای رقیب را از اساس  نا موفق و ناممکن و نا مطلوب می دانند.

526310_583526585024476_2088223211_n.jpg

مهم ترین نکاتی که همگان باید در مورد وقایع اخیر مصر و پیچیدگی آن بدانند

استاندارد
مهم ترین نکاتی که همگان باید در مورد وقایع اخیر مصر و پیچیدگی آن بدانند:1- اخوان المسلمین در مشارکت دادن نیروهای متکثر سیاسی در ایجاد تحول کوتاهی نمود2- درون اخوان جریانی جهت ایجاد سلطه دینی پدید آمد و در افول اخوان نقش بازی کرد

3- دولت مرسی یا اخوان المسلمین نمایندگی کننده منافع اقتصادی نخبگان و  سرمایه داران اسلام گرا شد و در نتیجه سیاست های اقتصاد بازار آزاد دوران مبارک و رانت های اقتصادی تولید شده را به چالش نگرفت.

4- جنبش ضد اخوان (تمرد) جنبش اجتماعی است نه صرفن سیاسی و محصول هیچ گونه توطئه ای توسط نظامی ها یا آمریکا نمی باشد

5- با این حال ته نشست های رژیم مبارک و نظامی های مصر در این جنبش نفوذ کرده اند و بر روند تحولات تاثیر گذار شده اند

6- دولت مرسی سازگاری با نظامی های مصر را به همکاری با سایر نیروهای سیاسی مدنی مصر ترجیح داد.

7- این واقعیت که در مصر کودتا رخ داده است غیر قابل انکار می باشد

8- قبل از کودتا نظامی های مصر نقشه براندازی اخوان را داشته اند با این حال جنبش مردمی ضد اخوان تنها فرصتی را برای کودتا فراهم کرد نه آنکه کودتا چیان جنبش را بسیج کرده باشند.

9- جنبش تمرد همچنان ظرفیت بالای بسیج اجتماعی حول خواسته های برحق و دموکراتیک خود را دارد و می تواند از انحراف در انقلاب مصر جلوگیری کند اگر در مقابل سرکوب مدافعین اخوان سکوت اختیار نکند

10- لیبرال های سکولار شهری در مصر برخلاف ارزشهای به ظاهر دموکراتیک خود هیچ نتیجه انتخاباتی ولو آزادی که امتیازات اشرافی و بورژوایی ایشان را زیر سوال ببرد بر نخواهند تابید. دموکراسی برای ایشان تا وقتی معنی می دهد که منافع در خطر نباشد.

11- لیبرال سکولارهای مصر همانقدر با ارزشهای دموکراتیک مورد ادعای خود بیگانه اند که جنبش اسلام گرای اخوان با ارزشهای اسلامی مورد ادعای خود.

12- برکناری مرسی از قدرت به شیوه کودتایی به هیچ وجه به بهبود مشروعیت و مقبولیت دموکراسی و انتخابات در مصر کمک نمی کند.

13- سرکوب مدافعین مرسی و اخوان ایجاد انحراف در انقلاب مصر را تسهیل نموده است.

14- دفاع از کودتا توسط جنبش تمرد آغاز افول این جنبش خواهد بود.

15- در روز های آتی اگر جنبش تمرد علیه سرکوب گری نظامی ها و ریاکاری و نفاق افکنی لیبرال-سکولارها نایستد بهار مصر را به خزان تبدیل کرده است.

ریشه های عبری چامسکی!

استاندارد

سوال: آیا در کودکی بخش پیامبران (nivi’im) کتاب عهد عتیق را هم با پدرت به عبری می خواندی؟

کلمه «پیامبر» ترجمه بسیار بدی از کلمه عبری نیوی [در عربی نبی] است. هیچ کس معنی دقیق این کلمه را نمی داند. اما امروز می توان آن را به روشنفکران معترض و عصیان گر تعبیر کرد. کار این پیامبران در تاریخ این بود که تحلیل های ژئوپولیتیکی از اوضاع زمانه خود ارائه می کردند و هشدار می دادند که اعمال سلاطین زمانه شان جامعه شان را به نابودی [عذاب] می کشاند. آنان اعمال سران شرور زمانه خود را محکوم می کردند. دعوت به عدالت و مهربانی با یتیم و بیوه و نیازمندان زمان خود می نمودند.

من نمی خواهم بگویم که همه چیز در مورد آنان زیبا بود. روشنفکران طغیان گرهمیشه زیبا و بی عیب نیستند. زندگی ساخاروف [فیزیک دان اتمی و فعال حقوق بشر شوروی] را که می خوانی می بینی که بعضی مواقع بسیار زننده است. یا همین طور الکساندر سولژنیتسین (ادیب طغیان گر روسی). و با همه انبیاء (nivi’im) به گونه ای در طول تاریخ برخورد شد که با روشنفکران طاغی امروز برخورد می شود. هیچ کدام از آنها (که نامشان در تورات و انجیل آمده) مورد احترام و ستایش در زمان خود قرار نگرفتند. پیامبرانی چون ارمیای نبی به زندان انداخته شد. یا به بیابان تبعید می شدند. آنها مورد تنفر [قدرتهای زمان خود] بودند. در آن زمان البته رشنفکران یا پیامبرانی هم بودند که محبوب دربارهای سلاطین بودند  اما قرنها بعد، مردم آنها را به پیامبران دروغین شناختند.

امروز جامعه یهودی اسرائیل با کسانی که به جنایات اسرائیل انتقاد می کنند به گونه ای برخورد می کنند که اهب (پادشاه بنی اسرائیل هشت سده قبل از میلاد) با الیاس نبی برخورد کرد. تو یک خائنی. تو باید به قدرت خدمت کنی. امروزهم نمی توانی بگویی که سیاست های اسرائیل در نهایت به تخریب جامعه یهودی می انجامد.

 سوال: آیا در دوران کودکی وقتی با خانواده ات عبری می خواندی هرگز تصور می کردی که خود تو هم یک نبی (روشنفکر طاغی) بشی؟

بله. شخصیت مورد علاقه من در تورات آموس بود. من از این ادعایش خوشم می آمد وقتی که می گفت: من یک نبی نیستم. من پسر یک نبی هم نیستم. من فقط یک شبان ساده ام. او در واقع به خوبی معنی روشنفکر بودن را درک کرده بود. وی یک کشاورز ساده بود که فقط حقیقت را بدون هیچ ادعایی می گفت. من از او به همین خاطر خوشم می آمد.
noam-chomsky2-640x360

منبع: مصاحبه دیوید ساموئلز با چامسکی در مورد ریشه های یهودی اش:
http://www.tabletmag.com/jewish-news-and-politics/50260/qa-noam-chomsky

اسطوره عدم دخالت دولت در بازار

استاندارد

از نظر چامسکی، عدم دخالت دولت در بازار در نظامهای لیبرال یک اسطوره بیش نیست:

«فی ذاته، استقراض ملی هرچقدر زیاد باشد ممکن است مشکل خیلی بزرگی نباشد. ما در گذشته در آمریکا بدهکاری ملی بزرگتری داشته ایم (نسبت به میزان تولید ناخالص ملی و نه به لحاظ عدد خام آن). میزان حقیقی بدهکاری ملی می تواند مورد بازی های آماری قرار گیرد (اینکه عدد خام را بگویند یا در تناسب با درآمد ملی مطرحش کنند).

سوال اصلی اما این است که با این پولهای استقراض شده چه می کنند؟ اگر در ده سال گذشته این قرضه های ملی برای مقاصد سازنده مانند سرمایه گذاری در زیر ساختارها بکار رفته بودند  ما اکنون در شرایطی به مراتب بهتر زندگی می کردیم. اما این وامها برای غنی تر کردن اغنیاء بکار رفته است تا بر میزان مصرف شان افزوده شود (که به معنای افزایش بی رویه واردات و در نتیجه کسری تجاری بین واردات و صادرات)، سوداگری های مالی و بورس بازی بکار رفته اند. همه اینها برای اقتصاد بسیار مضر بوده اند. مشکل دیگری نیز وجود دارد که معضلی فرهنگی و ایدئولوژیک است. دولت آمریکا سالیان سال بر پروپاگاندای انکار این حقیقت تکیه کرده است. به ما گفته اند که این کشورهای دیگر هستند که در آنها دولتها در اقتصادهایشان دخالت می کنند (و از این روست که از ما عقب افتاده تر اند!) اما ما باید فردگرایان خالص باشیم. بنابراین آی بی ام هیچ چیزی مستقیمن از دولت نمی گیرد. اما در عمل این ابر شرکت سرمایه های کلانی از طریق پنتاگون دریافت می کند.»

      چامسکی How the World Works –   

بازار علیه بازار

استاندارد

از نظر چامسکی تجارت و معامله از جمله پدید ه های طبیعی بشری هستند و نهاد بازار برای نهادینه کردن این فعالیت های بشری پدید آمده است. اما در نظام بازار (به اصطلاح) آزاد و سرمایه سالار، نه تنها مردم سالاری تحت هجوم است بلکه حتی خود تجارت و نهاد طبیعی بازار نیزتخریب می شوند.

«از مداخله های عظیم دولت در بازار [برای حفظ مراکز قدرت اقتصادی و ابر شرکت ها] که بگذریم در نظام به اصلاح آزاد بازارسرمایه داری شاهد افزون شدن تمرکز قدرت و کنترل اقتصادی هستیم تا آنجا که نظم [طبیعی] بازار به مخاطره می افتد. این خود داستانی بس طولانی تر از آن است که در اینجا مورد بحث قرار گیرد. اما به عنوان فقط یک مثال کوچک،40 درصد از تجارت جهانی صرفن بین ابرشرکتها صورت می گیرد. در آمریکا و ژاپن این رقم 50 درصد است. هر معنایی از تجارت را انتخاب کنید با این وضعیت در تناقض قرار می گیرد. تجارت به اصطلاح آزاد در عمل در یک نظام سرمایه داری، بیش از یک عملیات مشترک بین ابرشرکتها نیست. امری که به طور مرکزی و غیر دموکراتیک از بالا توسط دستان طبقه سرمایه سالار (نه دستان پنهان بازار به قول آدام اسمیت) کنترل شده است با یاری انواع مکانیسم ها برای به زیر سلطه بردن [نهاد اجتماعی] بازار به نفع سود و قدرت این طبقه».

چامسکی Power and Prospects

ویتگنشتاین و مسئله خدا

استاندارد

ویتگنشتاین1: واقعیت ها -فاکتها – با چیزها – اشیاء- یکسان نیستند. در حالی که چیزها دارای خواص هستند (مانند رنگ و بو و نرمی و سفتی ..) و در فضای زمانی و مکانی به یکدیگرو به محیط خود چون زنجیر وابسته و پیوسته اما واقعیت ها از همدیگر مستقل بوده تنها در فضای منطقی ذهن و زبان ما وجود دارند و لذا تنها کاری که می توانیم در مورد آنها بکنیم بیان یا تایید/تکذیب آنهاست. یک صندلی یک درخت یا یک اسب آبی -هیپو- چیز هستند اما اینکه بگوییم در یک اتاق یک اسب آبی هست یا نیست یک واقعیت یا فاکت است.

 205130_483622548347542_1745529160_n

ویتگنشتاین 2: ما همچنین می توانیم واقعیت ها را به گونه گزاره ها تصور کنیم. مثلن اینکه «ممکن است یک اسب ابی در این اتاق باشد». این تصویر های ذهنی از واقعیت را از طریق زبان عنوان می کنیم تا امکان رد یا تایید پیدا کنند. برای رد یا تایید واقعیت ها باید آنهارا با مجموعه ای از چیزها مرتبط کنیم. چیزهایی که خود همانطور که گفته شد سلسله وار بهم مرتبط و وابسته اند. این چیزهای به هم مربوط را «امور» و شرایط وجودی آنها را امور واقع – رئالیتی ها- می نامیم. علم مجموعه گزاره هایی درست در مورد امورواقع است. و بنابراین علم در فضای زبان است که خود امکان حضور و کار پیدا می کندو اما زبان خود امر واقع نیست. از این رو به فلسفه نیاز هست. کار فلسفه بیان گزاره های وجودی که کار علم است نیست. کار فلسفه شفاف کردن گزاره های علمی است تا محدوده های زبانی بیان این گزاره را مشخص کند. بدین سان فلسفه به علم کمک می کند تا به محیط زبانی بیان گزاره های خود خود-آگاه شود.

 399275_483631038346693_1620264610_n

ویتگنشتاین 3: در گزاره ها ما از اسم ها که پدیده های زبانی هستند استفاده می کنیم. گزاره ها در واقع در مورد وجود یا عدم وجود چیزها نیستند. همانطور که گفته شد چیزها در سلسله امور واقع به شکل به هم وابسته قرار دارند. این بدین معنی است که ما فقط می توانیم حضور چیزها را در ارتباط با یکدیگر در فضای زمانی و مکانی مشخص کنیم نه وجود مستقل و غایی آنها را. وجود یک اسب آبی در یک اتاق یا یک پرنده در اسمان قابل گزاره شدن و تایید یا تکذیب است. اما وجود غایی یا نهایی اسب آبی یا وجودپرنده بدون ارتباط با سایر چیزها امکان اثبات یا ردش وجود ندارد. بنابراین از نظر ویتگنشتاین، فقط این خدا نیست که نمی شود وجودش را رد یا اثبات کرد. حتی وجود اشیائ را هم نمی شود مستقل از سایر اشیاء اثبات یا رد کرد. علم فقط «حضور» اشیا و امور واقع را در ارتباط با یکدیگر می توان اثبات یا رد کند! خدا از تعریف خدا بودن ساقط می شود اگر خدا را به خواهیم چون یک شئ در ارتباط با اشیائ دیگر رد یا اثبات کنیم! از نظر ویتگنشتاین خدا یک مسئله اخلاقی است و اعتقاد به وجود او در ارتباط با معنادهی به زندگی و اخلاق تعریف می شود. بنابراین اگر ویتگنشتاین زنده می بود به استیون هوکینگ در پاسخ به این جمله اش که برای تبیین کیهان نیاز به خدا نیست می گفت درست است اما برای تبیین خدا نیاز به کیهان شناسی نیست! چون خدا(اگر وجود داشته باشد) فراتر از تبیین علمی ماست.

68181_483641668345630_1332879716_n

باز هم از نوآم چامسکی!

استاندارد

ترجمه گفته هایی از پروفسور نوآم چامسکی توسط عبدالحامد حسینی برای صفحه فیس بوکی نوام چامسکی

«برآنم که وظیفه عقلانی و اخلاقی هر انسان این است که ریشه ها و ساختارهای سلطه و قدرت را در همه شئون زندگی [از روابط بین فردی گرفته تا سیاست بین الملل] بیابد و به چالش بکشد. اگر برای قدرت هیچ توجیه و مشروعیتی وجود ندارد پس باید آن را به زیر کشید تا قلمرو آزادی بشر گسترده تر شود» ~ چامسکی

 

 برای ادامه کلیک کنید:

Read the rest of this entry

چگونه دانشگاهها به خدمت میلیاردرها در آمدند؟

استاندارد

درواقع در مورد نظام سرمایه داری آمریکایی توهمات فراوانی وجود دارد.. تصور می شود که این نظام مبتنی بر جامعه باز و بازار آزاد و انگیزه های قوی برای کارآفرینی و گستره ای از حق انتخاب های متنوع برای مصرف است.اما واقعیت غیر از این است.

در واقع امر؛  دانشگاهی که من در آن کار می کنم خود نمونه خوبی است. ام آی تی (دانشگاه صنعتی ماساچوست) چیست؟ ام آی تی در عمل به یک موسسه خصوصی تبدیل شده است. اما این موسسه خصوصی توسط بخش عمومی تامین بودجه می شود. این سرمایه گذاری برای چیست؟ خوب؛ ام آی تی از بخش عمومی یا دولتی پول دریافت می کند تا فن اوری های آینده را خلق کند.اما آن فن اوری را تولید می کند که شرکت های خصوصی می توانند از طریق آنها به سود های کلان برسند. عناصر اصلی توسعه های جدید در صنعت کامپیوتر و اینترنت اول بار درهمین دانشگاه  و موسسات مشابه با پول پنتاگن  طی دهه ها سرمایه گذاری خلق شدند. این بخش عمومی (دولت از طریق مالیات) بود که برای مدتی طولانی هزینه تحقیقات و اختراعات را تامین می کرد و ریسک های کلان می نمود اما در نهایت سود های کلان سر  از جیب امثال بیل گیت در آوردند.

نوام چامسکی

چامسکی در باب محیط زیست و سرمایه سالاری

استاندارد

 «مثلن همین توافق نامه کیوتو را نگاه کنید! تخریب محیط زیست نه تنها به عنوان امری عقلانی در جامعه ما جا افتاده است بلکه حتی ما در مدارس و دانشگاههایمان می اموزیم که چگونه آن را تخریب کنیم. کافی است که شما یک درس در اقتصاد یا سیاست را در دانشگاه بردارید. به شما می آموزند که انسان ها باید به عنوان امری عقلانی تجمع کننده ثروت باشند. هر انسان باید به مثابه یک فرد منفرد در راستای به حد اکثر رسانیدن سود در نظام بازار آزاد عمل کند. بازار آزاد را نظامی دموکراتیک تلقی می کنند چون هرکس در آن صاحب یک رای است! البته، برخی بیش از دیگران حق رای دارند. چون نفوذ رای شما بستگی دارد به میزان دلارهایی که دارید اما چون هرکس در یک نظام لیبرال ظاهرن مشارکت می کند آن را دموکراتیک می نامند. «

«خوب، حالا فرض کنید که ما در چنین نظامی به آن چه آموخته ایم اعتقاد داشته باشیم و بخواهیم عمل کنیم. در چنین نظامی افزایش سرمایه مصادف با تخریب محیط زیست است. آن کسانی که در اثر فعالیت تولید سرمایه ما دچار خسارت می شوند و زندگی شان تهدید می شود نسل های آینده ما هستند. آنها در این نظام بازار آزاد هیچ حق رأیی ندارند! ارزش منافع نسل های آینده ما که با مشکلات محیط زیستی دهشتناکی روبرو می شوند صفر است. هر کس که به منافع نسل های آینده توجه کند به لحاظ اقتصادی و سیاسی غیر عقلانی عمل کرده است! چون شما قرار است که سود خودتان را به حداکثر برسانید. هیچ چیز دیگری نباید برای شما مطرح باشد. پس تخریب محیط زیست و نظامی کردن فضا همه و همه سیاستگذاری های معقول به حساب می آیند اما در چارچوب این دیوانگی نهادینه شده.[ این پروتوکل های زیست محیطی مانند کیوتو نیز در همین چارچوب نوشته شده اند. ]
نوآم چامسکی

Latuff_-_CapitalismGlobalWarming

فربه تر از دین

استاندارد

این مقاله در پاسخ به مقاله فربه تر از ایدئولوژی دکتر سروش در سال 1373 (در سن ۲۳ سالگی) نوشته شد. مقاله به مجله کیان برای انتشار فرستاده شد. مجله رسما از انتشار آن ممانعنت ننمود. اماجناب شمس الواعظین ادعا کردند که مقاله را برای خواندن برای فردی فرستاده اند و گم شده  است! این پاسخ حمل بر عدم تمایل مجله گردید و لذا نسخه دیگری برای ایشان فرستاده نشد. مقاله همچنین به مجله ایران فردا متعلق به ملی مذهبی ها فرستاده شد. مقاله را بیش از حد تعریفی و انتزاعی یافتند و لذا از انتشار آن در مجله ایران فردا نیز خودداری نمودند. «فربه تر از دین»  فرصت انتشار دیگری پیدا نکرد تا 29 خرداد سال 1378 در روزنامه ایران و آنهم با عنوان دین و ایدئولوژی در اندیشه شریعتی!. اخیرا تنها بخش هایی از مقاله را توانستم بیابم و اسکن کرده در اینترنت آرشیو نمایم. ازدوستانی که بتوانند از طریق آرشیو کتابخانه های ایران بنده را  درتکمیل این سند یاری رسانند بی نهایت سپاسگذار خواهم بود.

از فقر در آمریکا تا چرخش های بزرگ تاریخ در قرن بیست و یکم

استاندارد

   آخرین نتایج پیمایش ملی ایالات متحده آمریکا: ۴۶ میلیون آمریکایی زیر خط فقر زندگی می کنند. یعنی جمعیتی معادل جمعیت اسپانیا یا ۶۰ درصد جمعیت ایران. همچنین آخرین سرشماری آمریکا نشان می دهد که: ((از هر دو نفر آمریکایی یک نفر- یعنی ۱۵۰ میلیون نفر- در مقوله صاحبین درآمد پایین و یا فقیر دسته بندی می شوند)) – این میزان فقر و نابرابری در طول تاریخ آمریکا از زمان رکود بزرگ دهه سی تا کنون بی نظیر بوده و محصول سیاست های آزاد سازی اقتصادی است.

همچنین مطالعات دیگر نشان می دهد که:
در حالیکه سه دهه پیش ۷۵ درصد کل درآمد ناخالص جهانی به غرب تعلق داشت. این میزان اکنون به ۵۰ درصد رسیده و تخمین زده می شود که ظرف دو یا سه دهه دیگر به نزول خود ادامه دهد. بی شک اگر روند کنونی تا اواسط قرن بیست و یکم ادامه پیدا کند و جنگ جهانی دیگری تدارک دیده نشود و بحران های عظیم زیست محیطی حادث نشوند، قرن حاضر قرن پایان سیطره دویست-سیصد ساله جهان غرب خواهد بود. با این حال همچنین تخمین زده می شود که هیچ ابر قدرت اقتصادی دیگری رشد نکند وجهان به شکل چند قطبی اداره شود.

سازمان بین المللی  انرژی نیز تخمین می زند تا دو دهه دیگر میزان بازدهی حوزه های نفت و گاز موجود تا ۷۵ درصد سقوط نماید. سازمان مذکورخوشبین است که حوزه های جدید کشف شوند اما اعتراف می فرماید که این حوزه ها در مکان های بسیار دشوار با کیفیت نفت بسیار پایین باشد که به معنی افزایش سرسام اور هزینه های اکتشاف و استخراج و پالایش خواهد بود. بنا به تخمین فوق تا دو دهه دیگر سرمایه گذاری در هر منبع انرژی قابل تجدید اب در هاون کوبیدن است و کشورهایی که از همین اکنون در صدد تقویت فن آوری تولید انرژی های قابل تجدید و به صرفه نمودن آن ها گامهای اساسی را بردارند می توانند در این قرن جدید به پیشروان علم و تمدن تبدیل شوند.  تلاش مبارزین اجتماعی در جهان باید صرف فشار آوردن به نظام های سیاسی اقتصادی خود برای رفتن به سمت مسیر فوق باشد.

نگرش مردم جهان به بی عدالتی اقتصادی و بازار آزاد نظام سرمایه سالاری

استاندارد

 اخیرن سرویس جهانی بی بی سی از طریق بنیاد گلوبسکن یک نظر سنجی به نسبت بین المللی را انجام داده است که علی رغم مشکلات روش تحقیقی آن حاوی نتایج قابل توجهی است. مهم ترین نتیجه البته مربوط به احساس بسیار قوی بی عدالتی اقتصادی است که حتی بعد از حدودن نیم دهه از زمان بحران مالی دنیا همچنان فراگیر تر و قوی تر شده است. خلاصه از نتایج تحقیق مذکور توسط اندرو واکر در سایت بی بی سی به انگلیسی منتشر شده است و ترجمه آن نیز توسط بی بی سی دراختیار خوانندگان ایرانی قرار گرفته است.

متن انگلیسی خلاصه گزارش: http://www.bbc.co.uk/news/business-17847372

متن فارسی:‌ http://www.bbc.co.uk/persian/business/2012/04/120426_l45_economic_unfair.shtml

متن گزارش وقتی با اصل تحقیق مقایسه شود مشخصن دارای تفاوتهایی است و وقتی به مسئله میزان حمایت عمومی از اقتصاد بازار آزاد سرمایه سالار می رسد خواننده متوجه می شود که جناب اندرو واکر به شکل بسیار منحرف کننده نتایج نظر سنجی را با بازی با کلمات ارائه می کند. از چنین تحلیل گری بعید است که در فهم یافته اشتباه کرده باشد. آن چه واضح است جناب تحلیل گر بی بی سی تصورات مثبت خویش از بازار آزاد سرمایه داری را بر تن یافته های پژوهش کرده به خود فریبی و خواننده فریبی می پردازد. عموم خوانندگان یا وقت مطالعه اصل گزارش را ندارند و یا اگر دارند متوجه بازی کلمات نشده و قدرت تحلیل یافته ها بطور فنی را ندارند. عبارات ذیل از متن ترجمه فارسی گزارش آقای واکر گرفته شده است:

به رغم گستردگی احساس بی‌عدالتی اقتصادی، این قابل توجه است که حمایت فراوانی نیز از بازار آزاد سرمایه‌داری وجود دارد؛ چیزی نزدیک به سه چهارم کل پاسخ‌دهندگان در هیچ کشوری اکثریت پاسخ‌دهندگان از این ایده که سرمایه‌داری محکوم به فنا است پشتیبانی نکرده‌اند. هر چند در اسپانیا و فرانسه شمار حامیان آن به ۴۰درصد می‌رسیده است در هر دوی این کشورها نسبت مدافعان بازار آزاد فارغ از هرگونه مقررات و محدودیت دولتی بسیار پایین بوده است: ۴درصد در فرانسه و ۳درصد در اسپانیا از این حیث آمار پایین این دو کشور، به همراه ترکیه امری نامعمول است. جای تعجبی نیست که قوی‌ترین حمایت از بازار آزاد در سنگر مستحکم پرورش ایده‌های بازار به چشم می‌خورد: ایالات متحده در مجموع احساس بی‌عدالتی اقتصادی بیشتر شده است اما این ایده که بدیلی برای سرمایه‌داری می‌تواند امور را اصلاح کند حامیان اندکی دارد.>>

متن اصلی گزارش آن چنان که در تصویر زیر خلاصه شده است اما واقعیت دیگری را نشان می دهد  که در تضاد با توصیف  فوق قرار دارد: براساس این تصویر کسانی که بازار آزاد سرمایه سالاری را بی نقص دانسته و آن را تایید می کنند در اقلیت هستند و از تعدادشان در سالهای گذشته کاسته شده است. حداکثر حمایت از بازار آزاد بدون تنظیمات ۲۷ درصد (آری ۲۷ درصد) در ایالات متحده است. همان کشوری که به قول گزارش گر به درستی مهد ایده اقتصاد آزاد نولیبرالی شناخته می شود. اکثریت مردم جهان یا نظام مذکور را اساس دچار بحران و خرابی می بینند (بین ۱۴ درصد در هند تا حدود چهل درصد در اسپانیا و فرانسه) یا آن را دچار مشکل دانسته خوهان اصلاح و اعمال تنظیمات قانونی دولتی بر این نظام بازار به اصطلاح آزاد هستند. (بین ۳۰ درصد درهند تا ۷۵ درصد در آلمان). بدیهی است که اقتصاد ازادی که تحت مقررات دولتی برای حل مشکلاتش بخواهد تنظیم شود دیگر اقتصاد ناب ازاد نولیبرالی نیست. اما گویا گزارش گر بی بی سی ترجیح می دهد که جمعیت عظیم خواهان اصلاحات اقتصادی را به حساب حامیان بازارآزاد مصادره فرموده اند و تنها کشورهای فرانسه و اسپانیا را نتوانسته اند به دلیل عظیم بودن نسبت مخالفان و منتقدین بازار آزاد اجبارن مستثنا نموده اند.

در نهایت یک نگاه ساده به اطلاعات نشان می دهد که اکثریت مردم جهان یا مخالف بازار آزاد سرمایه سالاری در تمامیتش هستند یا منتقد آن می باشند. حامیان این نظام درمعنی حقیقی کلمه ((حامی)) یا ((مدافع)) در اقلیت می باشند. بسیاری از این منتقدین ممکن است بدیلی برای نظام کنونی سراغ نداشته باشند یا تحقق بدیل را در شرایط حاضر مطلوب اما کمتر ممکن دانسته و تصور کنند که اصلاح نظام به مرور می تواند به شکل منطقی تر و واقع بینانه تری به بدیل آفرینی هم بیانجامد. بنابراین بدیل این نظام را در یک نوع نظام نظارت شده و متعهد و مسئول به عدالت و دموکراسی می دانند تا زمانی که ظرفیت برای تغییر آن هم پدید آید. این که دولتمداران و نولیبرال های و سرمایه سالاران و لشکر عظیم تحلیل گران ژورنالیست ایشان در رسانه های جمعی حاکم بر جهان هنوز قدرت فهم بی مشروعیتی نظام مطلوبشان را ندارند ودر حالی که چشمه های جوشان سیلاب های عظیم بحران و مخالفت مردمی در حال فوران است و قابل مشاهده حتی در هر تحقیق آبکی از این قبیل، همچنان به مسخره کردن روشنفکران و منتقدینی که بحران سیل آسا را قبل از آمادنش می دیدند ادامه می دهند نشان از طبع استکباری و خود پرستی و طمع و آز ایشان است.

bbc2492_m4t_ctry

جعل مجازی یک جنبش اجتماعی

استاندارد

پاسخ مردم آفریقا به این بازی مسخره کونی ۲۰۱۲ ( فیلمی که از طریق شبکه های اجتماعی مجازی منتشر شده و باعث تحریک عاطفی جوانان آمریکا گردیده تا از دولتشان مداخله نظامی برای کشتن یک جنایتکار جنگی بخواهند) این است: لطفن دست از حمایت از رژیم های جنایتکار آفریقایی مانند رژیم اوگاندا – که مسئول پیدایش تروریست هایی چون کونی هستند بردارید، نمی خواهد برای کشتن وی لشکر کشی بفرمایید! دهه هاست که رژیم آمریکا رژیم های فاسد و جنایتکار (که در کشته شدن ۶ میلیون کنگویی مثل آب خوردن ظرف چند هفته سهم داشتند) را حمایت کرده است چه شده که اکنون یاد کودکان مظلوم آفریقایی قربانی این گروه تروریستی ورشکسته چند صد نفری افتاده است. رقابت با چین برای تصاحب هرچه بیشتر منابع این کشورها در بین است یا بازگشت خوی امپریالیسم کهنه یا این دسیسه ای دیگر است از جانب رژیم های فاسد وابسته تا اکنون که مردم این منطقه پایه های صلح و بازسازی جامعه خود را به شکل دموکراتیک شکل می دهند باز زمینه را برای تدوام استبدادشان به مدد قدرت خارجی فراهم کنند؟ مردم خاورمیانه خصوصن ایرانی ها باید در این زمینه هوشیار باشند. شرارت های بنیادگرایی دینی و حکومت های استبدادی در کشورهای اسلامی خود محصول مداخله های امپریالیستی هستند و تا حمایت از فساد و نابرابری از جانب غرب رواست باز تولید جهل و استبداد نیز هم چنان باقی خواهد ماند. کسانی که در توهم پایان دوران امپریالیسم هستند و تصور می کنند ما در دوران گل و منگل جهانی شدن تکنولوژی وآزادی قرار داریم لطفن از خواب خرگوشی بیدار شده چشم به جهان واقعی نابرابری ها و قدرت مداری ها و رقابت بر سر منابع نایاب شونده و فساد نظام های سرمایه سالار باز کنند. دنیای سیاه سفید غرب آزاد علیه شرق اسیر استبداد دیگر رونقی ندارد. دنیای امروز ما پر از رنگ خاکستری است چرا که سیاه و سفید در هم تنیده اند.

419482_406777539347837_1183849641_n

 

بحران یونان وارد مرحله جدیدی می شود

استاندارد

جنبش های اجتماعی و اعتراض های مردمی مجددن به صحنه آمده تا در برابر برنامه ها ی تشدید ریاضت اقتصادی به ایستند. اعتصابهای کوتاه مدت شروع شده اند. حداقل درآمد در یونان فقط هفتصد یورو بود که اکنون باید همین چندر غاز هم ۲۲ درصد کاهش یابد. اموال عمومی تا حتی سیستم فاضلاب کشور به معرض فروش و خصوصی سازی گذاشته شده است. میزان مقبولیت احزاب سیاسی به شدت کاهش یافته و ناتوانی نظامهای لیبرال دموکراسی در نمایندگی خواسته ها و نیازهای حقیقی مردم مشخص تر شده است چرا که علی رغم خواست مردم احزاب در قدرت به نفع ریاضت بیشتر رای داده اند تا بسته نجات مالی از اروپا را دریافت کنند. بسته ای که بناست برای نجات شرکت ها و بانکداراهای ورشکسته یونانی-اروپایی خرج شود. استقلال ملی و منافع ملی و حقوق ملی این کشور تحت تاثیر سیاست های اقتصاد بازتوسط دولتهای قدرت مند تر اروپا به بازی گرفته شده است. شرایط مانند تحمیل ریاضت اقتصادی به المان در سال ۱۹۳۳ است که باعث شد تا دموکراسی انتخاباتی در دستان احزاب فاشیست سقوط کند. خوشبختانه احزاب فاشیست در یونان هنوز مهم نشده اند. اما تلاش اروپا این است که مطمئن شود که بسته به دست مردم و بخش عمومی نرسد حتی اگر احزاب جدیدی بعد از انتخابات یونان به قدرت برسند! حزب اصلاح طلب سوسیالیست یونان که با هزار وعده به قدرت رسید خود آغاز گر این برنامه های نولیبرالی و سرمایه سالارانه بوده است. چپ ترین حزب مخالف ریاضت تا کنون تنها ۲۰ درصد مقبولیت دارد. اکنون اقتصاد یونان دیگر انتخاب های زیادی ندارد. به نظر نمی رسد که نتیجه انتخابات آتی در فصل بهار کارساز باشد و یونان بر سر دوراهی انقلاب مردمی از نوع بهار عربی یا ورشکستگی (و آشوب و غارت و بحران مانند آرژانتین سال ۲۰۰۱) است. شاید در این صورت یونان چون ارژانتین به استقلال بیشتر مالی بیاندیشدرو دست به اصلاحات سوسیال دموکراتیک بزند! با این حال بحران یونان با بحران مالی اروپا گره خورده و سایر کشورهای نیز به دنبال یونان به چنین نقطه ای خواهند رسید. ایا بهار سال ۲۰۱۲ زمان بیداری اروپایی است اما از نوع خودش؟

 

افسانه ای به نام دولت کوچک

استاندارد
عبدالحامد حسینی
افسانه ای به نام دولت کوچک: از جمله شعارهای دولت های نولیبرال کاستن بخش دولتی یا کوچک کردن دولت از طریق خصوصی سازی اموال عمومی و تحدید بودجه های درمانی بهداشتی اموزشی و اجتماعی و بستن درهای استخدام دولتی است.
توجیه: دولت های بزرگ بوروکراتیک هزینه های گزافی را به باد می دهند و کاهش دولت به نفع مالیات دهندگان است چون هزینه های اضافی دولتی کاهش می یابد و در عوض مردم مالیات کمتر داده صاحب بیزینس خصوصی خود می شوند. بر درآمدشان افزوده می شود و کیفت کار در اثر رقابت بهبود می یابد.
در عمل طی سه چهار دهه گزشته چه در غرب چه در شرق: هزینه ها و بودجه های دولتی هیچ کدام از این دولت ها که کاهش نیافته افزون تر هم شده. فقط این هزینه ها در جهت بهبود رفاه عمومی مردم خرج نشده است. مالیات بر درآمد طبقات متوسط و کارگر که کاهش نیافته افزون تر هم شده (تنها سوپرسرمایه دارها کمتر از منشی هایشان مالیات می دهند اگر بدهند!). درآمد واقعی کارکنان بخش خصوصی که افزایش نیافته کاهش هم یافته. تورم و بیکاری و بحران مالی هم برهمه اینها افزون شده است. وابستگی هم دولت ها هم خانواده ها به وام و استقراض و اعتبارات به شکل سرسام آور افزایش یافته. بودجه های نظامی از منبع درآمدهای مالیاتی و غیر مالیاتی کاهش نیافته که به چند برابر افزایش هم یافته. بسیاری از پروژه های عمرانی که عمومن توسط کارکنان بخش دولتی با اندک هزینه ای با کیفیت استاندارد به پایان می رسید اکنون با هزینه های گزاف پرداخت شده به زنجیره بی شماری از مقاطعه کاران و شرکت خصوصی آزمندی که عمومن از طریق زد و بند های پشت پرده مزایده ها را می برند اگر هم به پایان برسند با کیفتی بسیار مشکوک به سرانجام می رسند. از این رو هر روز عرصه رقابت برای سرمایه سالاران جهت نفوذ در تصمیمات عمومی و دولتی و قانون گذاری ها گسترده تر و گسترده تر شده است. تا آن جا که تحت فشار این سرمایه سالاران دولت ها به مقررات زدایی های مالی روی آورده و استاندارهای تشخیص ریسک در انجام معاملات مالی را کاهش داده و چون کار به بحران مالی کشد میلیاردها دولار از جیب مالیات دهندگان واقعی را صرف نجات شرکتهای دچار بحران می نمایند. و این یعنی دولت کوچک!!
راه حل: دموکراتیک نمودن عمیق نهاد های دولتی (اجرایی مقننه و قضایی) به گونه ای که کلیه تصمیمات گرفته شده در مورد سطح مالیات ها و نحوه هزینه کردن ها و نحوه انجام پروژه ها یا واگذاری آنها به بخش خصوصی و سرمایه گذاری ها و توزیع سرمایه در میان اقشار مستضعف همه و همه باید از مجاری صد در صد دموکراتیک و شورایی صورت پذیرند. تنها در یک نظام عمیقن دموکراتیک است که دولت با هر اندازه و قدرتی (چه بزرگ چه کوچک) و بخش خصوصی و بازار به اقتضای نیازهای حقیقی مردم و در راستای تامین حقوق انسانی آن ها عمل می کنند. 

داروینسم اجتماعی و اخلاق سیاسی 1

استاندارد

جک هالدین از پیشروان علم ژنتیک از جمله کسانی بود که در توضیح نظریه تکامل از علم ژنتیک استفاده کرد. وی توضیح داد که چگونه ژنها مکانسیم انتخاب اصلح یا تکامل را تشکیل می دهند. برای خود داروین این مکانیسم مشخص نبود چون در زمان وی علم ژن شناسی وجود نداشت.

 با این حال هالدین به این اکتفا نکرد و سعی کرد تا به نوعی نظریه تکامل را متکامل تر کند و تفسیر وی این بود که انتخاب اصلح نه انتخاب شایسته ترین اعضای یک گونه حیوانی یا گیاهی بلکه انتخاب شایسته ترین ژن است. بنابراین این ژنها ی اصلح هستند که از طریق گونه های جدید با شانس بقای بیشتر خود بقا می یابند وگونه ها فقط حاملین این ژنها می باشند.

 این نظریه بعدا توسط ریچارد دوکینز تحت عنوان نظریه ژن خودخواه مطرح گردید.

 هم هالدین وهم دوکینز مانند اعقاب داروینیست شان به شکل ها مختلفی سعی کردند که نظریه تکامل و خصوصا نسخه ژن خودخواهشان را مبنای فلسفی بحثهای سیاسی و اجتماعی کنند. – همانطور که مارکسیست ها و فاشیست های قرن بیستم کردند.

به عنوان مثال وقتی که از هالدین پرسیده شد اگر ببیند که برادرش در حال غرق شدن است آیا با به خطر انداختن جان خود حاضر است وی را نجات می دهد. وی پاسخ داد نه. اما اگر دو برادر یا هشت پسر عمو یش در حال غرق شدن باشند آنوقت وی حاضر است جان خود را فدا کند چون مطمئن خواهد بود که ژنهایس به اندازه کافی با این تعداد افراد مشترک بوده و  از طریق این افراد به نسل های بعدی می رسد.

 نظریه ژن خودخواه دوکینز هم پایه ای اطمینان بخش شد برای نولیبرالیسمی که می خواست نشان دهد بقای جامعه از طریق رقابت صرف در بازار آزاد ممکن  بلکه حتی طبیعی و ضروری است. و هیچ مداخله ای در این رقابت و بقای اصلح نباید باشد. در حالیکه برای شرکت های سرمایه داری بقای ایشان مهم است و آنان که نمی توانند از قوانین نهفته بازار آزاد پیروی کنند محکوم به شکست هستند اما در عمل این خود نظام سرمایه داری (مانند ژن خودخواه) است که از طریق بقای این شرکت و افول دیگری بقای می یابد.

  توضیح:* داروینیسم با نظریه تکامل که یک نظریه بسیار قوی زیست شناختی است فرق می کند. داروینیسم نوعی بینش ایدئولوژیکی است که با نظریه تکامل داورین به شکل بنیادگرایانه برخورد کرده و از آن فلسفه اخلاق و زندگی و سیاست و اقتصاد بیرون می کشد. این بینش یا جهان بینی توسط ایدئولوژی های سکولار مختلفی تا کنون اتخاذ شده است از جمله توسط نازیسم، لیبرالیسم بازار آزاد گرا – از همان زمان هربرت اسپنسر که خود  مبتکر واژه بقای اصلح بود – و بعدا توسط برنامه ریزان اجتماعی در ایالات متحده که طی دو دهه در نیمه اول قرن بیستم دست به خنثی سازی جنسی صدها هزار فرد معلول و بیمار به منظور جلوگیر از انتقال ژن های آنها به نسل های بعدی شدند.

آمریکا به چه کشوری بدهکار است؟ اوضاع چین در چه حال است؟

استاندارد

نوشته: عبدالحامد حسینی

 این روزها بزرگترین مصیبت اقتصادی ایالات متحده در یک کلمه خلاصه می شود: استقراض، و آنهم استقراضی بی نظیر در تاریخش معادل 14.3 تریلیون دلار  که به دلیل بحران مالی 2008 تشدید شده است (استقراض فوق به لحاظ میزان بی نظیر است اما به لحاظ نسبت آن به درآمد ناخالص ملی بیست درصد از زمان جنگ جهانی دوم وقتی که به حد 120 درصد درآمد رسیده بود کمتر می باشد- تخمین زده می شود که تا سال 2014 این بدهی مانند دوران جنگ جهانی به 120 درصد در آمد برسد).

اما تصور عمومی بر آن است که آمریکا عمدتن به کشور چین  بدهکار شده است چون این کشور توانست به لحاظ اقتصاد ملی از بحران فوق جان سالم بدر برد.

بر اساس آمار منتشر شده رسمی، آمریکا بیشتر از هر کشور دیگری به خود آمریکا بدهکار است. از 14.3 تریلیون دلار فقط 1.16 تریلیون بدهی به چین است. مجموع بدهی خارجی در کل 4.5 تریلیون دلار می باشد. بیشتر بدهی داخلی به دولتهای ایالتی و صندوق های رفاه و تامین اجتماعی است.

عواقب این گونه بدهی برای مردم آمریکا چیست؟ صندوق های رفاه  و تامین اجتماعی که قرار بوده  از طریق سرمایه گذاری سهمی از درآمد کارکنان و کارگران این کشور به میزان زخیره مالی این افراد برای دوران بازنشستگی و تامین هزینه های درمانی و تحصیلی خود و خانواده هایشان بیافزایند اکنون باید با حداقل ممکن بهره این سرمایه ها را به دولت قرض دهند. دولت از طریق گرفتن مالیات از مردم یا در واقع از طریق اختصاص درآمد ناشی از مالیات به پرداخت بدهی ها اقدام می کند. مالیاتی که باید صرف بهبود رفاه عمومی و بیمارستان ها و مدارس و حمل و نقل و بهداشت می شد اکنون به میزان قابل توجهی صرف پرداخت بدهی داخلی و خارجی می شود. بدین طریق مردم آمریکا بدهی را ازطریق کاهش در رفاه اجتماعی امروز و  تیره و تار شدن رفاه فردای بازنشستگی خود می پردازند. بدهی به بار آمده ناشی از سرمایه گذاری های ریسکی و آزمندانه و کثرت طلبانه بخش خصوصی سرمایه سالاری که جواز ترکتازی اش را از دولت نولیبرال گرفته بود تا بقول خودشان انگیزه برای رشد اقتصادی و رقابت فراهم شود. دولت نولیبرالی که به جای خدمت به مردمی که نمایندگی شان را می کند در خدمت آمال و آرزوهای بازار آزاد به کاهش ضوابط اقتصادی اقدام نموده بود و هم اکنون در نقش نجات دهنده از مردم می گیرد و به این منابع فساد مالی تزریق می کند و بدهی اش را باز باید مردم تصویه کنند

عده ای امروز دل به چین و ظهورش خوش کرده اند و امید دارند که رشد اقتصادی آن از طریق بازار آزاد چین را به دموکراسی رهنمون شده و چین در نهایت در قرن بیست و یکم نقش ایالات متحده قرن بیستم را به عنوان وزنه تعادل در صحنه سیاست جهانی باز کند

اقتصاد چین اما خود نیز از بیماری بدهکاری در رنج است. بدهی چین اکنون به حدود 150 درصد درآمد ناخالص ملی اش رسیده است. اما از آن جا که نظام بانکداری در چین با امریکا فرق می کند، احتمال دچار بحران بدهکاری شدن برای چین اندک بوده اما چین می تواند به بحران تورم و بحران خروج سرمایه بومی دچار شود.

بانکهای خصوصی و عمومی در چین همگی تحت الحمایت دولت مرکزی هستند. در نظام سوسیالیسم بازاری دولت نقش حفاظت کننده را بازی می کند. بخش خصوصی سرمایه خارجی به دام می اندازد و بخش دولتی از فرار سرمایه جلوگیر می کند. این روشی بوده است کشورهای جنوب / شرقی آسیایی در دهه های هفتاد و هشتاد و نود بازی می کردند و شاهد رشد سریع بودند (مانند تایوان و کره جنوبی و تایوان). تا زمانی که در سال 1997-8 این نقش دولت کمرنگ تر شد و زمینه برای بحران مالی آسیا فراهم گردید.

  این نظام سیاسی اقتصادی هر چند رشد سریع را باعث می شود اما مشکلات خاص خود را دارد. اول این که بخش خصوصی معتاد به حمایت دولت در پناه دولت مقتدر رشد می کند و شکل مافیایی و انحصاری پیدا می کند. طبقه نوکیسه ای ظهور می کند در که سودها را می برد و ضرر را از طریق دولت بر سر جامعه خراب می کند. در موقع ورشکستگی دولت این نوکیسه ها مثل برق مملکت را ترک می کنند.  در ایران بخشی از این نوکیسه ها کشور را با ترکیدن جباب بورس و مسکن در سال 2005 به قصد دبی ترک کردند. در چین در حال حاضر بخش قابل توجهی از این نوکیسه ها مهاجرت به کانادا، آمریکا و سنگاپور را از زمان سایه افکندن بحران 2008 و کاهش رشد اقتصادی شروع کرده اند.

مشکل دیگر نظام سوسیالیسم بازاری مربوط به تورم است. با سقوط این بانک ها، دولت چین مسئول نجات آن ها خواهد بود. این امر خود باعث شده تا بانکهای خصوصی نسبت به سرمایه گذاری های ریسکی بی تفاوت باشند. از این رو با افزایش این سرمایه گذاری ها احتمال سقوط آن ها نیز افزوده می شود. (همان گونه که تاکنون شده است). دولت برای نجات نظام بانکی سوسیالیست بازاری – بانک های خصوصی شده تحت الحمایت دولت مقتدر – مجبور به چاپ پول خواهد بود و این کار ارزش یا قدرت خرید پول را کاهش داده بر تورم می افزاید. کاهش ارزش پول ممکن است به کاهش درآمد ناخالص ملی نیز انجامد که در این صورت قدرت چین برای بازپرداخت وامها را کاهش می دهد.

منابع:

(Photo by China Photos/Getty Images) 2005 China Photos

مصاحبه با دیوید هاروی در مورد بحران یونان

استاندارد

در ژوئن سال جاری – ۲۰۱۱ – پارلمان یونان اجرای سیاست های ریاضت اقتصادی را در حالی که هزاران معترض در خیابان های یونانون با نیروهای امنیتی و پلیس درگیر شده بودند تصویب کرد. سوال این جاست که آیا یونان راه دیگری غیر از رفتن به سمت اتخاذ سیاست های ریاضتی را داشت یا نه و آیا این امکان وجود داشت که بگذاریم یونان دچار ناتوانی مالی در پرداخت وام هایش شود؟

آیا یونانونی ها انتخاب دیگری داشتند؟

دیوید هاروی. بلی داشتند و آن اعلام  ورشکستگی در پرداخت وام ها بود. به همین سادگی و باید این امر را می گذاشتند هرچه زود تر رخ دهد.

عواقب این وضعیت چه می بود؟

 هاروی: واضح است که عواقب بسیار بدی می داشت اما اگر به شرایط کنونی نگاه کنید وضعیت بسیار بد تر است. یونان در ده سال تا پانزده سال آینده رشد اقتصادی به علت درگیر شدن در پرداخت وامهای کلان نخواهد داشت و استاندارد های زندگی به علت ریاضت اقتصادی افول نموده و در نهایت به علت سنگینی وامها یونان مجددن به وضعیت ورشکستگی خواهد رسید.

نقطه نظر مقابل با نظر شما این خواهد بود که به علت این وامها و کنار کشیدن دولت از اقتصاد، رشد اقتصادی باز خواهد گشت. یونان وامها را پس می دهد و شرایط بهتر می شود.

هاروی : آنچه اتفاق می افتد شبیه به ایرلند خواهد بود که رشد اقتصادی به آن باز نگشت. در اثر سیاست های ریاضتی استاندارد زندگی کاهش یافته تقاضا کاهش می یابد رشد، حاصل نمی شود، درآمدهای تولید شده خارج می شوند، و شغل های بیشتر ناپدید می گردند.

 به نظر من سوال اصلی این است که چرا اتحادیه اروپا به شکل مسئولانه تری نسبت به بحران در یونان عمل نمی کند.

در مورد مسئله تقاضا برای مصرف و استاندارد زندگی و امنیت مالی به نظر می رسد که سران گروه بیست این مسئله را  در مورد چین خوب درک کردند اما در مورد یونان چنین فهمی را از خود نشان نمی دهند. در مورد چین مدام خاطر نشان کردند که چین باید شرایط اجتماعی را بهبود ببخشد تا تقاضا برای مصرف کالاهای تولیدی در داخل کاهش پیدا نکند.

هاروی:علت این است که هم در اروپا و هم در آمریکا یک پروژه سیاسی و نه یک ضرورت اقتصادی برای نجات مردم درحال انجام شدن است. آن پروژه سیاسی هم همان تقویت هرچه بیشتر متمولین از طریق فشار بیشتر آوردن بر مستضعفین است.

بارها درهمین کشور -آمریکا- اتفاق افتاده که کار را به بحران می کشند بعد برای نجات سرمایه سالاران وامهای کلان می گیرند و بعد این وامها را با قطع مزایا و هزینه های رفاه و تامین اجتماعی و عمومی برای مردم پس می دهند.

اگر من یک میلیونر آمریکایی باشم خوب خیالم نیست که چند درصد مردم بیکار هستند یا تقاضا در آمریکا کاهش یافته چون می توانم بروم جاهای دیگر سرمایه گذاری کنم ودر بازارهای دیگر بفروشم. اما اگر من یک میلیونر اروپایی باشم آیا چنین چیزی ممکن است و چرا باید من بخواهم یونان به خاک سیاه بیافتد اگر امکان فعالیت اقتصادی خارج از اروپا کمتر ممکن است.

هاروی: از زمانی که حوزه یورو را تشکیل داده اند صنایع آلمان با از دور خارج کردن صنایع کشورهای دیگر مانند یونان شکوفایی خیره کنندگی داشته اند و میزان صادرات آلمانی ها رشد چشمگیر داشته است و هنوز هم با وجود افول یونان رشد دارد، چون بخش عظیمی از صادراتش به چین است که چین هم همچنان به رشدش ادامه داده و مشتری آلمان مانده

اما آنچه آلمان مسئولانه در قبال یونان می توانست بکند همان کاری بود که آمریکا برای آلمان  بعداز جنگ جهانی کرد، یعنی نجات آلمان بعد از ورشکستگی اش و حتی کمک به رشد اقتصادی آن بدون مشروط کردن کمکش به سیاست های ریاضت اقتصادی در آلمان

مقاله ای اخیرن منتشر شده که نشان می دهد کشوری که در صد سال گذشته بیش از همه کشورهای اروپایی دچار ورشکستگی شده همان آلمان است

 …..

برده داری متجدد از طریق بانکداری سرمایه سالار و بدیل های دموکراتیک آن

استاندارد

چگونگی بازتولید نظام برده داری در عصر جدید از طریق نظام بانکداری– اصول چهارگانه: ۱- بانک ها از هیچ چیز، پول یا اعتبار تولید می کنند. ۲ – آنها بهره روی این پولها یا اعتبارهای وام داده شده می کشند. ۳ – هیچ پولی برای بازپرداخت سود اضافی یا ربا بر بدهی ها تولید نمی شود بلکه مقروض ها از اموال و نیروی کار و جوانی و آینده خود و فرزندان خود برای باز پرداخت چند برابر اصل پولی که برای رفع نیازهای اساسی خود قرض کرده اند خرج می کنند. ۴ – تورم ناشی از بهره و تولید مازاد پول بیش از میزان ارزش حقیقی کالاها و خدمات قدرت خرید مردم را هر سال بیشتر از سال قبل تضعیف می کند.

راه حل: اقتصاد بدون بهره بدون اعتبار تولید شده مالی کاذب بدون بازارهای بورس بازی و قماری، پول باید توسط یک نهاد دموکراتیک مردمی متناسب با ارزش لازم برای تبادل کالاها و خدمات موجود تولید شود. ارزش سهام کارخانه های و شرکت ها باید متناسب با کارایی آنها توسط یک نهاد ملی-دموکراتیک تعیین شود نه تخمین های بازاری. مالکیت صنایع و منابع کلان نباید خصوصی شود هرچند بخش خصوصی می تواند به شکل قرارداد یا مقاطعه کار در تولید کلان و خدمات ملی مشارکت کند. صنایع و منابع و خدمات کلان باید توسط نهادهای صد درصد دموکراتیک دولتی تحت نظارت شوراهای ملی و محلی تنها مدیریت شوند. مالکیت منابع و صنایع و زیر ساختارهای یک کشور مانند مالکیت مشاع متعلق به تمامی اعضای یک جامعه است و قابل واگذاری به هیچ شرکت بزرگ یا کوچک خصوصی نیست. سرمایه گذاری های داخلی و خارجی تنها به شرط حفظ مالکیت منابع و منافع مالکین – مردم – قابل قبول است. برای جلوگیری از فرار سرمایه ها به کشورهایی که حاضرند خلاف منافع مردم خود به قراردادهای ننگین تن دهند باید نظام تجارت عادلانه بین کشورها برقرار شود (نظام تجارت جهانی آزاد جز نابرابری و استضعاف کارگران نیافریده است). در هر کشور و بین کشورها نظام جامع مالیاتی باید وضع شود و این نظام نیز باید تحت نظارت کاملن دموکراتیک نهاد های ملی و مدنی باشد.

جنبش تسخیر وال استریت فقط در خیابان ها نیست

استاندارد

جنبش تسخیر وال استریت فقط در خیابان ها نیست. در ماه گذشته طی یک مقاومت مدنی بیش از ۶۵۰ هزار آمریکایی با بیرون کشیدن پولهای خود از بانک های بزرگ رانت خوار و فاسد به اتحادیه های اعتباری و بانک های کوچک محلی پیوسته اند. بازارهای مالی همچنان دچار نوسانهای غیر قابل پیش بینی بوده، صهیونیست ها و تندروهای محافظه کار برافروختن یک جنگ جدید را راه حل می دانند. اروپایی ها دست به دامان چین شده اند و نسخه های ریاضت اقتصادی را که به جهان سومی های بی نوا حواله می کردند اکنون برای ملت های بحران زده خود می پیچند. سایه رکود جهانی اما این بار بر چین هم سایه افکنده و بسته های مالی تقویتی مبتنی بر وامهای کلان هم در خوش بینانه ترین حالت اثری بیش از اثر بسته های قبلی دو سال گذشته نخواهند داشت. زمینه برای دست راستی های اروپایی و فاشیست ها جهت ربودن ناراضیتی های مردم و مقصر دانستن مهاجرین خصوصا مسلمانان فراهم تر شده و در این میان این تنها جنبش های تسخیر هستند که معتقدند نظام های اقتصادی نیاز به اصلاحات ساختاری دارند و بدیل وضع موجود دموکراسی حقیقی است و جدایی نهاد سیاست از نهاد اقتصاد و پول . این جدایی بدون دموکراتیزه کردن عمیق هردو نهاد اقتصاد و سیاست، جدایی موقتی و ناپایدار مانند زمان دولت رفاه رزولتی و اقتصاد کینزی خواهد بود. اگر نظام سرمایه داری خواهان اصلاح شدن نیست مردم خود باید بدیل را از طریق تاسیس نهادهای خودجوش جدید دموکراتیک و مشارکتی پدید آورند. فعالان اجتماعی ایرانی بجای فاصله گرفتن از این جنبشها – مثل مارگزیده هایی که چون رژیم ظاهرا ازاین جنبشها ابراز خشنودی می کند پس باید این جنبشها را نادیده گرفت!! به دفاع و آموختن از آنها بپردازند. دوران پرستش بازار آزاد – چه از نوع آمریکایی چه مدل چینی – در ذهن مترقی ترین نیروهای فکری جهان به پایان رسیده است. همانطور که دو دهه پیش کمونیسم ودولت گرایی مفرط فروپاشید. این دولت و بازار هستند باید در خدمت مردم و جامعه مدنی باشند نه برعکس!

تعریف هژمونی به زبان ساده

استاندارد

تعریف هژمونی: وقتی قربانی به نفع ستم گر عمل می کند و تصور می کند به نفع خودش عمل کرده است!

انیمیشن کوتاه زیر در قالب بخشی از داستان سپید برفی دستگاه شستشوی مغزی نظام سرمایه داری – یا همان هژمونی به قول گرامشی – را به نمایش می گذارد. آمریکایی بیچاره ای که خانه اش را در بحران مالی از دست داده است به جای پیوستن به جنبش تصرف وال استریت هم چنان به سرمایه داری ایمان دارد و رای خود را به نفع میلیارد ها در مخالفت با طرح مالیات سرمایه داران به صندوق می ریزد. کم نیستند کسانی از ما که نه سرمایه دار بوده و نه خواهیم شد اما در توهم بر تر بودن نظام سرمایه داری به سر برده و تحت تاثیر ایدئولوژی های مسلط به نفع این نظام و سلطان های آن که بهره های میلیاردی از آن می برند حرف می زنیم و عمل می کنیم. گاهی تصور می شود که شخص از کاسه آش داغ تر باید خود یک میلیاردر یا حد اقل میلیونر باشد که سنگ چنین نظامی را این چنین بی صبرانه به سینه می زند اما وقتی کمی با وی صحبت می کنی می بینی خود از قربانیان این نظام است. دلش به چهارتا آشغالی که از بازار سرمایه داری  با پول حقوقی که ده برابر آن را مستحق بوده خریده خوش است و سعی می کند نداند که همین آشغالها توسط کارگران جهان سوی تحت استثمار با حقوق یک دلار در روز تولید شده اند و بعد مداوم مثل یک عروسک کوکی تکرار می کند که آلترناتیو سرمایه داری کجاست؟ یک زمانی نظام کمونیستی ادعای الترناتیو بودن کرد که نابود شد! سرمایه داری کامل نیست اما بی جانشین است! وی هر گز از خود نمی پرسد که با صرف چه هزینه هایی و با ارتکاب به چه جنایاتی این نظام هر گونه جانشین خود را نابود کرده و مقاومتهای مردمی را در هم شکسته است.

هر صبح من در آن سمت نادرست سرمایه داری چشم باز می کنم!

Read the rest of this entry

جنبش تصرف وال استریت

استاندارد

با پیوستن گروههای مختلف اجتماعی از جمله اتحادیه ها به جنبش تصرف وال استریت اکنون نهضت وسیع تری تحت عنوان جنبش «تصرف همراه باهم» شکل گرفته که بزرگ تر از آن است که توسط رسانه های جمعی نادیده گرفته شود. به نظر نمی رسد که تصرف کنندگان وال استریت قصد جمع کردن بساطشان را به این زودی ها داشته باشند. جنبش از ارائه یک خواسته واحد مشترک یا یک راه حل تکنوکراتیک خاص یا استفاده از یک چارچوب ایدئولوژیکی پرورده شده در آستین روشنفکران نخبه پرهیز می کند ضمن این که حمله خود به سرمایه داری را از زاویه های مختلف حقوق بشری، حقوق شهروندی، عدالت طلبی، دموکراسی و … تنظیم کرده است. جنبش فوق که البته از جهان جنوب نشات گرفته با جهانی شدنش نقطه عطفی در تاریخ مقاومت علیه سرمایه سالاری است از آن جا نشان می دهد پارادایم پوسیده سیاه و سفید «هرکس علیه سرمایه داری است پس باید کمونیست یا مارکسیست باشد » دیگر کارایی ندارد. سرمایه داری اکنون خود را در برابر جنبش یا جنبش هایی یافته که حتی در ساختار سازمانی خود نیز بدیل این نظام را ارائه می دهند (سازماندهی های افقی و مشارکتی و شبکه ای و متکثر و دموکراتیک و بدون سلسله مراتب در تصمیم گیری با آگاهی فراطبقاتی ضمن توجه به نابرابری های طبقاتی). افزایش نابرابری های اجتماعی در غرب ماهیت ضد دموکراتیک سرمایه داری را به اثبات رسانده است. جنبش های فوق به عبارتی به دموکراسی حقیقی مورد نظر خود بدون تقلیل آن به سیطره این یا آن حزب چپی یا راستی جایگاهی ویژه بخشیده و آن را به عنوان بدیل هم سرمایه سالاری و هم نظامهای دیکتاتوری ظاهرا ضد سرمایه سالار می خواهند.
http://www.occupytogether.org/

معرفی کتاب جهانی شدن های بدیل

استاندارد

معرفی کتاب

جهانی شدن های بدیل

نوشته: دکتر حامد حسینی (2010) چاپ انتشارات رَوتلج، نیویورک

زبان اصلی: انگلیسی

http://www.routledge.com/books/details/9780415494762/

از زمان پایان جنگ جهانی دوم، تحولات اجتماعی عظیمی در سراسر جهان بطور مکرر بقای ایدئولوژی های مدرن را به چالش کشیده اند. تأسیس دولت رفاه در غرب به همراه دخیل کردن طبقه کارگر در منافع نظام سرمایه داری و سپس ظهور چپ جدید در دهه 60 و 70 میلادی با دلبستگی های فراماتریالیستی، بسیاری را متقاعد ساخت که عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است. ایدئولوژی های سیاسی-حزبی غالب در آن زمان به بحران مشروعیت دچار شده و مقبولیت خویش را در میان عامه مردم از دست می دادند. احزاب و اتحادیه های به طور مشهودی اعضای فعال خویش را از دست داده کوچک تر و کوچک تر می شدند. پایان جنگ سرد در اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 حادثه دیگری بود که اگر نه دقیقا پایان ایدئولوژی اما حداقل پایان نزاع بین ایدئولوژها را نوید می داد. گسترش لیبرال دموکراسی پس از پایان جنگ سرد همراه با ظهوردست آورد های بی نظیر اقتصادی (به لحاظ رشد نجومی حجم معاملات و درآمد جهانی) عده بسیاری از نخبگان، رسانه های جمعی و سیاستگذاران را چنان مشعوف نمود که دیگر بدیلی برای وضع موجود تصور نمی کردند. همه چیز دلالت بر برحق بودن جهانی سازی بازار داشت؛ ایدئولوژی که اکنون دیگر با اتکاء به زبان اقتصاد نوکلاسیک نه یک ایدئولوژی بلکه علمی معتبر شناخته می شد

Read the rest of this entry

جامعه شناسی مرگ طبیعت!

استاندارد
 مدتی است که خشک شدن بسیار تاثر برانگیز دریاچه ارومیه و سایر منابع آبی و رودخانه ها و کمبود آب شرب و زراعی به حق به موضوع نگرانی مردم ایران خصوصا معترضین به وضع موجود شده است. افزوده شدن نگرانی های زیست محیطی حد اقل در مقیاس قابل مشاهده شده در سالهای اخیر بسیار مبارک است چرا که یکی از انتقادات وارد به جنبش های تحول خواه ایران این بوده است که توجه لازم به محیط زیست ایران را نداشته چه رسد به آنکه خود برنامه ای برای نجات محیط زیست کشور از فجایعی که شاهد آن بوده ایم داشته باشند.

📌گسترش توجهات و آگاهی ها و اعتراضات نسبت به خشکی دریاچه ها و  رودخانه ها و آبگیر های طبیعی ایران مانند زاینده رود و هامون و کارون همگی نشان دهنده افزون شدن بلوغ فکری این فعالان است.

با این حال در این راستا به نظر می رسد نکات بسیار مهمی وجود دارند که نادیده انگاشته شده و گویی نوعی سطحی نگری و سیاست زدگی سایه خود را بر سر این تحولات انداخته است

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

📌عوامل خشک شدن دریاچه ارومیه وسایر منابع آبی این کشور بسیار وسیع تر و عمیق تر و تاریخی تر از آن هستند که به کوتاهی های مدیریتی محدود شوند هرچند که شیوه های مدیریتی نقشی به سزا در تخریب طبیعت ایران داشته اند. سهم فرهنگی مردم عادی و گسترش سود طلبی و بی توجهی به محیط زیست و گسترش ایده های ضد محیط زیستی تجدد گرایانه و سرمایه سالارانه و عطش برای صنعتی کردن و بازاری کردن و خصوصی سازی کردن نه تنها درمیان دولت مردان حاکمیت بلکه حتی در میان روشنفکران و تحصیل کردگان و کارآفرینان و صاحبان صنایع و مشاغل را نیز باید به لیست بلند عوامل اجتماعی خود بیافزاییم

📌راحت است چشم ها را بر عوامل ریشه دار فجایع زیست محیطی ببندیم و خود و دولت های قبلی مورد حمایت خود را بری از هر گونه خطا دانسته و سطحی نگرانه بخش محدودی از تاریخ سیاست گذاری ها را مقصر بدانیم.

📌جهان اکنون شاهد تحولات فاجعه آمیز زیست محیطی در اثر گرمایش زمین است و بخش کوچکی از آن تنها خشک شدن دریاچه ها و رودخانه ها خصوصا در مناطق گرمسیر مانند ایران و طولانی شدن خشک سالی ها و طوفانهای شنی و سونامی ها و گردبادهای دریایی و به زیر اقیانوس رفتن جزایر و آب شدن یخ های قطبی و یخچالها و کاهش بارندگی برف در ارتفاعات می باشد.

📌سیاست های توسعه اقتصادی دهه های اخیر در بسیاری از کشورها جهان شمال و جنوب باعث تشدید در مصرف سوختهای فسیلی و افزایش گازهای گلخانه ای شدند. از طرف دیگر از میان سیاست های توسعه نولیبرالی که در بسیاری کشورهای جهان سومی تشویق شدند ساختن سده ها بوده است. وامهای کلانی از جانب بانک جهانی به کشورهای مانند ایران و هند پرداخت شد. عطش دولت سازندگی و سپس دولت های بعدی برای ساختن سد های بی مورد که به شدت تنوع گیاهی و حیوانی و زیستی و فرهنگی مردمان بسیاری را تحت تاثیر قرار داد از جمله عواملی هستند که شرایط اسفبار امروزی انجامیده اند. خصوصی سازی مراتع و منابع طبیعی و اتخاذ سیاست های مشوق صادرات و کاهش بودجه های حفاظت از محیط زیست به عنوان بخشی از پروژه کوچک سازی دولت و کاهش معیارهای محیط زیستی برای ارزیابی پروژه های توسعه منطقه ای مانند سد سازی و جاده سازی و غیره همه و همه در پدید آمدن شرایط حاضر مقصر بوده و به دولت حاضر «محدود» نیستند.

📌از این رو  از روشن اندیشان ایرانی انتظار می رود تا اکنون که به مشکلات محیط زیستی توجه بیشتری می نمایند از سطحی نگری و سیاست زدگی در این مسیر به پرهیزند و نگاه عمیق تر به مسئله داشته و ابعاد جهانی و بین المللی و اقتصادی قضیه را مورد توجه قرار دهند.

📌 اسنتثناء گرایی ایرانی مشاهده شده در میان برخی از معترضین (که توگویی هر چه اتفاق می افتد صرفن ریشه در سوء مدیریت های یک دولت خاص تنها درون مرزهای ایران دارد) باعث کاهش توان ایشان در داشتن نگاه مستقل و راه حلهای موثر و عملی می شود. جنبش های محیط زیست گرا و مردم خصوصن جوانان و تحصیل کردگان در ایران باید در صدد گسترش ابعاد فعالیت و دیدگاههای خود از طریق وصل شده به جنبش های محیط زیستی جهانی باشند هر چه بیشتر سیاست های کلانی که مانع از بریدن ما از اعتیاد به نفت و گاز و از حرکت وسیع و عمیق به سمت انرژی های پاک می شوند را زیر سوال برند.

📌بهبود روابط با اروپا در ماههای آتی باید در مسیر تحقق حقوق زیست محیطی مردم و نه تداوم اعتیاد اقتصادی ایران و اروپا به نفت شود. حرکت وسیع به سمت انرژی های تجدید پذیر با تکیه بر آخرین دست آوردهای فنی اروپایی و توسعه بیشتر آنها به دست توانمند متخصصین ایرانی زمینه رشد سریع اشتغال برای جوانان بدون افزایش گازهای گلخانه ای را فراهم میکند.

📌اعتیاد به نفت نه تنها اقتصاد ایران را وابسته و آسیب پذیر کرده بلکه طبیعت ایران و جهان را به سهم خود به عنوان یکی از بزرگترین مولدین سوختهای فسیلی تخریب می نماید و به تشدید خشکسالی و نزاع بر سر آب در منطقه می انجامد.

کودکان، قربانیان سیاست های غیر انسانی توسعه

استاندارد
یاد داشتی از حامد حسینی

تنها چهار سال به اتمام مهلت معین شده برای رسیدن به اهداف توسعه هزاره سازمان بین الملل مانده است و جهان هنوز اندر خم یک کوچه. هدف چهارم از این اهداف، کاهش مرگ و میر کودکان زیر پنج سال تا سال 2015 به دو سوم این میزان در سال  1990 می باشد. اما از سال 1990 تا کنون تنها شاهد کاهش 35 درصدی مرگ و میر کودکان در سطح متوسط جهانی بود ه ایم.  این بدین معناست که به احتمال زیاد در سال 2015 هدف مذکور تامین نخواهد شد. برای رسیدن به این هدف در چهار سال باقی مانده باید میزان کنونی 57 مرگ و میر در هر 1000 نفر نصف شود. یعنی هر سال باید شاهد کاهش 13.5 درصدی باشیم در حالی که تاکنون شاهد تنها کاهش 2.2 درصدی از سال 1990 به این طرف بوده ایم!

 

عدم توفیق را چگونه می توان توضیح داد؟

Read the rest of this entry

بهار عربی در تابستان اسرائیلی!

استاندارد

اسرائیل نیز بالاخره بزرگترین تظاهرات تاریخ خود را چون سایر کشورهای منطقه و یونان در شنبه شب گذشته با بیرون آمدن بیش از نیم میلیون شهروندش شاهد بود. جنبش های ضد ریاضت های اقتصادی که درپاسخ به عواقب بحرانهای مالی زاییده از برنامه های  نولیبرالیستی (گسترش خصوصی سازی، گسترش نفوذ بازار آزاد، کاهش تامین اجتماعی، کوچک سازی دولت، کاهش مالیات برای سرمایه داران، کاهش دستمزد واقعی کارگران، افزایش مشاغل موقتی بدون امنیت شغلی، کاهش قدرت اتحادیه های کارگری با فردی کردن رابطه کارکن و کارفرما …) شکل گرفته اند اکنون به عمومی ترین نوع جدید جنش های چپ در سطح بین المللی تبدیل گردیده اند هرچند سابقه این جنبش ها به اولین روزهای شکل گیری سیاست های فوق در جهان سوم در دهه های 80 و 90 برمی گردد.

مردم خواستار عدالت اجتماعی بوده به افزایش قیمت ها و کاهش بودجه های اجتماعی و افزایش بیکاری و خصوصی سازی معترض بوده اند.در تظاهرات چند هفته قبل معترضین نتنیاهو را با بن علی و مبارک مقایسه می کردند.

 اعتراض های اخیر واکنش دولت اسرائیل را بر انگیخته اما ارزیابی ها این است که وعده های داده شده جهت رسیدگی به خواسته های مردم روبنایی و بی اثر باشند.

 گفته می شود که اندازه تظاهرات اخیر پنج برابر بزرگ تر از تظاهرات میدان تحریر قاهره می باشد.

مکتب انتقادی-جامعه شناختی دکتر علی شریعتی 1

استاندارد

اندیشه های اجتماعی و جامعه شناختی دکتر علی شریعتی چه نسبتی با مکاتب جامعه شناختی امروز خصوصن مکتب انتقادی و پسا مدرن دارند. این مقاله منتشر شده به سنه 1379 در دو قسمت سعی در پاسخ گویی به این سوال دارد.

مکتب انتقادی جامعه شناختی دکتر علی شریعتی 2

استاندارد

اندیشه های اجتماعی و جامعه شناختی دکتر علی شریعتی چه نسبتی با مکاتب جامعه شناختی امروز خصوصن مکتب انتقادی و پسا مدرن دارند. این مقاله منتشر شده به سنه 1379 در دو قسمت سعی در پاسخ گویی به این سوال دارد.

هزینه های اجتماعی یک جنون اقتصادی با نقابی از تمدن و عقلانیت

استاندارد

 حامد حسینی

اخیرن در واکنش به سخنان آقای کامرون – نخست وزیر محافظه کار بریتانیا – در رابطه با شورشهای لندن، در میان کاربران شبکه های اجتماعی انگلیسی زبان، مطالب قابل توجهی در سطح وسیع اشاعه یافته است که هرچند منابع اطلاعاتی این مطالب و میزان اعتبار آنها مشخص نیست اما هم به نظر درست می نمایند و هم حاکی از رشد نوعی خودآگاهی انتقادی در میان قشر جوان است. از آن جمله، این مقایسه جالب بین هزینه های خرابی های شورش اخیر لندن و هزینه های کلان ناشی تحمیل شده به جامعه توسط نظام بازارآزاد و دولت نولیبرال:

Read the rest of this entry

آمریکا، تروریسم و گردباد آیرین: قرنی که نکوست از دهه اولش پیداست!

استاندارد

دکتر حامد حسینی

در آستانه دهمین سالگرد حمله تروریستی به برجهای تجاری نیویورک آمریکا قرار داریم. ایالات متحده مشغول تدارک مراسم سالگرد واقعه ای است که در ابتدای قرن بیست و یکم اتفاق افتاد و نقطه عطفی در تاریخ سیاست جهانی گردید و مبدا شکل گیری نظم یا بی نظمی نوین جهانی دیگری شد. اما درست در چنین روزهایی، اخبار حاکی از وقوع حادثه سهمگین دیگری هستند. باز هم نیویورک و این بار وسیع تر از نیویورک سواحل شرقی. این بار هم ابرقدرت جهان توان مقابله با این حادثه را که بنا بر تخمین ها ۸۰ هزار خانه و ۳۵ میلیارد دلار دارایی را تهدید می نماید ندارد. تا همین حالایش حدود نیم میلیار خسارت به باهاماس وارد کرده، هفت نفر را در کالورینا کشته و برق را بروی ۷۳۰ هزار نفر قطع نموده است . راهی جز تخلیه منازل و مغازه ها برای مقابله با چنین غولی نیست

Read the rest of this entry

زمانه تناقض ها

استاندارد

«اون زمان بهترین زمان تاریخ بود. اون روزها بدترین روزها هم بودند. عصر عقلانیت و دانش شروع شده بود. زمان اما زمانه بلاهت هم بود. دوران، دوره باور داشتن ها اما اوج بی باوری هم بود. فصل نور بود و هم زمان فصل تاریکی. بهار امید بود و زمستان نا امیدی. ما صاحب همه چیز شده بودیم و هیچ چیز نداشتیم. ما همگی باهم به بهشت سوق داده می شدیم و سر از جایی دیگر در می آوردیم.» چارلز دیکنز، داستان دو شهر. صفحه ۱.

دیکنز این جملات را در توصیف سال ۱۷۷۵ نوشت. اما گویی وصف حال مردمان دنیای قرن بیست و یکمی است که در آن ۲۰ درصد از ساکنانش ۸۵ درصد از کل منابعش را مصرف می کنند! دنیایی که عده ای در بهشت به سر می برند و میلیاردها نفر در جهنم فقر. دنیایی که درآن سالیانه ۲.۲ میلون نفر از انسانهایش (بیشترشان کودک) به علت نوشیدن آبهای آلوده سطحی جان می بازند.

 نا برابری در این دنیا به حدی است که فقط ۲۲۵ نفر ثروتی معادل یک ترلیون دلار دارند. [می دانی یک ترلیون چه عددی است. برای شمردن یک تا یک میلیون نیاز به ۲۳ روز وقت داری. برای شمردن تا یک میلیارد نیاز به ۶۳ سال یعنی عمر متوسط یک آدم و بعد برای شمردن تا یک ترلیون نیاز به ۶۳ هزار سال یعنی عمری شش برابر تاریخ تمدن بشر روی کره خاکی]. ثروتی که معادل دار و ندار دو و نیم میلیارد انسان (از میان فقیر ترین های جمعیت جهان) است. و به قول برنامه توسعه سازمان ملل فقط چهار درصد این ثروت، آری فقط چهار در صدآن کافی است تا زیر ساختارهای لازم برای دسترسی به خوراک کافی، آب قابل نوشیدن و فاضلاب بهداشتی، مدرسه و بیمه درمانی بیماری های اساسی را برای همه نیازمندان جهان فراهم نماید. واما ما مانده ایم چگونه چنین نظامی هنوز می تواند به بقای خود ادامه دهد و با چالشی اساسی روبرو نشود.

 (برگرفته از کتاب جهانی شدن نوشته جان گلن ص ۱۵۳)

 

ثروتهای افسانه ای دگر افسانه نیستند!

استاندارد

موسسه فوربز لیست ثروت مند ترین افراد جهان در سال 2011 را منتشر نموده که به لحاظ اسامی فرق چندانی با سال 2010 نکرده مگر آنکه این افراد بر میزان ثروتشان در سال گذشته یعنی همان سالی که در آن 95 کشور دنیا رشد منفی یا نزدیک به صفر در در آمد خود را تجربه می کردند افزوده اند! به عنوان مثال نفر اول لیست آقای کارلوس اسلیم هلو و خانواده محترمشان در طی یک سال گذشته مبلغ ناقابل 20.5 میلیارد دلار بر ثروتشان افزوده شده. ایشان مکزیکی بوده (گویا اصالتن لبنانی تبار از خانواده سَلیم)  سهم عمده ای از شرکتهای مخابراتی  چند ملیتی آمریکای لاتینی و مکزیکی را طی فرایند  مقدس «خصوصی سازی»  و آزادسازی اقتصادی در دهه های اخیر صاحب شده اند. برای فهم ناقابلی ثروت این مرد توانا، مدیر و مدبر، صاحب ذکاوت و دانش و نوآوری های شخصی کافی است که اندکی دست به حساب برده محاسبه نماییم که در هر ثانیه چه میزان افزایش ثروت داشته اند.

 با یک حساب ساده متوجه خواهید شد که اگر حضرت کارلوس در خیایانی قدم زنند و روی زمین یک بسته پول 10،000 دلاری را مشاهده کنند و اگر برداشتن این بسته پول برای ایشان فقط یک ثانیه طول بکشد، برای ایشان چنین کاری به هیچ وجه صرف نمی کند که هیچ ایشان را دچار ضرری کلان می نماید. چون خود ایشان در هر ثانیه 78،006 دلار بر ثروتشان افزوده اند. لازم به ذکر می نماید این میزان پول تقریبا معادل درآمد سالیانه یک دانشیار دانشگاه قبل از کسر مالیات در ایالات متحده است

 

بصیرت جامعه شناختی: فرزند بحران

استاندارد

دوره های تحولات عظیم اجتماعی و بحرانهای کلان اقتصادی عموما دوره هایی هستند که بسیاری را از خواب بیدار نموده و بصیرت جامعه شناختی ایشان را تحریک می نمایند. سی رایت میلز (۱۹۵۹) ،جامعه شناس شهیر آمریکایی، این نکته را با ارجاع به دوران رکود بزرگ اقتصادی آمریکا در دهه سی به ما یاد آوری می کند. گویی امروز نیز سایه همچنان مستدام بحران های مالی و اقتصادی و عواقب سیاسی آنها و آشوبهای روبه افزون شونده اجتماعی از قاهره گرفته تا لندن باز ما را بر آن می دارند تا بیاندیشیم شاید بینش های جامعه شناسی مان مجددا نیاز باز سازی و خانه تکانی دارند.

 به قول سی رایت میلز، چون در دهه ۱۹۳۰ نرخ بیکاری در ایالات متحده و به طور مشابه در سایر کشورهای سرمایه داری به ۲۵ درصد رسید، تاثیر نیروهای عظیم اجتماعی بر زندگی مردمان عامی برایشان نمایان تر گردید. بسیاری بجای آنکه ریشه مشکلات را شخصی دیده و انگشت ملامت به سوی خویش دراز نمایند، رویکردی جامعه شناسانه را در پی گرفته و از خود پرسیدند براستی چه شد که اقتصاد مان به تلاشی گرایید و کسب و کارمان به تباهی؟

 

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

Read the rest of this entry

رساله کارشناسی ارشد- محافظه کاری اجتماعی دانشجویان دانشگاه مشهد- فصل پنجم

استاندارد

«همانگونه که مارکس ابعاد آزادی بخش هگلیسم را که قبلا تحت سلطه ابعاد محافظه کار آن قرار داشت استخراج نمود و توانست با استفاده از آن دیدگاه چپ و هگلیسم جدید را ارائه دهد، به همان ترتیب می توان فراتر رفتن از جامعه شناسی معاصر کلاسیک را برای دستیابی به جامعه شناسی نو یا رادیکال ممکن دانست» … جامعه شناسی اکادمیک حتی با ساخت بسیار محافظه کارش هنوز دارای ابعاد سیاسی آزادی بخش می باشد.، که می تواند در دگرگون سازی جامعه مفید واقع گردد»

گلدنر 1368 ص 483

رساله کارشناسی ارشد- محافظه کاری اجتماعی دانشجویان دانشگاه مشهد- فصل ششم (تا نیمه)

استاندارد

«تجدد را می توان چون کالایی از خارج وارد کرد، اما تمدن کالای وارداتی نیست که به توان به سرزمینی آورد. تمدن کشتی است که تخمش را باید در زمین شخم زده آماده حاصلخیز خود افشاند و کار کرد تا بروید … »

شریعتی 1373 ص 44

بازگشت شرق شناسی استعماری

استاندارد

 استفاده امروزین از اصطلاح شرق شناسی مدیون نظریه ی پروفسور ادوارد سعید در مورد «مرموز سازی» (exoticization) شرق (خصوصا خاورمیانه) در آثار مردم شناسی و جامعه شناسی غربی است که در دوران استعمار آغاز گردید و به قول سعید همچنان ادامه داشته است. در این آثار که تصور بسیاری از روشنفکران شرقی را نسبت به فرهنگ خود متاثر نموده است، روابط قدرت بین شرق و غرب و درون هریک نادیده انگاشته می شود. مردم شناسی و جامعه شناسی شرق شناسانه، شرق را به مکانی مرموز بدون سازمان، غیر عقلانی و احساسی و شهوت پرست (erotic) و حیوانی و ابتدایی تقلیل می دهد در حالیکه غرب، مبدا تمدن است و خرد برتر و دارای ریشه های تاریخی مجزا از شرق. انسان شرقی خصوصا مردش، شهوانی و کم خرد است و زنش یک قربانی در اسارت چنین مردی که باید توسط نیروهای متمدن ساز غربی رها گردد. رهایی زن شرقی، رهایی شرق است و انسان شرقی.

9780394740676

از نظر سعید، آثار شرق شناسانه تامین کننده توجیهات ایدئولوژیک برای امپریالیسم غرب بوده اند. ادوارد سعید متاثر از میشل فوکو یک گفتمان قدرت را در پس زمینه تبیین های مردم شناختی و جامعه شناختی از کشورهای شرقی تشخیص می دهد. وی اخطار می دهد که بلای شرق شناسی همچنان در عصر جدید در شکل گیری تصور غرب صنعتی از کشورهای در حال توسعه یا توسعه نیافته نقش ایفا می کند. با این حال، از زمان انتشار آثار سعید، مردم شناسی و جامعه شناسی از این دیدگاه انتقادی متاثر شده و از دهه های 70 و 80 نگاه سعید در پژوهشهای فرهنگی هرجا که فرآیند «دیگری سازی» از موضع برتری جویانه )هژمونیک) صورت می گیرد (از جمله مطالعات نژاد گرایی و نابرابری قومیتی) به عنوان یک چارچوب نظری یا مفهومی انتقادی استفاده می شود. شرق شناسی سعید در فهم نقش رسانه های جمعی غرب در بر انگیختن احساسات دلسوزانه و مؤید جنگ در خاورمیانه علیه تروریسم اسلامی نیز استفاده شده است. طالبان که قدرت یابی خود را مدیون غرب بود به ناگاه به عنوان یک نیروی سیاه تاریخی معرفی شده و از همه مهمتر سنگسار و کتک زدن زنان و خانه نشین کردنشان به عنوان یکی از شواهد اصلی شیطانی بودن این نیروی پلید در رسانه های غربی پررنگ می شود. فروش کتابهای رمان که بیان کننده زندگی اسف بار زنان مسلمان در خاورمیانه است، رکورد دار بازارهای کتاب شده تا بدانجا که داستانهای ساختگی به عنوان واقعی، به افکار عمومی غربیان غالب می شوند. افکار فمینیستی که هم چنان در غرب زیر ضرب هستند، به ناگاه برای جهان شرق و اسلام، یک نیروی آزادی بخش تلقی می گردد.

دیدگاه سعید با رشد انقلابهای جهان سومی در نیمه دوم قرن بیستم همراه و هم صدا شد و – مستقیم یا غیر مستقیم- از ظهور ایدئولوژی های بازگشت به خویشتن (آل احمد، شریعتی، امه سزر، فانون …) ملهم گردید. بطور متقابل نسلی از جامعه شناسان، مردم شناسان، روشنفکران و حتی سیاست مداران شرقی در دوران پسا استعمار به دیدگاههای سعید تکیه زده و بسیاری از دانشکده هایی علوم اجتماعی و انسانی به تدریس اندیشه وی هم در غرب و هم در شرق پرداختند. با این حال پس از به پیروزی رسیدن بسیاری از انقلابهای جهان سومی و به روی کار آمدن دولتهای به اصطلاح ملی ضد استعماری یا ضد امپریالیستی و استفاده یکجانبه از اندیشه های انتقادی سعید در بسیج افکار عمومی علیه کلیت غرب (تحت عناوینی چون تهاجم فرهنگی) و توجیه استبداد داخلی، دیدگاه سعید نیز مانند پارادایم جهان سوم گرایی (پارادایم جنوب) در بسیاری از کشورهای شرقی در میان روشنفکران مستقل اندیش با افول مواجه شد هرچند توانست به خوبی در غرب در میان چپ های جدید به حیات خویش ادامه دهد. سرکوب زنانی که خود از پایه های اصلی این انقلابها در شرق بوده اند در دوران پسا استعمار یا بعد از انقلاب ها، بار دیگر بر تقویت دیدگاههای شرق شناسانه در مورد شرق ضد زن صحه می گذارند و ابزاری ایدئولوژیک در درست رسانه های غربی و شبه روشنفکران ماهواره ای برای توجیه جنگ طلبی های جدید غرب علیه مستبدین می شوند.

از این رو مدتی است که از زمان تسریع جهانی شدن سرمایه داری نولیبرالی، جنگ علیه تروریسم به اصطلاح اسلامی و ظهور امپریالیسم نوی بازار محور و قدرت گیری شرکتهای چند ملیتی و برملا شدن وابستگی های نهان و آشکار مستبدین داخلی (به اصطلاح ضد غربی) به گسترش بازارهای سرمایه داری و نفوذ نخبگان جهانی (طی فرآیند هایی چون خصوصی سازی و مالی سازی)، سعید و نظریه (ضد) شرق شناسی اش درخشندگی خویش را مجددا بازیافته اند. میراث سعید که در غرب انتقادی و چپ همچنان حفظ شده، با ملاحظات جدیدی می تواند مجددا بستر بحث و گفتگو و تحلیل و تبیین ابعاد فرهنگی جهانی سازی سرمایه داری را فراهم نماید و به تقویت مجدد چپ در شرق کمک نماید.

با این حال دیدگاه سعید نیاز به اصلاح دارد:

(1) نظریه شرق شناسی سعید باید به گونه ای تصحیح شود که نشان دهد چگونه می توان ظهور شرق امپریالیست (سرمایه داری ژاپنی، چینی، هندی و ایرانی و برزیلی و افریقای جنوبی و …) و هژمونی فرهنگی داخلی و منطقه ای آنها را می توان توضیح داد. چرا و چگونه بعد از انقلاب های استقلال طلبانه و ضد استعماری نظامهایی پدید می آیند که تصویر استعماری غربی از شرق یعنی از خودشان را در بیان و شعار نفی می کنند اما در عمل همان شیوه ی شرق شناسانه را در برخورد با اقلیت های سیاسی و نیروهای اپوزیسسون خود اعمال می کنند. چگونه عناصر شرق شناسانه غرب در خود شرق زمینه ظهور یک گفتمان غرب هراسانه که تمامیت تمدن غربی از جمله جنبش های ضد سرمایه داری در غرب را شامل می شود، برای سرکوب مخالفین و منتقدین داخلی فراهم می کند؟

(2) توضیح بازگشت شرق شناسی به شبه روشنفکر پسا استعماری: چگونه در چنین شرایطی که غرب ستیزی گفتمان غالب مشروعیت زای رژیم های پسا استعماری می شود، تفکر شرق شناسانه غربی مجددن خود را در غالب گفتمان مترقی علیه استبداد رژیم های پسا استعماری بازسازی می کند وهمراه با تجدد خواهی و نفی بازگشت به خویش در شکل واکنشی شبه روشنفکرانه اما فعال حتی به بدیل رهایی بخش برای شرقی هایی که خود قرنها قربانی غلبه فرهنگ شرق شناسانه قبل از انقلابهایشان بوده اند تبدیل می شود؟

(3) نظریه شرق شناسی سعید در دوران رشد فرهنگ گرایی (و افول مارکسیسم) در میان مردم شناسان و جامعه شناسان رشد نمود و از این رو از ارائه تحلیل ابعاد اقتصادی و مادی استعمار و پسا استعمار غافل ماند . از این رو شکافی عمیق بین نظریه شرق شناسی و جامعه شناسی مارکسی صورت پذیرفت. مارکسیست های فرهنگ گرا نیز متاسفانه توجه خود را به شکل عمده به دیدگاه امثال گرامشی معطوف نموده و بستر نادیده انگاشتن دینامیک های سرمایه داری در شرق را فراهم نمودند. شکل گیری جامعه شناسی چپ شرقی (جنوبی) همچون جامعه شناسی محافظه کار (دورکیمی-پارسونزی) در جهان سوم، کاری تقلیدی و بنابراین بی محتوا و محکوم به شکست باقی ماند.

به نظر می رسد که هر چند امپریالیسم اقتصادی دارای قطب های متعددی شده است (قطب های جدید در شرق) اما امپریالیسم فرهنگی همچنان به سلطه تک قطبی خود ادامه می دهد. کالاهایی که چین و هند و سایر کشورهای در حال توسعه به عنوان مثال تولید انبوه نموده و از این طریق بازارهای جهانی را تسخیر نموده اند هم چنان نه تنها برای مصرف کننده گان غربی و یا مصرف کنندگان با ذائقه غربی صورت می پذیرند بلکه حاوی ارزشهای شرقی و غنای آن نبوده و اگر هستند به طور عمده در راستای ارضای حس تنوع طلبی و کنجکاوی و شجاعت در مصرف عناصر فرهنگهای مرموز در مصرف کننده غربی (یا غرب زده) است. و گرنه فرهنگ شرقی که مبتنی بر هزاره ها مصرف پایدار منابع و تاکید در پرهیز از اسراف و تبذیر بوده است (خردی اصیل در راستای حفظ محیط زیست و زندگی در تعادل با نیروهای معنوی جهان هستی) از بنیان با مصرف گرایی و مصرف زدگی و شیء انگاری و بت انگاری کالای سرمایه داری غربی بیگانه بوده است.

برای مصرف کنندگان ، عناصر شرقی نه تنها هنوز مرموز هستند بلکه اکنون در سایه جنگ علیه تروریسم و استبدادهای پسا استعماری شرقی ذاتن خطرناک و ضد تمدن و ضد دموکراسی وضد حقوق بشر تلقی می شوند. به عنوان مثال این سوال که چرا اسلام ظرفیت خود را برای استعلا بخشیدن به دموکراسی و عدالت اجتماعی و تمدن سازی از دست داده است به این سوال تبدیل می شود که آیا اصلن اسلام ذاتن با دموکراسی و حقوق بشر سازگاری دارد!؟ مردانگی شرقی مجددن شهوتی و حیوانی و خشونت طلب و ضد زن است که در زمان توجیه جنگ علیه ترور به عنوان پشت صحنه تروریسم قلمداد می شود. زن شرقی هم زمان قربانی خشونت مردسالاری شرقی است و رهایی اش را در مصرف کالاهای غربی تولید شده در شرق با نیروی کار ارزانی که هم وطنان خود تامین کننده آن در کارگاههای استثمارزده شرکتهای چند ملیتی یا بخش های خصولتی داخلی هستند، می یابد. این گونه شرق شناسی در کالبد غرب ستیزی اما از طریق شریانهای سرمایه داری فاسد داخلی و سرمایه داری انحصاری ابر شرکتهای جهانی به بقای خود ادامه می دهد و حتی زمینه ظهور پوپولیسم و بازگشت شرق هراسی و فاشیسم را در خود دموکراسی های غربی و در نتیجه زمینه افول دموکراسی در غرب را فراهم می کند.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

شیء زدگی – بخش اول – 1.

استاندارد

روزنامه ایران 18 اسفند 1377. صفحه 10.

چکیده:

 مفهوم شیء زدگی1 مفهومی است که کاربرد، بسط و ارتقای خود را در جامعه شناسی به تلاش نظریه پردازان انتقادی در نقد مدرنیته، سلطه روح بورژوایی و عقلانیت ابزاری مدیون است. در این مقاله سعی داریم تا سیر تکوینی و بسط این مفهوم را در اندیشه این گروه از متفکران ضمن تعریف مصادیق آن در عرصه های مختلف زندگی، مطرح نموده و تبیین ها و توضیحاتی پیرامون شرایط ظهور و فراگیر شدن این پدیده در جامعه عنوان نماییم. همچنین در نظر داریم تا در حد ممکن نظری به وضعیت خاص جامعه خود از این حیثت داشته باشیم. ارتباط این مفهوم با مفاهیم دیگری چون الیناسیون، بت انگاری، کالاانگاری، تقلیل گرایی و بنیادگرایی را در ضمن بحث مورد مداقه قرار داد، ضمن اینکه هدف اصلی خود را از این همه، ارایه راهبردهای کلی در جهت پافراتر نهادن از خوزه های تحت پوشش آن در جامعه شناسی انتقادی غربی می دانیم و بسط آن به شرایط کنونی جهان سوم و توصیف نقش آن در تسهیل وابستگی و عقب افتادگی  در جهان جنوب برای شکل گیری یک جامعه شناسی انتقادی بومی را در نظر داریم.

1. reification